هوش مصنوعی: این متن بخشی از داستان شاهنامه فردوسی است که به ماجرای جمشید و ضحاک می‌پردازد. در این بخش، جمشید پس از فرار از دست ضحاک، به شهر زابلستان می‌رسد و با دختر شاه زابلستان، که دختری زیبا و باهوش است، آشنا می‌شود. دختر شاه زابلستان پس از شناخت جمشید، به او ابراز علاقه می‌کند و از او می‌خواهد که با او ازدواج کند. جمشید نیز پس از تردیدهای اولیه، سرانجام با او ازدواج می‌کند.
رده سنی: 12+ این متن دارای مضامین پیچیده‌ای مانند عشق، قدرت، و سیاست است که برای درک کامل آن، خواننده نیاز به بلوغ فکری دارد. همچنین، استفاده از زبان کهن و ساختار شعری ممکن است برای کودکان کم‌سن‌وسال دشوار باشد.

آغاز داستان

سراینده دهقان موبد نژاد
ز گفت دگر موبدان کرد یاد ۱

که بر شاه جم چون بر آشفت بخت
به ناکام ضحاک را داد تخت ۲

جهان زیر فرمان ضحاک شد
ز هر نامه ای نام جم پاک شد ۳

چو بگرفت گیتی به شاهنشهی
فرستاد نزد شهان آگهی ۴

به روم و به هندوستان و به چین
به ایران و هر هفت کشور زمین ۵

که با رأی ما هر که دل کرد راست
بجویند جمشید را تا کجاست ۶

گرش جای بر کُه بود با پلنگ
و گر زیر آب اندرون با نهنگ ۷

به خشکی چو یوزش ببندید دست
برآرید از آبش چو ماهی بشست ۸

به درگاه ما هرکش آرد به بند
نباشد پس از ما چو او ارجمند ۹

گریزان همی شد جم اندر جهان
پری وار گشته ز مردم نهان ۱۰

جدا مانده از تخت و راهی شده
نیاز آمده پادشاهی شده ۱۱

چه بی توشه تنها میان گروه
چو هم خفت نخچیر بردشت و کوه ۱۲

به شهری که رفتی نبودی بسی
بدان تا نشانش نداند کسی ۱۳

بدینگونه بُد تا درفشنده مهر
بگردید ده راه گرد سپهر ۱۴

پس از رنج بسیار و راه دراز
بیامد ابر زابلستان فراز ۱۵

یکی شهر دید از خوشی چون بهشت
در و دشت و کوهش همه باغ و کشت ۱۶

نهادش نکو تازه و پر نوا
زمین خرم ، آبش سبک ، خوش هوا ۱۷

پر از چیز و انبوه و مردان مرد
سپاهی و شهری یلان نبرد ۱۸

که کمتر کس ار جنگ را خاستی
در آوردگه لشکری خواستی ۱۹

بدو خسروی نامور شهریار
شهی کش نبد کس به صد شهریار ۲۰

مر آن شاه را نام گورنگ بود
کزو تیغ فرهنگ بی زنگ بود ۲۱

یکی دخترش بود کز دلبری
پری را به رخ کردی از دل بری ۲۲

شبستان چو بستان ز دیدار اوی
ز زلفینش مشکوی مشکین به بوی ۲۳

به کاخ اندرون بت ، به مجلس بهار
در ایوان نگار و ، به میدان سوار ۲۴

مهش مشک سای و شکر می فروش
دور نرگس کمانش ،دو گل درع پوش ۲۵

روان را به شمشاد پوینده رنج
خرد را به مرجان گوینده گنج ۲۶

شده سال آن سرو آراسته
سه بیش از شب ماه ناکاسته ۲۷

یلی گشته مردانه و شیرزن
