هوش مصنوعی:
این شعر روایتی غمانگیز از زندگی یک خانواده فقیر روستایی است که تحت ستم حاکمان ظالم قرار میگیرند. مرد خانواده به ناحق متهم و اعدام میشود، زن باردارش در کلبهای فرسوده با دو کودک یتیم رها میشود. شبان مهربانی به کمک آنها میآید، اما وقتی از بیعدالتیها باخبر میشود، سخت متأثر میگردد. شعر به شدت بر بیعدالتیهای اجتماعی، فقر و ستم حاکمان تأکید دارد.
رده سنی:
16+
محتوا شامل موضوعات سنگینی مانند ظلم، اعدام، فقر شدید و رنج انسانهاست که برای مخاطبان زیر 16 سال ممکن است مناسب نباشد. همچنین درک کامل پیامهای اجتماعی و سیاسی شعر نیاز به بلوغ فکری دارد.
شمارهٔ ۴۷ - کلبه بینوا!
به زیر درختان بیبرگ و بر
به زانو نهاده یکی کلبه سر ۱
کهن کلبهای چفته و گوژپشت
نمایندهٔ روزگار درشت ۲
شده پشتش از بار ییری دوتا
ستون زیر سقفش به جای عصا ۳
بهبر کرده از صنعت کار تن
یکی زشت خاکستری پیرهن ۴
فرو برده دست دی و بهمنش
در آهار یخ کهنه پیراهنش ۵
ز دیوارهاش خاکها ریخته
یکی خاکدان گردش انگیخته ۶
دربچه به لب بسته قفل سکوت
بر آن قفل مهری زده عنکبوت ۷
درش رسم خاموشی آموخته
دو لب چفت بر یکدگر دوخته ۸
چو پیر اشتری لفچه آویخته
وز اندام او مویها ریخته ۹
فکنده برآن اشتر پشت ریش
خرابی همه بار سنگین خویش ۱۰
سوی حفرهٔ نیستی خم شده
به قربانگه مرگ زانو زده ۱۱
تو گویی که هست آن نهفته مغاک
یکی کهنه کوری دمیده ز خاک ۱۲
ز دهلیز آن جایگاه ندم
بود یک قدم تا سرای عدم ۱۳
گیاهان دشتی به فصل بهار
دمیده فراوان در آن رهگذار ۱۴
ز تاریکی سینهاش نرمنرم
برآید همی میغگون آه گرم ۱۵
دمی خیزد از روزنش هر زمان
چو در سختسرما، بخار از دهان ۱۶
از آن کلبه، پیچیده دودی سفید
برآید به مانند پیچ کلید ۱۷
رود تا گشاید در آن داوری
ز گوش سموات قفل کری ۱۸
به مانند دود دل مستمند
که گیرد گذر بر سپهر بلند ۱۹
سبک روح پیکی از آن گور پست
شتابد سوی کبریایی نشست ۲۰
کزان روح مطرود کلبهنشین
به یزدان پیامی برد آتشین ۲۱
بدو گوید ای داور هور و ماه
رهانندهٔ گرفه اا کار از گناه ۲۲
در ین کلبه روحی فکار اندر است
زنی رانده از روزگار اندر است ۲۳
پریشیده از بیکسی موی او
دو نوزاد خفته به زانوی او ۲۴
ز دو نرگسش ژاله بارد همی
دو دستش به رخ لاله کارد همی ۲۵
نخستین شکم تو أمان زاده است
نرینه دو آرام جان زاده است ۲۶
پدر مادرش هر دوان رفتهاند
در آن تل نزدیک ده خفتهاند ۲۷
جوانی که شوی عزیز وبست
به زندان درون اشگ ریز وی است ۲۸
چو خرمن به مرداد مه گردگشت
یکی عامل از شهر آمد بهدشت ۲۹
بهتندی برافزود و ز آزرم کاست
خراج نود ساله زان بوم خواست ۳۰
دواج نوین جست وگستردنی
ز مرغ و بره گونه گونخوردنی ۳۱
یخ و آب لیموی شیراز خواست
می و رود ویارخوشآواز خواست ۳۲
کشاورز مسکین شگفت آمدش
بخندید و خوشداستانیزدش ۳۳
که در خانهٔ خرس انگور و سیب
نیابی، مده خویشتن را فریب ۳۴
جوین کاکوکشکینهوشیر و ماست
درین ده خوراک گوارای ماست ۳۵
چو مهمان ناخوانده آید به من
بود خرجش از مطبخ خویشتن ۳۶
که گر گوسپندیست،سرمایهراست
وگر ماکیانی بود، خایهراست ۳۷
رود گندم و روغن و سیب و به
به خرج خراج و خداوند ده ۳۸
بر این بیزبانان شبانی کنیم
ز محصولشان زندگانی کنیم ۳۹
شکالی اگر ماکیانی برد
چنانست کز ما جوانی برد ۴۰
دگر این که ما بیخبر بودهایم
نزول تو از پیش نشنودهایم ۴۱
مگر چون تو مهمان والانژاد
که بر دیدگان بایدت جای داد ۴۲
عروسی نوست اندرین سرزمین
که بسترش پاکست و بالش نوین ۴۳
جوانیست شوهرش پاکیزهروی
بفرمای و بنشین به مشکوی اوی ۴۴
ز هر چیزکاینجا فراهم شود
بیاریم تا دلت خرم شود ۴۵
به پیشش یکی خوان نهادندگرم
در او بره و مرغ و نانهای نرم ۴۶
بداندیشزآنانمیوجامخواست
چو می درنیامد به دشنام خواست ۴۷
بزد پای بر خوانچهٔ خوردنی
بیالود از آن فرش و گستردنی ۴۸
بغرید بر میزبانان چو دیو
برآورد از آن بوم و برزن غریو ۴۹
گریبان داماد را بردرید
زن تازه را چادر از سر کشید ۵۰
جوانمرد را تاب خواری نماند
زدش سیلیئی چند و از در براند ۵۱
بد اندیش از آن بوم برگشت تفت
پی چارهجویی سوی شهر رفت ۵۲
کمان جفا را بزه کرد راست
بزد تیر بر قلب هر کس که خواست ۵۳
به نزد رئیس اداره دوید
ز مژگانش اشگ دروغین چکید ۵۴
بدو گفت چون در فلان بوم پای
نهادم که فرمانت آرم بجای ۵۵
جوانی به پیکارم آمد چو گرک
بر او گرد گشتند خرد و بزرگ ۵۶
سقط گفت بر شهر و بر شهریار
به میر و وزیر و سران دیار ۵۷
مرا راند از آن ده به چوب و به سنگ
هم اندر نهان داشت حاضر تفنگ ۵۸
من از بیم غوغا و خون ریختن
برون تاختم گرم از آن انجمن ۵۹
برآنم که در چاره چستی کنی
عدو سخت گردد، چو سستی کنی ۶۰
رئیس از فسونش چنان خیره گشت
که چشم جهانبین او تیره گشت ۶۱
ز لشکر بدو داد ده نامدار
