هوش مصنوعی:
این متن بخشی از داستان حماسی بهرام گور از شاهنامه فردوسی است. در این بخش، بهرام در دشتی با کاخی پرزرق و برق روبرو میشود که درون آن زنی تاجدار بر تخت زرین نشسته است. پس از ماجراهای مختلف، مشخص میشود که این کاخ و زن جادویی هستند و بهرام فریب آنها را میخورد. در ادامه، بهرام و همراهانش به بلخ میگریزند و پس از بازگشت، خراد برزین (یکی از همراهان بهرام) تمام رازها را برای شاه فاش میکند. شاه نیز پس از شنیدن این داستان، تصمیمات مختلفی میگیرد و در نهایت، بهرام و یارانش به شورش علیه شاه میپردازند.
رده سنی:
15+
این متن دارای مفاهیم پیچیده، واژگان ادبی و دشوار، و موضوعات حماسی و تاریخی است که برای درک کامل آن، خواننده نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات کلاسیک دارد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند شورش و فریب ممکن است برای کودکان مناسب نباشد.
بخش ۹ - ازان دشت بهرام یل بنگرید
ازان دشت بهرام یل بنگرید
یکی کاخ پرمایه آمد پدید ۱
بران کاخ بنهاد بهرام روی
همان گور پیش اندرون راه جوی ۲
همیراند تا پیش آن کاخ اسب
پس پشت او بود ایزد گشسب ۳
عنان تگاور بدو داد وگفت
که با تو همیشه خرد باد جفت ۴
پیاده ز دهلیز کاخ اندرون
همیرفت بهرام بیرهنمون ۵
زمانی بدر بود ایزد گشسب
گرفته بدست آن گرانمایه اسب ۶
یلان سینه آمد پس او دوان
براسب تگاور ببسته میان ۷
بدو گفت ایزد گشسب دلیر
کهای پرهنر نامبرد ارشیر ۸
ببین تا کجا رفت سالار ما
سپهبد یل نامبردار ما ۹
یلان سینه درکاخ بنهاد روی
دلی پر ز اندیشه سالار جوی ۱۰
یکی طاق و ایوان فرخنده دید
کزان سان به ایران نه دید وشنید ۱۱
نهاده بایوان او تخت زر
نشانده بهر پایهای درگهر ۱۲
بران تخت فرشی ز دیبای روم
همه پیکرش گوهر و زر بوم ۱۳
نشسته برو بر زنی تاجدار
ببالا چو سرو و برخ چون بهار ۱۴
بر تخت زرین یکی زیرگاه
نشسته برو پهلوان سپاه ۱۵
فراوان پرستنده بر گرد تخت
بتان پری روی بیدار بخت ۱۶
چو آن زن یلان سینه را دید گفت
پرستندهای راکهای خوب جفت ۱۷
برو تیز و آن شیر دل را بگوی
که ایدر تو را آمدن نیست روی ۱۸
همیباش نزدیک یاران خویش
هم اکنون بیادت بهرام پیش ۱۹
بدین سان پیامش ز بهرام ده
دلش را به برگشتن آرام ده ۲۰
همانگه پرستندهگان را به راه
ز ایوان برافگند نزد سپاه ۲۱
که تا اسب گردان به آخر برند
پرآگند زینها همه بشمرند ۲۲
درباغ بگشاد پالیزبان
بفرمان آن تا زه رخ میزبان ۲۳
بیامد یکی مرد مهترپرست
بباغ از پی و واژ و برسم بدست ۲۴
نهادند خوان گرد باغ اندرون
خورش ساختند ازگمانی فزون ۲۵
چونان خورده شد اسب گردنگشان
ببردند پویان بجای نشان ۲۶
بدان زن چوبرگشت بهرام گفت
که با تاج تو مشتری باد جفت ۲۷
بدو گفت پیروزگر باش زن
همیشه شکیبا دل ورای زن ۲۸
چوبهرام زان کاخ آمد برون
تو گفتی ببارید از چشم خون ۲۹
منش را دگر کرد و پاسخ دگر
توگفتی بپروین برآورد سر ۳۰
بیامد هم اندر پی نره گور
سپهبد پس اندر همیراند بور ۳۱
چنین تا ازان بیشه آمد برون
همیبود بهرام را رهنمون ۳۲
بشهر اندر آمد زنخچیرگاه
ازان کار بگشاد لب برسپاه ۳۳
نگه کرد خراد برزین بدوی
چنین گفت کای مهتر راست گوی ۳۴
بنخچیرگاه این شگفتی چه بود
که آنکس ندید و نه هرگز شنود ۳۵
ورا پهلوان هیچ پاسخ نداد
دژم بود سر سوی ایوان نهاد ۳۶
دگر روز چون سیمگون گشت راغ
پدید آمد آن زرد رخشان چراغ ۳۷
بگسترد فرشی ز دیبای چین
تو گفتی مگر آسمان شد زمین ۳۸
همه کاخ کرسی زرین نهاد
ز دیبای زربفت بالین نهاد ۳۹
