هوش مصنوعی:
این متن بخشی از داستان حماسی شاهنامه فردوسی است که به نبرد بهرام با ساوه شاه و سپاهش میپردازد. در این نبرد، ساوه شاه از جادو برای گمراه کردن ایرانیان استفاده میکند، اما بهرام با شجاعت و تدبیر، سپاه دشمن را شکست میدهد و ساوه شاه را میکشد. پس از نبرد، بهرام به عنوان قهرمان پیروز شناخته میشود و خبر پیروزی او به شاه ایران میرسد. متن پر از توصیفهای حماسی از نبردها، شجاعتها و تدابیر جنگی است.
رده سنی:
14+
این متن دارای صحنههای نبرد و خشونت است که ممکن است برای کودکان مناسب نباشد. همچنین، استفاده از زبان حماسی و پیچیدگیهای ادبی آن، درک کامل متن را برای سنین پایین دشوار میکند. نوجوانان و بزرگسالان میتوانند از جنبههای ادبی، تاریخی و اخلاقی این داستان بهرهمند شوند.
بخش ۶ - چنین گفت پس با سپه ساوه شاه
چنین گفت پس با سپه ساوه شاه
که از جادوی اندر آرید راه ۱
بدان تا دل و چشم ایرانیان
بپیچد نیاید شما را زیان ۲
همه جاودان جادوی ساختند
همی در هوا آتش انداختند ۳
برآمد یکی باد و ابری سیاه
همی تیر بارید ازو بر سپاه ۴
خروشید بهرام کای مهتران
بزرگان ایران و کنداوران ۵
بدین جادویها مدارید چشم
به جنگ اندر آیید یکسر بخشم ۶
که آن سر به سر تنبل وجادویست
ز چاره برایشان بباید گریست ۷
خروشی برآمد ز ایرانیان
ببستند خون ریختن را میان ۸
نگه کرد زان رزمگه ساوه شاه
که آن جادویی را ندادند راه ۹
بیاورد لشکر سوی میسره
چو گرگ اندر آمد بهپیش بره ۱۰
چویک روی لشکر بههم برشکست
سوی قلب بهرام یازید دست ۱۱
نگه کرد بهرام زان قلبگاه
گریزان سپه دید پیش سپاه ۱۲
بیامد بهنیزه سه تن را ز زین
نگونسار کرد و بزد بر زمین ۱۳
همیگفت زین سان بود کارزار
همین بود رسم و همین بود کار ۱۴
ندارید شرم از خدای جهان
نه از نامداران فرخ مهان ۱۵
و زان پس بیامد سوی میمنه
چو شیر ژیان کو شود گرسنه ۱۶
چنان لشکری رابههم بردرید
درفش سپهدار شد ناپدید ۱۷
و زان جایگه شد سوی قلبگاه
بران سو که سالار بد با سپاه ۱۸
بدو گفت برگشت باد این سخن
گر ای دون که این رزم گردد کهن ۱۹
پراکنده گردد به جنگ این سپاه
نگه کن کنون تا کدامست راه ۲۰
برفتند وجستند راهی نبود
کزان راه شایست بالا نمود ۲۱
چنین گفت با لشکر آرای خویش
که دیوار ما آهنینست پیش ۲۲
هر آنکس که او رخنه داند زدن
ز دیوار بیرون تواند شدن ۲۳
شود ایمن و جان به ایران برد
به نزدیک شاه دلیران برد ۲۴
همه دل به خون ریختن برنهید
سپر بر سر آرید و خنجر دهید ۲۵
ز یزدان نباشد کسی ناامید
و گر تیره بینند روز سپید ۲۶
چنین گفت با مهتران ساوه شاه
که پیلان بیارید پیش سپاه ۲۷
به انبوه لشکر به جنگ آورید
بدیشان جهان تا رو تنگ آورید ۲۸
چو از دور بهرام پیلان بدید
غمی گشت و تیغ از میان برکشید ۲۹
از آن پس چنین گفت با مهتران
که ای نامداران و جنگ آوران ۳۰
کمانهای چاچی بزه برنهید
همه یکسره ترگ برسرنهید ۳۱
بهجان و سر شهریار جهان
گزین بزرگان و تاج مهان ۳۲
که هرکس که بااو کمانست و تیر
کمان را بزه برنهد ناگزیر ۳۳
خدنگی که پیکانش یازد بهخون
سه چوبه بهخرطوم پیل اندرون ۳۴
نشانید و پس گرزها برکشید
به جنگ اندر آیید و دشمن کشید ۳۵
سپهبد کمان را بزه برنهاد
یکی خود پولاد بر سر نهاد ۳۶
بهپیل اندرون تیر باران گرفت
کمان را چو ابر بهاران گرفت ۳۷
پس پشت او اندر آمد سپاه
ستاره شد از پر و پیکان سیاه ۳۸
بخستند خرطوم پیلان بهتیر
ز خون شد در و دشت چون آبگیر ۳۹
از آن خستگی پشت برگاشتند
بدو دشت پیکار بگذاشتند ۴۰
چو پیل آنچنان زخم پیکان بدید
همه لشکر خویش را بسپرید ۴۱
سپه بر هم افتاد و چندی بمرد
همان بخت بد کامکاری ببرد ۴۲
سپاه اندر آمد پس پشت پیل
زمین شد بکردار دریای نیل ۴۳
