هوش مصنوعی:
این متن شعری است که در آن شاعر از احساسات متضاد و نوسانات روحی خود سخن میگوید. او از عشق، جدایی، درد و شادی صحبت میکند و از معشوق خود گلایه میکند که گاهی او را به اوج میبرد و گاهی به حضیض میکشاند. شاعر از تضادهای زندگی، مانند خنده و گریه، نور و تاریکی، و عشق و رنج سخن میگوید و در نهایت به ستایش معشوق و زیباییهای او میپردازد.
رده سنی:
16+
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و احساسی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند درد عشق و تضادهای روحی نیاز به بلوغ فکری و تجربه بیشتری دارند تا به درستی درک شوند.
غزل ۲۴۷۸ - باز چه شد تو را دلا؟ باز چه مکر اندری؟
باز چه شُد تو را دلا؟ باز چه مَکْر اَنْدَری؟
یک نَفَسی چو بازی و یک نَفَسی کبوتری ۱
همچو دُعایِ صالِحان دی سویِ اوج میشُدی
باز چو نورِ اَخْتَران سویِ حَضیضْ میپَری ۲
کُشت مرا به جانِ تو حیله و داستانِ تو
سیل تو میکَشَد مرا تا به کُجام میبَری ۳
از رَحَموت گشتهیی در رَهَبوت رفتهیی
تا دَمِ مِهْر نَشْنَوی تا سویِ دوست نَنْگری ۴
گَر سَبُکی کُند دِلَم خنده زنی که هین بِپَر
چونک به خود فرو رَوَم طَعْنه زنی که لَنْگَری ۵
خنده کُنم تو گوییاَم چون سَرِ پُخته خنده زن
گریه کُنم تو گوییاَم چون بُنِ کوزه میگِری ۶
تُرک تویی زِ هِنْدوان چهره تُرک کم طَلَب
زان که نداد هِنْد را صورت تُرکْ تَنْگَری ۷
خنده نَصیبِ ماه شُد گریه نَصیبِ ابر شُد
بَختْ بِداد خاک را تابشِ زَرِّ جعفری ۸
حُسن زِ دِلْبَران طَلَب دَرد زِ عاشقانْ طَلَب
چهره زَردْ جو زِ من وَزْ رُخِ خویش اَحْمَری ۹
من چو کَمینه بَندهاَم خاک شوم سِتَم کَشَم
تو مَلِکیّ و زیبَدَت سَرکَشی و سِتَمگَری ۱۰
مَست و خوشَم کُن آن گَهی رَقص و خوشی طَلَب زِ من
در دَهَنَم بِنِه شِکَر چون تُرُشی نمیخَوری ۱۱
دیگِ تواَم خوشی دَهَم چون که اَبایِ خوشْ پَزی
وَرْ تُرُشی پَزی زِ من هم تُرُشی بَرآوَری ۱۲
دیو شود فرشتهیی چون نِگَری دَرو تو خوش
ای پَرییی که از رُخَت بویْ نمیبَرَد پَری ۱۳
سِحْر چرا حَرام شُد؟ زان که به عَهدِ حُسنِ تو
حیف بُوَد که هر خَسی لاف زَنَد زِ ساحِری ۱۴
ای دل چون عِتاب و غَم هست نشانِ مِهْرِ او
تَرکِ عِتاب اگر کُند دان که بُوَد زِ تو بَری ۱۵
ای تبریز شَمسِ دین خسَروِ شَمسِ مَشرِقَت
پَرتوِ نورِ آن سَری عاریتیست ای سَری ۱۶
یک نَفَسی چو بازی و یک نَفَسی کبوتری ۱
همچو دُعایِ صالِحان دی سویِ اوج میشُدی
باز چو نورِ اَخْتَران سویِ حَضیضْ میپَری ۲
کُشت مرا به جانِ تو حیله و داستانِ تو
سیل تو میکَشَد مرا تا به کُجام میبَری ۳
از رَحَموت گشتهیی در رَهَبوت رفتهیی
تا دَمِ مِهْر نَشْنَوی تا سویِ دوست نَنْگری ۴
گَر سَبُکی کُند دِلَم خنده زنی که هین بِپَر
چونک به خود فرو رَوَم طَعْنه زنی که لَنْگَری ۵
خنده کُنم تو گوییاَم چون سَرِ پُخته خنده زن
گریه کُنم تو گوییاَم چون بُنِ کوزه میگِری ۶
تُرک تویی زِ هِنْدوان چهره تُرک کم طَلَب
زان که نداد هِنْد را صورت تُرکْ تَنْگَری ۷
خنده نَصیبِ ماه شُد گریه نَصیبِ ابر شُد
بَختْ بِداد خاک را تابشِ زَرِّ جعفری ۸
حُسن زِ دِلْبَران طَلَب دَرد زِ عاشقانْ طَلَب
چهره زَردْ جو زِ من وَزْ رُخِ خویش اَحْمَری ۹
من چو کَمینه بَندهاَم خاک شوم سِتَم کَشَم
تو مَلِکیّ و زیبَدَت سَرکَشی و سِتَمگَری ۱۰
مَست و خوشَم کُن آن گَهی رَقص و خوشی طَلَب زِ من
در دَهَنَم بِنِه شِکَر چون تُرُشی نمیخَوری ۱۱
دیگِ تواَم خوشی دَهَم چون که اَبایِ خوشْ پَزی
وَرْ تُرُشی پَزی زِ من هم تُرُشی بَرآوَری ۱۲
دیو شود فرشتهیی چون نِگَری دَرو تو خوش
ای پَرییی که از رُخَت بویْ نمیبَرَد پَری ۱۳
سِحْر چرا حَرام شُد؟ زان که به عَهدِ حُسنِ تو
حیف بُوَد که هر خَسی لاف زَنَد زِ ساحِری ۱۴
ای دل چون عِتاب و غَم هست نشانِ مِهْرِ او
تَرکِ عِتاب اگر کُند دان که بُوَد زِ تو بَری ۱۵
ای تبریز شَمسِ دین خسَروِ شَمسِ مَشرِقَت
پَرتوِ نورِ آن سَری عاریتیست ای سَری ۱۶
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۶
۵۲۹
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۲۴۷۷ - سرکه هفت ساله را از لب او حلاوتی
گوهر بعدی:غزل ۲۴۷۹ - پیش از آن که از عدم کرد وجودها سری
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.