سواری سپردار و شمشیرزن ۲۸

شنیدم ز دانش پژوهان درست
که تیر و کمان او نهاد از نخست ۲۹

هم از نامه پیش دانان سخن
شنیدم که جم ساخت هر دو ز بُن ۳۰

نبد پَرّ بر تیر آنگه ز پیش
منوچهر شه ساخت هنگام خویش ۳۱

زبد رَسته بُد شاه زابلستان
ز تدبیر آن دختر دلستان ۳۲

زهر جای خواهشگران خاستند
ز زابل مر او را همی خواستند ۳۳

نه هرگز به کس دادی او را پدر
نه روزی ز فرمانش کردی گذر ۳۴

چنان بود پیمانش با ماهروی
که جفت آن گزیند که بپسندد اوی ۳۵

مر او را زنی کابلی دایه بود
که افسون و نیرنگ را مایه بود ۳۶

ببستی ز دو اژدها را به دَم
از آب آتش آوردی ، از خاره نم ۳۷

نهان سپهر آنچه گفتی ز پیش
ز گفتار او کم نبودی نه بیش ۳۸

بدین لاله رخ گفته بود از نهفت
که شاهی گرانمایه باشدت جفت ۳۹

بزرگی که مانند او بر زمی
به خوبی و دانش نبد آدمی ۴۰

پسر باشدت زو یکی خوب چهر
که بوسه دهد خاک پایش سپهر ۴۱

کنیزک شده شادمان زان نوید
همی بد نهان راز ، دل پرامید ۴۲

ز خواهنده کس پیش نگذاشتی
هرآن کآمدی خوار برگاشتی ۴۳

نکردی پسند ایچ کس را به هوش
همیداشتی راز این روز گوش ۴۴

چو جمشید در زابلستان رسید
به شهر اندرون روی رفتن ندید ۴۵

خزان بد شده ز ابر وز باد تفت
سر کوهسار و زمین زرّ بفت ۴۶

کشیده سر شاخ میوه به خاک
رسیده به چرخشت میوه ز تاک ۴۷

گل از بادهٔ ارغوانی به رشک
چکان از هوا مهرگانی سرشک ۴۸

بر سیب لعل و رخ برگ زرد
تن شاخ کوژ و دم باد سرد ۴۹

رزان دید بسیار بر گرد دشت
بر آن جویبار و رزان بر گذشت ۵۰

دو صف سرو بن دید و آبی و ناز
زده نغز دکانی از هر کنار ۵۱

میان آبگیری به پهنای راغ
شنا بردر آب شکن گیر ماغ ۵۲

خوش آمدش و بر شد به دکان ز راه
بر لختی در آن سایه گاه ۵۳

یکی باغ خرم بد از پیش جوی
در او دختر شاه فرهنگ جوی ۵۴

می و میوه و رود سازان ز پیش
همی خورد می با کنیزان خویش ۵۵

پرستنده ای سوی در بنگرید
ز باغ اندرون چهرهٔ جم بدید ۵۶

جوانی همه پیکرش نیکوی
فروزان ازو فرّه خسروی ۵۷

به رخ بر سرشته شده گرد خوی
چو بر لاله آمیخته مشک و می ۵۸

پریچهره را دید جم ناگهان
بدوگفت ماها چه بینی نهان ۵۹

یکی گمره بخت برگشته ام
زگم کردن راه سرگشته ام ۶۰

از آن خون با خوشه آمیخته
که هست رگ تاک رز ریخته ۶۱

سه جام از خداوند این رز بخواه
به من ده رهان جانم از رنج راه ۶۲

کنیزک بخندید و آمد دوان
به بانو بگفت ای مه بانوان ۶۳

جوانی دژم ره زده بر دَرست
که گویی به چهراز تو نیکوترست ۶۴

ز گیتی بدین در پناهد همی
سه جام می لعل خواهد همی ۶۵

ندانم چه دارد می لعل کام
که نز خوردنی برد و نز میوه نام ۶۶

