هوش مصنوعی: این شعر یک نصیحت‌نامه سیاسی و اجتماعی است که به پادشاه هشدار می‌دهد تا با خردمندی حکومت کند و به عاقبت کار خود بیندیشد. شاعر از وضعیت نابسامان ایران و عثمانی صحبت می‌کند و بر ضرورت اتحاد میان مسلمانان تأکید دارد. او به پادشاه یادآوری می‌کند که ظلم و بیدادگری باعث نابودی مملکت شده و از او می‌خواهد تا به عدالت روی آورد. همچنین، شاعر به اختلافات میان شیعه و سنی اشاره کرده و آن را عامل ضعف مسلمانان می‌داند. در پایان، با ذکر مثالی از پنج برادر، اهمیت اتحاد و همبستگی را یادآور می‌شود.
رده سنی: 16+ متن دارای مفاهیم عمیق سیاسی، اجتماعی و تاریخی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری دارد. همچنین، برخی از موضوعات مانند ظلم حکومت، اختلافات مذهبی و انتقاد از حاکمان ممکن است برای سنین پایین سنگین یا نامفهوم باشد.

شمارهٔ ۷ - اندرز به شاه

پادشها! چشم خرد بازکن
فکر سرانجام‌، در آغاز کن ۱

بازگشا دیدهٔ بیدار خویش
تا نگری عاقبت کار خویش ۲

مملکت ایران بر باد رفت
بس که بر او کینه و بیداد رفت ۳

چون تو ندانی صفت داوری
خصم درآید به میانجیگری ۴

می‌شود از خصم‌، تبه کار تو
ثروت ما کاهد و مقدار تو ۵

پادشها یکسره بد می کنی
خود نه به‌ ما بلکه به خود می‌کنی ۶

پادشها خوی تو دلبند نیست
جان رعیت ز تو خرسند نیست ۷

وای به‌شاهی که رعیت‌کش است
حال‌ خوش‌ ملت‌ ازو ناخوش‌ است ۸

بر رمه‌ چون گشت‌ شبان‌ چیره‌دست‌
او نه‌ شبان‌ است که گرگ رمه است ۹

سگ بود اولی ز شبان بزرگ
کز رمه بستاند و بخشد به گرگ ۱۰

خیز و تهی زین همه پیرایه باش
ما همه فرزند و تومان دایه باش ۱۱

لیک نه آن دایه که بر جای شیر
زهر نهد بر لب طفل صغیر ۱۲

زشت بود یکسره کردار تو
تا چه شود عاقبت کار تو ۱۳

پادشها! قصهٔ نو گوش کن
قصهٔ بگذشته فراموش کن ۱۴

با تو ز بگذشته نگویم سخن
زان که فسانه است حدیث کهن ۱۵

قتل لوی شانزدهم نادر است
قصه نو آریم که‌ نو خوشتر است ۱۶

قصهٔ ماضی نه و از حال بین
نیز به مستقبل احوال بین ۱۷

شرح لوی شانزده نبود مفید
پند فراگیر ز عبدالحمید ۱۸

کاو چو تو شاهنشه اسلام بود
نیز نکوفال و نکونام بود ۱۹

سخت فزون بود به کشور ز تو
داشت فزون عسکر و لشکر ز تو ۲۰

کوس اولوالامری می‌زد همی
بندهٔ امر و سخطش عالمی ۲۱

قاعدهٔ ملک قوی کرده بود
قانون در مملکت آورده بود ۲۲

لیک چو بُد خیره سر و مستبد
ملت کردند به مشروطه جد ۲۳

این هیجان را چو نکو دید شاه
یافت که کار از هیجان شد تباه ۲۴

فرمان در دادن مشروطه داد
داد در آغاز به مشروطه داد ۲۵