تلی بود خرم بدان جایگاه
پس پشت آن رنج دیده سپاه ۴۴
یکی تخت زرین نهاده بروی
نشسته برو ساوهٔ رزمجوی ۴۵
سپه دید چون کوه آهن روان
همه سر پر از گرد و تیره روان ۴۶
پس پشت آن زنده پیلان مست
همیکوفتند آن سپه را بدست ۴۷
پر از آب شد دیدهٔ ساوه شاه
بدان تا چرا شد هزیمت سپاه ۴۸
نشست از بر تازی اسب سمند
همیتاخت ترسان ز بیم گزند ۴۹
بر ساوه بهرام چون پیل مست
کمندی به بازو کمانی بدست ۵۰
به لشکر چنین گفت کای سرکشان
زبخت بد آمد بر ایشان نشان ۵۱
نه هنگام رازست و روز سخن
بتازید با تیغهای کهن ۵۲
بر ایشان یکی تیر باران کنید
بکوشید وکار سواران کنید ۵۳
بران تل بر آمد کجا ساوه شاه
همیبود بر تخت زر با کلاه ۵۴
و را دید برتازیی چون هزبر
همیتاخت در دشت برسان ابر ۵۵
خدنگی گزین کرد پیکان چو آب
نهاده برو چار پر عقاب ۵۶
بمالید چاچی کمان را بدست
به چرم گوزن اندر آورد شست ۵۷
چو چپ راست کرد و خم آورد راست
خروش از خم چرخ چاچی بخاست ۵۸
چو آورد یال یلی رابهگوش
ز شاخ گوزنان برآمد خروش ۵۹
چو بگذشت پیکان از انگشت اوی
گذر کرد از مهرهٔ پشت اوی ۶۰
سر ساوه آمد بخاک اندرون
بزیر اندرش خاک شد جوی خون ۶۱
شد آن نامور شاه و چندان سپاه
همان تخت زرین و زرین کلاه ۶۲
چنینست کردار گردان سپهر
نه نامهربانیش پیدا نه مهر ۶۳
نگر تا ننازی بهتخت بلند
چو ایمن شوی دورباش از گزند ۶۴
چو بهرام جنگی رسید اندروی
کشیدش بر آن خاک تفته بروی ۶۵
برید آن سر شاهوارش ز تن
نیامد کسی پیشش از انجمن ۶۶
چوترکان رسیدند نزدیک شاه
فگنده تنی بود بیسر به راه ۶۷
همه برگرفتند یکسر خروش
زمین پر خروش و هوا پر ز جوش ۶۸
پسر گفت کاین ایزدی کار بود
که بهرام را بخت بیدار بود ۶۹
ز تنگی کجا راه بد بر سپاه
فراوان بمردند زان تنگ راه ۷۰
بسی پیل بسپرد مردم بهپای
نشد زان سپه ده یکی باز جای ۷۱
چه زیر پی پیل گشته تباه
چه سرها بریده بهآوردگاه ۷۲
چو بگذشت زان روز بد به زمان
ندیدند زنده یکی بد گمان ۷۳
مگرآنک بودند گشته اسیر
روانها به غم خسته و تن به تیر ۷۴
همه راه برگستوان بود و ترگ
سران را ز ترگ آمده روز مرگ ۷۵
همان تیغ هندی و تیر و کمان
به هرسوی افگنده بد بدگمان ۷۶
ز کشته چو دریای خون شد زمین
به هرگوشهای مانده اسبی به زین ۷۷
همیگشت بهرام گرد سپاه
که تا کشته ز ایران که یابد به راه ۷۸
از آن پس بخراد برزین بگفت
که یک روز با رنج ما باش جفت ۷۹
نگه کن کز ایرانیان کشته کیست
کزان درد ما را بباید گریست ۸۰
به هرجای خراد برزین بگشت
به هر پرده و خیمهای برگذشت ۸۱
کم آمد زلشکر یکی نامور
که بهرام بدنام آن پرهنر ۸۲
ز تخم سیاوش گوی مهتری
سپهبد سواری دلاور سری ۸۳
همیرفت جوینده چون بیهشان
مگر زو بیابد بجایی نشان ۸۴
تن خسته و کشته چندی کشید
ز بهرام جایی نشانی ندید ۸۵
سپهدار زان کار شد دردمند
همیگفت زار ای گو مستمند ۸۶
زمانی برآمد پدید آمد اوی
در بسته را چون کلید آمد اوی ۸۷
ابا سرخ ترکی بد او گربه چشم
تو گفتی دل آزرده دارد بخشم ۸۸
چو بهرام بهرام را دید گفت
که هرگز مبادی تو با خاک جفت ۸۹
از آن پس بپرسیدش از ترک زشت
که ای دوزخی روی دور از بهشت ۹۰
چه مردی و نام نژاد تو چیست
که زاینده را برتو باید گریست ۹۱
چنین داد پاسخ که من جادوام
ز مردی و از مردمی یکسوام ۹۲
هران کس که سالار باشد به جنگ
به کارآیمش چون بود کارتنگ ۹۳
به شب چیزهایی نمایم بخواب
که آهستگان را کنم پرشتاب ۹۴
تو را من نمودم شب آن خواب بد
بدان گونه تا بر سرت بد رسد ۹۵
مرا چاره زان بیش بایست جست
چو نیرنگها را نکردم درست ۹۶
بهما اختر بد چنین بازگشت
همان رنج با باد انباز گشت ۹۷
اگر یابم از تو به جان زینهار
یکی پر هنر یافتی دستوار ۹۸
چو بشنید بهرام و اندیشه کرد
دلش گشت پر درد و رخساره زرد ۹۹