همه از در کوشش و کارزار ۶۲
برفتند بر عزم کین توختن
بر آن بوم و بر آتش افروختن ۶۳
شد آن ناجوانمرد شهوتپرست
بدانده که دوشینهبودش نشست ۶۴
درآمد ز ره چون یل اسفندیار
تفنگی بهدست از پی کارزار ۶۵
پس و پشت او ده سوار هژیر
همه گرد و پیلافکن و شیرگیر ۶۶
بر آن بیگناهان شبیخون زدند
زن و مرد وکودک بههامون زدند ۶۷
جوانمرد داماد در خانه بود
غنوده به نزدیک جانانه بود ۶۸
گرفته سرزلف دلبر به چنگ
کهازکویبرخاستغوغای جنگ ۶۹
یورش برد بدخواه بر خانهاش
شکستش درو شد به کاشانهاش ۷۰
جوان جست آسیمه از خوابگاه
بر آن دستهٔ شوم بربست راه ۷۱
یکیمشت زد بر سرکینهجوی
که افتاد ناکس ز بالا به روی ۷۲
گرفتش کمربند و برداشت خوار
سپر کردش اندر به راه سوار ۷۳
عروس از پس پشت او بیدرنگ
روان کرده بر دشمنانچوب و سنگ ۷۴
کمرگاه کوهیبر آن کوچه بود
به کوه اندر آمد جوانمرد زود ۷۵
عروس از پیش جست در کوهسار
بداندیش افتاده در کوچه خوار ۷۶
سواران به یغما گشودند دست
ز یغمای آنان جوانمرد رست ۷۷
زن آبستن و مرد خسته ز جنگ
خدا را چه سازند درکوه و سنگ ۷۸
ز بالا ره سخت و دشوار کوه
به زبر اندرون گیرودار گروه ۷۹
برفتند آن شبهمی تا سحر
سحرگه به سنگی نهادند سر ۸۰
چوخورشید سر برزد از کوهسار
از آن کوه جستند راه فرار ۸۱
به زیر درختان بیبرگ و بار
کهن کلبهای بود نااستوار ۸۲
جوانمرد آن کلبه را رُفت پاک
فرو رفت تا سر در آن تل خاک ۸۳
به زن درد آبستنی چیره شد
جوانمرد از آن ماجرا خیره شد ۸۴
برآشفت وگفت ای بت نازنین
روم تا پزشگیت آرم گزین ۸۵
فرود آمد ازکوه دیوانهوار
مگر خواهد از دشمنان زینهار ۸۶
ز درّه بپیچید و شد سوی راه
ز جان شسته دست و دلی بیگناه ۸۷
ندانست کایندیوکشزدبهمشت
هماندر زمانشبدان مشت کشت ۸۸
سواران چو دیدند آن کشته را
مران بدرک بخت برگشته را ۸۹
به کاخ جوان آتش افزوختند
همه خانهاش سر بسر سوختند ۹۰
هم از کدخدایان و مردان ده
ببردند از بهر آن خون زده ۹۱
چو مستان بر آن برزن آشوفتند
همه روستا سر بسر روفتند ۹۲
خر و گاو بردند و هم گوسفند
ستوران باری و اسب نوند ۹۳
دواندندشان پیش مرکب به قهر
پیاده ببردند تازان به شهر ۹۴
جوان سادهدل بود و هم بیخبر
و دیگر که جفتش به خون هشته سر ۹۵
دوان تاخت ازکوه زی بوم رُست
که مامایی آرد پی جفت چست ۹۶
چودیدندنش آن مردم دون همی
که بودند ترسان از آنخون همی ۹۷
جوان راگرفتند و بستند دست
بهخواری به کنجی فکندند پست ۹۸
جوان چون شنید آن که خون ریخته است
چنانصعبشوریبرانگیخته است ۹۹
فرو ماند بیچاره در کار خویش
دلی پر ز سوز از غم یار خویش ۱۰۰
بترسید کان راز گوید همی
که دشمن به زن راه جوبد همی ۱۰۱
درین بود کامد ز ره دستهای
به کین جستن دهِمیان بستهای ۱۰۲
گرفتند از آن مرد خونی سراغ
به کفبر ز دشنامو خشیت چراغ ۱۰۳
چو دیدند بسته ز کین دست و پاش
گرفتند و بردند و شد قصه فاش ۱۰۴
به شهر اندر افتاد از اینسان خبر
که خونیجوانی کشیده است سر ۱۰۵
به شه کرده طغیان و عاصی شده است
فراوان ره کاروانان زده است ۱۰۶
بکشته است تحصیلداری هژیر
بپا کرده در روستا داروگیر ۱۰۷
سواران شه جنگها کردهاند
که وی را به بند اندر آوردهاند ۱۰۸
نبشتند در نامهها، چامهها
بفرسود از آن چامهها، خامهها ۱۰۹
ره داورستان پر انبوه گشت
چو خونی سوی داورستان گذشت ۱۱۰
در آن داوری قصه معلوم شد
در آن خون جوانمرد محکوم شد ۱۱۱
به زندان درافتاد از آن داوری
چنین کارها کی بود سرسری ۱۱۲
برآمد ز هرکوی وبرزن غریو
که باید بریدن سر نرّه دیو ۱۱۳
چنین دیو و عفریت مردمشکار
گروه بشر را نیاید به کار ۱۱۴
کسیرا کهخونربختنپیشه است
دل مردم از وی پر اندیشه است ۱۱۵
به داد و به دین بایدش زد به دار
و گرنه شود شیر مردمشکار ۱۱۶
سر مرد خونخواره در خاک به
ز ناپاک مردم، جهان پاک به ۱۱۷
قصاص ارچه خون را به خون شسنناست
و لیکن به صد حکمت آبستن است ۱۱۸
به بادافره خون، بریده سری
بود مایهٔ عبرت دیگری ۱۱۹
حکیمی در آن شهر پر داد و دین
ز بیدینی و فقر، گوشهنشین ۱۲۰
سوی نامهداران یکی نامه کرد
درفشی نوین بر سر خامه کرد ۱۲۱
نبشت اندر آن نامهٔ دادخواه
که ای نامهداران بادستگاه ۱۲۲
قلمتان به کف دشنه بینم همی
زبانتان به خون تشنه بینم همی ۱۲۳
نه کاری بود سهل خون ربختن
روان کسی از تن انگیختن ۱۲۴
فزون از شمر سال بگذشته است
کجا جانور آدمی گشته است ۱۲۵
فزون از شمر مرد رفته ز دهر
که در دهرش از زن نبوده است بهر ۱۲۶
فزون از شمر نطفه رفته ز هم
که زهدان یکی را کشیده بدم ۱۲۷
خبه کرده زهدان فزون از شمر
که یک تن ز زهدان برآورده سر ۱۲۸
فزون از شمرد مرده کودک همی
کز آنان یکی کشته ریدک همی ۱۲۹
فزون از شمر مرده ریدک ز درد
کز آنان یکی مانده و گشته مرد ۱۳۰
یکی مرد، سرمایه ی عالم است
بهنزد یکی مرد، عالم کم است ۱۳۱
به ویژه چنین نوجوان هژیر
