هوش مصنوعی:
این شعر به توصیف حالات روحی و عاطفی فردی به نام فریدون میپردازد که تحت تأثیر عشق و فراق دچار رنج و اندوه شده است. چهرهاش غمگین، نگاهش بیفروغ، و روحش دردمند است. عشق او را سوزانده و از زندگی دور کرده، اما هنوز امید و اشتیاق به دوست در دلش باقی مانده. شاعر از او میخواهد که از غم و محنت رها شود و به شادی بازگردد.
رده سنی:
16+
محتوا شامل مفاهیم عمیق عاطفی مانند عشق، فراق، و اندوه است که درک آن برای نوجوانان و بزرگسالان مناسبتر است. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای شعری ممکن است برای کودکان قابل فهم نباشد.
آیینه
«فریدون» این تویی؟ یا نقش دیوار، نه رنگ است این که بر رخسار داری
ز سیمای غمانگیز تو پیداست، که در سینه دلی بیمار داری
خطوط دفتر پیشانی تو، حکایتگوی روحی دردمند است
نگاه گرم و جاندار تو اکنون، نگاه آهویی سر در کمند است
چرا دیگر در این چشمان خاموش، نمیبینم نشاطی از جوانی؟
نگاه بیفروغ و بیزبانت، نمیخندد به روی زندگانی
تو را زان مشت و بازوی توانا؛ چه غیر از استخوان و پوست مانده؟
اگر هم نیمه جانی هست باقی، به عشق و آرزوی دوست مانده
مکن پنهان، ز رخسارت هویداست، که شب را تا سحر بیدار بودی
تو را عشق این چنین بر باد داده، مگر از زندگی بیزار بودی؟
هوای دلبری داری و شک نیست، که تیر عشق بر جانت نشسته
دل شیدای تو پیوسته با دوست، به عشق دوست از عالم گسسته
تو را گر عشق جان تازه بخشید، شرار رنجها بال و پرت سوخت
وگر با ناامیدی پنجه کردی، غمی دیگر به نوعی دیگرت سوخت
تو میگویی بلای جان عاشق، شب هجران و غمهای فراق است؟
ولی چشمان بیتاب تو گوید، بلای جان عاشق اشتیاق است
تو را چشمان این آیینه بیشک، هزاران بار با لبخند دیده
وگر صد ناروا کردی تحمل، کم و بیش از جهان خرسند دیده
چرا با محنت و غم خو گرفتی، چرا از یاد بردی خویشتن را؟
به روی تو در شادی گشودهست، رها کن دامن رنج و محن را
ز فرط بیقراری میکشم آه، دلم از درد هجران در فشار است
نمیبینم دگر همصحبتم را، فریدون رفته و آیینه تار است
ز سیمای غمانگیز تو پیداست، که در سینه دلی بیمار داری
خطوط دفتر پیشانی تو، حکایتگوی روحی دردمند است
نگاه گرم و جاندار تو اکنون، نگاه آهویی سر در کمند است
چرا دیگر در این چشمان خاموش، نمیبینم نشاطی از جوانی؟
نگاه بیفروغ و بیزبانت، نمیخندد به روی زندگانی
تو را زان مشت و بازوی توانا؛ چه غیر از استخوان و پوست مانده؟
اگر هم نیمه جانی هست باقی، به عشق و آرزوی دوست مانده
مکن پنهان، ز رخسارت هویداست، که شب را تا سحر بیدار بودی
تو را عشق این چنین بر باد داده، مگر از زندگی بیزار بودی؟
هوای دلبری داری و شک نیست، که تیر عشق بر جانت نشسته
دل شیدای تو پیوسته با دوست، به عشق دوست از عالم گسسته
تو را گر عشق جان تازه بخشید، شرار رنجها بال و پرت سوخت
وگر با ناامیدی پنجه کردی، غمی دیگر به نوعی دیگرت سوخت
تو میگویی بلای جان عاشق، شب هجران و غمهای فراق است؟
ولی چشمان بیتاب تو گوید، بلای جان عاشق اشتیاق است
تو را چشمان این آیینه بیشک، هزاران بار با لبخند دیده
وگر صد ناروا کردی تحمل، کم و بیش از جهان خرسند دیده
چرا با محنت و غم خو گرفتی، چرا از یاد بردی خویشتن را؟
به روی تو در شادی گشودهست، رها کن دامن رنج و محن را
ز فرط بیقراری میکشم آه، دلم از درد هجران در فشار است
نمیبینم دگر همصحبتم را، فریدون رفته و آیینه تار است
۲۰۵۰
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:راز(غزل شاعر)
گوهر بعدی:میگون
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.