زمانی همیگفت کین روز جنگ
به کار آیدم چو شود کار تنگ ۱۰۰
زمانی همیگفت برساوه شاه
چه سود آمد ازجادویی برسپاه ۱۰۱
همه نیکویها ز یزدان بود
کسی را کجا بخت خندان بود ۱۰۲
بفرمود از تن بریدن سرش
جدا کرد جان از تن بیبرش ۱۰۳
چو او رابکشتند بر پای خاست
چنین گفت کای داور داد وراست ۱۰۴
بزرگی و پیروزی و فرهی
بلندی و نیروی شاهنشهی ۱۰۵
نژندی و هم شادمانی ز تست
انوشه دلیری که راه توجست ۱۰۶
و زان پس بیامد دبیر بزرگ
چنین گفت کای پهلوان سترگ ۱۰۷
فریدون یل چون تویک پهلوان
ندید و نه کسری نوشین روان ۱۰۸
همت شیرمردی هم او رند و بند
که هرگز به جانت مبادا گزند ۱۰۹
همه شهر ایران به تو زندهاند
همه پهلوانان تو را بندهاند ۱۱۰
بتو گشت بخت بزرگی بلند
بهتو زیردستان شوند ارجمند ۱۱۱
سپهبد تویی هم سپهبدنژاد
خنک مام کو چون تو فرزند زاد ۱۱۲
که فرخ نژادی و فرخ سری
ستون همه شهر و بوم و بری ۱۱۳
پراگنده گشتند ز آوردگاه
بزرگان و هم پهلوان سپاه ۱۱۴
شب تیره چون زلف را تاب داد
همان تاب او چشم را خواب داد ۱۱۵
پدید آمد آن پردهٔ آبنوس
بر آسود گیتی ز آواز کوس ۱۱۶
همیگشت گردون شتاب آمدش
شب تیره را دیریاب آمدش ۱۱۷
بر آمد یکی زرد کشتی ز آب
بپالود رنج و بپالود خواب ۱۱۸
سپهبد بیامد فرستاد کس
بهنزدیک یاران فریادرس ۱۱۹
که تا هرک شد کشته از مهتران
بزرگان ترکان و جنگ آوران ۱۲۰
سرانشان ببرید یکسر ز تن
کسی راکه بد مهتر انجمن ۱۲۱
درفشی درفشان پس هر سری
که بودند از آن جنگیان افسری ۱۲۲
اسیران و سرها همه گرد کرد
ببردند ز آوردگاه نبرد ۱۲۳
دبیر نویسنده را پیش خواند
ز هر در فراوان سخنها براند ۱۲۴
از آن لشکر نامور بیشمار
از آن جنبش و گردش روزگار ۱۲۵
از آن چاره و جنگ واز هر دری
کجا رفته بد با چنان لشکری ۱۲۶
و زان کوشش و جنگ ایرانیان
که نگشاد روزی سواری میان ۱۲۷
چو آن نامه بنوشت نزدیک شاه
گزین کرد گویندهای زان سپاه ۱۲۸
نخستین سر ساوه برنیزه کرد
درفشی کجا داشتی در نبرد ۱۲۹
سران بزرگان توران زمین
چنان هم درفش سواران چین ۱۳۰
بفرمود تا برستور نوند
بهزودی برشاه ایران برند ۱۳۱
اسیران و آن خواسته هرچ بود
همیداشت اندر هری نابسود ۱۳۲
بدان تا چه فرمان دهد شهریار
فرستاد با سر فراوان سوار ۱۳۳
همان تا بود نیز دستور شاه
سوی جنگ پرموده بردن سپاه ۱۳۴
ستور نوند اندر آمد ز جای
بهپیش سواران یکی رهنمای ۱۳۵
وزان روی ترکان همه برهنه
برفتند بیساز واسب و بنه ۱۳۶
رسیدند یکسر بهتوران زمین
سواران ترک و دلیران چین ۱۳۷
چ وآمد بپرموده زان آگهی
بینداخت از سر کلاه مهی ۱۳۸
خروشی بر آمد ز ترکان بهزار
برآن مهتران تلخ شد روزگار ۱۳۹
همه سر پر از گرد و دیده پر آب
کسی رانبد خورد و آرام و خواب ۱۴۰
ازآن پس گوانرا بر خویش خواند
بهمژگان همی خون دل برفشاند ۱۴۱
بپرسید کز لشکر بیشمار
که در رزم جستن نکردند کار ۱۴۲
چنین داد پاسخ و را رهنمون
که ما داشتیم آن سپه را زبون ۱۴۳
چو بهرام جنگی بهنگام کار
نبیند کس اندر جهان یک سوار ۱۴۴
ز رستم فزونست هنگام جنگ
دلیران نگیرند پیشش درنگ ۱۴۵
نبد لشکرش را ز ما صد یکی
نخست از دلیران ما کودکی ۱۴۶
جهاندار یزدان و را برکشید
ازین بیش گویم نباید شنید ۱۴۷
چو پرموده بشنید گفتار اوی
پر اندیشه گشتش دل از کار اوی ۱۴۸
بجوشید و رخسارگان کرد زرد
بهدرد دل آهنگ آورد کرد ۱۴۹
سپه بودش از جنگیان صدهزار
همه نامدار از در کارزار ۱۵۰
ز خرگاه لشکر بههامون کشید
به نزدیکی رود جیحون کشید ۱۵۱
وزان پس کجا نامه پهلوان
بیامد بر شاه روشن روان ۱۵۲
نشسته جهاندار با موبدان
همیگفت کای نامور بخردان ۱۵۳
دو هفته بدین بارگاه مهی
نیامد ز بهرام هیچ آگهی ۱۵۴
چه گویید ازین پس چه شاید بدن
بباید بدین داستانها زدن ۱۵۵