کشاورز و محنت کش وتیز ویر ۱۳۲
ز گیتی یکی گوشه کرده پسند
زنی و دو تا گاو و ده گوسپند ۱۳۳
مه و سال در آفتاب و دمه
گهی پشت گاو و گهی با رمه ۱۳۴
شده تازه از کوشش جانتان
فراهم ازو روغن و نانتان ۱۳۵
همان پنبه و پشم و مرغ و بره
ز بهر شما ساخته یکسره ۱۳۶
خورش کرده خود نان کاک جوین
فرستاده بهر شما انگبین ۱۳۷
نه دریوزه کار و نه تاراج گر
سخیطبع و روشندل و رنجبر ۱۳۸
عوانی فرستید در خانهاش
که ویران کند بوم و کاشانهاش ۱۳۹
ز یکسوی محصولش آفت زده
محصل ز سوی دگر آمده ۱۴۰
از او بره و مرغ و می خواسته
فراشی ز دیبای پیراسته ۱۴۱
فرود آمده در سرایش به زور
به همسرش بردوخته چشم شور ۱۴۲
پس آن که سواران ببرده ز شهر
که زیشهرش آرند از آن ده به قهر ۱۴۳
سواران بده ربخته نیمشب
در انداخته جنگ و جوش و جلب ۱۴۴
عوان فرومایه بشکسته در
بهخانه به طمع زنش برده سر ۱۴۵
پس آنگه ز یک مشت مرد دلیر
عوان زبون، گشته از عمر سیر ۱۴۶
کشندهٔ عوان نیست مرد جوان
جوان بیگناهست و جانی عوان ۱۴۷
گر او را بهحجت زبان چیر نیست
چرا مر شما را دل آژیر نیست ۱۴۸
کشاورز، اندام و دهیو، بدن
مبرید اندام دهیو ز تن ۱۴۹
به ار صد عوان کشته آید به تیغ
که یک مرد دهقان بگیرد گریغ ۱۵۰
قصاص ار ز آدم کشی کاستی
ز آدم کشان نام برخاستی ۱۵۱
گنه کاره را نیست کشتن هنر
گنه را ببایست کشت ای پسر ۱۵۲
برآهنج تخم گنه را ز دهر
بر آن تخم بپراکن از علم، زهر ۱۵۳
چو تخم گنه شد برون از نهاد
شود دیو خونخواره، مردمنژاد ۱۵۴
همآنرا که خون ریختن گشته خوی
نگر تا چه رفته است درکار اوی ۱۵۵
کسی سرسری خون نریزد همی
به رغبت به کین برنخیزد همی ۱۵۶
به مغز اندرش هست بیماریئی
و یا در دلش کینهٔ کاریئی ۱۵۷
ز مستی، گه و گه ز دیوانگیست
کجا مست و دیوانه را هوش نیست ۱۵۸
گهی بهر زرّست وگه بهر زن
تو بیخ زن و زر ز گیتی بزن ۱۵۹
چو زینها گذشتی سببها ست راست
نگه کن که اصل سببها کجاست ۱۶۰
به هر معنی از این معانی که بود
نبایست خونریز را کشت زود ۱۶۱
اگر هست بیمار، مدهوش ساز
دماغش بدست آر و داروش ساز ۱۶۲
چو تخم جنایت نباشد به شهر
برد مرد جانی ز درمانت بهر ۱۶۳
وگرنه به زندان به کارش گمار
برو توشه از مزدکارش شمار ۱۶۴
وگر کینی اندر دلش کرده جای
به پند و نصیحت دلش برگرای ۱۶۵
ور از آب مستی است آگاه نیست
بجز منع می در جهان راه نیست ۱۶۶
تو بیخ می از انجمن برفکن
که مستان نجوشند در انجمن ۱۶۷
مر آن مست را دار سختش بهبند
که بر مست و دیوانهبند است پند ۱۶۸
وگر کاری افتاده زینها برون
کشندنهجانی استنیمستو دون ۱۶۹
نیش کین دیرین نیش طمع زر
نه جویای شهرت نه پرخاشخر ۱۷۰
چناندان که هرگزگناهیش نیست
نگه کن که اینجاگنه کار نیست ۱۷۱
بسا اوفتد کارها اینچنین
که خیره شود مرد با داد و دین ۱۷۲
ببایست جستن سبب را ز بن
از آن پیش کان کار گردد کهن ۱۷۳
من اکنون بر آنم که مرد عوان
گنه را سبب شد نه مرد جوان ۱۷۴
به من بردو چشمش دهند آگهی
که مغز از جنایتش باشد تهی ۱۷۵
نهبودهاست کین گستریپیشهاش
نه بر رهزنی بوده اندیشهاش ۱۷۶
نه مِیخورده هرگز،نه دیوانه است
جوانی نکوروی و فرزانه است ۱۷۷
ولیکن عوان بداندیش زشت
پدیداستتاخودچهداردسرشت ۱۷۸
به ده رفته و آتش افروخته
بر و بوم بیچارگان سوخته ۱۷۹
شکسته اوانی به کردار خوک
دونده به قصد زن نو بیوک١ ۱۸۰
لتیخورده از شوی و رفته به قهر
سواران بیاورده از سوی شهر ۱۸۱
سواران دویده به کردار دیو
برآورده زان بوم و برزن غریو ۱۸۲
به کین توختن دردویده عوان
دژ آهنگ سوی سرای جوان ۱۸۳
گرفته گریبان، کش از پیش زن
کشد بیگنه بر سر انجمن ۱۸۴
جوانشزده مشت و رانده ز پیش
سپرکرده او را پی جان خویش ۱۸۵
گر ایدون نمیکرد بیمار بود
به نزدیک دانا گنه کار بود ۱۸۶
نگرکاین سببها که گفتم تمام
به مرد جوان بسته باشد کدام ۱۸۷
سببهاهمهزان عوان بوده است
نتاجشبهدست جوان بوده است ۱۸۸
یکی روزنامه نبشت این مقال
به شهر اندر افتاد از آن قیل و قال ۱۸۹
وکیل جوان در دگر داوری
همیدون شد اندر سخن گستری ۱۹۰
به پرسش برفتند مردان راست
شنیدند کان گفتهها پابجاست ۱۹۱
نگه کرد قاضی در آن داوری
در آن راه و رسم سخن کستری ۱۹۲
چنین گفت کاین گفتهها باطلست
اگر خوب اگر بد جوان قاتلست ۱۹۳
به فرمان دین و به حکم جزا
ببایست دادن به قاتل سزا ۱۹۴
تنش باید از دار آویخته
روانش سوی دوزخ انگیخته ۱۹۵
گرفتم که قاضیش بخشد خلاص
چهبایست کردن به دعوای خاص ۱۹۶
خصوصیبر او مدعی خاستست
دیت رد نموده است و کینخواستست ۱۹۷
ز مرگش همانا نباشدگزیر
که عبرت پذیرند برنا و پیر ۱۹۸
رقم کرد قاضی به مرگ جوان
نمودند سوی تمیزش روان ۱۹۹
در آن حوزه هم حکم ابرام یافت
جوان را زمان یک سر انجام یافت ۲۰۰
چو محکومشد مرگراساخت مرد
ولی دل ز اندیشهٔ زن بهدرد ۲۰۱
هم آنگه حکیمی که آن نامه کرد