برافروخت رخ زآن سخن ماه را
چنین پاسخ آورد دلخواه را ۶۷

که برنا اگر چیزجز می نخواست
بدان پس مهمانیی خواست راست ۶۸

می و نقل و خوان خواست و آوای رود
رخ خوب و شادی و بانگ سرود ۶۹

بیامد به در با کنیزک به هم
بدید از در باغ دیدار جم ۷۰

جوانی به آیین ایرانیان
گشاده کش و تنگ بسته میان ۷۱

شده زرد گلنارش از درد و داغ
به گرد اندرش گرد م پر زاغ ۷۲

چنان با دلش مهر در جنگ شد
که برجانش جای خرد تنگ شد ۷۳

بماندش دو گلنار خندان نژند
بجوشید پولادش اندر پرند ۷۴

دو گویا عقیق گهرپوش را
که بنده بدش چشمهٔ نوش را ۷۵

به می درسرشت وبه در در شکفت
به پروین بخست و به شکر بسفت ۷۶

گشاد و جهان کرد ازو پرشکر
مه مهرروی و بت سیمبر ۷۷

به جم گفت کای خسته از رنج راه
درین سایه گا ه از چه کردی پناه ۷۸

کرایی بدین جای جویان شده
چنین در تک پای پویان شده ۷۹

مگر زین پرستنده کام آمدت
که چون دیدی اش یاد جام آمدت ۸۰

کنون گر به باده دلت کرد رای
از ایدر بدین باغ خرم درآی ۸۱

بدو گفت جم کای بت مهرچهر
ز چهر تو بر هر دلی مهر مهر ۸۲

ز شاهانی ار پیشه ور گوهری
پدر ورز گر داری ار لشکری ۸۳

که بازاریان مایه دانند و سود
کدیور بود مرد کشت و درود ۸۴

به چیز فراوان بوند این دو شاد
ندانند آمرغ مرد و نژاد ۸۵

سپاهی به مردی نماید هنر
بود پادشازادگان را گهر ۸۶

تو زین چار گوهر کدامی بگوی
دلم را رهِ شادمانی بجوی ۸۷

بت زابلی گفت ازین هر چهار
نی ام من جز از تخمهٔ شهریار ۸۸

پدر دان مرا شاه زابلستان
ندارد به جز من دگر دلستان ۸۹

وز او مرمرا هست فرمان روا
که جفت آن گزینم کم آید هوا ۹۰

بر جوی منشین و جایی چنین
بدین باغ ما اندرآی و ببین ۹۱

که گر رای می داری و می گسار
هَمت می بود ، هم بُت مشک سار ۹۲

جم از پیش دانسته بُد کار اوی
خوش آمدش دیدار و گفتار اوی ۹۳

به دل گفت کاین ماه دژخیم نیست
گر از راز آگه شود بیم نیست ۹۴

کر در جهان خوی زشت ار نکوست
به هر کس گمان آن برد کاندر اوست ۹۵

به مردم خردمند نامی بود
که مردم به مردم گرامی بود ۹۶

خرامید از آن سایهٔ سرو و بید
سوی باغ شد دل به بیم و امید ۹۷

چمن در چمن دید سرو سهی
گرانبار شاخ ترنج و بهی ۹۸

رخ نار با سیب شنگرف گون
بدان زخم تیغ و بدین رنگ خون ۹۹

یکی چون دل مهربان کفته پوست
یکی چون شخوده زنخدان دوست ۱۰۰

تو گفتی سیه غژب پاشنگ بود
و یا در دل شب شباهنگ بود ۱۰۱

همی رفت پیش جم آن سعتری
چمان بر چمن همچو کبک دری ۱۰۲

چو سروی که با ماه همسر بود
بر آن مه بر از مشک افسر بود ۱۰۳

سرگیس در پای چنبر کشان
خم زلف بر باد عنبرفشان ۱۰۴

رسیدند زی آبگیری فراز