همانگه که گفت این سخن شهریار
بیامد ز درگاه سالار بار ۱۵۶
شهنشاه را زان سخن مژده داد
که جاوید بادا جهاندار شاد ۱۵۷
که بهرام بر ساوه پیروز گشت
به رزم اندرون گیتی افروز گشت ۱۵۸
سبک مرد بهرام را پیش خواند
وزان نامدارانش برتر نشاند ۱۵۹
فرستاده گفت ای سر افراز شاه
به کام تو شد کام آن رزمگاه ۱۶۰
انوشه بدی شاد و رامشپذیر
که بخت بد اندیش توگشت پیر ۱۶۱
سر ساوه شاهست و کهتر پسر
که فغفور خواندیش ویرا پدر ۱۶۲
زده بر سرنیزهها بر درست
همه شهر نظاره آن سرست ۱۶۳
شهنشاه بشنید بر پای خاست
بزودی خم آورد بالای راست ۱۶۴
همیبود بر پیش یزدان بهپای
همیگفت کای داور رهنمای ۱۶۵
بد اندیش ما را تو کردی تباه
تویی آفریننده هور و ماه ۱۶۶
چنان زار و نومید بودم ز بخت
که دشمن نگون اندر آمد ز تخت ۱۶۷
سپهبد نکرد این نه جنگی سپاه
که یزدان بد این جنگ را نیک خواه ۱۶۸
بیاورد زان پس صد و سی هزار
ز گنجی که بود از پدر یادگار ۱۶۹
سه یک زان نخستین بدرویش داد
پرستندگان را درم بیش داد ۱۷۰
سه یک دیگر از بهر آتشکده
همان بهر نوروز و جشن سده ۱۷۱
فرستاد تا هیربد را دهند
که در پیش آتشکده برنهند ۱۷۲
سیم بهره جایی که ویران بود
رباطی که اندر بیابان بود ۱۷۳
کند یکسر آباد جوینده مرد
نباشد به راه اندرون بیم و درد ۱۷۴
ببخشید پس چار ساله خراج
به درویش و آن را که بد تخت عاج ۱۷۵
نبشتند پس نامه از شهریار
به هرکشوری سوی هرنامدار ۱۷۶
که بهرام پیروز شد بر سپاه
بریدند بیبر سر ساوه شاه ۱۷۷
پرستنده بد شاه در هفت روز
به هشتم چو بفروخت گیتی فروز ۱۷۸
فرستادهٔ پهلوان رابخواند
به مهر از بر نامداران نشاند ۱۷۹
مر آن نامه را خوب پاسخ نبشت
درختی به باغ بزرگی بکشت ۱۸۰
یکی تخت سیمین فرستاد نیز
دو نعلین زرین و هر گونه چیز ۱۸۱
ز هیتال تا پیش رود برک
به بهرام بخشید و بنوشت چک ۱۸۲
بفرمود کان خواسته بر سپاه
ببخش آنچ آوردی از رزمگاه ۱۸۳
مگرگنج ویژه تن ساوه شاه
که آورد باید بدین بارگاه ۱۸۴
وزان پس تو خود جنگ پرموده ساز
ممان تا شود خصم گردن فراز ۱۸۵
هم ایرانیان را فرستاد چیز
نبشته به هر شهر منشور نیز ۱۸۶
فرستاده را خلعت آراستند
پس اسب جهان پهلوان خواستند ۱۸۷
فرستاده چون پیش بهرام شد
سپهدار از و شاد و پدرام شد ۱۸۸
غنیمت ببخشید پس بر سپاه
جز از گنج ناپاک دل ساوه شاه ۱۸۹
فرستاد تا استواران خویش
جهاندیده ونامداران خویش ۱۹۰
ببردند یکسر به درگاه شاه
سپهبد سوی جنگ شد با سپاه ۱۹۱
ازو چون بپرموده شد آگهی
که جوید همی تخت شاهنشهی ۱۹۲
دزی داشت پرموده افراز نام
کزان دز بدی ایمن و شادکام ۱۹۳
نهاد آنچ بودش بدز در درم
ز دینار وز گوهر و بیش و کم ۱۹۴
ز جیحون گذر کرد خود با سپاه
بیامد گرازان سوی زرمگاه ۱۹۵
دو لشکر به تنگ اندر آمد به جنگ
بهره بر نکردند جایی درنگ ۱۹۶
بدو منزل بلخ هر دو سپاه
گزیدند شایسته دو رزمگاه ۱۹۷
میان دو لشکر دو فرسنگ بود
که پهنای دشت از در جنگ بود ۱۹۸
دگر روز بهرام جنگی برفت
به دیدار گردان پرموده تفت ۱۹۹
نگه کرد پرموده را بدید
ز هامون یکی تند بالا گزید ۲۰۰
سپه را سراسر همه برنشاند
چنان شد که در دشت جایی نماند ۲۰۱
سپه دید پرموده چندانک دشت
ز دیدار ایشان همی خیره گشت ۲۰۲
و را دید در پیش آن لشکرش
به گردون برآورده جنگی سرش ۲۰۳
غمی گشت و با لشکر خویش گفت
که این پیشرو را هزبرست جفت ۲۰۴
شمار سپاهش پدیدار نیست
هم این رزم را کس خریدار نیست ۲۰۵
سپهدار گردنکش و خشمناک
همی خون شود زیر او تیره خاک ۲۰۶
چو شب تیره گردد شبیخون کنیم
ز دل بیم و اندیشه بیرون کنیم ۲۰۷
چو پرموده آمد به پرده سرای
همیزد ز هر گونه از جنگ رای ۲۰۸
همیگفت کین از هنرها یکیست
اگر چه سپهشان کنون اندکیست ۲۰۹
سواران و گردان پر مایهاند