به پشتیش در نامه هنگامه کرد ۲۰۲
بیامدکه بیند جوان را به بند
از آن پیش کش حلق گیرد کمند ۲۰۳
بدادش بسی پند و دلشاد کرد
ز همٌ و غم مرگش آزاد کرد ۲۰۴
بگفتش که ایدوستمردندمیست
بهچنگ اجل جانسپردن دمی ست ۲۰۵
غم مرگ از مرگ ناخوشترست
مخور غم که یکتن ز مردن نرست ۲۰۶
اگر پادشاهست، اگر بینوا
سرانجام او مرگ باشد روا ۲۰۷
دو روزی اگر دیر یا زود شد
چو بینی همه بوده نابود شد ۲۰۸
بمیر ای پسر در جهان بیگناه
بر این بیگناهیت عالم گوا ۲۰۹
ز داد و ز دین بر تو رفت این ستم
که این داد و دین از جهان باد کم ۲۱۰
کنون هرچه خواهی ازین دوست خواه
بجز جان که شد برخی دادگاه ۲۱۱
ترا جان شکاری بودکنده پر
به چنگ قوانین مردم شکر ۲۱۲
ولیکن گرت پویه ای در دلست
به من گوی اگر چند بس مشکلست ۲۱۳
جوان گفت بُد مر مرا زن یکی
مگر زاده باشد کنون کودکی ۲۱۴
به هنگام زادن به تیمار اوی
دویدم که ماما کنم جستجوی ۲۱۵
فتادم به چنگال مردم کشان
از آن پس ندارم ز همسر نشان ۲۱۶
خبر گیر باری ز دلبند من
نگهدار او باش و فرزند من ۲۱۷
یکی باغ دارم یکی خانه نیز
دوتا گاو و دیگر فرومایه چیز ۲۱۸
اگر مانده باشند اینجا بجای
به فرزند و زن بخش بهر خدای ۲۱۹
یکی دار کردند در اسپریس
به گردش جوانان پتیاره ریس ۲۲۰
جوان را کشیدند بسته دو دست
غریوان و غران به کردار مست ۲۲۱
ز مرگ جوان مرد و زن سوگوار
تنیده همه گرد بر گرد دار ۲۲۲
یکی قاضی آمد به کف تیغ مرگ
به مجرم فرو خواند یرلیغ مرگ ۲۲۳
هم آن گه به دارش درآویختند
تماشاییان در هم آمیختند ۲۲۴
زمانی بپیچید و پس گشت سرد
به یکدم گل سرخ او گشت زرد ۲۲۵
زبانش برون جست ازکنج لب
به دندان فشرده زبان از غضب ۲۲۶
رخان کرده آماس و لبها سیاه
فکنده به گیتی ز حسرت نگاه ۲۲۷
یکی باد آمد هم اندر زمان
بگرداندش اندر سر ریسمان ۲۲۸
توگفتی که شاهد پذیرد همی
گواهی بر آن کشته گیرد همی ۲۲۹
توگفتی که گوید نسیم صبا
که ای کشتهٔ بیگنه مرحبا! ۲۳۰
ز دین بود اگر قاضی این داد داد
که لعنت برین دین و این داد باد ۲۳۱
گرین داد و دین است پس کفر چیست؟
بر این داد ودین بربباید گریست ۲۳۲
به جان بشر دست یازیدنا
بود با خداوند جنگیدنا ۲۳۳
هر آن دین که باشد بنایش به خون
بد است ار شریفست اگر هست دون ۲۳۴
ازآن شب که شد بسته مرد فقیر
برآمد چهل روز و مسکین اسیر ۲۳۵
زن تازه زای اندر آن خاکدان
نشسته به امید مرد جوان ۲۳۶
دوکودک بزاد اندر آن تنگنا
به چادر بپوشیدشان، بینوا ۲۳۷
چو شد روز، مردی شبان دررسید
کجاگو سیندانش آنجا چرید ۲۳۸
هم آن کلبه خود بود جای شبان
. ر * ب . *ر- ۲۳۹
زن دربدر را بدید و شناخت
در آنجا غنودی به روز و شبان ۲۴۰
برافروخت آتش، بکرد آب گرم
ز پشمینهاش جای آرام ساخت ۲۴۱
بهشیر و بهسرشیر،زن را نواخت
بشست آن دو نوزاد را نرم نرم ۲۴۲
چو شب اندر آمد فروبست در
دلشرا به آواز خوش گرم ساخت ۲۴۳
همی گشت تا روز آنجا شبان
برون ماند و تا روز ننهاد سر ۲۴۴
لع
بسان یکی نامور پاسبان ۲۴۵
سحر چون بیاراست خورشید زرد
به تیریژ زر چادر لاجورد ۲۴۶
شبان اندر آمد به صحرا زکوه
که جوید نشان جوان از گروه ۲۴۷
شبانی نیاموخته رسم و راه
ندانسته هرگز ثواب از گناه ۲۴۸
ز خردی به کوه و بیابان شده
ابا گله هر سو شتابان شده ۲۴۹
نه کرده دبیری، نه خوانده کتاب
نه آمخته راه خطا از صواب ۲۵۰
چنین خوی نیک ازکه آموخته
کجا زین خردمندی اندوخته؟ ۲۵۱
توگویی طبیعت بُدش اوستاد
دهد این منشهای نیکوش یاد ۲۵۲
ولی من بر آنم که استاد اوی
بود دوری از مردم زشتخوی ۲۵۳
چو با مردمان کمنشستهاست و خاست
نیامخته خویی که مخلوق راست ۲۵۴
خیابانندیدهاستو غوغای شهر
ز سور و ز ماتم نبرده است بهر ۲۵۵
به عقل غریزیش کمخورده دست
نه کردستمستی،نهدیدستمست ۲۵۶
نخوردست جز شیر و کاک جوین
نه سرکه مزیده نه سرکنگبین ۲۵۷
نه شب دیده نور فروزان چراغ
نه روز از دلارام جسته سراغ ۲۵۸
چمیده به روز از بر مرغزار
بهشبخفته در دامن کوهسار ۲۵۹
از آزادی و سادگی بهرهور
برومند وآزاده و نیکفر ۲۶۰
شبان گله را با سگ و زن سپرد
سوی بوم و بر، پای رفتن فشرد ۲۶۱
در آن دِه درآمد که جوید نشان
دهی دید چون مغز مردم کشان ۲۶۲
شبان هفتهای بود رفته ز ده
بنشنیده آن کار کرد فره ۲۶۳
بگفتندش آن رفته کار شگرف
فزودند بر آن بسی نیز حرف ۲۶۴
همه ناروا شهرت شهریان
که دادند نسبت به مرد جوان ۲۶۵
ز شهر اندر آمد به کردار باد
در آن ده پراکند و باور فتاد ۲۶۶
چنین است آیین خیل عوام
پذیرای هر شهره گفتار خام ۲۶۷
به چشم ار ببینند چیزی درست
نیارند دانستنش از نخست ۲۶۸
به دیده ز چیزی نگیرند بهر
جزان را که گردد نیوشه به شهر ۲۶۹
نیوشهخو دار چه محال و خطاست
پذیرند و دارند آن را بهراست ۲۷۰
نیوشیده بر دیده و سر نهند
ز دیده نیوشنده برتر نهند ۲۷۱
شبانسهمبرداشتزان کار خفت
