هوش مصنوعی: این متن شعری است که به ستایش پادشاهی عادل و دادگر می‌پردازد. شاعر با استفاده از تمثیل‌های مختلف مانند داستان یوسف و برادرانش، ویژگی‌های مثبت پادشاه را برمی‌شمارد و عدالت، بخشش، قدرت و خرد او را می‌ستاید. همچنین، تأثیر مثبت حکومت او بر مردم و کشور را توصیف می‌کند و از لطف خداوند در به قدرت رسیدن چنین پادشاهی سخن می‌گوید.
رده سنی: 16+ این متن دارای مفاهیم عمیق ادبی و فلسفی است و استفاده از تمثیل‌های پیچیده و واژگان سنگین ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند عدالت، قدرت و حکومت نیاز به درک و تجربه بیشتری از زندگی دارد.

اندر بدایت پادشاهی بهرامشاه

مثَل ابتدای دولت شاه
بود چون یوسف و برادر و چاه ۱

بود از آغاز رنج و غم خوردن
عاقبت گنج بود و بر خوردن ۲

آن فکندن به چاه بهر الم
وآن بها کردنش به هژده درم ۳

قیمتش هژده قلب یا کم و بیش
و او ز هژده هزار عالم بیش ۴

هر درم زو چو عالمی آراست
بود هژده هزار عالم راست ۵

گرچه ز اخوان هوان رسید او را
کار محنت به جان رسید او را ۶

آخرالامر عالم و شه شد
بر سپهر شرف خور و مه شد ۷

گرچه بودند شاه و مهتر او
نه گدایان شدند بر درِ او ۸

نه فکندند در مغاک او را
نه کلاه آمد آن هلاک او را ۹

چاه دانست اگر همی اخوان
نه همه چاه یوسف آمد آن ۱۰

مال مارست چون گدای دهد
چاه جاهست چون خدای دهد ۱۱

نه زلیخا ز چهرهٔ نیکوش
به غلامی خرید و شد هندوش ۱۲

پیرزن را به سوی دیدهٔ او
خواجه آمد درم خریدهٔ او ۱۳

نه عزیزش چو وقت جاه آمد
بنده پنداشت پادشاه آمد ۱۴

این عطا چیست، کارِ کارگشای
وین شرف چیست، لطف بار خدای ۱۵

لطف حق گر به خاک پیوندد
آدم آنجا رود کمر بندد ۱۶

سرِ آتش چو بادسار شود
آبِ ابلیس خاکسار شود ۱۷

نه پیامبر که رخ به یثرب داد
لشکر آورد و مکه را بگشاد ۱۸

نه چو ره رفتنش نیاز آمد
منهزم رفت و شاه باز آمد ۱۹

بی‌زیان بازگشت سوی مکان
خود ز سیر آفتاب را چه زیان ۲۰

سوی هم شهریانش از زن و مرد
تا عزیزش نکرد جلوه نکرد ۲۱

آسمان از سفر نمود جلال
قمر اندر سفر گرفت کمال ۲۲

آب ریزد زمانه گر خواهد
کاب روی فرشتگان کاهد ۲۳

از شمر در سفر چو برگردد
چون شرنگ ار چه بد شکر گردد ۲۴

بیخ شاخی که لطف حق پرورد
کی ز دور زمانه گیرد گرد ۲۵

بلبلی را که چرخ کرد عزیز
قفس ریش دشمنش پر تیز ۲۶

نه فریدون گاو‌پرورده
کرد شیر گرسنه را برده ۲۷

نه به کاوه به سعی یک دو کیا
بستد از بیوراسب ملک نیا ۲۸

بدهد بهر مصلحت خسرو
خویشی کهنه را به دولت نو ۲۹

نه سکندر برِ معادا را
کشت دارای ابن دارا را ۳۰

کس مبیناد تا به رستاخیز
آنچه شیرویه کرد با پرویز ۳۱

عزّ شاهی به خصم خویش بماند
هرکه من عزّ بزّ برِ خود خواند ۳۲

ملک میراثیان نماننده است
ملک شمشیر ملک پاینده است ۳۳

از شهان مر وراست در عالم
ملک میراث و ملک تیغ به هم ۳۴

روی او بخت از آن به کرمان کرد
تا عدو را غذای کرمان کرد ۳۵

آمده سوی شهر و از مردیش
