هوش مصنوعی:
این متن بخشی از یک داستان حماسی است که به روایت نبردها، توطئهها و کشمکشهای قدرت میان شخصیتهایی مانند رستم، بهرام، خسرو و هرمز میپردازد. در این داستان، صحنههای نبرد، خیانت، سوگندخوردن، فرار و انتقامجویی به تصویر کشیده شدهاست. همچنین، موضوعاتی مانند قدرت، عدالت، خرد و سرنوشت مورد بررسی قرار میگیرند.
رده سنی:
16+
متن حاوی صحنههای خشونتآمیز، توطئههای سیاسی و موضوعات پیچیدهای مانند خیانت و انتقام است که برای مخاطبان جوانتر ممکن است مناسب نباشد. همچنین، زبان و سبک نوشتار آن برای خوانندگانی با درک ادبی بالاتر مناسب است.
بخش ۱۰ - چوگودرز وچون رستم پهلوان
چوگودرز وچون رستم پهلوان
بکردند رنجه برین بر روان ۱
ازان پس کجا شد بهاماوران
ببستند پایش ببند گران ۲
کس آهنگ این تخت شاهی نکرد
جز از گرم و تیمار ایشان نخورد ۳
چوگفتند با رستم ایرانیان
که هستی تو زیبای تخت کیان ۴
یکی بانگ برزد برآنکس که گفت
که با دخمهٔ تنگ باشید جفت ۵
که باشاه باشد کجا پهلوان
نشستند بیین وروشن روان ۶
مرا تخت زر باید و بسته شاه
مباد این گمان ومباد این کلاه ۷
گزین کرد زایران ده ودوهزار
جهانگیر وبرگستوانور سوار ۸
رهانید ازبند کاوس را
همان گیو و گودرز وهم طوس را ۹
همان شاه پیروز چون کشته شد
بایرانیان کار برگشته شد ۱۰
دلاور شد از کار آن خوشنوار
برام بنشست برتخت ناز ۱۱
چو فرزند قارن بشد سوفزای
که آورد گاه مهی بازجای ۱۲
ز پیروزی او چو آمد نشان
ز ایران برفتند گردنکشان ۱۳
که بروی بشاهی کنند آفرین
شود کهتری شهریار زمین ۱۴
بایرانیان گفت کین ناسزاست
بزرگی وتاج ازپی پادشاست ۱۵
قباد ارچه خردست گردد بزرگ
نیاریم دربیشهٔ شیرگرگ ۱۶
چوخواهی که شاهی کنی بینژاد
همه دوده را داد خواهی بباد ۱۷
قباد آن زمان چون بمردی رسید
سرسوفزای از درتاج دید ۱۸
به گفتار بدگوهرانش بکشت
کجا بود درپادشاهیش پشت ۱۹
وزان پس ببستند پای قباد
دلاور سواری گوی کی نژاد ۲۰
بزرمهر دادش یکی پرهنر
که کین پدربازخواهد مگر ۲۱
نگه کرد زرمهر کس راندید
که با تاج برتخت شاهی سزید ۲۲
چوبرشاه افگند زرمهر مهر
بروآفرین خواند گردان سپهر ۲۳
ازو بند برداشت تاکار خویش
بجوید کند تیز بازار خویش ۲۴
کس ازبندگان تاج هرگز نجست
وگر چند بودی نژادش درست ۲۵
زترکان یکی نامور ساوهشاه
بیامد که جوید نگین وکلاه ۲۶
چنان خواست روشن جهان آفرین
که اونیست گردد به ایران زمین ۲۷
تو را آرزو تخت شاهنشهی
چراکرد زان پس که بودی رهی ۲۸
همی بر جهاند یلان سینه اسب
که تامن زبهرام پورگشسب ۲۹
بنودرجهان شهریاری کنم
تن خویش را یادگاری کنم ۳۰
خردمند شاهی چونوشین روان
بهرمز بدی روز پیری جوان ۳۱
بزرگان کشور ورا یاورند
اگر یاورانند گر کهترند ۳۲
به ایران سوارست سیصدهزار
همه پهلوان وهمه نامدار ۳۳
همه یک بیک شاه را بندهاند
بفرمان و رایش سرافگندهاند ۳۴
شهنشاه گیتی تو را برگزید
چنان کز ره نامداران سزید ۳۵
نیاگانت را همچنین نام داد
بفرجام بر دشمنان کام داد ۳۶
تو پاداش آن نیکویی بد کنی
چنان داد که بد باتن خودکنی ۳۷
مکن آز را برخرد پادشا
که دانا نخواند تو را پارسا ۳۸
اگر من زنم پند مردان دهم
ببسیار سال ازبرادر کهم ۳۹
مده کارکرد نیاکان بباد
مبادا که پند من آیدت یاد ۴۰
همه انجمن ماند زودرشگفت
سپهدار لب را بدندان گرفت ۴۱
بدانست کو راست گوید همی
جز از راه نیکی نجوید همی ۴۲
یلان سینه گفت ای گرانمایه زن
تو درانجمن رای شاهان مزن ۴۳
که هرمز بدین چندگه بگذرد
زتخت مهی پهلوان برخورد ۴۴
زهرمز چنین باشد اندر خبر
برادرت را شاه ایران شمر ۴۵
بتاج کیی گر ننازد همی
چراخلعت از دوک سازد همی ۴۶
سخن بس کن ازهرمز ترک زاد
که اندر زمانه مباد آن نژاد ۴۷
گر از کیقباد اندرآری شمار
برین تخمهٔ بر سالیان صدهزار ۴۸
که با تاج بودند برتخت زر
سرآمد کنون نام ایشان مبر ۴۹
ز پرویز خسرو میندیش نیز
کزویاد کردن نیرزد بچیز ۵۰
بدرگاه او هرک ویژهترند
برادرت راکهتر وچاکرند ۵۱
چو بهرام گوید بران کهتران
ببندند پایش ببند گران ۵۲
بدو گردیه گفت کای دیو ساز
همی دیوتان دام سازد براز ۵۳
مکن برتن وجام ما برستم
که از تو ببینم همی باد و دم ۵۴
پدر مرزبان بود مارا بری
تو افگندی این جستن تخت پی ۵۵
چو بهرام را دل بجوش آوری
تبار مرا درخروش آوری ۵۶
شود رنج این تخمهٔ ما بباد
به گفتار تو کهتر بدنژاد ۵۷
کنون راهبر باش بهرام را
پرآشوب کن بزم و آرام را ۵۸
بگفت این وگریان سوی خانه شد
به دل با برادر چو بیگانه شد ۵۹
همیگفت هرکس که این پاک زن
سخن گوی و روشن دل و رای زن ۶۰
تو گویی که گفتارش از دفترست
