هوش مصنوعی: این متن شعری است که در آن شاعر به ستایش و تمجید از یک شخصیت معنوی یا الهی می‌پردازد. شاعر از غیبت و حضور همزمان این شخصیت سخن می‌گوید و او را به عنوان نور، رحمت، و منبع زیبایی و خیر توصیف می‌کند. همچنین، شاعر از تأثیرات روحانی و معنوی این شخصیت بر مومنان و حتی کافران سخن می‌گوید و او را به عنوان منبع الهام و شادی توصیف می‌کند.
رده سنی: 16+ این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و معنوی است که ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از زبان و اصطلاحات شعری قدیمی ممکن است برای سنین پایین‌تر چالش‌برانگیز باشد.

غزل ۲۳۱۰ - ای غایب ازین محضر، از مات سلام الله

ای غایبِ ازین مَحْضَر، از مات سَلامُ اللّهْ
وِیْ از همه حاضرتَر، از مات سَلامُ اللّه ۱

ای نورِ پَسَندیده، وِیْ سُرمهٔ هر دیده
اَحْسَنْت زِهی مَنْظَر، از مات سَلامُ اللّه ۲

ای صورتِ روحانی، وِیْ رَحْمَتِ رَبّانی
 بر مومن و بر کافَر، از مات سَلامُ اللّه ۳

چون ماهِ تمام آیی، وانگاه زِ بامْ آیی
ای ماهْ تو را چاکَر، از، از مات سَلامُ اللّه ۴

ای غایبِ بَس حاضر، بر حالِ همه ناظِر
وِیْ بَحْرِ پُر از گوهر، از مات سَلامُ اللّه ۵

ای شاهِدِ بی‌نُقصان، وِیْ روحْ زِ تو رَقصان
وی مستی تو در سر، از مات سَلامُ اللّه ۶

ای جوششِ میْ از تو، وِیْ شِکَّرِ نِی از تو
وَزْ هر دو تویی خوش‌تَر، از مات سَلامُ اللّه ۷

شَمسُ الْحَقِ تبریزی در لَخْلَخه آمیزی
هم مُشکی و هم عَنْبَر، از مات سَلامُ اللّه ۸
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۸
کانال گوهرین در ایتا
۸۶۵
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:غزل ۲۳۰۹ - من بی‌خود و تو بی‌خود، ما را که برد خانه؟
گوهر بعدی:غزل ۲۳۱۱ - از انبهی ماهی، دریا پنهان گشته
نظرها و حاشیه ها
ناشناس
۱۴۰۴/۱۱/۱۵ ۰۸:۴۸

1-بهار بی یار
سرزد بهار گلها درباغ و دشت وصحرا
کو آن بهارِ دلها کآید به محفل ما؟
گلها اگر شکفتند دلها ولی فسردند
آن از دم بهاری وین هجر یوسف ما
دشت و چمن نشاطی ،باغ وسمن صفایی
بی مقدمش ندارند، آه از تاسف ما
زاغآن رها ز هر بند، بازان اسیر و دربند
یوسف غریب و تنها افتاده در چه ما
دیوان به تخت شاهی ، دنیا همه تباهی
این است وضع دوران در غیبت شه ما
تاریکی و سیاهی، بگرفته جمله دلها
تا کی غم جدایی ای نور دیده ما
جان بر لب آمد وما در انتظار ماندیم
چشمم براه و بر در، ابیض دو دیده ما
یعقوب سان نشسته در کلبه های احزان
لیکن همه ریایی ، نی هجر یوسف ما
بویی رسد به جانم از جانب عزیزی
گویی قدم نهادست در راه، یوسف ما
دلبر به ناز آید ،در باغ می خرامد
سربر قدوم پاکش بنهاده سوسن ما
یارب شود دو دیده بینا زنور رویش؟
آیا شود که یوسف آید به محفل ما؟