بوده داد و دهش ره‌آوردیش ۳۶

گر چو شب رفت چون نهار آمد
ور چو دی رفت چون بهار آمد ۳۷

تا سوی شهر خویش باز نشد
دیدهٔ ملک و دینش باز نشد ۳۸

شاه با رأفت آشنا باشد
متهوّر چه پادشا باشد ۳۹

متهوّر تباه دارد ملک
وز تهوّر سپاه دارد ملک ۴۰

در تهوّر کسی فلاح ندید
روی آرامش و صلاح ندید ۴۱

کشوری را دو پادشا فرهست
در یکی تن یکی دل از دوبهست ۴۲

یک جهان پشه را کُشد بر جای
روزگار از دو پیل پهلوسای ۴۳

یک جهان دیو را شهابی بس
چرخ را خسرو آفتابی بس ۴۴

خاک یابی ز پای تا زانو
خانه‌ای را که دواست کدبانو ۴۵

این مثل خانه راست خود گفته
به دو کدبانوست نارفته ۴۶

گرت باید شکسته سر ز زمین
به یکی هرّه بر دو کرّه‌نشین ۴۷

پیش او خصم را سراب شمر
یا چو سیماب و آفتاب شمر ۴۸

هر سر از وی که تاج‌خواه آمد
همچو شمع آتشین کلاه آمد ۴۹

لعل کان را ز سنگ کین داند
مرد دون را ز مرد دین داند ۵۰

نیک داند زمانه ناخوش و خوش
ناقد چوب و عود دان آتش ۵۱

او بداند که شمع ملّت کیست
او شناسد که اصل دولت کیست ۵۲

شیطان را شناسد از سلطان
غیث را باز داند از طوفان ۵۳

پیش ازین گرچه مردپرور بود
نام بهرام نحس اصغر بود ۵۴

شه چو همنام گشت با بهرام
سعد اکبر نهاد چرخش نام ۵۵

پر گهر زان جمال چون خورشید
دامنِ بخت و آستینِ امید ۵۶

عالم پیر زو جوان گشته
دین و دولت بدو عیان گشته ۵۷

بهم آورد ز اصل و از پیگار
ملک میراث و تیغ حیدروار ۵۸

هرکه دریا ز تف غبار کند
ماهی از تابه کی شکار کند ۵۹

ملک بگذاشت از خداوندی
جان نگهداشت از خردمندی ۶۰

جان نگهداشتن ز ملک بهست
دُرِ دریا ز چوب فلک بهست ۶۱

آرزو بود ملک را دل و داد
آرزو در کنار ملک نهاد ۶۲

دین و ملک او بهم فراز آورد
جامهٔ شرع را طراز آورد ۶۳

این تجمل چو شه تحمل کرد
خاک را مال و آب را مُل کرد ۶۴

همچو مه در محاق و با اعزاز
شاه رفت و شهنشه آمد باز ۶۵

ملک او ملک روم و چین باشد
من چو فالی زدم چنین باشد ۶۶

چاکرش ارسلان و بگ باشد
ورنه بر درگهش دو سگ باشد ۶۷

کینش ار سوی چین کند آهنگ
اهل چین را ندانی از سترنگ ۶۸

روح رفته فتوح نامانده
جسمها مرده روح نامانده ۶۹

ملکش از بهر عدل و دین باشد
شه که حق پرورد چنین باشد ۷۰

ای شهنشه ز روی استحقاق
از پی ملکت همه آفاق ۷۱

چون تویی را همی نشاند چرخ
تا بدانی که نیک داند چرخ ۷۲

بر سرش برنهاد افسر ملک
زانکه دانست کیست در خور ملک ۷۳

داد مردیش چتر و ملک و نگین
از تو پرسم نکو نکرده‌ست این ۷۴

چون گرفت او به تیغ ملک چو خور
بخت گفتش ز تخت خود بر خور ۷۵

از پی عدل و فضل شاهانه
گور با شیر گشت همخانه ۷۶

بال شاهین چو حال مرد بجشک
گنج شک خالی آمد از گنجشک ۷۷

ملک در ظل چتر او از ناز
کرده خوش چاردست و پای دراز ۷۸

عدل از او با جمال و با آبست
ظلم ازو رفته در شکر خوابست ۷۹

تخت چون دید روی شه خه گفت
بخت ربّی و ربّک اللّٰه گفت ۸۰

چون بدید اهبت جوانمردیش
ظفر آمد به خدمت مردیش ۸۱

هفت و پنج و چهار از اکرامش