بدانش ز جا ماسب نامی ترست ۶۱
چو بهرام را آن نیامد پسند
همیبود ز آواز خواهر نژند ۶۲
دل تیره اندیشهٔ دیریاب
همی تخت شاهی نمودش بخواب ۶۳
چنین گفت پس کین سرای سپنج
نیابند جویندگان جز به رنج ۶۴
بفرمود تا خوان بیاراستند
می و رود و رامشگران خواستند ۶۵
برامشگری گفت کامروز رود
بیارای با پهلوانی سرود ۶۶
نخوانیم جز نامهٔ هفتخوان
برین میگساریم لختی بخوان ۶۷
که چون شد برویین دز اسفندیار
چه بازی نمود اندران روزگار ۶۸
بخوردند بر یاد او چند می
که آباد بادا برو بوم ری ۶۹
کزان بوم خیزد سپهبد چوتو
فزون آفریناد ایزد چو تو ۷۰
پراگنده گشتند چون تیره شد
سرمیگساران ز میخیره شد ۷۱
چو برزد سنان آفتاب بلند
شب تیره گشت از درفشش نژند ۷۲
سپهدار بهرام گرد سترگ
بفرمود تا شد دبیر بزرگ ۷۳
بخاقان یکی نامه ار تنگ وار
نبشتند پربوی ورنگ ونگار ۷۴
بپوزش کنان گفت هستم بدرد
دلی پرپشیمانی و باد سرد ۷۵
ازین پس من آن بوم و مرز تو را
نگه دارم از بهر ارز تو را ۷۶
اگر بر جهان پاک مهتر شوم
تو را همچو کهتر برادر شوم ۷۷
توباید که دل را بشویی زکین
نداری جدا بوم ایران ز چین ۷۸
چوپردخته شد زین دگر ساز کرد
درگنج گرد آمده باز کرد ۷۹
سپه را درم داد واسب ورهی
نهانی همیجست جای مهی ۸۰
زلشکر یکی پهلوان برگزید
که سالار بوم خراسان سزید ۸۱
پراندیشه از بلخ شد سوی ری
بخرداد فرخنده درماه دی ۸۲
همیکرد اندیشه دربیش وکم
بفرمود پس تا سرای درم ۸۳
بسازند وآرایشی نو کنند
درم مهر برنام خسرو کنند ۸۴
ز بازارگان آنک بد پاک مغز
سخنگوی و اندرخور کار نغز ۸۵
به مهر آن درمها ببدره درون
بفرمود بردن سوی طیسفون ۸۶
بیارید پرمایه دیبای روم
که پیکر بریشم بد و زرش بوم ۸۷
بخرید تا آن درم نزدشاه
برند وکند مهر او را نگاه ۸۸
فرستادهای خواند با شرم و هوش
دلاور بسان خجسته سروش ۸۹
یکی نامه بنوشت با باد و دم
سخن گتف هرگونه ازبیش و کم ۹۰
ز پرموده و لشکر ساوه شاه
ز رزمی کجا کرده بد با سپاه ۹۱
وزان خلعتی کآمد او را ز شاه
ز مقناع وز دوکدان سیاه ۹۲
چنین گفت زان پس که هرگز بخواب
نبینم رخ شاه با جاه و آب ۹۳
هرآنگه که خسرو نشیند بتخت
پسرت آن گرانمایهٔ نیکبخت ۹۴
بفرمان او کوه هامون کنم
بیابان زدشمن چو جیحون کنم ۹۵
همیخواست تا بردرشهریار
سرآرد مگر بیگنه روزگار ۹۶
همییادکرد این به نامه درون
فرستاده آمد سوی طیسفون ۹۷
ببازارگان گفت مهر درم
چو هرمزد بیند بپیچد زغم ۹۸
چو خسرو نباشد ورا یاروپشت
ببیند ز من روزگار درشت ۹۹
چو آزرمها بر زمین برزنم
همی بیخ ساسان زبن برکنم ۱۰۰
نه آن تخمهٔ را کرد یزدان زمین
گه آمد برخیزد آن آفرین ۱۰۱
بیامد فرستادهٔ نیک پی
ببغداد با نامداران ری ۱۰۲
چونامه به نزدیک هرمز رسید
رخش گشت زان نامه چون شنبلید ۱۰۳
پس آگاهی آمد ز مهر درم
یکایک بران غم بیفزود غم ۱۰۴
بپیچید و شد بر پسر بدگمان
بگفت این به آیین گشسب آن زمان ۱۰۵
که خسرو بمردی بجایی رسید
که از ما همی سر بخواهد کشید ۱۰۶
درم را همی مهر سازد بنیز
سبک داشتن بیشتر زین چه چیز ۱۰۷
به پاسخ چنین گفت آیین گشسب
که بیتو مبیناد میدان و اسب ۱۰۸
بدو گفت هرمز که درناگهان
مر این شوخ را گم کنم ازجهان ۱۰۹
نهانی یکی مرد راخواندند
شب تیره با شاه بنشاندند ۱۱۰
بدو گفت هرمزد فرمان گزین
ز خسرو بپرداز روی زمین ۱۱۱
چنین داد پاسخ که ایدون کنم
به افسون ز دل مهر بیرون کنم ۱۱۲
کنون زهر فرماید از گنج شاه
چو او مست گردد شبان سیاه ۱۱۳
کنم زهر با میبجام اندرون
ازان به کجا دست یازم به خون ۱۱۴
ازین ساختن حاجب آگاه شد
برو خواب وآرام کوتاه شد ۱۱۵
بیامد دوان پیش خسرو بگفت
همه رازها برگشاد ازنهفت ۱۱۶
چوبشنید خسروکه شاه جهان
همیکشتن او سگالد نهان ۱۱۷
شب تیره از طیسفون درکشید
توگفتی که گشت از جهان ناپدید ۱۱۸
نداد آن سر پر بها رایگان
همیتاخت تا آذر ابادگان ۱۱۹
چو آگاهی آمد بهرمهتری
که بد مرزبان و سرکشوری ۱۲۰
که خسرو بیازرد از شهریار
برفتست با خوار مایه سوار ۱۲۱
بپرسش گرفتند گردنکشان
بجایی که بود از گرامی نشان ۱۲۲
چو بادان پیروز و چون شیر زیل
که با داد بودند و با زور پیل ۱۲۳
چو شیران و وستوی یزدان پرست
ز عمان چو خنجست و چون پیل مست ۱۲۴
ز کرمان چو بیورد گرد و سوار
ز شیران چون سام اسفندیار ۱۲۵
یکایک بخسرو نهادند روی
سپاه و سپهبد همه شاهجوی ۱۲۶
همیگفت هرکس که ای پور شاه
تو را زیبد این تاج و تخت وکلاه ۱۲۷
از ایران و از دشت نیزه وران
ز خنجر گزاران و جنگی سران ۱۲۸
نگر تا نداری هراس از گزند
بزی شاد و آرام و دل ارجمند ۱۲۹
زمانی بنخچیر تازیم اسب
