هوش مصنوعی: متن روایت‌گر داستانی حماسی از دوران پادشاهی هرمز و بهرام است. در این داستان، هرمز با چالش‌های مختلفی از جمله شورش‌ها، لشکرکشی‌های دشمنان و تصمیم‌گیری‌های دشوار روبه‌رو می‌شود. همچنین، بهرام به عنوان قهرمانی شجاع و وفادار معرفی می‌شود که به کمک هرمز می‌آید. متن پر از توصیفات حماسی، نبردها و مشاوره‌های حکیمانه است.
رده سنی: 16+ متن دارای مفاهیم پیچیده، توصیفات خشونت‌آمیز از نبردها و موضوعات سیاسی است که برای درک کامل آن، مخاطب نیاز به بلوغ فکری و تجربه‌ی خوانشی دارد. همچنین، استفاده از زبان کلاسیک و ساختار شعری ممکن است برای خوانندگان جوان دشوار باشد.

بخش ۳ - بدانست هرمز که او دست خون

بدانست هرمز که او دست خون
بیازد همی زنده بی‌رهنمون ۱

شنید آن سخن‌های بی‌کام را
به زندان فرستاد بهرام را ۲

دگر شب چو برزد سر از کوه ماه
به زندان دژ آگاه کردش تباه ۳

نماند آن زمان بر درش بخردی
همان رهنمائی و هم موبدی ۴

ز خوی بد آید همه بدتری
نگر تا سوی خوی بد ننگری ۵

وزان پس نبد زندگانیش خوش
ز تیمار زد بر دل خویش تش ۶

بسالی با صطخر بودی دو ماه
که کوتاه بودی شبان سیاه ۷

که شهری خنک بود و روشن هوا
از آنجا گذشتن نبودی روا ۸

چوپنهان شدی چادر لاژورد
پدید آمدی کوه یاقوت زرد ۹

منادیگری برکشیدی خروش
که این نامداران با فر و هوش ۱۰

اگر کشتمندی شود کوفته
وزان رنج کارنده آشوفته ۱۱

وگر اسب در کشت زاری رود
کس نیز بر میوه داری رود ۱۲

دم و گوش اسبش بباید برید
سر دزد بردار باید کشید ۱۳

بدو ماه گردان بدی درجهان
بدو نیکویی زو نبودی نهان ۱۴

بهر کشوری داد کردی چنین
ز دهقان همی‌یافتی آفرین ۱۵

پسر بد مر او را گرامی یکی
که از ماه پیدا نبود اندکی ۱۶

مر او را پدر کرده پرویز نام
گهش خواندی خسرو شادکام ۱۷

نبودی جدا یک زمان از پدر
پدر نیز نشگیفتی از پسر ۱۸

چنان بد که اسبی ز آخر بجست
که بد شاه پرویز را بر نشست ۱۹

سوی کشتمند آمد اسب جوان
نگهبان اسب اندر آمد دوان ۲۰

بیامد خداوند آن کشت زار
به پیش موکل بنالید زار ۲۱

موکل بدو گفت کین اسب کیست
که بر دم و گوشش بباید گریست ۲۲

خداوند گفت اسب پرویز شاه
ندارد همی کهترانرا نگاه ۲۳

بیامد موکل بر شهریار
بگفت آنچ بشنید از کشت زار ۲۴

بدو گفت هرمز برفتن بکوش
ببر اسب را در زمان دم و گوش ۲۵

زیانی که آمد بران کشتمند
شمارش بباید شمردن که چند ۲۶

ز خسرو زیان باز باید ستد
اگر صد زیانست اگر پانصد ۲۷

درمهای گنجی بران کشت زار
بریزند پیش خداوند کار ۲۸

چو بشنید پرویز پوزش کنان
برانگیخت از هر سویی مهتران ۲۹

بنزد پدر تا ببخشد گناه
نبرد دم وگوش اسب سیاه ۳۰

برآشفت ازان پس برو شهریار
بتندی بزد بانگ بر پیشکار ۳۱

موکل شد از بیم هرمز دوان