بلرزند بر خود ز بیم گرفت ۲۷۲
به نزدیک زن رفت لرزنده تن
ز لرزبدنش لرزه برداشت، زن ۲۷۳
بلرزند پستان مامک ز بیم
در افغان شدند آن دو طفل یتیم ۲۷۴
خروشیدرآن کلبهبرخاستسخت
کهشد کوه از اندوهشان لخت لخت ۲۷۵
به زانو نهاده یکی کلبه سر ۱
کهن کلبهای چفته و گوژپشت
نمایندهٔ روزگار درشت ۲
شده پشتش از بار ییری دوتا
ستون زیر سقفش به جای عصا ۳
بهبر کرده از صنعت کار تن
یکی زشت خاکستری پیرهن ۴
فرو برده دست دی و بهمنش
در آهار یخ کهنه پیراهنش ۵
ز دیوارهاش خاکها ریخته
یکی خاکدان گردش انگیخته ۶
دربچه به لب بسته قفل سکوت
بر آن قفل مهری زده عنکبوت ۷
درش رسم خاموشی آموخته
دو لب چفت بر یکدگر دوخته ۸
چو پیر اشتری لفچه آویخته
وز اندام او مویها ریخته ۹
فکنده برآن اشتر پشت ریش
خرابی همه بار سنگین خویش ۱۰
سوی حفرهٔ نیستی خم شده
به قربانگه مرگ زانو زده ۱۱
تو گویی که هست آن نهفته مغاک
یکی کهنه کوری دمیده ز خاک ۱۲
ز دهلیز آن جایگاه ندم
بود یک قدم تا سرای عدم ۱۳
گیاهان دشتی به فصل بهار
دمیده فراوان در آن رهگذار ۱۴
ز تاریکی سینهاش نرمنرم
برآید همی میغگون آه گرم ۱۵
دمی خیزد از روزنش هر زمان
چو در سختسرما، بخار از دهان ۱۶
از آن کلبه، پیچیده دودی سفید
برآید به مانند پیچ کلید ۱۷
رود تا گشاید در آن داوری
ز گوش سموات قفل کری ۱۸
به مانند دود دل مستمند
که گیرد گذر بر سپهر بلند ۱۹
سبک روح پیکی از آن گور پست
شتابد سوی کبریایی نشست ۲۰
کزان روح مطرود کلبهنشین
به یزدان پیامی برد آتشین ۲۱
بدو گوید ای داور هور و ماه
رهانندهٔ گرفه اا کار از گناه ۲۲
در ین کلبه روحی فکار اندر است
زنی رانده از روزگار اندر است ۲۳
پریشیده از بیکسی موی او
دو نوزاد خفته به زانوی او ۲۴
ز دو نرگسش ژاله بارد همی
دو دستش به رخ لاله کارد همی ۲۵
نخستین شکم تو أمان زاده است
نرینه دو آرام جان زاده است ۲۶
پدر مادرش هر دوان رفتهاند
در آن تل نزدیک ده خفتهاند ۲۷
جوانی که شوی عزیز وبست
به زندان درون اشگ ریز وی است ۲۸
چو خرمن به مرداد مه گردگشت
یکی عامل از شهر آمد بهدشت ۲۹
بهتندی برافزود و ز آزرم کاست
خراج نود ساله زان بوم خواست ۳۰
دواج نوین جست وگستردنی
ز مرغ و بره گونه گونخوردنی ۳۱
یخ و آب لیموی شیراز خواست
می و رود ویارخوشآواز خواست ۳۲
کشاورز مسکین شگفت آمدش
بخندید و خوشداستانیزدش ۳۳
که در خانهٔ خرس انگور و سیب
نیابی، مده خویشتن را فریب ۳۴
جوین کاکوکشکینهوشیر و ماست
درین ده خوراک گوارای ماست ۳۵
چو مهمان ناخوانده آید به من
بود خرجش از مطبخ خویشتن ۳۶
که گر گوسپندیست،سرمایهراست
وگر ماکیانی بود، خایهراست ۳۷
رود گندم و روغن و سیب و به
به خرج خراج و خداوند ده ۳۸
بر این بیزبانان شبانی کنیم
ز محصولشان زندگانی کنیم ۳۹
شکالی اگر ماکیانی برد
چنانست کز ما جوانی برد ۴۰
دگر این که ما بیخبر بودهایم
نزول تو از پیش نشنودهایم ۴۱
مگر چون تو مهمان والانژاد
که بر دیدگان بایدت جای داد ۴۲
عروسی نوست اندرین سرزمین
که بسترش پاکست و بالش نوین ۴۳
جوانیست شوهرش پاکیزهروی
بفرمای و بنشین به مشکوی اوی ۴۴
ز هر چیزکاینجا فراهم شود
بیاریم تا دلت خرم شود ۴۵
به پیشش یکی خوان نهادندگرم
در او بره و مرغ و نانهای نرم ۴۶
بداندیشزآنانمیوجامخواست
چو می درنیامد به دشنام خواست ۴۷
بزد پای بر خوانچهٔ خوردنی
بیالود از آن فرش و گستردنی ۴۸
بغرید بر میزبانان چو دیو
برآورد از آن بوم و برزن غریو ۴۹
گریبان داماد را بردرید
زن تازه را چادر از سر کشید ۵۰
جوانمرد را تاب خواری نماند
زدش سیلیئی چند و از در براند ۵۱
بد اندیش از آن بوم برگشت تفت
پی چارهجویی سوی شهر رفت ۵۲
کمان جفا را بزه کرد راست
بزد تیر بر قلب هر کس که خواست ۵۳
به نزد رئیس اداره دوید
ز مژگانش اشگ دروغین چکید ۵۴
بدو گفت چون در فلان بوم پای
نهادم که فرمانت آرم بجای ۵۵
جوانی به پیکارم آمد چو گرک
بر او گرد گشتند خرد و بزرگ ۵۶
سقط گفت بر شهر و بر شهریار
به میر و وزیر و سران دیار ۵۷
مرا راند از آن ده به چوب و به سنگ
هم اندر نهان داشت حاضر تفنگ ۵۸
من از بیم غوغا و خون ریختن
برون تاختم گرم از آن انجمن ۵۹
برآنم که در چاره چستی کنی
عدو سخت گردد، چو سستی کنی ۶۰
رئیس از فسونش چنان خیره گشت
که چشم جهانبین او تیره گشت ۶۱
ز لشکر بدو داد ده نامدار
همه از در کوشش و کارزار ۶۲
برفتند بر عزم کین توختن
بر آن بوم و بر آتش افروختن ۶۳
شد آن ناجوانمرد شهوتپرست
بدانده که دوشینهبودش نشست ۶۴
درآمد ز ره چون یل اسفندیار
تفنگی بهدست از پی کارزار ۶۵
پس و پشت او ده سوار هژیر
همه گرد و پیلافکن و شیرگیر ۶۶
بر آن بیگناهان شبیخون زدند
زن و مرد وکودک بههامون زدند ۶۷
جوانمرد داماد در خانه بود
غنوده به نزدیک جانانه بود ۶۸
گرفته سرزلف دلبر به چنگ
کهازکویبرخاستغوغای جنگ ۶۹
یورش برد بدخواه بر خانهاش