زمانی نوان پیش آذر کشسب ۱۳۰
برسم نیاکان نیایش کنیم
روان را به یزدان نمایش کنیم ۱۳۱
گراز شهر ایران چو سیصد هزار
گزند تو را بر نشیند سوار ۱۳۲
همه پیش تو تن بکشتن دهیم
سپاسی بران کشتگان برنهیم ۱۳۳
بدیشان چنین گفت خسرو که من
پرازبیمم از شاه و آن انجمن ۱۳۴
اگرپیش آذر گشسب این سران
بیایند و سوگندهای گران ۱۳۵
خورند و مرا یکسر ایمن کنند
که پیمان من زان سپس نشکنند ۱۳۶
بباشم بدین مرز با ایمنی
نترسم ز پیکار آهرمنی ۱۳۷
یلان چون شنیدند گفتار اوی
همه سوی آذر نهادند روی ۱۳۸
بخوردند سوگند زان سان که خواست
که مهرتو با دیده داریم راست ۱۳۹
چوایمن شد از نامداران نهان
ز هر سو برافگند کارآگهان ۱۴۰
بفرمان خسرو سواران دلیر
بدرگاه رفتند برسان شیر ۱۴۱
که تا از گریزش چه گوید پدر
مگر چارهٔ نو بسازد دگر ۱۴۲
چوبشنید هرمز که خسرو برفت
هم اندر زمان کس فرستاد تفت ۱۴۳
چوگستهم و بندوی را کرد بند
به زندان فرستاد ناسودمند ۱۴۴
کجا هردو خالان خسرو بدند
بمردانگی در جهان نو بدند ۱۴۵
جزین هرک بودند خویشان اوی
به زندان کشیدند با گفت وگوی ۱۴۶
به آیین گشسب آن زمان شاه گفت
که از رای دوریم و با باد جفت ۱۴۷
چو او شد چه سازیم بهرام را
چنان بندهٔ خرد و بدکام را ۱۴۸
شد آیین گشسب اندران چاره جوی
که آن کار را چون دهد رنگ وبوی ۱۴۹
بدو گفت کای شاه گردن فراز
سخنهای بهرام چون شد دراز ۱۵۰
همه خون من جوید اندر نهان
نخستین زمن گشت خسته روان ۱۵۱
مرا نزد او پای کرده ببند
فرستی مگر باشدت سودمند ۱۵۲
بدو گفت شاه این نه کارمنست
که این رای بدگوهر آهرمنست ۱۵۳
سپاهی فرستم تو سالار باش
برزم اندرون دست بردار باش ۱۵۴
نخستین فرستیش یک رهنمون
بدان تا چه بینی به سرش اندرون ۱۵۵
اگر مهتری جوید و تاج و تخت
بپیچد بفرجام ازو روی بخت ۱۵۶
وگر همچنین نیز کهتر بود
بفرجامش آرام بهتر بود ۱۵۷
ز گیتی یکی بهره او را دهم
کلاه یلانش به سر برنهم ۱۵۸
مرا یکسر از کارش آگاه کن
درنگی مکن کارکوتاه کن ۱۵۹
همیساخت آیین گشسب این سخن
کجا شاه فرزانه افگند بن ۱۶۰
یکی مرد بد بسته از شهر اوی
به زندان شاه اندرون چاره جوی ۱۶۱
چوبشنید کیین گشسب سوار
همیرفت خواهد سوی کارزار ۱۶۲
کسی را ززندان به نزدیک اوی
فرستاد کای مهتر نامجوی ۱۶۳
زشهرت یکی مرد زندانیم
نگویم همانا که خود دانیم ۱۶۴
مرا گر بخواهی توازشهریار
دوان با توآیم برین کارزار ۱۶۵
به پیش تو جان رابکوشم به جنگ
چو یابم رهایی ز زندان تنگ ۱۶۶
فرستاد آیین گشسب آن زمان
کسی را بر شاه گیتی دمان ۱۶۷
که همشهری من ببند اندرست
به زندان ببیم و گزند اندرست ۱۶۸
بمن بخشد او را جهاندار شاه
بدان تاکنون با من آید به راه ۱۶۹
بدو گفت شاه آن بد نابکار
به پیش تو درکی کند کارزار ۱۷۰
یکی مرد خونریز و بیکار و دزد
بخواهی ز من چشم داری بمزد ۱۷۱
ولیکن کنون زین سخن چاره نیست
اگر زو بتر نیز پتیاره نیست ۱۷۲
بدو داد مرد بد آمیز را
چنان بدکنش دیو خونریز را ۱۷۳
بیاورد آیین گشسب آن سپاه
همیراند چون باد لشکر به راه ۱۷۴
بدین گونه تا شهر همدان رسید
بجایی که لشکر فرود آورید ۱۷۵
بپرسید تا زان گرانمایه شهر
کسی دارد از اختر و فال بهر ۱۷۶
بدو گفت هر کس که اخترشناس
بنزد تو آید پذیرد سپاس ۱۷۷
یکی پیرزن مایه دار ایدرست
که گویی مگر دیدهٔ اخترست ۱۷۸
سخن هرچ گوید نیاید جز آن
بگوید بتموز رنگ خزان ۱۷۹
چوبشنید گفتارش آیین گشسب
هم اندر زمان کس فرستاد و اسب ۱۸۰
چوآمد بپرسیدش ازکارشاه
وزان کو بیاورد لشکر به راه ۱۸۱
بدو گفت ازین پس تو درگوش من
یکی لب بجنبان که تا هوش من ۱۸۲
ببستر برآید زتیره تنم
وگر خسته ازخنجر دشمنم ۱۸۳
همیگفت با پیرزن راز خویش
نهان کرده ازهرکس آواز خویش ۱۸۴
میان اندران مرد کو را زشاه
رهانید و با او بیامد به راه ۱۸۵
به پیش زن فالگو برگذشت
بمهتر نگه کرد واندر گذشت ۱۸۶
بدو پیرزن گفت کین مرد کیست
که از زخم او برتو باید گریست ۱۸۷
پسندیده هوش تو بردست اوست
که مه مغز بادش بتن در مه پوست ۱۸۸
چوبشنید آیین گشسب این سخن
بیاد آمدش گفت و گوی کهن ۱۸۹
که از گفت اخترشناسان شنید
همیکرد برخویشتن ناپدید ۱۹۰
که هوش تو بر دست همسایهای
یکی دزد و بیکار و بیمایه ای ۱۹۱
برآید به راه دراز اندرون
تو زاری کنی او بریزدت خون ۱۹۲
یکی نامه بنوشت نزدیک شاه
که این را کجا خواستستم به راه ۱۹۳
نبایست کردن ز زندان رها
که این بتر از تخمهٔ اژدها ۱۹۴
همیگفت شاه این سخن با رهی
رهی را نبد فر شاهنشهی ۱۹۵
چوآید بفرمای تا درزمان
ببرد بخنجر سرش بدگمان ۱۹۶
نبشت و نهاد از برش مهر خویش
چو شد خشک همسایه را خواند پیش ۱۹۷