ز گردنکشان برترین پایهاند ۲۱۰
سلیحست وبهرامشان پیشرو
که گردد سنان پیش او خار و خو ۲۱۱
به پیروزی ساوه شاه اندرون
گرفته دل و مست گشته به خون ۲۱۲
اگر یار باشد جهان آفرین
به خون پدر خواهم از کوه کین ۲۱۳
بدانگه که بهرام شد جنگجوی
از ایران سوی ترک بنهاد روی ۲۱۴
که از جادوی اندر آرید راه ۱
بدان تا دل و چشم ایرانیان
بپیچد نیاید شما را زیان ۲
همه جاودان جادوی ساختند
همی در هوا آتش انداختند ۳
برآمد یکی باد و ابری سیاه
همی تیر بارید ازو بر سپاه ۴
خروشید بهرام کای مهتران
بزرگان ایران و کنداوران ۵
بدین جادویها مدارید چشم
به جنگ اندر آیید یکسر بخشم ۶
که آن سر به سر تنبل وجادویست
ز چاره برایشان بباید گریست ۷
خروشی برآمد ز ایرانیان
ببستند خون ریختن را میان ۸
نگه کرد زان رزمگه ساوه شاه
که آن جادویی را ندادند راه ۹
بیاورد لشکر سوی میسره
چو گرگ اندر آمد بهپیش بره ۱۰
چویک روی لشکر بههم برشکست
سوی قلب بهرام یازید دست ۱۱
نگه کرد بهرام زان قلبگاه
گریزان سپه دید پیش سپاه ۱۲
بیامد بهنیزه سه تن را ز زین
نگونسار کرد و بزد بر زمین ۱۳
همیگفت زین سان بود کارزار
همین بود رسم و همین بود کار ۱۴
ندارید شرم از خدای جهان
نه از نامداران فرخ مهان ۱۵
و زان پس بیامد سوی میمنه
چو شیر ژیان کو شود گرسنه ۱۶
چنان لشکری رابههم بردرید
درفش سپهدار شد ناپدید ۱۷
و زان جایگه شد سوی قلبگاه
بران سو که سالار بد با سپاه ۱۸
بدو گفت برگشت باد این سخن
گر ای دون که این رزم گردد کهن ۱۹
پراکنده گردد به جنگ این سپاه
نگه کن کنون تا کدامست راه ۲۰
برفتند وجستند راهی نبود
کزان راه شایست بالا نمود ۲۱
چنین گفت با لشکر آرای خویش
که دیوار ما آهنینست پیش ۲۲
هر آنکس که او رخنه داند زدن
ز دیوار بیرون تواند شدن ۲۳
شود ایمن و جان به ایران برد
به نزدیک شاه دلیران برد ۲۴
همه دل به خون ریختن برنهید
سپر بر سر آرید و خنجر دهید ۲۵
ز یزدان نباشد کسی ناامید
و گر تیره بینند روز سپید ۲۶
چنین گفت با مهتران ساوه شاه
که پیلان بیارید پیش سپاه ۲۷
به انبوه لشکر به جنگ آورید
بدیشان جهان تا رو تنگ آورید ۲۸
چو از دور بهرام پیلان بدید
غمی گشت و تیغ از میان برکشید ۲۹
از آن پس چنین گفت با مهتران
که ای نامداران و جنگ آوران ۳۰
کمانهای چاچی بزه برنهید
همه یکسره ترگ برسرنهید ۳۱
بهجان و سر شهریار جهان
گزین بزرگان و تاج مهان ۳۲
که هرکس که بااو کمانست و تیر
کمان را بزه برنهد ناگزیر ۳۳
خدنگی که پیکانش یازد بهخون
سه چوبه بهخرطوم پیل اندرون ۳۴
نشانید و پس گرزها برکشید
به جنگ اندر آیید و دشمن کشید ۳۵
سپهبد کمان را بزه برنهاد
یکی خود پولاد بر سر نهاد ۳۶
بهپیل اندرون تیر باران گرفت
کمان را چو ابر بهاران گرفت ۳۷
پس پشت او اندر آمد سپاه
ستاره شد از پر و پیکان سیاه ۳۸
بخستند خرطوم پیلان بهتیر
ز خون شد در و دشت چون آبگیر ۳۹
از آن خستگی پشت برگاشتند
بدو دشت پیکار بگذاشتند ۴۰
چو پیل آنچنان زخم پیکان بدید
همه لشکر خویش را بسپرید ۴۱
سپه بر هم افتاد و چندی بمرد
همان بخت بد کامکاری ببرد ۴۲
سپاه اندر آمد پس پشت پیل
زمین شد بکردار دریای نیل ۴۳
تلی بود خرم بدان جایگاه
پس پشت آن رنج دیده سپاه ۴۴
یکی تخت زرین نهاده بروی
نشسته برو ساوهٔ رزمجوی ۴۵
سپه دید چون کوه آهن روان
همه سر پر از گرد و تیره روان ۴۶
پس پشت آن زنده پیلان مست
همیکوفتند آن سپه را بدست ۴۷
پر از آب شد دیدهٔ ساوه شاه
بدان تا چرا شد هزیمت سپاه ۴۸
نشست از بر تازی اسب سمند
همیتاخت ترسان ز بیم گزند ۴۹
بر ساوه بهرام چون پیل مست
کمندی به بازو کمانی بدست ۵۰
به لشکر چنین گفت کای سرکشان
زبخت بد آمد بر ایشان نشان ۵۱
نه هنگام رازست و روز سخن
بتازید با تیغهای کهن ۵۲