شکستش درو شد به کاشانهاش ۷۰
جوان جست آسیمه از خوابگاه
بر آن دستهٔ شوم بربست راه ۷۱
یکیمشت زد بر سرکینهجوی
که افتاد ناکس ز بالا به روی ۷۲
گرفتش کمربند و برداشت خوار
سپر کردش اندر به راه سوار ۷۳
عروس از پس پشت او بیدرنگ
روان کرده بر دشمنانچوب و سنگ ۷۴
کمرگاه کوهیبر آن کوچه بود
به کوه اندر آمد جوانمرد زود ۷۵
عروس از پیش جست در کوهسار
بداندیش افتاده در کوچه خوار ۷۶
سواران به یغما گشودند دست
ز یغمای آنان جوانمرد رست ۷۷
زن آبستن و مرد خسته ز جنگ
خدا را چه سازند درکوه و سنگ ۷۸
ز بالا ره سخت و دشوار کوه
به زبر اندرون گیرودار گروه ۷۹
برفتند آن شبهمی تا سحر
سحرگه به سنگی نهادند سر ۸۰
چوخورشید سر برزد از کوهسار
از آن کوه جستند راه فرار ۸۱
به زیر درختان بیبرگ و بار
کهن کلبهای بود نااستوار ۸۲
جوانمرد آن کلبه را رُفت پاک
فرو رفت تا سر در آن تل خاک ۸۳
به زن درد آبستنی چیره شد
جوانمرد از آن ماجرا خیره شد ۸۴
برآشفت وگفت ای بت نازنین
روم تا پزشگیت آرم گزین ۸۵
فرود آمد ازکوه دیوانهوار
مگر خواهد از دشمنان زینهار ۸۶
ز درّه بپیچید و شد سوی راه
ز جان شسته دست و دلی بیگناه ۸۷
ندانست کایندیوکشزدبهمشت
هماندر زمانشبدان مشت کشت ۸۸
سواران چو دیدند آن کشته را
مران بدرک بخت برگشته را ۸۹
به کاخ جوان آتش افزوختند
همه خانهاش سر بسر سوختند ۹۰
هم از کدخدایان و مردان ده
ببردند از بهر آن خون زده ۹۱
چو مستان بر آن برزن آشوفتند
همه روستا سر بسر روفتند ۹۲
خر و گاو بردند و هم گوسفند
ستوران باری و اسب نوند ۹۳
دواندندشان پیش مرکب به قهر
پیاده ببردند تازان به شهر ۹۴
جوان سادهدل بود و هم بیخبر
و دیگر که جفتش به خون هشته سر ۹۵
دوان تاخت ازکوه زی بوم رُست
که مامایی آرد پی جفت چست ۹۶
چودیدندنش آن مردم دون همی
که بودند ترسان از آنخون همی ۹۷
جوان راگرفتند و بستند دست
بهخواری به کنجی فکندند پست ۹۸
جوان چون شنید آن که خون ریخته است
چنانصعبشوریبرانگیخته است ۹۹
فرو ماند بیچاره در کار خویش
دلی پر ز سوز از غم یار خویش ۱۰۰
بترسید کان راز گوید همی
که دشمن به زن راه جوبد همی ۱۰۱
درین بود کامد ز ره دستهای
به کین جستن دهِمیان بستهای ۱۰۲
گرفتند از آن مرد خونی سراغ
به کفبر ز دشنامو خشیت چراغ ۱۰۳
چو دیدند بسته ز کین دست و پاش
گرفتند و بردند و شد قصه فاش ۱۰۴
به شهر اندر افتاد از اینسان خبر
که خونیجوانی کشیده است سر ۱۰۵
به شه کرده طغیان و عاصی شده است
فراوان ره کاروانان زده است ۱۰۶
بکشته است تحصیلداری هژیر
بپا کرده در روستا داروگیر ۱۰۷
سواران شه جنگها کردهاند
که وی را به بند اندر آوردهاند ۱۰۸
نبشتند در نامهها، چامهها
بفرسود از آن چامهها، خامهها ۱۰۹
ره داورستان پر انبوه گشت
چو خونی سوی داورستان گذشت ۱۱۰
در آن داوری قصه معلوم شد
در آن خون جوانمرد محکوم شد ۱۱۱
به زندان درافتاد از آن داوری
چنین کارها کی بود سرسری ۱۱۲
برآمد ز هرکوی وبرزن غریو
که باید بریدن سر نرّه دیو ۱۱۳
چنین دیو و عفریت مردمشکار
گروه بشر را نیاید به کار ۱۱۴
کسیرا کهخونربختنپیشه است
دل مردم از وی پر اندیشه است ۱۱۵
به داد و به دین بایدش زد به دار
و گرنه شود شیر مردمشکار ۱۱۶
سر مرد خونخواره در خاک به
ز ناپاک مردم، جهان پاک به ۱۱۷
قصاص ارچه خون را به خون شسنناست
و لیکن به صد حکمت آبستن است ۱۱۸
به بادافره خون، بریده سری
بود مایهٔ عبرت دیگری ۱۱۹
حکیمی در آن شهر پر داد و دین
ز بیدینی و فقر، گوشهنشین ۱۲۰
سوی نامهداران یکی نامه کرد
درفشی نوین بر سر خامه کرد ۱۲۱
نبشت اندر آن نامهٔ دادخواه
که ای نامهداران بادستگاه ۱۲۲
قلمتان به کف دشنه بینم همی
زبانتان به خون تشنه بینم همی ۱۲۳
نه کاری بود سهل خون ربختن
روان کسی از تن انگیختن ۱۲۴
فزون از شمر سال بگذشته است
کجا جانور آدمی گشته است ۱۲۵
فزون از شمر مرد رفته ز دهر
که در دهرش از زن نبوده است بهر ۱۲۶
فزون از شمر نطفه رفته ز هم
که زهدان یکی را کشیده بدم ۱۲۷
خبه کرده زهدان فزون از شمر
که یک تن ز زهدان برآورده سر ۱۲۸
فزون از شمرد مرده کودک همی
کز آنان یکی کشته ریدک همی ۱۲۹
فزون از شمر مرده ریدک ز درد
کز آنان یکی مانده و گشته مرد ۱۳۰
یکی مرد، سرمایه ی عالم است
بهنزد یکی مرد، عالم کم است ۱۳۱
به ویژه چنین نوجوان هژیر
کشاورز و محنت کش وتیز ویر ۱۳۲
ز گیتی یکی گوشه کرده پسند
زنی و دو تا گاو و ده گوسپند ۱۳۳
مه و سال در آفتاب و دمه
گهی پشت گاو و گهی با رمه ۱۳۴
شده تازه از کوشش جانتان
فراهم ازو روغن و نانتان ۱۳۵
همان پنبه و پشم و مرغ و بره
ز بهر شما ساخته یکسره ۱۳۶
خورش کرده خود نان کاک جوین
فرستاده بهر شما انگبین ۱۳۷
نه دریوزه کار و نه تاراج گر
سخیطبع و روشندل و رنجبر ۱۳۸
عوانی فرستید در خانهاش
که ویران کند بوم و کاشانهاش ۱۳۹