فراوانش بستود و بخشید چیز
بسی برمنش آفرین کرد نیز ۱۹۸
بدو گفت کین نامه اندر نهان
ببرزود نزدیک شاه جهان ۱۹۹
چوپاسخ کند زود نزد من آر
نگر تا نباشی بر شهریار ۲۰۰
ازو بستد آن نامه مرد جوان
زرفتن پر اندیشه بودش روان ۲۰۱
همیگفت زندان و بندگران
کشیدم بدم ناچمان و چران ۲۰۲
رهانید یزدان ازان سختیم
ازان گرم و تیمار و بدبختیم ۲۰۳
کنون باز گردم سوی طیسفون
بجوش آمد اندر تنم مغز وخون ۲۰۴
زمانی همی بد بره بر نژند
پس از نامه شاه بگشاد بند ۲۰۵
چوآن نامهٔ پهلوان را بخواند
زکار جهان در شگفتی بماند ۲۰۶
که این مرد همسایه جانم بخواست
همیگفت کین مهتری را سزاست ۲۰۷
به خونم کنون گر شتاب آمدش
مگر یاد زین بد بخواب آمدش ۲۰۸
ببیند کنون رای خون ریختن
بیاساید از رنج و آویختن ۲۰۹
پراندیشه دل زره بازگشت
چنان بد که با باد انباز گشت ۲۱۰
چو نزدیک آن نامور شد ز راه
کسی را ندید اندران بارگاه ۲۱۱
نشسته بخیمه درآیین گشسب
نه کهتر نه یاور نه شمشیر واسب ۲۱۲
دلش پرز اندیشه شهریار
نگر تا چه پیش آردش روزگار ۲۱۳
چو همسایه آمد بخیمه درون
بدانست کو دست یازد به خون ۲۱۴
بشمشیرزد دست خونخوار مرد
جهانجوی چندی برو لابه کرد ۲۱۵
بدو گفت کای مرد گم کرده راه
نه من خواستم رفته جانت ز شاه ۲۱۶
چنین داد پاسخ که گرخواستی
چه کردم که بدکردن آراستی ۲۱۷
بزد گردن مهتر نامدار
سرآمد بدو بزم و هم کارزار ۲۱۸
زخیمه بیاورد بیرون سرش
که آگه نبد زان سخن لشکرش ۲۱۹
مبادا که تنها بود نامجوی
بویژه که دارد سوی جنگ روی ۲۲۰
چو از خون آن کشته بدنام شد
همیتاخت تا پیش بهرام شد ۲۲۱
بدو گفت اینک سردشمنت
کجا بد سگالیده بد برتنت ۲۲۲
که با لشکر آمد همی پیش تو
نبد آگه از رای کم بیش تو ۲۲۳
بپرسید بهرام کین مرد کیست
بدین سربگیتی که خواهد گریست ۲۲۴
بدو گفت آیین گشسب سوار
که آمد به جنگ از در شهریار ۲۲۵
بدو گفت بهرام کین پارسا
بدان رفته بود از در پادشا ۲۲۶
که با شاه ما را دهد آشتی
بخواب اندرون سرش برداشتی ۲۲۷
تو باد افره یابی اکنون زمن
که بر تو بگریند زار انجمن ۲۲۸
بفرمود داری زدن بر درش
نظاره بران لشکر و کشورش ۲۲۹
نگون بخت را زنده بردار کرد
دل مرد بدکار بیدار کرد ۲۳۰
سواران که آیین گشسب سوار
بیاورده بود از در شهریار ۲۳۱
چوکار سپهبد بفرجام شد
زلشکر بسی پیش بهرام شد ۲۳۲
بسی نیز نزدیک خسرو شدند
بمردانگی در جهان نو شدند ۲۳۳
چنان شد که از بی شبانی رمه
پراگنده گردد به روز دمه ۲۳۴
چوآگاهی آمد بر شهریار
ز آیین گشسب آنک بد نامدار ۲۳۵
ز تنگی دربار دادن ببست
ندیدش کسی نیز بامی بدست ۲۳۶
برآمد ز آرام وز خورد و خواب
همیبود با دیدگان پر آب ۲۳۷
بدربر سخن رفت چندی ز شاه
که پرده فروهشت از بارگاه ۲۳۸
یکی گفت بهرام شد جنگجوی
بتخت بزرگی نهادست روی ۲۳۹
دگر گفت خسرو ز آزار شاه
همی سوی ایران گذارد سپاه ۲۴۰
بماندند زان کار گردان شگفت
همی هرکسی رای دیگر گرفت ۲۴۱
چو در طیسفون برشد این گفتگوی
ازان پادشاهی بشد رنگ وبوی ۲۴۲
سربندگان پرشد از درد و کین
گزیدند نفرینش بر آفرین ۲۴۳
سپاه اندکی بد بدرگاه بر
جهان تنگ شد بر دل شاه بر ۲۴۴
ببند وی و گستهم شد آگهی
که تیره شد آن فر شاهنشهی ۲۴۵
همه بستگان بند برداشتند
یکی را بران کار بگماشتند ۲۴۶
کزان آگهی بازجوید که چیست
ز جنگ آوران بر در شاه کیست ۲۴۷
ز کار زمانه چو آگه شدند
ز فرمان بگشتند و بیره شدند ۲۴۸
شکستند زندان و برشد خروش
بران سان که هامون برآید بجوش ۲۴۹
بشهر اندرون هرک به دلشکری
بماندند بیچاره زان داوری ۲۵۰
همیرفت گستهم و بندوی پیش
زره دار با لشکر و ساز خویش ۲۵۱
یکایک ز دیده بشستند شرم
سواران بدرگاه رفتند گرم ۲۵۲
ز بازار پیش سپاه آمدند
دلاور بدرگاه شاه آمدند ۲۵۳
که گر گشت خواهید با مایکی
مجویید آزرم شاه اندکی ۲۵۴
که هرمز بگشتست از رای وراه
ازین پس مر اورا مخوانید شاه ۲۵۵
بباد افره او بیازید دست
برو بر کنید آب ایران کبست ۲۵۶
شما را بویم اندرین پیشرو
نشانیم برگاه اوشاه نو ۲۵۷
وگر هیچ پستی کنید اندرین
شما را سپاریم ایران زمین ۲۵۸
یکی گوشهای بس کنیم ازجهان
بیک سو خرامیم باهمرهان ۲۵۹
بگفتار گستهم یکسر سپاه
گرفتند نفرین برام شاه ۲۶۰
که هرگز مبادا چنین تاجور
کجا دست یازد به خون پسر ۲۶۱
به گفتار چون شوخ شد لشکرش
هم آنگه زدند آتش اندر درش ۲۶۲
شدند اندرایوان شاهنشهی
به نزدیک آن تخت بافرهی ۲۶۳
چوتاج از سرشاه برداشتند
ز تختش نگونسار برگاشتند ۲۶۴
نهادند پس داغ بر چشم شاه
شد آنگاه آن شمع رخشان سیاه ۲۶۵
ورا همچنان زنده بگذاشتند
زگنج آنچ بد پاک برداشتند ۲۶۶