زده کله زرّ بفت از فراز ۱۰۵

کیانی نشستنگهی دلپذیر
گزیدند بر گوشهٔ آبگیر ۱۰۶

کنیزان گلرخ فراز آمدند
همه پیش جم در نماز آمدند ۱۰۷

پرستنده دختر به آیین خویش
ز خوالیگران خوان و می خواست پیش ۱۰۸

جم اندیشه از دل فراموش کرد
سه جام می از پیشِ نان نوش کرد ۱۰۹

ز دادار پس یاد کردن گرفت
به آهستگی رأی خوردن گرفت ۱۱۰

نه بنشسته از پای و نه نیز مست
همی خورد کش لب نیالود و دست ۱۱۱

از اورنگ و آن بازو و برز و چهر
فرومانده بُد دختر از روی مهر ۱۱۲

همی دید کش فرّ و برزکییست
ولیکن ندانستش از بن که کیست ۱۱۳

به دل گفت شاهیست این پر خرد
کزینسان نشست از شهان در خورد ۱۱۴

ز لؤلؤ و بیجاده بگشاد بند
برآمیخت شنگرف و گوهر به قند ۱۱۵

به جم گفت می دوست داری مگر
که جز می تو چیزی نخواهی دگر ۱۱۶

هم از پیش نان با می آراستی
هم از در برون جام می خواستی ۱۱۷

جمش گفت دشمن ندارمش نیز
شکیبد دلم گر نیابمش نیز ۱۱۸

به اندازه به هرکه او می خورد
که چون خوردی افزون بکاهد خرد ۱۱۹

عروسیست می شادی آیین او
که شاید خرد داد کابین او ۱۲۰

به زور آنکه با باده کستی کند
فکندست هرگه که مستی کند ۱۲۱

ز دل برکشد می تف درد و تاب
چنان چون بخار از زمین آفتاب ۱۲۲

چو بیدست و چون عود تن را گهر
می آتش که پیدا کندشان هنر ۱۲۳

گهر چهره شد آینه شد نبید
که آید درو خوب و زشتی پدید ۱۲۴

دل تیره را روشنایی میست
که را کوفت غم ، مومیایی میست ۱۲۵

به دل می کند بددلان را دلیر
پدید آرد از روبهان کار شیر ۱۲۶

به رادی کشد زفت و بد مرد را
کند سرخ لاله رخ زرد را ۱۲۷

به خاموش چیره زبانی دهد
به فرتوت زور جوانی دهد ۱۲۸

خورش را گوارش می افزون کند
ز تن ماندگی ها به بیرون کند ۱۲۹

بدم مانده راه و می خوردنم
بدان بد که تا ماندگی بفکنم ۱۳۰

تو می ده مگو کاین چسان و آن چراست
مبر مهر بر بیش و کم کژ و راست ۱۳۱

خورش باید از میزبان گونه گون
نه گفتن کزین کم خور و زآن فزون ۱۳۲

خورش گر بود میهمان را زیان
پزشکی نه خوب آید از میزبان ۱۳۳

همان گه گمان برد دختر ز مهر
که اینست جمشید خورشید چهر ۱۳۴

بدان روزگار آنکه بود از شهان
که فرمان ضحاک جست از جهان ۱۳۵

همه چهر جم داشتند آشکار
به دیبا و دیوارها بر نگار ۱۳۶

بدان تا هر آنجا که پیکرش بود
گر آید بدانند و گیرند زود ۱۳۷

همین دلبر آگه بُد از کم و بیش
که جم را چه آمد ز ضحاک پیش ۱۳۸

بدش پارهٔ پرنیان کبود
نگاریده جمشید بر تار و پود ۱۳۹

پژوهش همی کرد و نگشاد راز
چنین تا ز خوان اسپری گشت باز ۱۴۰

از آن پس به آب گل و بوی خوش
بشستند دست و نشستند کش ۱۴۱