ز یکسوی محصولش آفت زده
محصل ز سوی دگر آمده ۱۴۰
از او بره و مرغ و می خواسته
فراشی ز دیبای پیراسته ۱۴۱
فرود آمده در سرایش به زور
به همسرش بردوخته چشم شور ۱۴۲
پس آن که سواران ببرده ز شهر
که زیشهرش آرند از آن ده به قهر ۱۴۳
سواران بده ربخته نیمشب
در انداخته جنگ و جوش و جلب ۱۴۴
عوان فرومایه بشکسته در
بهخانه به طمع زنش برده سر ۱۴۵
پس آنگه ز یک مشت مرد دلیر
عوان زبون، گشته از عمر سیر ۱۴۶
کشندهٔ عوان نیست مرد جوان
جوان بیگناهست و جانی عوان ۱۴۷
گر او را بهحجت زبان چیر نیست
چرا مر شما را دل آژیر نیست ۱۴۸
کشاورز، اندام و دهیو، بدن
مبرید اندام دهیو ز تن ۱۴۹
به ار صد عوان کشته آید به تیغ
که یک مرد دهقان بگیرد گریغ ۱۵۰
قصاص ار ز آدم کشی کاستی
ز آدم کشان نام برخاستی ۱۵۱
گنه کاره را نیست کشتن هنر
گنه را ببایست کشت ای پسر ۱۵۲
برآهنج تخم گنه را ز دهر
بر آن تخم بپراکن از علم، زهر ۱۵۳
چو تخم گنه شد برون از نهاد
شود دیو خونخواره، مردمنژاد ۱۵۴
همآنرا که خون ریختن گشته خوی
نگر تا چه رفته است درکار اوی ۱۵۵
کسی سرسری خون نریزد همی
به رغبت به کین برنخیزد همی ۱۵۶
به مغز اندرش هست بیماریئی
و یا در دلش کینهٔ کاریئی ۱۵۷
ز مستی، گه و گه ز دیوانگیست
کجا مست و دیوانه را هوش نیست ۱۵۸
گهی بهر زرّست وگه بهر زن
تو بیخ زن و زر ز گیتی بزن ۱۵۹
چو زینها گذشتی سببها ست راست
نگه کن که اصل سببها کجاست ۱۶۰
به هر معنی از این معانی که بود
نبایست خونریز را کشت زود ۱۶۱
اگر هست بیمار، مدهوش ساز
دماغش بدست آر و داروش ساز ۱۶۲
چو تخم جنایت نباشد به شهر
برد مرد جانی ز درمانت بهر ۱۶۳
وگرنه به زندان به کارش گمار
برو توشه از مزدکارش شمار ۱۶۴
وگر کینی اندر دلش کرده جای
به پند و نصیحت دلش برگرای ۱۶۵
ور از آب مستی است آگاه نیست
بجز منع می در جهان راه نیست ۱۶۶
تو بیخ می از انجمن برفکن
که مستان نجوشند در انجمن ۱۶۷
مر آن مست را دار سختش بهبند
که بر مست و دیوانهبند است پند ۱۶۸
وگر کاری افتاده زینها برون
کشندنهجانی استنیمستو دون ۱۶۹
نیش کین دیرین نیش طمع زر
نه جویای شهرت نه پرخاشخر ۱۷۰
چناندان که هرگزگناهیش نیست
نگه کن که اینجاگنه کار نیست ۱۷۱
بسا اوفتد کارها اینچنین
که خیره شود مرد با داد و دین ۱۷۲
ببایست جستن سبب را ز بن
از آن پیش کان کار گردد کهن ۱۷۳
من اکنون بر آنم که مرد عوان
گنه را سبب شد نه مرد جوان ۱۷۴
به من بردو چشمش دهند آگهی
که مغز از جنایتش باشد تهی ۱۷۵
نهبودهاست کین گستریپیشهاش
نه بر رهزنی بوده اندیشهاش ۱۷۶
نه مِیخورده هرگز،نه دیوانه است
جوانی نکوروی و فرزانه است ۱۷۷
ولیکن عوان بداندیش زشت
پدیداستتاخودچهداردسرشت ۱۷۸
به ده رفته و آتش افروخته
بر و بوم بیچارگان سوخته ۱۷۹
شکسته اوانی به کردار خوک
دونده به قصد زن نو بیوک١ ۱۸۰
لتیخورده از شوی و رفته به قهر
سواران بیاورده از سوی شهر ۱۸۱
سواران دویده به کردار دیو
برآورده زان بوم و برزن غریو ۱۸۲
به کین توختن دردویده عوان
دژ آهنگ سوی سرای جوان ۱۸۳
گرفته گریبان، کش از پیش زن
کشد بیگنه بر سر انجمن ۱۸۴
جوانشزده مشت و رانده ز پیش
سپرکرده او را پی جان خویش ۱۸۵
گر ایدون نمیکرد بیمار بود
به نزدیک دانا گنه کار بود ۱۸۶
نگرکاین سببها که گفتم تمام
به مرد جوان بسته باشد کدام ۱۸۷
سببهاهمهزان عوان بوده است
نتاجشبهدست جوان بوده است ۱۸۸
یکی روزنامه نبشت این مقال
به شهر اندر افتاد از آن قیل و قال ۱۸۹
وکیل جوان در دگر داوری
همیدون شد اندر سخن گستری ۱۹۰
به پرسش برفتند مردان راست
شنیدند کان گفتهها پابجاست ۱۹۱
نگه کرد قاضی در آن داوری
در آن راه و رسم سخن کستری ۱۹۲
چنین گفت کاین گفتهها باطلست
اگر خوب اگر بد جوان قاتلست ۱۹۳
به فرمان دین و به حکم جزا
ببایست دادن به قاتل سزا ۱۹۴
تنش باید از دار آویخته
روانش سوی دوزخ انگیخته ۱۹۵
گرفتم که قاضیش بخشد خلاص
چهبایست کردن به دعوای خاص ۱۹۶
خصوصیبر او مدعی خاستست
دیت رد نموده است و کینخواستست ۱۹۷
ز مرگش همانا نباشدگزیر
که عبرت پذیرند برنا و پیر ۱۹۸
رقم کرد قاضی به مرگ جوان
نمودند سوی تمیزش روان ۱۹۹
در آن حوزه هم حکم ابرام یافت
جوان را زمان یک سر انجام یافت ۲۰۰
چو محکومشد مرگراساخت مرد
ولی دل ز اندیشهٔ زن بهدرد ۲۰۱
هم آنگه حکیمی که آن نامه کرد
به پشتیش در نامه هنگامه کرد ۲۰۲
بیامدکه بیند جوان را به بند
از آن پیش کش حلق گیرد کمند ۲۰۳
بدادش بسی پند و دلشاد کرد
ز همٌ و غم مرگش آزاد کرد ۲۰۴
بگفتش که ایدوستمردندمیست
بهچنگ اجل جانسپردن دمی ست ۲۰۵
غم مرگ از مرگ ناخوشترست
مخور غم که یکتن ز مردن نرست ۲۰۶
اگر پادشاهست، اگر بینوا
سرانجام او مرگ باشد روا ۲۰۷
دو روزی اگر دیر یا زود شد
چو بینی همه بوده نابود شد ۲۰۸
بمیر ای پسر در جهان بیگناه
بر این بیگناهیت عالم گوا ۲۰۹