بر ایشان یکی تیر باران کنید
بکوشید وکار سواران کنید ۵۳
بران تل بر آمد کجا ساوه شاه
همیبود بر تخت زر با کلاه ۵۴
و را دید برتازیی چون هزبر
همیتاخت در دشت برسان ابر ۵۵
خدنگی گزین کرد پیکان چو آب
نهاده برو چار پر عقاب ۵۶
بمالید چاچی کمان را بدست
به چرم گوزن اندر آورد شست ۵۷
چو چپ راست کرد و خم آورد راست
خروش از خم چرخ چاچی بخاست ۵۸
چو آورد یال یلی رابهگوش
ز شاخ گوزنان برآمد خروش ۵۹
چو بگذشت پیکان از انگشت اوی
گذر کرد از مهرهٔ پشت اوی ۶۰
سر ساوه آمد بخاک اندرون
بزیر اندرش خاک شد جوی خون ۶۱
شد آن نامور شاه و چندان سپاه
همان تخت زرین و زرین کلاه ۶۲
چنینست کردار گردان سپهر
نه نامهربانیش پیدا نه مهر ۶۳
نگر تا ننازی بهتخت بلند
چو ایمن شوی دورباش از گزند ۶۴
چو بهرام جنگی رسید اندروی
کشیدش بر آن خاک تفته بروی ۶۵
برید آن سر شاهوارش ز تن
نیامد کسی پیشش از انجمن ۶۶
چوترکان رسیدند نزدیک شاه
فگنده تنی بود بیسر به راه ۶۷
همه برگرفتند یکسر خروش
زمین پر خروش و هوا پر ز جوش ۶۸
پسر گفت کاین ایزدی کار بود
که بهرام را بخت بیدار بود ۶۹
ز تنگی کجا راه بد بر سپاه
فراوان بمردند زان تنگ راه ۷۰
بسی پیل بسپرد مردم بهپای
نشد زان سپه ده یکی باز جای ۷۱
چه زیر پی پیل گشته تباه
چه سرها بریده بهآوردگاه ۷۲
چو بگذشت زان روز بد به زمان
ندیدند زنده یکی بد گمان ۷۳
مگرآنک بودند گشته اسیر
روانها به غم خسته و تن به تیر ۷۴
همه راه برگستوان بود و ترگ
سران را ز ترگ آمده روز مرگ ۷۵
همان تیغ هندی و تیر و کمان
به هرسوی افگنده بد بدگمان ۷۶
ز کشته چو دریای خون شد زمین
به هرگوشهای مانده اسبی به زین ۷۷
همیگشت بهرام گرد سپاه
که تا کشته ز ایران که یابد به راه ۷۸
از آن پس بخراد برزین بگفت
که یک روز با رنج ما باش جفت ۷۹
نگه کن کز ایرانیان کشته کیست
کزان درد ما را بباید گریست ۸۰
به هرجای خراد برزین بگشت
به هر پرده و خیمهای برگذشت ۸۱
کم آمد زلشکر یکی نامور
که بهرام بدنام آن پرهنر ۸۲
ز تخم سیاوش گوی مهتری
سپهبد سواری دلاور سری ۸۳
همیرفت جوینده چون بیهشان
مگر زو بیابد بجایی نشان ۸۴
تن خسته و کشته چندی کشید
ز بهرام جایی نشانی ندید ۸۵
سپهدار زان کار شد دردمند
همیگفت زار ای گو مستمند ۸۶
زمانی برآمد پدید آمد اوی
در بسته را چون کلید آمد اوی ۸۷
ابا سرخ ترکی بد او گربه چشم
تو گفتی دل آزرده دارد بخشم ۸۸
چو بهرام بهرام را دید گفت
که هرگز مبادی تو با خاک جفت ۸۹
از آن پس بپرسیدش از ترک زشت
که ای دوزخی روی دور از بهشت ۹۰
چه مردی و نام نژاد تو چیست
که زاینده را برتو باید گریست ۹۱
چنین داد پاسخ که من جادوام
ز مردی و از مردمی یکسوام ۹۲
هران کس که سالار باشد به جنگ
به کارآیمش چون بود کارتنگ ۹۳
به شب چیزهایی نمایم بخواب
که آهستگان را کنم پرشتاب ۹۴
تو را من نمودم شب آن خواب بد
بدان گونه تا بر سرت بد رسد ۹۵
مرا چاره زان بیش بایست جست
چو نیرنگها را نکردم درست ۹۶
بهما اختر بد چنین بازگشت
همان رنج با باد انباز گشت ۹۷
اگر یابم از تو به جان زینهار
یکی پر هنر یافتی دستوار ۹۸
چو بشنید بهرام و اندیشه کرد
دلش گشت پر درد و رخساره زرد ۹۹
زمانی همیگفت کین روز جنگ
به کار آیدم چو شود کار تنگ ۱۰۰
زمانی همیگفت برساوه شاه
چه سود آمد ازجادویی برسپاه ۱۰۱
همه نیکویها ز یزدان بود
کسی را کجا بخت خندان بود ۱۰۲
بفرمود از تن بریدن سرش
جدا کرد جان از تن بیبرش ۱۰۳
چو او رابکشتند بر پای خاست
چنین گفت کای داور داد وراست ۱۰۴
بزرگی و پیروزی و فرهی
بلندی و نیروی شاهنشهی ۱۰۵
نژندی و هم شادمانی ز تست
انوشه دلیری که راه توجست ۱۰۶
و زان پس بیامد دبیر بزرگ
چنین گفت کای پهلوان سترگ ۱۰۷
فریدون یل چون تویک پهلوان
ندید و نه کسری نوشین روان ۱۰۸
