این متن شعری عاشقانه و عرفانی است که در آن شاعر از درد عشق و جدایی میگوید و از معشوق میخواهد که یا او را ببخشد یا رهایش کند. شاعر به عشق به عنوان یک درد غیرقابل درمان اشاره میکند و از معشوق میخواهد که راه سلامت را انتخاب کند. در پایان، شاعر به خوابی اشاره میکند که در آن پیرمردی او را به سوی عشق راهنمایی میکند و به او میگوید که با عشق میتوان بر مشکلات غلبه کرد.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند درد عشق و جدایی نیاز به تجربه و بلوغ فکری بیشتری دارد.
غزل ۲۰۳۹ - رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن
تَرکِ منِ خَرابِ شب گَردِ مُبْتَلا کُن ۱
ماییم و موجِ سودا، شبْ تا به روزْ تنها
خواهی بیا بِبَخشا، خواهی بُرو جَفا کُن ۲
از من گُریز، تا تو هم در بَلا نَیُفتی
بُگْزین رَهِ سَلامَت، تَرکِ رَهِ بَلا کُن ۳
ماییم و آبِ دیده، در کُنجِ غَمْ خَزیده
بر آبِ دیدهٔ ما، صد جایْ آسیا کُن ۴
خیره کُشیست ما را، دارد دلی چو خارا
بُکْشَد کَسَش نگوید تَدبیرِ خونْ بَها کُن ۵
بر شاهِ خوبرویانْ واجِبْ وَفا نباشد
ای زَردْرویِ عاشق، تو صَبر کُن، وَفا کُن ۶
دَردیست غیرِ مُردن، آن را دَوا نباشد
پس من چگونه گویم، کین دَرد را دَوا کن؟ ۷
در خوابْ دوشْ پیری، در کویِ عشقْ دیدم
با دست اِشارَتَم کرد که عَزْم سویِ ما کُن ۸
گَر اژدَهاست بر رَه، عشقیست چون زُمرُّد
از بَرقِ این زُمرُّد، هین، دَفْعِ اژدَها کُن ۹
بس کُن که بیخودم من، وَرْ تو هُنرفَزایی
تاریخِ بوعلی گو، تَنْبیهِ بوالْعَلا کُن ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.