ز داد و ز دین بر تو رفت این ستم
که این داد و دین از جهان باد کم ۲۱۰
کنون هرچه خواهی ازین دوست خواه
بجز جان که شد برخی دادگاه ۲۱۱
ترا جان شکاری بودکنده پر
به چنگ قوانین مردم شکر ۲۱۲
ولیکن گرت پویه ای در دلست
به من گوی اگر چند بس مشکلست ۲۱۳
جوان گفت بُد مر مرا زن یکی
مگر زاده باشد کنون کودکی ۲۱۴
به هنگام زادن به تیمار اوی
دویدم که ماما کنم جستجوی ۲۱۵
فتادم به چنگال مردم کشان
از آن پس ندارم ز همسر نشان ۲۱۶
خبر گیر باری ز دلبند من
نگهدار او باش و فرزند من ۲۱۷
یکی باغ دارم یکی خانه نیز
دوتا گاو و دیگر فرومایه چیز ۲۱۸
اگر مانده باشند اینجا بجای
به فرزند و زن بخش بهر خدای ۲۱۹
یکی دار کردند در اسپریس
به گردش جوانان پتیاره ریس ۲۲۰
جوان را کشیدند بسته دو دست
غریوان و غران به کردار مست ۲۲۱
ز مرگ جوان مرد و زن سوگوار
تنیده همه گرد بر گرد دار ۲۲۲
یکی قاضی آمد به کف تیغ مرگ
به مجرم فرو خواند یرلیغ مرگ ۲۲۳
هم آن گه به دارش درآویختند
تماشاییان در هم آمیختند ۲۲۴
زمانی بپیچید و پس گشت سرد
به یکدم گل سرخ او گشت زرد ۲۲۵
زبانش برون جست ازکنج لب
به دندان فشرده زبان از غضب ۲۲۶
رخان کرده آماس و لبها سیاه
فکنده به گیتی ز حسرت نگاه ۲۲۷
یکی باد آمد هم اندر زمان
بگرداندش اندر سر ریسمان ۲۲۸
توگفتی که شاهد پذیرد همی
گواهی بر آن کشته گیرد همی ۲۲۹
توگفتی که گوید نسیم صبا
که ای کشتهٔ بیگنه مرحبا! ۲۳۰
ز دین بود اگر قاضی این داد داد
که لعنت برین دین و این داد باد ۲۳۱
گرین داد و دین است پس کفر چیست؟
بر این داد ودین بربباید گریست ۲۳۲
به جان بشر دست یازیدنا
بود با خداوند جنگیدنا ۲۳۳
هر آن دین که باشد بنایش به خون
بد است ار شریفست اگر هست دون ۲۳۴
ازآن شب که شد بسته مرد فقیر
برآمد چهل روز و مسکین اسیر ۲۳۵
زن تازه زای اندر آن خاکدان
نشسته به امید مرد جوان ۲۳۶
دوکودک بزاد اندر آن تنگنا
به چادر بپوشیدشان، بینوا ۲۳۷
چو شد روز، مردی شبان دررسید
کجاگو سیندانش آنجا چرید ۲۳۸
هم آن کلبه خود بود جای شبان
. ر * ب . *ر- ۲۳۹
زن دربدر را بدید و شناخت
در آنجا غنودی به روز و شبان ۲۴۰
برافروخت آتش، بکرد آب گرم
ز پشمینهاش جای آرام ساخت ۲۴۱
بهشیر و بهسرشیر،زن را نواخت
بشست آن دو نوزاد را نرم نرم ۲۴۲
چو شب اندر آمد فروبست در
دلشرا به آواز خوش گرم ساخت ۲۴۳
همی گشت تا روز آنجا شبان
برون ماند و تا روز ننهاد سر ۲۴۴
لع
بسان یکی نامور پاسبان ۲۴۵
سحر چون بیاراست خورشید زرد
به تیریژ زر چادر لاجورد ۲۴۶
شبان اندر آمد به صحرا زکوه
که جوید نشان جوان از گروه ۲۴۷
شبانی نیاموخته رسم و راه
ندانسته هرگز ثواب از گناه ۲۴۸
ز خردی به کوه و بیابان شده
ابا گله هر سو شتابان شده ۲۴۹
نه کرده دبیری، نه خوانده کتاب
نه آمخته راه خطا از صواب ۲۵۰
چنین خوی نیک ازکه آموخته
کجا زین خردمندی اندوخته؟ ۲۵۱
توگویی طبیعت بُدش اوستاد
دهد این منشهای نیکوش یاد ۲۵۲
ولی من بر آنم که استاد اوی
بود دوری از مردم زشتخوی ۲۵۳
چو با مردمان کمنشستهاست و خاست
نیامخته خویی که مخلوق راست ۲۵۴
خیابانندیدهاستو غوغای شهر
ز سور و ز ماتم نبرده است بهر ۲۵۵
به عقل غریزیش کمخورده دست
نه کردستمستی،نهدیدستمست ۲۵۶
نخوردست جز شیر و کاک جوین
نه سرکه مزیده نه سرکنگبین ۲۵۷
نه شب دیده نور فروزان چراغ
نه روز از دلارام جسته سراغ ۲۵۸
چمیده به روز از بر مرغزار
بهشبخفته در دامن کوهسار ۲۵۹
از آزادی و سادگی بهرهور
برومند وآزاده و نیکفر ۲۶۰
شبان گله را با سگ و زن سپرد
سوی بوم و بر، پای رفتن فشرد ۲۶۱
در آن دِه درآمد که جوید نشان
دهی دید چون مغز مردم کشان ۲۶۲
شبان هفتهای بود رفته ز ده
بنشنیده آن کار کرد فره ۲۶۳
بگفتندش آن رفته کار شگرف
فزودند بر آن بسی نیز حرف ۲۶۴
همه ناروا شهرت شهریان
که دادند نسبت به مرد جوان ۲۶۵
ز شهر اندر آمد به کردار باد
در آن ده پراکند و باور فتاد ۲۶۶
چنین است آیین خیل عوام
پذیرای هر شهره گفتار خام ۲۶۷
به چشم ار ببینند چیزی درست
نیارند دانستنش از نخست ۲۶۸
به دیده ز چیزی نگیرند بهر
جزان را که گردد نیوشه به شهر ۲۶۹
نیوشهخو دار چه محال و خطاست
پذیرند و دارند آن را بهراست ۲۷۰
نیوشیده بر دیده و سر نهند
ز دیده نیوشنده برتر نهند ۲۷۱
شبانسهمبرداشتزان کار خفت
بلرزند بر خود ز بیم گرفت ۲۷۲
به نزدیک زن رفت لرزنده تن
ز لرزبدنش لرزه برداشت، زن ۲۷۳
بلرزند پستان مامک ز بیم
در افغان شدند آن دو طفل یتیم ۲۷۴
خروشیدرآن کلبهبرخاستسخت
کهشد کوه از اندوهشان لخت لخت ۲۷۵
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۷۵
۴۷۵
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شمارهٔ ۴۶ - به یاد عشقی
گوهر بعدی:شمارهٔ ۴۸ - خانهٔ آهن
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.