هوش مصنوعی:
شاعر در این شعر از دل سرگردان و اندیشههای پراکنده خود میگوید که همواره درگیر سفر و جستجو بوده است. او از فقر و آرزوی ثروت، عشق و اشکهای جگرسوز، و ناامیدی از یافتن گلهای زندگی در میان خارهای اندیشه سخن میگوید. همچنین، به بیهنری و بیبصیرتی در زندگی خود اشاره میکند.
رده سنی:
16+
مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی موجود در شعر، همراه با اشارات به فقر و دشواریهای زندگی، برای درک و ارتباط بهتر نیازمند بلوغ فکری و تجربهی بیشتر است. همچنین، برخی از مفاهیم مانند عشق و جستجوی معنوی ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده باشد.
غزل ۲۰۸ - تا بود سراسیمه دلم در به دری بود
تا بود سراسیمه دلم در به دری بود
اندیشهٔ دل جامگی و دل سفری بود ۱
هرگاه که اندیشه عنان در کف من داشت
کارم همه در کاسهٔ صاحب نظری بود ۲
با آن که نمی داد امان سیلی فقرم
دایم سر من درهوس تاجوری بود ۳
هرگاه که مژگان مرا شوق تو برداشت
گر قطره و گر دجله سرشکم جگری بود ۴
در بستهٔ اندیشه به جز خار ندیدم
گل ها همه در خوابگه بی خبری بود ۵
نگسسته زهم جذبهٔ توفیق و گرنه
شبگیر طلب بر اثر بی بصری بود ۶
جمعیت عرفی همه دانست که عمری
سوداگر بازارچهٔ بی هنری بود ۷
اندیشهٔ دل جامگی و دل سفری بود ۱
هرگاه که اندیشه عنان در کف من داشت
کارم همه در کاسهٔ صاحب نظری بود ۲
با آن که نمی داد امان سیلی فقرم
دایم سر من درهوس تاجوری بود ۳
هرگاه که مژگان مرا شوق تو برداشت
گر قطره و گر دجله سرشکم جگری بود ۴
در بستهٔ اندیشه به جز خار ندیدم
گل ها همه در خوابگه بی خبری بود ۵
نگسسته زهم جذبهٔ توفیق و گرنه
شبگیر طلب بر اثر بی بصری بود ۶
جمعیت عرفی همه دانست که عمری
سوداگر بازارچهٔ بی هنری بود ۷
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۷
۴۴۱
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۲۰۷ - ز بهر داغ که مستان علاج می طلبند
گوهر بعدی:غزل ۲۰۹ - تا به کی عمر به افسوس و جهالت برود
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.