هوش مصنوعی:
این شعر عرفانی از عرفی شیرازی بیانگر عشق و شیدایی شاعر به معشوق الهی است. شاعر از حیرت و بیتابی خود در برابر جمال معشوق میگوید و آرزوی فنا در راه او را دارد. او حاضر است جان خود را در این راه بدهد و از ضعف جسمانی خود نیز شادمان است، چرا که این ضعف نشانهای از عشق بیقرار اوست.
رده سنی:
16+
مفاهیم عمیق عرفانی و استفاده از استعارههای پیچیده در این شعر، درک آن را برای مخاطبان جوانتر دشوار میسازد. همچنین، برخی از مضامین مانند فنا در عشق الهی ممکن است برای سنین پایین نامفهوم باشد.
غزل ۳۸۳ - چون آمد جان به لب، زانگونه شد محو تماشایش
چون آمد جان به لب، زانگونه شد محو تماشایش
که تا صبح قیامت، بر لب از حیرت، بود جایش ۱
فلک ما بی غمان را ره دهد در جلوه گاه او
رود پرهیز گویان پیش پیش قد رعنایش ۲
به چشم مردمان از ضعف تن بنمایم و شادم
که بی تابانه هر جا می توان زد بوسه بر پایش ۳
بپوشید ای ملایک چشم تا دل ها به جا ماند
که باز از چهره یکسو می کند جعد سمن سایش ۴
چو یار از بهر جان، عرفی، قدم ساید به بالینم
به دشواری دهم جان، تا کنم گرم تقاضایش ۵
که تا صبح قیامت، بر لب از حیرت، بود جایش ۱
فلک ما بی غمان را ره دهد در جلوه گاه او
رود پرهیز گویان پیش پیش قد رعنایش ۲
به چشم مردمان از ضعف تن بنمایم و شادم
که بی تابانه هر جا می توان زد بوسه بر پایش ۳
بپوشید ای ملایک چشم تا دل ها به جا ماند
که باز از چهره یکسو می کند جعد سمن سایش ۴
چو یار از بهر جان، عرفی، قدم ساید به بالینم
به دشواری دهم جان، تا کنم گرم تقاضایش ۵
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۵
۴۲۳
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۳۸۲ - کونین مست و بادهٔ نابی ندیده کس
گوهر بعدی:غزل ۳۸۴ - گفتم نکنم ز کین فراموش
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.