بدان کشت نزدیک اسب جوان ۳۲

بخنجر جداکرد زو گوش و دم
بران کشت زاری که آزرد سم ۳۳

همان نیز تاوان بدان دادخواه
رسانید خسرو بفرمان شاه ۳۴

وزان پس بنخچیر شد شهریار
بیاورد هر کس فراوان شکار ۳۵

سواری ردی مرد کنداوری
سپهبدنژادی بلند اختری ۳۶

بره بر یکی رز پراز غوره دید
بفرمود تاکهتر اندر دوید ۳۷

ازان خوشهٔ چند ببردی و برد
بایوان و خوالیگرش را سپرد ۳۸

بیامد خداوندش اندر زمان
بدان مرد گفت ای بد بدگمان ۳۹

نگهبان این رز نبودی به رنج
نه دینار دادی بها را نه گنج ۴۰

چرا رنج نابرده کردی تباه
بنالم کنون از تو در پیش شاه ۴۱

سوار دلاور ز بیم زیان
بزودی کمر بازکرد از میان ۴۲

بدو داد پرمایه زرین کمر
بهر مهره‌ای در نشانده گهر ۴۳

خداوند رز چون کمر دید گفت
که کردار بد چند باید نهفت ۴۴

تو با شهریار آشنایی مکن
خریده نداری بهایی مکن ۴۵

سپاسی نهم بر تو بر زین کمر
بپیچی اگر بشنود دادگر ۴۶

یکی مرد بد هرمز شهریار
به پیروزی اندر شده نامدار ۴۷

بمردی ستوده بهرانجمن
که از رزم هرگز ندیدی شکن ۴۸

که هم دادده بود و هم دادخواه
کلاه کیی برنهاده بماه ۴۹

نکردی بشهر مداین درنگ
دلاور سری بود با نام وننگ ۵۰

بهار و تموز و زمستان وتیر
نیاسود هرمز یل شیرگیر ۵۱

همی‌گشت گرد جهان سر به سر
همی‌جست در پادشاهی هنر ۵۲

چو ده سال شد پادشاهیش راست
ز هرکشور آواز بدخواه خاست ۵۳

بیامد ز راه هری ساوه شاه
ابا پیل و با کوس و گنج و سپاه ۵۴

گر از لشکر ساوه گیری شمار
برو چارصد بار بشمر هزار ۵۵

ز پیلان جنگی هزار و دویست
توگفتی مگر برزمین راه نیست ۵۶

ز دشت هری تا در مرورود
سپه بود آگنده چون تار و پود ۵۷

وزین روی تا مرو لشکر کشید
شد از گرد لشکر زمین ناپدید ۵۸

بهر مز یکی نامه بنوشت شاه
که نزدیک خود خوان ز هر سو سپاه ۵۹

برو راه این لشکر آباد کن
علف سازو از تیغ ما یادکن ۶۰

برین پادشاهی بخواهم گذشت
بدریا سپاهست و بر کوه و دشت ۶۱

چو برخواند آن نامه را شهریار
بپژمرد زان لشکر بی‌شمار ۶۲

وزان روی قیصر بیامد ز روم
به لشکر بزیر اندر آورد بوم ۶۳

سپه بود رومی عدد صد هزار
سواران جنگ آور و نامدار ۶۴

ز شهری که بگرفت نوشین روان
که از نام او بود قیصر نوان ۶۵

بیامد ز هر کشوری لشکری
به پیش اندرون نامور مهتری ۶۶

سپاهی بیامد ز راه خزر
کز ایشان سیه شد همه بوم و بر ۶۷

جهاندیده بدال درپیش بود
که با گنج و با لشکر خویش بود ۶۸

ز ارمینیه تا در اردبیل
پراگنده شد لشکرش خیل خیل ۶۹

ز دشت سواران نیزه گزار
سپاهی بیامد فزون از شمار ۷۰

چوعباس و چو حمزه شان پیشرو
سواران و گردن فرازان نو ۷۱

ز تاراج ویران شد آن بوم ورست
که هرمز همی باژ ایشان بجست ۷۲

بیامد سپه تابه آب فرات
نماند اندر آن بوم جای نبات ۷۳

چو تاریک شد روزگار بهی