چنینست کردار چرخ بلند
دل اندر سرای سپنجی مبند ۲۶۷
گهی گنج بینیم ازوگاه رنج
براید بما بر سرای سپنج ۲۶۸
اگر صد بود سال اگر صدهزار
گذشت آن سخن کید اندر شمار ۲۶۹
کسی کو خریدار نیکوشود
نگوید سخن تا بدی نشنود ۲۷۰
بکردند رنجه برین بر روان ۱
ازان پس کجا شد بهاماوران
ببستند پایش ببند گران ۲
کس آهنگ این تخت شاهی نکرد
جز از گرم و تیمار ایشان نخورد ۳
چوگفتند با رستم ایرانیان
که هستی تو زیبای تخت کیان ۴
یکی بانگ برزد برآنکس که گفت
که با دخمهٔ تنگ باشید جفت ۵
که باشاه باشد کجا پهلوان
نشستند بیین وروشن روان ۶
مرا تخت زر باید و بسته شاه
مباد این گمان ومباد این کلاه ۷
گزین کرد زایران ده ودوهزار
جهانگیر وبرگستوانور سوار ۸
رهانید ازبند کاوس را
همان گیو و گودرز وهم طوس را ۹
همان شاه پیروز چون کشته شد
بایرانیان کار برگشته شد ۱۰
دلاور شد از کار آن خوشنوار
برام بنشست برتخت ناز ۱۱
چو فرزند قارن بشد سوفزای
که آورد گاه مهی بازجای ۱۲
ز پیروزی او چو آمد نشان
ز ایران برفتند گردنکشان ۱۳
که بروی بشاهی کنند آفرین
شود کهتری شهریار زمین ۱۴
بایرانیان گفت کین ناسزاست
بزرگی وتاج ازپی پادشاست ۱۵
قباد ارچه خردست گردد بزرگ
نیاریم دربیشهٔ شیرگرگ ۱۶
چوخواهی که شاهی کنی بینژاد
همه دوده را داد خواهی بباد ۱۷
قباد آن زمان چون بمردی رسید
سرسوفزای از درتاج دید ۱۸
به گفتار بدگوهرانش بکشت
کجا بود درپادشاهیش پشت ۱۹
وزان پس ببستند پای قباد
دلاور سواری گوی کی نژاد ۲۰
بزرمهر دادش یکی پرهنر
که کین پدربازخواهد مگر ۲۱
نگه کرد زرمهر کس راندید
که با تاج برتخت شاهی سزید ۲۲
چوبرشاه افگند زرمهر مهر
بروآفرین خواند گردان سپهر ۲۳
ازو بند برداشت تاکار خویش
بجوید کند تیز بازار خویش ۲۴
کس ازبندگان تاج هرگز نجست
وگر چند بودی نژادش درست ۲۵
زترکان یکی نامور ساوهشاه
بیامد که جوید نگین وکلاه ۲۶
چنان خواست روشن جهان آفرین
که اونیست گردد به ایران زمین ۲۷
تو را آرزو تخت شاهنشهی
چراکرد زان پس که بودی رهی ۲۸
همی بر جهاند یلان سینه اسب
که تامن زبهرام پورگشسب ۲۹
بنودرجهان شهریاری کنم
تن خویش را یادگاری کنم ۳۰
خردمند شاهی چونوشین روان
بهرمز بدی روز پیری جوان ۳۱
بزرگان کشور ورا یاورند
اگر یاورانند گر کهترند ۳۲
به ایران سوارست سیصدهزار
همه پهلوان وهمه نامدار ۳۳
همه یک بیک شاه را بندهاند
بفرمان و رایش سرافگندهاند ۳۴
شهنشاه گیتی تو را برگزید
چنان کز ره نامداران سزید ۳۵
نیاگانت را همچنین نام داد
بفرجام بر دشمنان کام داد ۳۶
تو پاداش آن نیکویی بد کنی
چنان داد که بد باتن خودکنی ۳۷
مکن آز را برخرد پادشا
که دانا نخواند تو را پارسا ۳۸
اگر من زنم پند مردان دهم
ببسیار سال ازبرادر کهم ۳۹
مده کارکرد نیاکان بباد
مبادا که پند من آیدت یاد ۴۰
همه انجمن ماند زودرشگفت
سپهدار لب را بدندان گرفت ۴۱
بدانست کو راست گوید همی
جز از راه نیکی نجوید همی ۴۲
یلان سینه گفت ای گرانمایه زن
تو درانجمن رای شاهان مزن ۴۳
که هرمز بدین چندگه بگذرد
زتخت مهی پهلوان برخورد ۴۴
زهرمز چنین باشد اندر خبر
برادرت را شاه ایران شمر ۴۵
بتاج کیی گر ننازد همی
چراخلعت از دوک سازد همی ۴۶
سخن بس کن ازهرمز ترک زاد
که اندر زمانه مباد آن نژاد ۴۷
گر از کیقباد اندرآری شمار
برین تخمهٔ بر سالیان صدهزار ۴۸
که با تاج بودند برتخت زر
سرآمد کنون نام ایشان مبر ۴۹
ز پرویز خسرو میندیش نیز
کزویاد کردن نیرزد بچیز ۵۰
بدرگاه او هرک ویژهترند
برادرت راکهتر وچاکرند ۵۱
چو بهرام گوید بران کهتران
ببندند پایش ببند گران ۵۲
بدو گردیه گفت کای دیو ساز
همی دیوتان دام سازد براز ۵۳
مکن برتن وجام ما برستم
که از تو ببینم همی باد و دم ۵۴
پدر مرزبان بود مارا بری
تو افگندی این جستن تخت پی ۵۵
چو بهرام را دل بجوش آوری
تبار مرا درخروش آوری ۵۶
شود رنج این تخمهٔ ما بباد
به گفتار تو کهتر بدنژاد ۵۷
کنون راهبر باش بهرام را
پرآشوب کن بزم و آرام را ۵۸
بگفت این وگریان سوی خانه شد
به دل با برادر چو بیگانه شد ۵۹
همیگفت هرکس که این پاک زن
سخن گوی و روشن دل و رای زن ۶۰
تو گویی که گفتارش از دفترست
بدانش ز جا ماسب نامی ترست ۶۱
چو بهرام را آن نیامد پسند
همیبود ز آواز خواهر نژند ۶۲
دل تیره اندیشهٔ دیریاب
همی تخت شاهی نمودش بخواب ۶۳
چنین گفت پس کین سرای سپنج
نیابند جویندگان جز به رنج ۶۴
بفرمود تا خوان بیاراستند
می و رود و رامشگران خواستند ۶۵
برامشگری گفت کامروز رود
بیارای با پهلوانی سرود ۶۶
نخوانیم جز نامهٔ هفتخوان
برین میگساریم لختی بخوان ۶۷
که چون شد برویین دز اسفندیار