هم اندر زمان بر کله زرنگار
ز بگماز و رامش گرفتند کار ۱۴۲

بر آورد رامشگر کابلی
رهِ رود با خامهٔ زابلی ۱۴۳

هوا ابر بست از بخور عبیر
بخندید بمّ و بنالید زیر ۱۴۴

پرستار صف زد دو صد ماهروی
طرازی بتانِ طرازیده موی ۱۴۵

همه طوق دار و همه حُله پوش
به شمشاد مشک و به بیجاده نوش ۱۴۶

چه با ناز و شادی چه با بوی و رنگ
چه با عود و مجمر چه با نای و چنگ ۱۴۷

هنوز از زمانی فزون شادکام
نپیموده بد شاه با ماه جام ۱۴۸

که جفتی کبوتر چو رنگین تذرو
به دیوار باغ آمد از شاخ سرو ۱۴۹

نر و ماده کاوان ابر یکدیگر
به کشی کرشمه کن و جلوه گر ۱۵۰

فروهشته پَر گردن افراخته
چو نایی دم اندر گلو ساخته ۱۵۱

به هم هر دو منقار برده فراز
چو یاری لب یار گیرد به گاز ۱۵۲

پریرخ به شرم آمد از روی جم
ز بس ناز آن دو کبوتر به هم ۱۵۳

به خنده لبان نقطه میم کرد
شباهنگ در میم دونیم کرد ۱۵۴

ز ترک چگل خواست چینی کمان
به جم گفت کای نامور میهمان ۱۵۵

ازین دو کبوتر شده جفت گیر
کدامست رایت که دوزم به تیر ۱۵۶

بدو گفت جمشید کای کش خرام
نزیبد ز تو این سخنهای خام ۱۵۷

از آهو سخن پاک و پردخته گوی
ترازو خرد سازش و سخته گوی ۱۵۸

تو هستی زن و مرد من پس نخست
ز من باید انداز فرهنگ جست ۱۵۹

زن ارچه دلیرست و بازور دست
همان نیم مردست هر چون که هست ۱۶۰

زنان را ز هر خوبی و دسترس
فزونتر هنر پارساییست بس ۱۶۱

هنرها ز زن مرد را بیشتر
ز زن مرد بد در جهان پیشتر ۱۶۲

سزا آن بُدی کز نخستین کنون
مرا کردی اندر هنر آزمون ۱۶۳

به من دادی این تیر و چرخ اندکی
کز این دو کبوتر بیفکن یکی ۱۶۴

که تا من فکندی یکی را ز پای
مگر پوزش آوردمی هم به جای ۱۶۵

دلارام را بر رخ از شرم کی
سمن لاله شد لاله لؤلؤ ز خوی ۱۶۶

شدش خستو آن ماه و خواهش نمود
نهادش کمان پیش و پوزش فزود ۱۶۷

به یادش یکی جام جم در کشید
پس آن چرخ کین را به زه بر کشید ۱۶۸

بگفت ار دو بال و پر ماده راست
بدوزم پس آن کم خوش آید مراست ۱۶۹

بدین در مراد جم آن ماه بود
همان ماه معنیش دریافت زود ۱۷۰

خدنگ از خم چرخ برکرد شاه
به زخم کبوتر ز صد گام راه ۱۷۱

خدنگین الف از خم ی و دال
برون راند و بردوختش هر دو بال ۱۷۲

طپان ماده بفتاد و نر برپرید
بیامد همان جا که بد آرمید ۱۷۳

به زابل نبد هیچ زورآزمای
که آن چرخ کردی به زه سرگرای ۱۷۴

بدانست دلدار کان ارجمند
بود پور طهمورث دیوبند ۱۷۵

بسش آفرین خواند بر فر و هوش
به یادش یکی جام می کرد نوش ۱۷۶

بماند از گشاد و برش در شگفت
بیازید تیر و کمان برگرفت ۱۷۷

به پیلسته دیبای چین برشکست
به ماسورهٔ سیم بگرفت شست ۱۷۸

گرین نر را گفت با جفت راست