ز لشکر بهرمز رسید آگهی ۷۴

چو بشنید گفتار کارآگهان
به پژمرد شاداب شاه جهان ۷۵

فرستاد و ایرانیان را بخواند
سراسر همه کاخ مردم نشاند ۷۶

برآورد رازی که بود از نهفت
بدان نامداران ایران بگفت ۷۷

که چندین سپه روی به ایران نهاد
کسی در جهان این ندارد بیاد ۷۸

همه نامداران فرو ماندند
ز هر گونه اندیشه‌ها راندند ۷۹

بگفتند کای شاه با رای و هوش
یکی اندرین کار بگشای گوش ۸۰

خردمند شاهی و ما کهتریم
همی خویشتن موبدی نشمریم ۸۱

براندیش تا چارهٔ کار چیست
برو بوم ما را نگهدار کیست ۸۲

چنین گفت موبد که بودش وزیر
که ای شاه دانا و دانش پذیر ۸۳

سپاه خزر گر بیاید به جنگ
نیابند جنگی زمانی درنگ ۸۴

ابا رومیان داستانها زنیم
زبن پایه تازیان برکنیم ۸۵

ندارم به دل بیم ازتازیان
که ازدیدشان دیده دارد زیان ۸۶

که هم مارخوارند وهم سوسمار
ندارند جنگی گه کارزار ۸۷

تو را ساوه شاهست نزدیکتر
وزو کار ما نیز تاریکتر ۸۸

ز راه خراسان بود رنج ما
که ویران کند لشکر و گنج ما ۸۹

چو ترک اندر آید ز جیحون به جنگ
نباید برین کار کردن درنگ ۹۰

به موبد چنین گفت جوینده راه
که اکنون چه سازیم با ساوه شاه ۹۱

بدو گفت موبد که لشکر بساز
که خسرو به لشکر بود سرفراز ۹۲

عرض را بخوان تا بیارد شمار
که چندست مردم که آید به کار ۹۳

عرض با جریده به نزدیک شاه
بیامد بیاورد بی‌مر سپاه ۹۴

شمار سپاه آمدش صد هزار
پیاده بسی در میان سوار ۹۵

بدو گفت موبد که با ساوه شاه
سزد گر نشوریم با این سپاه ۹۶

مگر مردمی جویی و راستی
بدور افگنی کژی و کاستی ۹۷

رهانی سر کهتر آنرا ز بد
چنان کز ره پادشاهان سزد ۹۸

شنیدستی آن داستان بزرگ
که ارجاسب آن نامدارسترگ ۹۹

بگشتاسب و لهراسب از بهر دین
چه بد کرد با آن سواران چین ۱۰۰

چه آمد ز تیمار برشهر بلخ
که شد زندگانی بران بوم تلخ ۱۰۱

چنین تا گشاده شد اسفندیار
همی‌بود هر گونه کارزار ۱۰۲

ز مهتر بسال ار چه من کهترم
ازو من باندیشه بر بگذرم ۱۰۳

به موبد چنین گفت پس شهریار
که قیصر نجوید ز ما کارزار ۱۰۴

همان شهرها راکه بگرفت شاه
سپارم بدو بازگردد ز راه ۱۰۵

فرستاده‌ای جست گرد و دبیر
خردمند و گویا و دانش پذیر ۱۰۶

به قیصر چنین گوی کزشهر روم
نخواهم دگر باژ آن مرز و بوم ۱۰۷

تو هم پای در مرز ایران منه
چو خواهی که مه باشی و روزبه ۱۰۸

فرستاده چون پیش قیصر رسید
بگفت آنچ از شاه ایران شنید ۱۰۹

ز ره بازگشت آن زمان شاه روم
نیاورد جنگ اندران مرز و بوم ۱۱۰

سپاهی از ایرانیان برگزید
که از گردشان روز شد ناپدید ۱۱۱

فرستادشان تا بران بوم و بر
به پای اندر آرند مرز خزر ۱۱۲

سپهدارشان پیش خراد بود
که با فر و اورنگ و با داد بود ۱۱۳

چو آمد بار مینیه در سپاه
سپاه خزر برگرفتند راه ۱۱۴

وز ایشان فراوان بکشتند نیز