چه بازی نمود اندران روزگار ۶۸
بخوردند بر یاد او چند می
که آباد بادا برو بوم ری ۶۹
کزان بوم خیزد سپهبد چوتو
فزون آفریناد ایزد چو تو ۷۰
پراگنده گشتند چون تیره شد
سرمیگساران ز میخیره شد ۷۱
چو برزد سنان آفتاب بلند
شب تیره گشت از درفشش نژند ۷۲
سپهدار بهرام گرد سترگ
بفرمود تا شد دبیر بزرگ ۷۳
بخاقان یکی نامه ار تنگ وار
نبشتند پربوی ورنگ ونگار ۷۴
بپوزش کنان گفت هستم بدرد
دلی پرپشیمانی و باد سرد ۷۵
ازین پس من آن بوم و مرز تو را
نگه دارم از بهر ارز تو را ۷۶
اگر بر جهان پاک مهتر شوم
تو را همچو کهتر برادر شوم ۷۷
توباید که دل را بشویی زکین
نداری جدا بوم ایران ز چین ۷۸
چوپردخته شد زین دگر ساز کرد
درگنج گرد آمده باز کرد ۷۹
سپه را درم داد واسب ورهی
نهانی همیجست جای مهی ۸۰
زلشکر یکی پهلوان برگزید
که سالار بوم خراسان سزید ۸۱
پراندیشه از بلخ شد سوی ری
بخرداد فرخنده درماه دی ۸۲
همیکرد اندیشه دربیش وکم
بفرمود پس تا سرای درم ۸۳
بسازند وآرایشی نو کنند
درم مهر برنام خسرو کنند ۸۴
ز بازارگان آنک بد پاک مغز
سخنگوی و اندرخور کار نغز ۸۵
به مهر آن درمها ببدره درون
بفرمود بردن سوی طیسفون ۸۶
بیارید پرمایه دیبای روم
که پیکر بریشم بد و زرش بوم ۸۷
بخرید تا آن درم نزدشاه
برند وکند مهر او را نگاه ۸۸
فرستادهای خواند با شرم و هوش
دلاور بسان خجسته سروش ۸۹
یکی نامه بنوشت با باد و دم
سخن گتف هرگونه ازبیش و کم ۹۰
ز پرموده و لشکر ساوه شاه
ز رزمی کجا کرده بد با سپاه ۹۱
وزان خلعتی کآمد او را ز شاه
ز مقناع وز دوکدان سیاه ۹۲
چنین گفت زان پس که هرگز بخواب
نبینم رخ شاه با جاه و آب ۹۳
هرآنگه که خسرو نشیند بتخت
پسرت آن گرانمایهٔ نیکبخت ۹۴
بفرمان او کوه هامون کنم
بیابان زدشمن چو جیحون کنم ۹۵
همیخواست تا بردرشهریار
سرآرد مگر بیگنه روزگار ۹۶
همییادکرد این به نامه درون
فرستاده آمد سوی طیسفون ۹۷
ببازارگان گفت مهر درم
چو هرمزد بیند بپیچد زغم ۹۸
چو خسرو نباشد ورا یاروپشت
ببیند ز من روزگار درشت ۹۹
چو آزرمها بر زمین برزنم
همی بیخ ساسان زبن برکنم ۱۰۰
نه آن تخمهٔ را کرد یزدان زمین
گه آمد برخیزد آن آفرین ۱۰۱
بیامد فرستادهٔ نیک پی
ببغداد با نامداران ری ۱۰۲
چونامه به نزدیک هرمز رسید
رخش گشت زان نامه چون شنبلید ۱۰۳
پس آگاهی آمد ز مهر درم
یکایک بران غم بیفزود غم ۱۰۴
بپیچید و شد بر پسر بدگمان
بگفت این به آیین گشسب آن زمان ۱۰۵
که خسرو بمردی بجایی رسید
که از ما همی سر بخواهد کشید ۱۰۶
درم را همی مهر سازد بنیز
سبک داشتن بیشتر زین چه چیز ۱۰۷
به پاسخ چنین گفت آیین گشسب
که بیتو مبیناد میدان و اسب ۱۰۸
بدو گفت هرمز که درناگهان
مر این شوخ را گم کنم ازجهان ۱۰۹
نهانی یکی مرد راخواندند
شب تیره با شاه بنشاندند ۱۱۰
بدو گفت هرمزد فرمان گزین
ز خسرو بپرداز روی زمین ۱۱۱
چنین داد پاسخ که ایدون کنم
به افسون ز دل مهر بیرون کنم ۱۱۲
کنون زهر فرماید از گنج شاه
چو او مست گردد شبان سیاه ۱۱۳
کنم زهر با میبجام اندرون
ازان به کجا دست یازم به خون ۱۱۴
ازین ساختن حاجب آگاه شد
برو خواب وآرام کوتاه شد ۱۱۵
بیامد دوان پیش خسرو بگفت
همه رازها برگشاد ازنهفت ۱۱۶
چوبشنید خسروکه شاه جهان
همیکشتن او سگالد نهان ۱۱۷
شب تیره از طیسفون درکشید
توگفتی که گشت از جهان ناپدید ۱۱۸
نداد آن سر پر بها رایگان
همیتاخت تا آذر ابادگان ۱۱۹
چو آگاهی آمد بهرمهتری
که بد مرزبان و سرکشوری ۱۲۰
که خسرو بیازرد از شهریار
برفتست با خوار مایه سوار ۱۲۱
بپرسش گرفتند گردنکشان
بجایی که بود از گرامی نشان ۱۲۲
چو بادان پیروز و چون شیر زیل
که با داد بودند و با زور پیل ۱۲۳
چو شیران و وستوی یزدان پرست
ز عمان چو خنجست و چون پیل مست ۱۲۴
ز کرمان چو بیورد گرد و سوار
ز شیران چون سام اسفندیار ۱۲۵
یکایک بخسرو نهادند روی
سپاه و سپهبد همه شاهجوی ۱۲۶
همیگفت هرکس که ای پور شاه
تو را زیبد این تاج و تخت وکلاه ۱۲۷
از ایران و از دشت نیزه وران
ز خنجر گزاران و جنگی سران ۱۲۸
نگر تا نداری هراس از گزند
بزی شاد و آرام و دل ارجمند ۱۲۹
زمانی بنخچیر تازیم اسب
زمانی نوان پیش آذر کشسب ۱۳۰
برسم نیاکان نیایش کنیم
روان را به یزدان نمایش کنیم ۱۳۱
گراز شهر ایران چو سیصد هزار
گزند تو را بر نشیند سوار ۱۳۲
همه پیش تو تن بکشتن دهیم
سپاسی بران کشتگان برنهیم ۱۳۳
بدیشان چنین گفت خسرو که من
پرازبیمم از شاه و آن انجمن ۱۳۴
اگرپیش آذر گشسب این سران
بیایند و سوگندهای گران ۱۳۵
خورند و مرا یکسر ایمن کنند
که پیمان من زان سپس نشکنند ۱۳۶
بباشم بدین مرز با ایمنی
نترسم ز پیکار آهرمنی ۱۳۷