با سه حرفند از اوّل نامش ۸۲

لاجرم زین سه دین و بخشش و جاه
چون سه حرفست بر دو عالم شاه ۸۳

همه اطفال چرخ را مادام
چون دو حرفست از کرانهٔ نام ۸۴

جود دنیا و بخل دین دارد
بر دو گیتی شرف بدین دارد ۸۵

در وفا و سخا به جان و به مال
نه بقا بددلش کند نه زوال ۸۶

با بهشتست خلق او انباز
زان نترسد همی ز مرگ و نیاز ۸۷

کف او چون به بخشش آرد رای
تو جهان‌بخش و بر جهان بخشای ۸۸

گفت در بذله از پی بذلش
ضاعف‌اللّٰه ملکه عدلش ۸۹

شمس کان روی خوب دیده چو ماه
گفت پس لا اله الّا اللّٰه ۹۰

آسیا گر ز خلق او پوید
در زمان ز آسیا گیا روید ۹۱

به جهان داده زرّ کانی را
صدقهٔ جان و زندگانی را ۹۲

تا که بگزید مر ورا یزدان
خشم چون آسیاست سرگردان ۹۳

هست خصمش ز بیم او مدهوش
آسیاوار با فغان و خروش ۹۴

هست خالی ز عیب و نقص و فضول
ملک محمود و خاندان رسول ۹۵

این ز کعبه بتان برون انداخت
آن ز بت سومنات را پرداخت ۹۶

کعبه و سومنات چون افلاک
شد ز محمود وز محمّد پاک ۹۷

از دو یک میر بی‌خرد باشد
در نیامی دو تیغ بد باشد ۹۸

هست شمشیر منفرد چون شیر
شیر و شمشیر چیست شاه دلیر ۹۹

پادشا خویش آتش و دریاست
خاک و خویشی او چو باد هواست ۱۰۰

با دو شه ملک و دین سقیم بود
مادر ملک از آن عقیم بود ۱۰۱

بیشتر زین مکش عنان فساد
که چنین است ملک را میعاد ۱۰۲

شه چو بر تخت ملک خویش نشست
دست او پای ظلم را بشکست ۱۰۳

ملک با پادشاه فرّخ رای
می‌کشد دامن شرف در پای ۱۰۴

قدح مهر شاه بر کفِِ او
لشکر فتح و نصر در صف او ۱۰۵

زین قبل نوش می‌کند شب و روز
شربت مهر شاه دین افروز ۱۰۶

شکر او شکر اهل روی زمین
عرف او ظرف و حسن حورالعین ۱۰۷

فتنه و ظلم را کند در خواب
ملک آباد را چو مستِ خراب ۱۰۸

فتنه در خواب شد ز صولت او
عدل بیدار شد ز دولت او ۱۰۹

عدل او جان‌فزا و غم کاهست
فضل او همچو عمر جان خواهست ۱۱۰

فرّ و نام قدر ز طلعت اوست
فخر و عار قضا ز خلعت اوست ۱۱۱

کند املا برای جان و تنش
لعبت دیده نسخت سخنش ۱۱۲

در سخن لفظ او چو سحرِ حلال
در جهان جود او چو عذب زلال ۱۱۳

پیش رایش گران رویست قدر
پیش حکمش تهی‌دویست حذر ۱۱۴

میوهٔ شاخ جود او هموار
به همه جا رسیده طوبی‌وار ۱۱۵

زاید از خلق او چو گل ز نسیم
دست چون چشم نرگس از زر و سیم ۱۱۶

هرکجا خلق شاه ما باشد
یاد مشک خطا خطا باشد ۱۱۷

چون بقای بهشت پاینده‌ست
نعمتش هم چنو فزاینده‌ست ۱۱۸

پای آنکس که ماند بر درِ او
تاج منّت نهاد بر سرِ او ۱۱۹

هرکه در کار او پناه گرفت
دست بر چرخ کرد و ماه گرفت ۱۲۰

نسبت از وی گرفت خلد خلود
خلد گشت از وجود او موجود ۱۲۱

جان و جن ظلمت است با حالش
رمل و نمل اندکست با مالش ۱۲۲

سر رباید ز دشمنان در رزم
تاج بخشد به دوستان در بزم ۱۲۳

بندیده ز دست و خمّ کمند
نه زر او نه جان دشمن بند ۱۲۴

مال در جود چون سحاب دهد
شوره را همچو گُلبن آب دهد ۱۲۵

نیست اندر سفر به بحر و به بر
چون دل و صیتش ایچ پای آور ۱۲۶

عادلی عیسی از وی آموزد