گرفتند زان مرز بسیار چیز ۱۱۵

چو آگاهی آمد به نزدیک شاه
که خراد پیروز شد با سپاه ۱۱۶

بجز کینهٔ ساوه شاهش نماند
خرد را به اندیشه اندر نشاند ۱۱۷

یکی بنده بد شاه را شادکام
خردمند و بینا و نستوه نام ۱۱۸

به شاه جهان گفت انوشه بدی
ز تو دور بادا همیشه بدی ۱۱۹

بپرسید باید ز مهران ستاد
که از روزگاران چه دارد بیاد ۱۲۰

به کنجی نشستست با زند و است
زامید گیتی شده پیروسست ۱۲۱

بدین روزگاران بر او شدم
یکی روز ویک شب بر او بدم ۱۲۲

همی‌گفت او را من از ساوه شاه
ز پیلان جنگی و چندان سپاه ۱۲۳

چنین داد پاسخ چو آمد سخن
ازان گفته روزگار کهن ۱۲۴

بپرسیدم از پیر مهران ستاد
که از روزگاران چه داری بیاد ۱۲۵

چنین داد پاسخ که شاه جهان
اگر پرسدم بازگویم نهان ۱۲۶

شهنشاه فرمود تا در زمان
بشد نزد او نامداری دمان ۱۲۷

تن پیر ازان کاخ برداشتند
به مهد اندرون تیز بگذاشتند ۱۲۸

چو آمد برشاه مرد کهن
دلی پر زدانش سری پرسخن ۱۲۹

بپرسید هرمز ز مهران ستاد
کزین ترک جنگی چه داری بیاد ۱۳۰

چنین داد پاسخ بدو مرد پیر
که‌ای شاه گوینده ویادگیر ۱۳۱

بدانگه کجا مادرت راز چین
فرستاد خاقان به ایران زمین ۱۳۲

بخواهندگی من بدم پیشرو
صدو شست مرد از دلیران گو ۱۳۳

پدرت آن جهاندار دانا و راست
ز خاقان پرستارزاده نخواست ۱۳۴

مرا گفت جز دخت خاتون مخواه
نزیبد پرستار در پیشگاه ۱۳۵

برفتم به نزدیک خاقان چین
به شاهی برو خواندم آفرین ۱۳۶

ورا دختری پنج بد چون بهار
سراسر پر از بوی و رنگ و نگار ۱۳۷

مرا در شبستان فرستاد شاه
برفتم بران نامور پیشگاه ۱۳۸

رخ دختران را بیاراستند
سر زلف بر گل بپیراستند ۱۳۹

مگر مادرت بر سر افسر نداشت
همان یاره و طوق وگوهر نداشت ۱۴۰

از ایشان جز او دخت خاتون نبود
به پیرایه و رنگ وافسون نبود ۱۴۱

که خاتون چینی ز فغفور بود
به گوهر زکردار بد دور بود ۱۴۲

همی مادرش را جگر زان بخست
که فرزند جایی شود دوردست ۱۴۳

دژم بود زان دختر پارسا
گسی کردن از خانهٔ پادشا ۱۴۴

من او را گزین کردم از دختران
نگه داشتم چشم زان دیگران ۱۴۵

مرا گفت خاتون که دیگر گزین
که هر پنج خوبند و با آفرین ۱۴۶

مرا پاسخ این بد که این بایدم
چو دیگر گزینم گزند آیدم ۱۴۷

فرستاد و کنداوران را بخواند
برتخت شاهی به زانو نشاند ۱۴۸

بپرسش گرفت اختر دخترش
که تا چون بود گردش اخترش ۱۴۹

ستاره‌شمر گفت جز نیکویی
نبینی وجز راستی نشنوی ۱۵۰

ازین دخت و از شاه ایرانیان
یکی کودک آید چو شیر ژیان ۱۵۱

ببالا بلند و ببازوی ستبر
به مردی چو شیر و ببخشش ابر ۱۵۲

سیه چشم و پر خشم و نابردبار
پدر بگذرد او بود شهریار ۱۵۳

فراوان ز گنج پدر بر خورد
بسی روزگاران ببد نشمرد ۱۵۴

وزان پس یکی شاه خیزد سترگ
ز ترکان بیارد سپاهی بزرگ ۱۵۵

بسازد که ایران و شهریمن