کنم ، پس شوم جفت آن کم هو است ۱۷۹

بدین معنی او شاه را خواست جفت
همان نیز دریافت جم کاو چه گفت ۱۸۰

گشاد از کمان بر کبوتر خدنگ
تنش چون نشانه فرو دوخت تنگ ۱۸۱

ز تیر و کمان چون بپرداختند
به نوّی ز می کار بر ساختند ۱۸۲

همه غم به باده شمردند باد
به جام دمادم گرفتند یاد ۱۸۳

ز شادی همی در کف رود زن
شکافه شکافنده گشت از شکن ۱۸۴

بت گلرخ از کار جمشید کی
در اندیشه رفته همی خورد می ۱۸۵

به ناسفته سی دُر که پیوسته داشت
همی سفته بیجاده را خسته داشت ۱۸۶

همان گه زن جادوی پرفسون
که بُد دایه مه را و هم رهنمون ۱۸۷

ز گلشن به باغ آمد از بهر سور
ببد خیره چون دید جم را ز دور ۱۸۸

به زابل زبان گفت کای مهر جوی
چنین میهمان چون فتادت بگوی ۱۸۹

درست از گمان من این شاه اوست
کش از دیرگه باز داری تو دوست ۱۹۰

ازو خواهدت داد یزدان پسر
نشان داده ام ز اخترت سر به سر ۱۹۱

بُد از مهر جم شیفته ماه چهر
فزون شدش ازین مژده بر مهر مهر ۱۹۲

بدو گفت ارایدو نکه این هست راست
ز یک آرزویم دو شادی بخاست ۱۹۳

چو امید دادی نباشم به درد
که امید نیکو به از پیش خورد ۱۹۴

رو آن پرنیان کبود ایدر آر
که هست از برش چهره جم نگار ۱۹۵

چنان این سخن دار در دلت راز
که دلت ار بجوید نیابدش باز ۱۹۶

بشد دایه و آن نیلگون پرنیان
بیآورد و بنهاد اندر میان ۱۹۷

تو گفتی که بر چرخ خورشید بود
نه بر پرنیان چهر جمشید بود ۱۹۸

چو آن پیکر پرنیان دید شاه
دژم گشت هر چند کردش نگاه ۱۹۹

همی خویشتن را به چهر و به ساز
ازاو جز به جنبش ندانست باز ۲۰۰

یکی آینه داشت گفتی به پیش
همی دید روشن در او چهر خویش ۲۰۱

به یاد آمدش تاج و تخت شهی
کزو کرد بد خواه ناگه تهی ۲۰۲

دلش گشت دریای درد از دریغ
شدش دیدگان ژاله بارنده میغ ۲۰۳

دو جزعش ز در هر زمان رشته بست
گهی بر شبه ریخت و گه بر جمست ۲۰۴

فغ ماهرخ گفت کای ارجمند
درین پرنیان از چه ماندی نژند ۲۰۵

که دلشادی و می گساری همی
چرا غم خوری و اشک باری همی ۲۰۶

مگر میزبانت دلارای نیست
به نزدیک ما امشبت رای نیست ۲۰۷

کی نامور گفت کای ماهروی
نه مردم بود هرکه نندیشد اوی ۲۰۸

گرستن به هنگام با سوز و درد
به از خندهٔ نابهنگام سرد ۲۰۹

اگر چند پویی و جویی بسی
ز گیتی بی انده نیابی کسی ۲۱۰

تو ویژه دو کس را ببخشای و بس
مدان خوار و بیچاره تر زین دو کس ۲۱۱

یکی نیک دان بخردی کز جهان
زبون افتد اندر کف ابلهان ۲۱۲

دگر پادشاهی که از تاج و تخت
به درویشی افتد ، شود شوربخت ۲۱۳

ازین پرنیان زان دلم شد دژم
که دیدم بر او چهرهٔ شاه جم ۲۱۴

به یاد آمدم فرّ و فرهنگ اوی
بزرگی و دیهیم و اورنگ اوی ۲۱۵