چون‌ تو قسم‌ خورد و دگر عهدبست
وآن‌همه‌رایکسره درهم شکست ۲۶

مجلس شوری را ویران نمود
دست به قتل وکلا برگشود ۲۷

ملت اسلام بر آن بل‌فضل
شورش کردند در اسلامبول ۲۸

لشکریان ملک حیله‌باز
راه به ملت بگرفتند باز ۲۹

جیش «‌سلانیک‌» به قهر آمدند
حمله کنان جانب شهر آمدند ۳۰

دست گشودند به جیش ملک
یکسره ضایع شد عیش ملک ۳۱

شاه و کسان سخت فراری شدند
جمله‌به «‌یلدوز» متواری شدند ۳۲

حمله نمودند سلانیکیان
جانب «‌یلدز» چو هژبر ژیان ۳۳

گشت ازآن لشکر مشروطه‌خواه
شاه گرفتار وکسانش تباه ۳۴

در نظرش گیتی تاربک شد
محبوسانه به سلانیک شد ۳۵

باشد امروز گرفتار بند
تا چه زمان رای به قتلش دهند ۳۶

ازپس او مملکت آزاد شد
خاطر مشروطه‌چیان شاد شد ۳۷

بیعت کردند در آن اتحاد
با ملک راد، محمد رشاد ۳۸

پادشها! این دگر افسانه نیست
از خودی است این و ز بیگانه نیست ۳۹

ملت ماتم‌زده این می کند
هرکه چنان کرد چنین می‌کند ۴۰

ملت عثمانی با ما یکی است
ما دو جماعت را مبدأ یکی است ۴۱

ما دوگروهیم ز یک پیرهن
نیست میانه سخن از ما و من ۴۲

روزی بودیم دو طفل صغیر
داد به ما مادر اسلام شیر ۴۳

هر دو به هم گرم‌دل و مهربان
خدمت مادر را بسته میان ۴۴

لیک شدیم از پی پیرایه‌ای
هریک مقهور کف دایه‌ای ۴۵

ما همه مقهورکف دایگان
و آن همه از خیل فرومایگان ۴۶

جمله پی مصلحت کار خویش
نیز پی گرمی بازار خویش ۴۷

ما دو برادر را بر هم زدند
آتش از این فتنه به عالم زدند ۴۸

اینک از آن جهل خبر گشته‌ایم
و از سر این معنی برگشته‌ایم ۴۹

راه نماییم به حق‌، دایه را
تا نکِشد ذلت همسایه را ۵۰

دایه از این معنی اگر سر زند
بی‌سببی ریشهٔ خود برکند ۵۱

داربم امیدکه از فر بخت
وصل شوند این دو تناور درخت ۵۲

شاخه فرازند و برآرند سر
ربشه دوانند به هر بوم و بر ۵۳

باد خزان از همه سو می‌وزد
یک‌سره بر زشت و نکو می‌وزد ۵۴

شاخهٔ زر گردد از او منحنی
لیک کند سرو، قوی‌گردنی ۵۵

چون که قوی گردد بیخ رزان
چفته نگردد ز نسیم خزان ۵۶

چون که به تنهایی باشد نهال
می‌شود از باد خزان پایمال ۵۷

چون که تنیدند درختان به‌هم
شاخه کشیدند چه بیش و چه کم ۵۸

خرم باشند و نیارند یاد
از تف برف و وزش تندباد ۵۹

ای کاش‌، ای کاش! اگر اسلامیان
رسم دوبی را ببرند از میان ۶۰

تا که به همسایه دلیری کنند
بار دگر جنبش شیری کنند ۶۱

هرکه برون رفت ز یرلیغشان
خون شودش دل ز دم تیغشان ۶۲

یاد کن از دولت عباسیان
وآن سخط و صولت عباسیان ۶۳

کشورشان بد ز حد آسیا
تا به حد قارهٔ افریقیا ۶۴

از در افریقیه تا خاک ترک
