هوش مصنوعی:
شاعر در این شعر از آرزوی آشتی و صلح با معشوق یا دوست خود سخن میگوید. او از دلتنگیها و رنجهای خود میگوید و امیدوار است که با آشتی، جان و دلش آرام گیرد. شاعر از خشم و دوری شکایت میکند و آرزو میکند که دوباره به صلح و آرامش بازگردد. او از لطف و بخشش معشوق میگوید و امیدوار است که با آشتی، زندگیاش دگرگون شود.
رده سنی:
16+
این شعر دارای مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند خشم، آشتی، و امید ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده باشد.
غزل ۲۴۵۱ - دریوزهیی دارم ز تو در اقتضای آشتی
دَریوزهیی دارم زِ تو در اِقْتِضایِ آشتی
دی نُکتهیی فرمودهیی جان را برایِ آشتی ۱
جان را نَشاط و دَمدَمه جُمله مُهِمّا تَش همه
کاری نمیبینم دِگَر اِلّا نَوایِ آشتی ۲
جانْ خشم گیرد با کسی گردد جَهانَش مَحْبَسی
جان را فُتَد یا رَب عَجَب با جسمْ رایِ آشتی؟ ۳
با غیر اگر خَشمین شَوی گیری سَرِ خویش و رَوی
سَر با تو چون خَشمین شود آن گاه وایِ آشتی ۴
گَر دَست بوسِ وصلِ تو یابد دِلَم در جست و جو
بَس بوسهها که دل دَهَد بر خاکِ پایِ آشتی ۵
هر نیکویی که تَن کُند از لُطفِ دادِ جان بُوَد
من هر سَخا که کردهاَم بود آن سَخایِ آشتی ۶
چون ابرِ دِیْ گِریان شُدم وَزْ برگ و بر عُریان شُدم
خواهم که ناگَهْ دَرغَژَم خوش در قَبایِ آشتی ۷
سُلطان و شاهَنْشَه شَوَم اِجْری فِرِستِ مَهْ شَوَم
نیکولِقا آن گَهْ شَوَم کایَد لِقایِ آشتی ۸
ای جانِ صد باغ و چَمَن تَشریف دِهْ سویِ وَطَن
هر چند بَدراییِّ من نَگْذاشت جایِ آشتی ۹
از نوبهارِ لَمْ یَکُن این باد را تَلْطیف کُن
تا بیبُخارِ غَم شود از تو فَضایِ آشتی ۱۰
آلایشِ ما چیست خود با بَحْرِ جان و جَرّ و مَد
یا کِبْر و شیطانیِّ ما با کِبْریایِ آشتی؟ ۱۱
خاموش کُن ای بیاَدَب چیزی مگو در زیرِ لب
تا بیریا باشد طَلَب اَنْدَر دُعایِ آشتی ۱۲
دی نُکتهیی فرمودهیی جان را برایِ آشتی ۱
جان را نَشاط و دَمدَمه جُمله مُهِمّا تَش همه
کاری نمیبینم دِگَر اِلّا نَوایِ آشتی ۲
جانْ خشم گیرد با کسی گردد جَهانَش مَحْبَسی
جان را فُتَد یا رَب عَجَب با جسمْ رایِ آشتی؟ ۳
با غیر اگر خَشمین شَوی گیری سَرِ خویش و رَوی
سَر با تو چون خَشمین شود آن گاه وایِ آشتی ۴
گَر دَست بوسِ وصلِ تو یابد دِلَم در جست و جو
بَس بوسهها که دل دَهَد بر خاکِ پایِ آشتی ۵
هر نیکویی که تَن کُند از لُطفِ دادِ جان بُوَد
من هر سَخا که کردهاَم بود آن سَخایِ آشتی ۶
چون ابرِ دِیْ گِریان شُدم وَزْ برگ و بر عُریان شُدم
خواهم که ناگَهْ دَرغَژَم خوش در قَبایِ آشتی ۷
سُلطان و شاهَنْشَه شَوَم اِجْری فِرِستِ مَهْ شَوَم
نیکولِقا آن گَهْ شَوَم کایَد لِقایِ آشتی ۸
ای جانِ صد باغ و چَمَن تَشریف دِهْ سویِ وَطَن
هر چند بَدراییِّ من نَگْذاشت جایِ آشتی ۹
از نوبهارِ لَمْ یَکُن این باد را تَلْطیف کُن
تا بیبُخارِ غَم شود از تو فَضایِ آشتی ۱۰
آلایشِ ما چیست خود با بَحْرِ جان و جَرّ و مَد
یا کِبْر و شیطانیِّ ما با کِبْریایِ آشتی؟ ۱۱
خاموش کُن ای بیاَدَب چیزی مگو در زیرِ لب
تا بیریا باشد طَلَب اَنْدَر دُعایِ آشتی ۱۲
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۲
۴۴۲
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۲۴۵۰ - در دل خیالش زان بود تا تو به هر سو ننگری
گوهر بعدی:غزل ۲۴۵۲ - ای دل نگویی چون شدی؟ ور عشق روزافزون شدی
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.