همت شیرمردی هم او رند و بند
که هرگز به جانت مبادا گزند ۱۰۹
همه شهر ایران به تو زندهاند
همه پهلوانان تو را بندهاند ۱۱۰
بتو گشت بخت بزرگی بلند
بهتو زیردستان شوند ارجمند ۱۱۱
سپهبد تویی هم سپهبدنژاد
خنک مام کو چون تو فرزند زاد ۱۱۲
که فرخ نژادی و فرخ سری
ستون همه شهر و بوم و بری ۱۱۳
پراگنده گشتند ز آوردگاه
بزرگان و هم پهلوان سپاه ۱۱۴
شب تیره چون زلف را تاب داد
همان تاب او چشم را خواب داد ۱۱۵
پدید آمد آن پردهٔ آبنوس
بر آسود گیتی ز آواز کوس ۱۱۶
همیگشت گردون شتاب آمدش
شب تیره را دیریاب آمدش ۱۱۷
بر آمد یکی زرد کشتی ز آب
بپالود رنج و بپالود خواب ۱۱۸
سپهبد بیامد فرستاد کس
بهنزدیک یاران فریادرس ۱۱۹
که تا هرک شد کشته از مهتران
بزرگان ترکان و جنگ آوران ۱۲۰
سرانشان ببرید یکسر ز تن
کسی راکه بد مهتر انجمن ۱۲۱
درفشی درفشان پس هر سری
که بودند از آن جنگیان افسری ۱۲۲
اسیران و سرها همه گرد کرد
ببردند ز آوردگاه نبرد ۱۲۳
دبیر نویسنده را پیش خواند
ز هر در فراوان سخنها براند ۱۲۴
از آن لشکر نامور بیشمار
از آن جنبش و گردش روزگار ۱۲۵
از آن چاره و جنگ واز هر دری
کجا رفته بد با چنان لشکری ۱۲۶
و زان کوشش و جنگ ایرانیان
که نگشاد روزی سواری میان ۱۲۷
چو آن نامه بنوشت نزدیک شاه
گزین کرد گویندهای زان سپاه ۱۲۸
نخستین سر ساوه برنیزه کرد
درفشی کجا داشتی در نبرد ۱۲۹
سران بزرگان توران زمین
چنان هم درفش سواران چین ۱۳۰
بفرمود تا برستور نوند
بهزودی برشاه ایران برند ۱۳۱
اسیران و آن خواسته هرچ بود
همیداشت اندر هری نابسود ۱۳۲
بدان تا چه فرمان دهد شهریار
فرستاد با سر فراوان سوار ۱۳۳
همان تا بود نیز دستور شاه
سوی جنگ پرموده بردن سپاه ۱۳۴
ستور نوند اندر آمد ز جای
بهپیش سواران یکی رهنمای ۱۳۵
وزان روی ترکان همه برهنه
برفتند بیساز واسب و بنه ۱۳۶
رسیدند یکسر بهتوران زمین
سواران ترک و دلیران چین ۱۳۷
چ وآمد بپرموده زان آگهی
بینداخت از سر کلاه مهی ۱۳۸
خروشی بر آمد ز ترکان بهزار
برآن مهتران تلخ شد روزگار ۱۳۹
همه سر پر از گرد و دیده پر آب
کسی رانبد خورد و آرام و خواب ۱۴۰
ازآن پس گوانرا بر خویش خواند
بهمژگان همی خون دل برفشاند ۱۴۱
بپرسید کز لشکر بیشمار
که در رزم جستن نکردند کار ۱۴۲
چنین داد پاسخ و را رهنمون
که ما داشتیم آن سپه را زبون ۱۴۳
چو بهرام جنگی بهنگام کار
نبیند کس اندر جهان یک سوار ۱۴۴
ز رستم فزونست هنگام جنگ
دلیران نگیرند پیشش درنگ ۱۴۵
نبد لشکرش را ز ما صد یکی
نخست از دلیران ما کودکی ۱۴۶
جهاندار یزدان و را برکشید
ازین بیش گویم نباید شنید ۱۴۷
چو پرموده بشنید گفتار اوی
پر اندیشه گشتش دل از کار اوی ۱۴۸
بجوشید و رخسارگان کرد زرد
بهدرد دل آهنگ آورد کرد ۱۴۹
سپه بودش از جنگیان صدهزار
همه نامدار از در کارزار ۱۵۰
ز خرگاه لشکر بههامون کشید
به نزدیکی رود جیحون کشید ۱۵۱
وزان پس کجا نامه پهلوان
بیامد بر شاه روشن روان ۱۵۲
نشسته جهاندار با موبدان
همیگفت کای نامور بخردان ۱۵۳
دو هفته بدین بارگاه مهی
نیامد ز بهرام هیچ آگهی ۱۵۴
چه گویید ازین پس چه شاید بدن
بباید بدین داستانها زدن ۱۵۵
همانگه که گفت این سخن شهریار
بیامد ز درگاه سالار بار ۱۵۶
شهنشاه را زان سخن مژده داد
که جاوید بادا جهاندار شاد ۱۵۷
که بهرام بر ساوه پیروز گشت
به رزم اندرون گیتی افروز گشت ۱۵۸
سبک مرد بهرام را پیش خواند
وزان نامدارانش برتر نشاند ۱۵۹
فرستاده گفت ای سر افراز شاه
به کام تو شد کام آن رزمگاه ۱۶۰
انوشه بدی شاد و رامشپذیر
که بخت بد اندیش توگشت پیر ۱۶۱
سر ساوه شاهست و کهتر پسر
که فغفور خواندیش ویرا پدر ۱۶۲
زده بر سرنیزهها بر درست
همه شهر نظاره آن سرست ۱۶۳
شهنشاه بشنید بر پای خاست
بزودی خم آورد بالای راست ۱۶۴