عدل او چشم ظلم را دوزد ۱۲۷

گنج را چشم زخم شد بذلش
ظلم را گوشمال شد عدلش ۱۲۸

نیست با جودش از پی مقدار
سیم بازار گرد را بازار ۱۲۹

هست خواهنده خواه بخشش شاه
نه چو شاهان عصر خواسته خواه ۱۳۰

میر کز حرص و ظلم دارد تیر
خوان مر او را تو مور و مار نه میر ۱۳۱

جود و عدلی که در شه خوش خوست
بازوی ملک را قوی نیروست ۱۳۲

ز امن او زیر پردهٔ تسکین
محتلم گشته فتنهٔ عنّین ۱۳۳

الفـ عدل او ز لوح صواب
اِلف داده میان آتش و آب ۱۳۴

عدل او در سرای نفس و نفس
آفت جغد و کرکس آمد و بس ۱۳۵

که چو آمد همای شاه پدید
جغد غزنی به چین و روم پرید ۱۳۶

عرصهٔ خلد شد دل از دادش
نافهٔ مشک شد گل از بادش ۱۳۷

از پی عدل چون به خشم آید
دلش اندر میان چشم آید ۱۳۸

که شد از عدل شاه شاه تبار
گرگ با میش دوستگانی خوار ۱۳۹

خلق او مایهٔ ظریفانست
عدل او دایهٔ ضعیفانست ۱۴۰

ره برافکنده همچو معصومان
عدل او بر دعای مظلومان ۱۴۱

ابر ملکی که عدل بار شود
تیرماهِ جهان بهار شود ۱۴۲

کشوری را که عدل عام ندید
بوم در بومش ایچ بام ندید ۱۴۳

شرع را دست یاری او دادست
ملک را پای داری او دادست ۱۴۴

گر فریب فناش نفریبد
ملک از داد هیچ نشکیبد ۱۴۵

هرکه انصاف ازو جدا باشد
دد بُوَد دد نه پارسا باشد ۱۴۶

عدل شه پاسبان ملکت اوست
بذل او قهرمان دولت اوست ۱۴۷

عدل بی‌بذل شاخ بی‌ثمرست
بذل بی‌عدل پای را تبرست ۱۴۸

بر زبانی که ذکر شاه بُوَد
میوهٔ ملک را چو ماه بُوَد ۱۴۹

از بهاء شه همایون پی
خاک غزنین شدست روغن خوی ۱۵۰

شد جهان تا شد او جهانبانش
چون نهانخانهٔ دل و جانش ۱۵۱

در نهانخانهٔ روان و دلش
از پی فرّ و کلّ و زیب گلش ۱۵۲

لوح محفوظ را مکان شد این
بیت معمور را نشان شد این ۱۵۳

هست شاه از برای مستان را
دل فراخان تنگ دستان را ۱۵۴

چون ازو عدل و بی‌غمی نبود
خود چه سلطان که آدمی نبود ۱۵۵

عدل وقتی که شمع افروزد
گرگ را گوسفندی آموزد ۱۵۶

باز وقتی که جور و زور کند
دیدهٔ شیر گور کور کند ۱۵۷

ایزد از بنده راستی درخواست
دولت راست راستکان راست ۱۵۸

پادشاهی که راست رَو نبود
زرع باشد ولی درو نبود ۱۵۹

عدل این شه چو رفت در صف جنگ
تیغ را سبز جامه کرد از رنگ ۱۶۰

از شرف یافتست چون حیوان
چوب منبر ز خطبهٔ او جان ۱۶۱

کشته دیو ستنبه را از تاب
گوهر چتر او به جای شهاب ۱۶۲

چون ز فتراک برگشاد کمند
دشمنان ماند از فَزَع دربند ۱۶۳

از پی کسب بخشش و جاهش
بوسه آلود چرخ شد راهش ۱۶۴

ملکان را ز بهر زیب و فرش
بوسه جایی شدست ره گذرش ۱۶۵

شد ز بوس شهان بدرْ مثال
خاکِ درگاه او هلال هلال ۱۶۶

ابر و دریا غلام کفّ ویند
زو وفاقش همیشه راست پیند ۱۶۷

کان و دریا برش بود درویش
بخشش او ز هر دو باشد بیش ۱۶۸

از پی رفعت و کمال جلال
وز پی زینت جمال جلال ۱۶۹

بوسه چین آفتاب در ره او
خاک روب آسمان ز درگه او ۱۷۰

چرخ اوّل زمین آخر او
جان باطن شعار ظاهر او ۱۷۱

از پی رتبت قبول و ردش
در برو بر درند نیک و بدش ۱۷۲

چون شود ملک پاس سر کند او