ز خویِ بدِ چرخ ماندم شگفت
که مهر از چنان شه چرا برگرفت ۲۱۶

یکی زشت را کرد گیتی خدیو
که از کتف مارست و از چهره دیو ۲۱۷

که داند کنون کاو بماند ار بمرد
بدرّید شیر ار پلنگش ببرد ۲۱۸

فزون زان ستم نیست بر رادمرد
که درد از فرومایه بایدش خورد ۲۱۹

بر بخردان مرگِ والا سران
به از زندگانیّ بدگوهران ۲۲۰

ولیکن چنین است چرخ از نهاد
زمانه نه بیداد داند نه داد ۲۲۱

زمین هست آماجگاه زمان
نشانه تن ما و چرخش کمان ۲۲۲

ز زخمش همه خستگانیم و زار
نهانیم خون لیک درد آشکار ۲۲۳

بگفت این و شد بر رخ اشکش ز درد
چو سیم گدازیده بر زرّ زرد ۲۲۴

به رخ دلبر از درد شد چون زریر
مژه ابر کرد و کنار آبگیر ۲۲۵

ز بادام سرمه به مرجان خرد
گهی ریخت و گاهی به فندق سترد ۲۲۶

هرآنکس که پیرامنش بُد براند
خود و دایه جادو و شاه ماند ۲۲۷

چو پر دَخته شد جای بر پای خاست
نیایش کنان گفت کای شاه راست ۲۲۸

خرد بر دلم راز چونین گشاد
که هستی تو جمشید فرخ نژاد ۲۲۹

ز مهر تو دیریست تا خسته ام
به بند هوای تو دل بسته ام ۲۳۰

نگار تو اینک بهار منست
برین پرنیان غمگسار منست ۲۳۱

همین بود کام دلفروزیم
که روزی بود دیدنت روزیم ۲۳۲

تراام کنون گر پذیری مرا
بر آیین به جفت گیری مرا ۲۳۳

دهم جان گر از دل به من بنگری
کنم خاک تن تا به بسپری ۲۳۴

همی گفت و ز نرگسان سیاه
ستاره همی ریخت بر گرد ماه ۲۳۵

جهاندار گفت ار تو را جم هواست
نی ام من، وگر مانم او را رواست ۲۳۶

همانند بس یابی این مردمان
ولیکن درستی نباشد همان ۲۳۷

نه هر آهوی را بود مشک ناب
نه از هر صدف دُرّ خیزد خوشاب ۲۳۸

گمانی نکو بردی ای دلپذیر
ولیکن گمانت کمان بُد نه تیر ۲۳۹

به من برمنه نام جم بی سپاس
مرا نام ماهان کوهی شناس ۲۴۰

چنین داد پاسخ بُت دل گسل
که خورشید پوشید خواهی به گل ۲۴۱

که گوید به گیتی که ماهان توی
که جمشید خورشید شاهان توی ۲۴۲

نهان گر کند شاه نام و گهر
نماند نهان زیب شاهیّ و فَر ۲۴۳

گر از ابر دیدار گیتی فروز
بپوشد ، نماند نهان نور روز ۲۴۴

ترا دام و دَد بازداند به مهر
چه مردم بود کِت نداند به چهر ۲۴۵

گوا بر نکو پیکر تو دُرست
همین پرنیان بس که در پیش تست ۲۴۶

مرا این زن پیر چون مادرست
یکی چابک اندیش کندا گرست ۲۴۷

به هر دَم زدن زین فروزنده هفت
بگوید که اندر دَه و دو چه رفت ۲۴۸

نمودست رازت به من سر به سر
که باشد مرا از تو شه یک پسر ۲۴۹

ز پیوند یاری چه گیری کنار
که سروت بود پیش و مه در کنار ۲۵۰

نگاری نخواهی بهشتی سرشت
که با روی او باشی اندر بهشت ۲۵۱

به خوبی بتان پیشکار من اند
به مردی سواران شکار من اند ۲۵۲