همیبود بر پیش یزدان بهپای
همیگفت کای داور رهنمای ۱۶۵
بد اندیش ما را تو کردی تباه
تویی آفریننده هور و ماه ۱۶۶
چنان زار و نومید بودم ز بخت
که دشمن نگون اندر آمد ز تخت ۱۶۷
سپهبد نکرد این نه جنگی سپاه
که یزدان بد این جنگ را نیک خواه ۱۶۸
بیاورد زان پس صد و سی هزار
ز گنجی که بود از پدر یادگار ۱۶۹
سه یک زان نخستین بدرویش داد
پرستندگان را درم بیش داد ۱۷۰
سه یک دیگر از بهر آتشکده
همان بهر نوروز و جشن سده ۱۷۱
فرستاد تا هیربد را دهند
که در پیش آتشکده برنهند ۱۷۲
سیم بهره جایی که ویران بود
رباطی که اندر بیابان بود ۱۷۳
کند یکسر آباد جوینده مرد
نباشد به راه اندرون بیم و درد ۱۷۴
ببخشید پس چار ساله خراج
به درویش و آن را که بد تخت عاج ۱۷۵
نبشتند پس نامه از شهریار
به هرکشوری سوی هرنامدار ۱۷۶
که بهرام پیروز شد بر سپاه
بریدند بیبر سر ساوه شاه ۱۷۷
پرستنده بد شاه در هفت روز
به هشتم چو بفروخت گیتی فروز ۱۷۸
فرستادهٔ پهلوان رابخواند
به مهر از بر نامداران نشاند ۱۷۹
مر آن نامه را خوب پاسخ نبشت
درختی به باغ بزرگی بکشت ۱۸۰
یکی تخت سیمین فرستاد نیز
دو نعلین زرین و هر گونه چیز ۱۸۱
ز هیتال تا پیش رود برک
به بهرام بخشید و بنوشت چک ۱۸۲
بفرمود کان خواسته بر سپاه
ببخش آنچ آوردی از رزمگاه ۱۸۳
مگرگنج ویژه تن ساوه شاه
که آورد باید بدین بارگاه ۱۸۴
وزان پس تو خود جنگ پرموده ساز
ممان تا شود خصم گردن فراز ۱۸۵
هم ایرانیان را فرستاد چیز
نبشته به هر شهر منشور نیز ۱۸۶
فرستاده را خلعت آراستند
پس اسب جهان پهلوان خواستند ۱۸۷
فرستاده چون پیش بهرام شد
سپهدار از و شاد و پدرام شد ۱۸۸
غنیمت ببخشید پس بر سپاه
جز از گنج ناپاک دل ساوه شاه ۱۸۹
فرستاد تا استواران خویش
جهاندیده ونامداران خویش ۱۹۰
ببردند یکسر به درگاه شاه
سپهبد سوی جنگ شد با سپاه ۱۹۱
ازو چون بپرموده شد آگهی
که جوید همی تخت شاهنشهی ۱۹۲
دزی داشت پرموده افراز نام
کزان دز بدی ایمن و شادکام ۱۹۳
نهاد آنچ بودش بدز در درم
ز دینار وز گوهر و بیش و کم ۱۹۴
ز جیحون گذر کرد خود با سپاه
بیامد گرازان سوی زرمگاه ۱۹۵
دو لشکر به تنگ اندر آمد به جنگ
بهره بر نکردند جایی درنگ ۱۹۶
بدو منزل بلخ هر دو سپاه
گزیدند شایسته دو رزمگاه ۱۹۷
میان دو لشکر دو فرسنگ بود
که پهنای دشت از در جنگ بود ۱۹۸
دگر روز بهرام جنگی برفت
به دیدار گردان پرموده تفت ۱۹۹
نگه کرد پرموده را بدید
ز هامون یکی تند بالا گزید ۲۰۰
سپه را سراسر همه برنشاند
چنان شد که در دشت جایی نماند ۲۰۱
سپه دید پرموده چندانک دشت
ز دیدار ایشان همی خیره گشت ۲۰۲
و را دید در پیش آن لشکرش
به گردون برآورده جنگی سرش ۲۰۳
غمی گشت و با لشکر خویش گفت
که این پیشرو را هزبرست جفت ۲۰۴
شمار سپاهش پدیدار نیست
هم این رزم را کس خریدار نیست ۲۰۵
سپهدار گردنکش و خشمناک
همی خون شود زیر او تیره خاک ۲۰۶
چو شب تیره گردد شبیخون کنیم
ز دل بیم و اندیشه بیرون کنیم ۲۰۷
چو پرموده آمد به پرده سرای
همیزد ز هر گونه از جنگ رای ۲۰۸
همیگفت کین از هنرها یکیست
اگر چه سپهشان کنون اندکیست ۲۰۹
سواران و گردان پر مایهاند
ز گردنکشان برترین پایهاند ۲۱۰
سلیحست وبهرامشان پیشرو
که گردد سنان پیش او خار و خو ۲۱۱
به پیروزی ساوه شاه اندرون
گرفته دل و مست گشته به خون ۲۱۲
اگر یار باشد جهان آفرین
به خون پدر خواهم از کوه کین ۲۱۳
بدانگه که بهرام شد جنگجوی
از ایران سوی ترک بنهاد روی ۲۱۴
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۱۴
۶۶۴
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۵ - ز گفتار او شاد شد ساوه شاه
گوهر بعدی:بخش ۷ - ستاره شمر گفت بهرام را
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.