بد به کف آن خلفای سترک ۶۵

کردندی طاعتشان را قبول
تا خط هند، از خط اسلامبول ۶۶

زان که بد اسلام در آن ک به‌جد
یک جهت و متفق و متحد ۶۷

لیک نفاق آمد و کرد آنچه کرد
تا که فتادیم بدین رنج و درد ۶۸

ای همگی پیرو دین قویم
ای پسران پدران قدیم ۶۹

سنی و شیعی ز که و کیستند؟
در پی آزار هم از چیستند؟ ۷۰

جمله مسلمان و ز یک مذهبند
جمله سبق‌خواندهٔ یک مکتبند ۷۱

دین یک و مقصد یک و مقصود یک
رهٔک و معبد یک و معبود یک ۷۲

جمله یکید، ای ز یکی سر زده
دامن جهل و دودلی برزده ۷۳

پند پذیرید ز امریکیان
پند پذیرفتن نارد زبان ۷۴

عیسویان کاین علم افراختند
متحدانه به جهان تاختند ۷۵

یک‌سره بردند ز عالم سباق
از مدد علم و دم اتفاق ۷۶

ما ز چه بر فرع هیاهو کنیم
قاعدهٔ اصل ز پا افکنیم ۷۷

شاه جهان‌، نادر فیروز فر
خود به جز این قصد نبودش دگر ۷۸

روز نخستین که به بخت جوان
تاج به‌سر هشت به دشت مغان ۷۹

سنی و شیعی به رکاب اندرش
یکسره فرمانبر و خدمتگرش ۸۰

شد ملک راد به منبرفراز
لعل سخن‌سنج ز هم کرد باز ۸۱

رشتهٔ گفتار به هر سو کشید
تا سخن از شیعی و سنی رسید ۸۲

گفت‌خود این کین که جهانسوز شد
ز آل صفی مشعله‌افروز شد ۸۳

یاوه‌سرایان ز خود بی‌خبر
یاوه سرودند به هر بوم و بر ۸۴

شعلهٔ آن آتش جهل‌آزمای
سوخت بسی خرمن خلق خدای ۸۵

هان ز نفاق و دودلی سرکشید
تا قدح عز وعلا درکشید ۸۶

شاه منم‌، قول من افسانه نیست
هیچ دمی چون دم شاهانه نیست ۸۷

شه که نکو گشت هنرها کند
وان دم شاهانه اثرها کند ۸۸

لشکریانش که دو تیره بدند
قول ورا جمله پذیره شدند ۸۹

شه شد از آنجا به عراق عرب
تا ببرد نیز نفاق عرب ۹۰

کرد به بغداد یکی انجمن
گفت در این باب هزاران سخن ۹۱

تا سترد از دل آنان بدی
بی‌سر و بن گشت نفاق خودی ۹۲

پس بنوشتند به رد و قبول
نامه سوی حضرت اسلامبول ۹۳

تا شه عثمانی از این اتفاق
دم زند و باز گذارد نفاق ۹۴

او نپذیرفت و معاذیر جست
کار از این‌جهل تبه گشت‌و سست ۹۵

وز پس چندی ملک هوشمند
تاخت سوی‌ملک‌خراسان سمند ۹۶

تاکه بدین طرفه خیال سترگ
تازه کند یاری تاجیک و ترک ۹۷

لیک به قوچان ز جهان دور شد
جانش از این مسئله مهجور شد ۹۸

و امروز از نیروی علم و هنر
جهل و ستبداد نهان کرده سر ۹۹

گیتی از عدل پر آوازه شد
جان و دل اهل خرد تازه شد ۱۰۰

صلح‌ عیان گشت‌ و نهان گشت جنگ
نیست دگر هیچ مجال درنگ ۱۰۱

هر دو به هم‌یاری‌قرآن کنید
آنچه سزاوار بود آن کنید ۱۰۲

آن که مر این دین را بنیان نهاد
قاعدهٔ کار به قرآن نهاد ۱۰۳

معنی قرآن ز میان برده‌اید
جان پیمبر را آزرده‌اید ۱۰۴