ز خوشیّ و خوی و خردمندیم
بهانه چه داری که نپسندیم ۲۵۳

مَده روز فَرخ به روز نژند
ز بهر جهان دل در اندُه مبند ۲۵۴

جهان دام داریست نیرنگ ساز
هوای دلش چینه و دام آز ۲۵۵

کشد سوی دام آنکه شد رام او
کُشد پس چو آویخت در دام او ۲۵۶

از آن او بجایست و ما برگذار
که چون ما نکاهد وی از روزگار ۲۵۷

پسِ پیری از ما ببرّد روان
چو او پیر شد بازگردد جوان ۲۵۸

تو تا ایدری شاد زی غم مخور
که چون تو شدی باز نایی دگر ۲۵۹

به امروز ما باز کی در رسیم
که تا پیش تازیم پیش از پسیم ۲۶۰

بگفت این و گلبرگ پرژاله کرد
ز خونین سر شک آستین لاله کرد ۲۶۱

دو نرگس شدش ابر لؤلؤ فکن
به باران همی شست برگ سمن ۲۶۲

دل جَم ز بس خواهشش گشت نرم
نهان گفت کای گنج فرهنگ و شرم ۲۶۳

از آن راز بیرون نیارم همی
که از جان به بیم ام نیارم همی ۲۶۴

هم از بخت ترسم که دمساز نیست
هم از تو که با زن دلِ راز نیست ۲۶۵

که مؤبد چنین داستان زد ز زن
که با زن دَرِ راز هرگز مزن ۲۶۶

سخن همچو مر غیست کش دام کام
نشیند به هر جا چو بجهد ز دام ۲۶۷

پدرت ار ز من گردد آگاه ، نیز
بود کِم شود دشمن از بهر چیز ۲۶۸

به طمع بزرگی نگهدار دم
به ضحاکِ نا پاک بسپار دم ۲۶۹

کسی کش نه ترس از نکوهش نه غم
کند هر چه رای آیدش بیش و کم ۲۷۰

تهی دستی و ایمن از درد و رنج
بسی بهتر از بیم با ناز و گنج ۲۷۱

دلارام گفت ای شه نیک دان
نه هر زن دو دل باشد و ده زبان ۲۷۲

همه کس به یک خوی و یک خواست نیست
ده انگشت مردم به هم راست نیست ۲۷۳

به دارنده کاین آتش تیز پوی
دواند همی گرد این تیره گوی ۲۷۴

که تا زنده ام هیچ نازارمت
برم رنج و همواره ناز آرمت ۲۷۵

چنان دارم این راز تو روز و شب
که با جان بود گر برآید ز لب ۲۷۶

به گیتی ندانم پناه تو کس
همه دشمنندت ، منم دوست بس ۲۷۷

مرو ، با من ایدر بزی شادکام
نباید که جایی بمانی به دام ۲۷۸

کرانیست دل خوش به نیکیّ خویش
گنه زو بود گر بد آیدش پیش ۲۷۹

کرا بخت فرخ دهد تاج و گاه
چو خُرسند نبود ، درافتد به چاه ۲۸۰

همه کس پی سود باشد دوران
نخواهد کسی خویشتن را زیان ۲۸۱

ز بس لابه و مهر و سوگند و پند
ازو ایمنی یافت شاه از گزند ۲۸۲

چنان دان که هود اندران روزگار
پیمبر بُد از داور کردگار ۲۸۳

به آیین پیمانش با او ببست
به پیوند بگرفت دستش به دست ۲۸۴
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۸۴
کانال گوهرین در ایتا
۱۳۷۶
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:در مردانگی گرشاسب گوید
گوهر بعدی:تزویج دختر شاه زابل با جمشید
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.