سراسر بگیرد بران انجمن ۱۵۶

ازو شاه ایران شود دردمند
بترسد ز پیروز بخت بلند ۱۵۷

یکی کهتری باشدش دوردست
سواری سرافراز مهترپرست ۱۵۸

ببالا دراز و به اندام خشک
به گرد سرش جعد مویی چومشک ۱۵۹

سخن آوری جلد و بینی بزرگ
سه چرده و تندگوی و سترگ ۱۶۰

جهانجوی چوبینه دارد لقب
هم از پهلوانانشان باشد نسب ۱۶۱

چو این مرد چاکر باندک سپاه
ز جایی بیاید به درگاه شاه ۱۶۲

مرین ترک را ناگهان بشکند
همه لشکرش را بهم برزند ۱۶۳

چو بشنید گفت ستاره شمر
ندیدم ز خاقان کسی شادتر ۱۶۴

به نوشین روان داد پس دخترش
که از دختران او بدی افسرش ۱۶۵

پذیرفتم او را من ازبهر شاه
چو آن کرده بد بازگشتم به راه ۱۶۶

بیاورد چندی گهرها ز گنج
که ما یافتیم از کشیدنش رنج ۱۶۷

همان تا لب رود جیحون براند
جهان بین خود را بکشتی نشاند ۱۶۸

ز جیحون دلی پر ز غم بازگشت
ز فرزند با درد انباز گشت ۱۶۹

کنون آنچ دیدم بگفتم همه
به پیش جهاندار شاه رمه ۱۷۰

ازین کشور این مرد را باز جوی
بپوینده شاید که گویی بپوی ۱۷۱

که پیروزی شاه بر دست اوست
بدشمن ممان این سخن گر بدوست ۱۷۲

بگفت این و جانش برآمد ز تن
برو زار و گریان شدند انجمن ۱۷۳

شهنشاه زو در شگفتی بماند
به مژگان همی خون دل برفشاند ۱۷۴

به ایرانیان گفت مهران ستاد
همی‌داشت این راستیها بیاد ۱۷۵

چو با من یکایک بگفت و بمرد
پسندیده جانش به یزدان سپرد ۱۷۶

سپاسم ز یزدان کزین مرد پیر
برآمد چنین گفتن ناگزیر ۱۷۷

نشان جست باید ز هر مهتری
اگر مهتری باشد ار کهتری ۱۷۸

بجویید تا این بجای آورید
همه رنجها را به پای آورید ۱۷۹

یکی مهتری نامبردار بود
که بر آخر اسب سالار بود ۱۸۰

کجا راد فرخ بدی نام اوی
همه شادی شاه بد کام اوی ۱۸۱

بیامد بر شاه گفت این نشان
که داد این ستوده به گردنکشان ۱۸۲

ز بهرام بهرام پورگشسب
سواری سرافراز و پیچنده اسب ۱۸۳

ز اندیشهٔ من بخواهد گذشت
ندیدم چنو مرزبانی به دشت ۱۸۴

که دادی بدو بردع و اردبیل
یکی نامور گشت باکوس وخیل ۱۸۵

فرستاد و بهرام را مژده داد
سخنهای مهران برو کرد یاد ۱۸۶

جهانجوی پویان ز بردع برفت
ز گردنکشان لشکری برد تفت ۱۸۷

چوبهرام تنگ اندر آمد ز راه
بفرمود تا بار دادند شاه ۱۸۸

جهاندیده روی شهنشاه دید
بران نامدار آفرین گسترید ۱۸۹

نگه کرد شاه اندرو یک زمان
نبودش بدو جز به نیکی گمان ۱۹۰

نشاینهای مهران ستاد اندروی
بدید و بخندید وشد تازه روی ۱۹۱

ازان پس بپرسید و بنواختش
یکی نامور جایگه ساختش ۱۹۲
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۹۲
کانال گوهرین در ایتا
۵۸۲
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۲ - آغاز داستان
گوهر بعدی:بخش ۴ - شب تیره چون چادر مشک‌بوی
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.