عیسویان کاین همه جولان کنند
از پی گمنامی قرآن کنند ۱۰۵

تا که بود ما را قرآن به‌دست
باشدمان رشتهٔ ایمان به‌دست ۱۰۶

چون که بود قرآن‌، ایمان بود
این رود البته اگر آن رود ۱۰۷

جهد نمایید در اجرای آن
توسعه بخشید به فتوای آن ۱۰۸

فتوی قرآن چو شود آشکار
خصم شود رو سیه و شرمسار ۱۰۹

مایهٔ آزادی دوران ما
جمله نهفته است به قرآن ما ۱۱۰

تا نرود از کفتان این گهر
متفقانه بفرازید سر ۱۱۱

تا رقبا دیگ هوس کم پزند
مدّعیان دست به دندان گزند ۱۱۲

پادشهی راد و خردمند بود
پنج تنش زادهٔ دلبند بود ۱۱۳

داد جداگانه‌، گرامی پدر
چوبهٔ تیری به کف هر پسر ۱۱۴

گفت بنازم هله نیرویتان
درنگرم قوت بازویتان ۱۱۵

چوبهٔ تیری که به‌دست شماست
درشکنیدش که مرا این هواست ۱۱۶

جمله شکستند و درانداختند
کار به دلخواه ملک ساختند ۱۱۷

از پس این کار، خردمند پیر
دست زد و بست به ‌هم پنج تیر ۱۱۸

گفت که هان جمله تکاپو کنید
متفقا قوت و نیرو کنید ۱۱۹

قوّت هر پنج جوان هژیر
شاید اگر بشکند این پنج تیر ۱۲۰

هریک‌، چون تیر نشستند راست
کاین خم بازوی کمانگیر ماست ۱۲۱

تیر چه باشد که تبر بشکنیم
جمله به اقبال پدر بشکنیم ۱۲۲

پس همه پوران جوان پیش پیر
دست گشادند بر آن پنج تیر ۱۲۳

هرچه فزون قوه و نیرو زدند
خود نه بر آن بلکه به بازو زدند ۱۲۴

گفت پدر: کای پسران غیور
دست بدارید و میارید زور ۱۲۵

هرچه فزون سخت‌کمانی کنید
صدمه به بازوی جوانی زنید ۱۲۶

تیر جداگانه شکستید پنج
بی‌تعب پنجه و بی‌دسترنج ۱۲۷

لیک چو هر پنج به‌هم بسته شد
بازوی هر پنج از آن خسته شد ۱۲۸

تیر چو یک بود شکستن توان
لیک چوشد پنج نبیند هوان ۱۲۹

پنج برادر چو ز هم بگسلید
راست مفاد مثل اولید ۱۳۰

جمله به‌تنهایی خسته شوند
درکف‌بدخواه‌شکسته شوند ۱۳۱

لیک چو هرینج به حکم وداد
گرد هم آیید وکنید اتحاد ۱۳۲

دشمن اگر چند فزون باشدا
درکف هر پنج زبون باشدا ۱۳۳

خوش بود ار ملت اسلام نیز
دست بشویند زکین و ستیز ۱۳۴

زان که فزون است بداندیش ما
دشمن ملک وعدوی کیش ما ۱۳۵

چارهٔ ما نیست به جز اتحاد
این ره رشد است فنعم‌الرشاد ۱۳۶

پند همین است خموش ای بهار
جوی دل پند نیوش ای بهار ۱۳۷

چارهٔ ما یاری دین است و بس
خاتمه الخیر همین است و بس ۱۳۸
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۳۸
کانال گوهرین در ایتا
۶۵۴
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:شمارهٔ ۶ - جواب بهار به ادیب السلطنۀ سمعین «عطا»
گوهر بعدی:شمارهٔ ۸ - شاه لئیم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.