یلان چون شنیدند گفتار اوی
همه سوی آذر نهادند روی ۱۳۸
بخوردند سوگند زان سان که خواست
که مهرتو با دیده داریم راست ۱۳۹
چوایمن شد از نامداران نهان
ز هر سو برافگند کارآگهان ۱۴۰
بفرمان خسرو سواران دلیر
بدرگاه رفتند برسان شیر ۱۴۱
که تا از گریزش چه گوید پدر
مگر چارهٔ نو بسازد دگر ۱۴۲
چوبشنید هرمز که خسرو برفت
هم اندر زمان کس فرستاد تفت ۱۴۳
چوگستهم و بندوی را کرد بند
به زندان فرستاد ناسودمند ۱۴۴
کجا هردو خالان خسرو بدند
بمردانگی در جهان نو بدند ۱۴۵
جزین هرک بودند خویشان اوی
به زندان کشیدند با گفت وگوی ۱۴۶
به آیین گشسب آن زمان شاه گفت
که از رای دوریم و با باد جفت ۱۴۷
چو او شد چه سازیم بهرام را
چنان بندهٔ خرد و بدکام را ۱۴۸
شد آیین گشسب اندران چاره جوی
که آن کار را چون دهد رنگ وبوی ۱۴۹
بدو گفت کای شاه گردن فراز
سخنهای بهرام چون شد دراز ۱۵۰
همه خون من جوید اندر نهان
نخستین زمن گشت خسته روان ۱۵۱
مرا نزد او پای کرده ببند
فرستی مگر باشدت سودمند ۱۵۲
بدو گفت شاه این نه کارمنست
که این رای بدگوهر آهرمنست ۱۵۳
سپاهی فرستم تو سالار باش
برزم اندرون دست بردار باش ۱۵۴
نخستین فرستیش یک رهنمون
بدان تا چه بینی به سرش اندرون ۱۵۵
اگر مهتری جوید و تاج و تخت
بپیچد بفرجام ازو روی بخت ۱۵۶
وگر همچنین نیز کهتر بود
بفرجامش آرام بهتر بود ۱۵۷
ز گیتی یکی بهره او را دهم
کلاه یلانش به سر برنهم ۱۵۸
مرا یکسر از کارش آگاه کن
درنگی مکن کارکوتاه کن ۱۵۹
همیساخت آیین گشسب این سخن
کجا شاه فرزانه افگند بن ۱۶۰
یکی مرد بد بسته از شهر اوی
به زندان شاه اندرون چاره جوی ۱۶۱
چوبشنید کیین گشسب سوار
همیرفت خواهد سوی کارزار ۱۶۲
کسی را ززندان به نزدیک اوی
فرستاد کای مهتر نامجوی ۱۶۳
زشهرت یکی مرد زندانیم
نگویم همانا که خود دانیم ۱۶۴
مرا گر بخواهی توازشهریار
دوان با توآیم برین کارزار ۱۶۵
به پیش تو جان رابکوشم به جنگ
چو یابم رهایی ز زندان تنگ ۱۶۶
فرستاد آیین گشسب آن زمان
کسی را بر شاه گیتی دمان ۱۶۷
که همشهری من ببند اندرست
به زندان ببیم و گزند اندرست ۱۶۸
بمن بخشد او را جهاندار شاه
بدان تاکنون با من آید به راه ۱۶۹
بدو گفت شاه آن بد نابکار
به پیش تو درکی کند کارزار ۱۷۰
یکی مرد خونریز و بیکار و دزد
بخواهی ز من چشم داری بمزد ۱۷۱
ولیکن کنون زین سخن چاره نیست
اگر زو بتر نیز پتیاره نیست ۱۷۲
بدو داد مرد بد آمیز را
چنان بدکنش دیو خونریز را ۱۷۳
بیاورد آیین گشسب آن سپاه
همیراند چون باد لشکر به راه ۱۷۴
بدین گونه تا شهر همدان رسید
بجایی که لشکر فرود آورید ۱۷۵
بپرسید تا زان گرانمایه شهر
کسی دارد از اختر و فال بهر ۱۷۶
بدو گفت هر کس که اخترشناس
بنزد تو آید پذیرد سپاس ۱۷۷
یکی پیرزن مایه دار ایدرست
که گویی مگر دیدهٔ اخترست ۱۷۸
سخن هرچ گوید نیاید جز آن
بگوید بتموز رنگ خزان ۱۷۹
چوبشنید گفتارش آیین گشسب
هم اندر زمان کس فرستاد و اسب ۱۸۰
چوآمد بپرسیدش ازکارشاه
وزان کو بیاورد لشکر به راه ۱۸۱
بدو گفت ازین پس تو درگوش من
یکی لب بجنبان که تا هوش من ۱۸۲
ببستر برآید زتیره تنم
وگر خسته ازخنجر دشمنم ۱۸۳
همیگفت با پیرزن راز خویش
نهان کرده ازهرکس آواز خویش ۱۸۴
میان اندران مرد کو را زشاه
رهانید و با او بیامد به راه ۱۸۵
به پیش زن فالگو برگذشت
بمهتر نگه کرد واندر گذشت ۱۸۶
بدو پیرزن گفت کین مرد کیست
که از زخم او برتو باید گریست ۱۸۷
پسندیده هوش تو بردست اوست
که مه مغز بادش بتن در مه پوست ۱۸۸
چوبشنید آیین گشسب این سخن
بیاد آمدش گفت و گوی کهن ۱۸۹
که از گفت اخترشناسان شنید
همیکرد برخویشتن ناپدید ۱۹۰
که هوش تو بر دست همسایهای
یکی دزد و بیکار و بیمایه ای ۱۹۱
برآید به راه دراز اندرون
تو زاری کنی او بریزدت خون ۱۹۲
یکی نامه بنوشت نزدیک شاه
که این را کجا خواستستم به راه ۱۹۳
نبایست کردن ز زندان رها
که این بتر از تخمهٔ اژدها ۱۹۴
همیگفت شاه این سخن با رهی
رهی را نبد فر شاهنشهی ۱۹۵
چوآید بفرمای تا درزمان
ببرد بخنجر سرش بدگمان ۱۹۶
نبشت و نهاد از برش مهر خویش
چو شد خشک همسایه را خواند پیش ۱۹۷
فراوانش بستود و بخشید چیز
بسی برمنش آفرین کرد نیز ۱۹۸
بدو گفت کین نامه اندر نهان
ببرزود نزدیک شاه جهان ۱۹۹
چوپاسخ کند زود نزد من آر
نگر تا نباشی بر شهریار ۲۰۰
ازو بستد آن نامه مرد جوان
زرفتن پر اندیشه بودش روان ۲۰۱
همیگفت زندان و بندگران
کشیدم بدم ناچمان و چران ۲۰۲
رهانید یزدان ازان سختیم
ازان گرم و تیمار و بدبختیم ۲۰۳
کنون باز گردم سوی طیسفون
بجوش آمد اندر تنم مغز وخون ۲۰۴
زمانی همی بد بره بر نژند