چون بیفتد زمانه برکند او ۱۷۳

سعی او بازوی دلیرانست
سهم از پوزبند شیرانست ۱۷۴

در خطا دیر گیر و زود گذار
در عطا سخت مهر و سست مهار ۱۷۵

مأمنش مسکن صبیح و دمیم
خاطرش ناقد کریم و لئیم ۱۷۶

همره عزم او مسدّد رای
باعث حزم او مشیّد جای ۱۷۷

شنوا کرد گوش جذر اصم
از صلیل و صریر تیغ و قلم ۱۷۸

همه عالم ورا شده بنده
مرده گردد ز جودِ او زنده ۱۷۹

گلبن عقل شاه در تدبیر
چون شکوفه‌ست در جوانی پیر ۱۸۰

آفتاب از جمال او خجلست
زردی رخ گوای درد دلست ۱۸۱

خود ندیدند بر سرِ گاهی
سال پیمودگان چنو شاهی ۱۸۲

سرِ دندانش را چو شد خندان
بنده شد دهرش از بُن دندان ۱۸۳

ملک بر روی خطبهٔ شهِ داد
ظلم را سه طلاق باین داد ۱۸۴

اینت دولت که دولتش دارد
که همی خدمتش بنگذارد ۱۸۵

حبّذا زان جمال دهر آرای
مرحبا زان سپهر قلعه‌گشای ۱۸۶

خاصه وقتی که در مصاف بُوَد
پای او بر دماغ قاف بُوَد ۱۸۷

زیر ران تیغ دست خنجر گوش
اشهب تیز سیر پیکان کوش ۱۸۸

بتوان زد ز پشت او نخچیر
که به تگ زو برد همه تشویر ۱۸۹

دست و پایش چو صبح کز شب تار
بدمد گاه روز وقت بهار ۱۹۰

مرکبش هیأت فلک دارد
که بر اعداش خاک می‌بارد ۱۹۱

گوی‌زن بادپای آهن‌سم
از سران سران به پای و به دم ۱۹۲

دشمن‌و دوست را چو نحس‌و چو سعد
شنه و شانه را چو گرد و چو رعد ۱۹۳

گرچه کشتی ز آب دارد سُر
اسب او کشتیست هامون بُر ۱۹۴

کشتی از آب ساخته مفرش
اسب او کشتیست دریاکش ۱۹۵

سوی پست از فراز همچو قدر
سوی بالا ز شیب همچو شرر ۱۹۶

سم او همچو سهم کشتی‌دار
کوه را با زمین کند هموار ۱۹۷

پای او دست مرگ را ماند
که کسی زو گریخت نتواند ۱۹۸

دارد از دیده مهره بازی خو
چشم بد دور زان دو چشم نکو ۱۹۹

گر به پرّ و به فرّ همای بُوَد
پرش او به دست و پای بُوَد ۲۰۰

کم نبود از مبارزی در جوش
که سپر پشت بود و خنجر گوش ۲۰۱

گاه تگ از جهان برآرد گرد
بر زر جعفری کند ناورد ۲۰۲

سرش از قبلهٔ هوا دلشاد
دمش از قُبلهٔ زمین آزاد ۲۰۳

پشت هامون کند چو روی کشف
روی گردون کند چو پشت صدف ۲۰۴

تخت ملکست و مسند شاهی
کوه ازو پر پشیزهٔ ماهی ۲۰۵

نکند وقت حمله‌اندیشی
سایهٔ او برو همی پیشی ۲۰۶

مانده از چابکیش در دوران
کاربندان آسمان حیران ۲۰۷

سوی پستی رونده همچو رمال
سوی بالا دونده همچو خیال ۲۰۸

دیدهٔ دل درو نکو نرسد
سایل او هم اندرو نرسد ۲۰۹

سوی آن بحر موج کشتی رو
سفر راه کهکشان به دو جو ۲۱۰

من درو دیده‌ام که از پی سود
تا ابد هم چنانش خواهد بود ۲۱۱

این چنین مرکبی چو چرخ انگار
تا برویست شهریار سوار ۲۱۲
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۱۲
کانال گوهرین در ایتا
۴۶۳
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:یمدح السلطان الاعظم مالک رقاب الامم سلطان سلاطین العالم یمین‌الدّولة و امین‌الملّة کهف‌الاسلام والمسلمین ابا الحارث بهرامشاه‌بن مسعود نوّراللّٰه مضجعه
گوهر بعدی:فی خصاله و فضیلته
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.