پس از نامه شاه بگشاد بند ۲۰۵
چوآن نامهٔ پهلوان را بخواند
زکار جهان در شگفتی بماند ۲۰۶
که این مرد همسایه جانم بخواست
همیگفت کین مهتری را سزاست ۲۰۷
به خونم کنون گر شتاب آمدش
مگر یاد زین بد بخواب آمدش ۲۰۸
ببیند کنون رای خون ریختن
بیاساید از رنج و آویختن ۲۰۹
پراندیشه دل زره بازگشت
چنان بد که با باد انباز گشت ۲۱۰
چو نزدیک آن نامور شد ز راه
کسی را ندید اندران بارگاه ۲۱۱
نشسته بخیمه درآیین گشسب
نه کهتر نه یاور نه شمشیر واسب ۲۱۲
دلش پرز اندیشه شهریار
نگر تا چه پیش آردش روزگار ۲۱۳
چو همسایه آمد بخیمه درون
بدانست کو دست یازد به خون ۲۱۴
بشمشیرزد دست خونخوار مرد
جهانجوی چندی برو لابه کرد ۲۱۵
بدو گفت کای مرد گم کرده راه
نه من خواستم رفته جانت ز شاه ۲۱۶
چنین داد پاسخ که گرخواستی
چه کردم که بدکردن آراستی ۲۱۷
بزد گردن مهتر نامدار
سرآمد بدو بزم و هم کارزار ۲۱۸
زخیمه بیاورد بیرون سرش
که آگه نبد زان سخن لشکرش ۲۱۹
مبادا که تنها بود نامجوی
بویژه که دارد سوی جنگ روی ۲۲۰
چو از خون آن کشته بدنام شد
همیتاخت تا پیش بهرام شد ۲۲۱
بدو گفت اینک سردشمنت
کجا بد سگالیده بد برتنت ۲۲۲
که با لشکر آمد همی پیش تو
نبد آگه از رای کم بیش تو ۲۲۳
بپرسید بهرام کین مرد کیست
بدین سربگیتی که خواهد گریست ۲۲۴
بدو گفت آیین گشسب سوار
که آمد به جنگ از در شهریار ۲۲۵
بدو گفت بهرام کین پارسا
بدان رفته بود از در پادشا ۲۲۶
که با شاه ما را دهد آشتی
بخواب اندرون سرش برداشتی ۲۲۷
تو باد افره یابی اکنون زمن
که بر تو بگریند زار انجمن ۲۲۸
بفرمود داری زدن بر درش
نظاره بران لشکر و کشورش ۲۲۹
نگون بخت را زنده بردار کرد
دل مرد بدکار بیدار کرد ۲۳۰
سواران که آیین گشسب سوار
بیاورده بود از در شهریار ۲۳۱
چوکار سپهبد بفرجام شد
زلشکر بسی پیش بهرام شد ۲۳۲
بسی نیز نزدیک خسرو شدند
بمردانگی در جهان نو شدند ۲۳۳
چنان شد که از بی شبانی رمه
پراگنده گردد به روز دمه ۲۳۴
چوآگاهی آمد بر شهریار
ز آیین گشسب آنک بد نامدار ۲۳۵
ز تنگی دربار دادن ببست
ندیدش کسی نیز بامی بدست ۲۳۶
برآمد ز آرام وز خورد و خواب
همیبود با دیدگان پر آب ۲۳۷
بدربر سخن رفت چندی ز شاه
که پرده فروهشت از بارگاه ۲۳۸
یکی گفت بهرام شد جنگجوی
بتخت بزرگی نهادست روی ۲۳۹
دگر گفت خسرو ز آزار شاه
همی سوی ایران گذارد سپاه ۲۴۰
بماندند زان کار گردان شگفت
همی هرکسی رای دیگر گرفت ۲۴۱
چو در طیسفون برشد این گفتگوی
ازان پادشاهی بشد رنگ وبوی ۲۴۲
سربندگان پرشد از درد و کین
گزیدند نفرینش بر آفرین ۲۴۳
سپاه اندکی بد بدرگاه بر
جهان تنگ شد بر دل شاه بر ۲۴۴
ببند وی و گستهم شد آگهی
که تیره شد آن فر شاهنشهی ۲۴۵
همه بستگان بند برداشتند
یکی را بران کار بگماشتند ۲۴۶
کزان آگهی بازجوید که چیست
ز جنگ آوران بر در شاه کیست ۲۴۷
ز کار زمانه چو آگه شدند
ز فرمان بگشتند و بیره شدند ۲۴۸
شکستند زندان و برشد خروش
بران سان که هامون برآید بجوش ۲۴۹
بشهر اندرون هرک به دلشکری
بماندند بیچاره زان داوری ۲۵۰
همیرفت گستهم و بندوی پیش
زره دار با لشکر و ساز خویش ۲۵۱
یکایک ز دیده بشستند شرم
سواران بدرگاه رفتند گرم ۲۵۲
ز بازار پیش سپاه آمدند
دلاور بدرگاه شاه آمدند ۲۵۳
که گر گشت خواهید با مایکی
مجویید آزرم شاه اندکی ۲۵۴
که هرمز بگشتست از رای وراه
ازین پس مر اورا مخوانید شاه ۲۵۵
بباد افره او بیازید دست
برو بر کنید آب ایران کبست ۲۵۶
شما را بویم اندرین پیشرو
نشانیم برگاه اوشاه نو ۲۵۷
وگر هیچ پستی کنید اندرین
شما را سپاریم ایران زمین ۲۵۸
یکی گوشهای بس کنیم ازجهان
بیک سو خرامیم باهمرهان ۲۵۹
بگفتار گستهم یکسر سپاه
گرفتند نفرین برام شاه ۲۶۰
که هرگز مبادا چنین تاجور
کجا دست یازد به خون پسر ۲۶۱
به گفتار چون شوخ شد لشکرش
هم آنگه زدند آتش اندر درش ۲۶۲
شدند اندرایوان شاهنشهی
به نزدیک آن تخت بافرهی ۲۶۳
چوتاج از سرشاه برداشتند
ز تختش نگونسار برگاشتند ۲۶۴
نهادند پس داغ بر چشم شاه
شد آنگاه آن شمع رخشان سیاه ۲۶۵
ورا همچنان زنده بگذاشتند
زگنج آنچ بد پاک برداشتند ۲۶۶
چنینست کردار چرخ بلند
دل اندر سرای سپنجی مبند ۲۶۷
گهی گنج بینیم ازوگاه رنج
براید بما بر سرای سپنج ۲۶۸
اگر صد بود سال اگر صدهزار
گذشت آن سخن کید اندر شمار ۲۶۹
کسی کو خریدار نیکوشود
نگوید سخن تا بدی نشنود ۲۷۰
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۷۰
۵۸۶
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۹ - ازان دشت بهرام یل بنگرید
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.