نهادند زرین یکی زیرگاه
نشسته برو پهلوان سپاه ۴۰
نشستی بیاراست شاهنشهی
نهاده به سر بر کلاه مهی ۴۱
نگه کرد کارش دبیر بزرگ
بدانست کو شد دلیر و سترگ ۴۲
چو نزدیک خراد برزین رسید
بگفت آنچ دانست و دید و شنید ۴۳
چو خراد برزین شنید این سخن
بدانست کان رنجها شد کهن ۴۴
چنین گفت پس با گرامی دبیر
که کاری چنین بر دل آسان مگیر ۴۵
نباید گشاد اندرین کارلب
بر شاه باید شدن تیره شب ۴۶
چوبهرام را دل پراز تاج گشت
همان تخت زیراندرش عاج گشت ۴۷
زدند اندران کار هرگونه رای
همه چاره از رفتن آمد بجای ۴۸
چورنگ گریز اندر آمیختند
شب تیره از بلخ بگریختند ۴۹
سپهبد چو آگه شد ازکارشان
ز روشن روانهای بیدارشان ۵۰
یلان سیه را گفت با صد سوار
بتاز از پس این دو ناهوشیار ۵۱
بیامد از آنجا بکردار گرد
ابا و دلیران روز نبرد ۵۲
همیراند تا در دبیر بزرگ
رسید و برآشفت برسان گرگ ۵۳
ازو چیز بستد همه هرچ داشت
ببند گرانش ز ره بازگشت ۵۴
به نزدیک بهرام بردش ز راه
بدان تاکند بیگنه را تباه ۵۵
بدو گفت بهرام کای دیوساز
چرارفتی از پیش من بیجواز ۵۶
چنین داد پاسخ که ای پهلوان
مراکرد خراد برزین نوان ۵۷
همیگفت کایدر بدن روی نیست
درنگ تو جز کام بدگوی نیست ۵۸
مرا و تو را بیم کشتن بود
ز ایدر مگر بازگشتن بود ۵۹
چوبهرام را پهلوان سپاه
ببردند آب اندران بارگاه ۶۰
بدو گفت بهرام شاید بدن
بنیک وببد رای باید زدن ۶۱
زیانی که بودش همه باز داد
هم از گنج خویشش بسی ساز داد ۶۲
بدو گفت زان پس که تو ساز خویش
بژرفی نگه دار و مگریز بیش ۶۳
وزین روی خراد برزین نهان
همیتاخت تا نزد شاه جهان ۶۴
همه گفتنیها بدوبازگفت
همه رازها برگشاد از نهفت ۶۵
چنین تا ازان بیشه و مرغزار
یکایک همیگفت با شهریار ۶۶
وزان رفتن گور و آن راه تنگ
ز آرام بهرام و چندین درنگ ۶۷
وزان رفتن کاخ گوهرنگار
پرستندگان و زن تاجدار ۶۸
یکایک بگفت آن کجا دیده بود
دگر هرچازکار پرسیده بود ۶۹
ازان تاجورماند اندر شگفت
سخن هرچ بشنید در دل گرفت ۷۰
چوگفتار موبد بیاد آمدش
ز دل بر یکی سرد باد آمدش ۷۱
همان نیز گفتار آن فالگوی
که گفت او بپیچید زتخت تو روی ۷۲
سبک موبد موبدان را بخواند
بران جای خراد برزین نشاند ۷۳
بخراد برزین چنین گفت شاه
که بگشای لب تا چه دیدی به راه ۷۴
بفرمان هرمز زبان برگشاد
سخنها یکایک همه کرد یاد ۷۵
بدوشاه گفت این چه شاید بدن
همه داستانها بباید زدن ۷۶
که در بیشه گوری بود رهنمای
میان بیابان بیبر سرای ۷۷
برتخت زرین یکی تاجدار
پرستار پیش اندرون شاهوار ۷۸
بکردار خوابیست این داستان
که برخواند از گفته باستان ۷۹
چنین گفت موبد بشاه جهان
که آن گور دیوی بود درنهان ۸۰
چوبهرام را خواند از راستی
پدید آمد اندر دلش کاستی ۸۱
همان کاخ جادوستانی شناس
بدان تخت جادو زنی ناسپاس ۸۲
که بهرام را آن سترگی نمود
چنان تاج وتخت بزرگی نمود ۸۳
چوبرگشت ازو پرمنش گشت ومست
چنان دان که هرگز نیاید بدست ۸۴
کنون چارهای کن که تا آن سپاه
ز بلخ آوری سوی این بارگاه ۸۵
پشیمان شد از دوکدان شهریار
وزان پنبه وجامهٔ نابکار ۸۶
برین بر نیامد بسی روزگار
که آمد کس از پهلوان سوار ۸۷
یکی سله پرخنجری داشته
یکایک سرتیغ برگاشته ۸۸
بیاورد وبنهاد درپیش شاه
همیکرد شاه اندر آهن نگاه ۸۹
بفرمود تا تیغها بشکنند
دران سلهٔ نابکار افگنند ۹۰
فرستاد نزدیک بهرام باز
سخنهای پیکار و رزم دراز ۹۱
بدو نیمه کرده نهادهبجای
پراندیشه شد مرد برگشته رای ۹۲
فرستاد وایرانیان را بخواند
همه گرد آن سله اندرنشاند ۹۳
چنین گفت کین هدیهٔ شهریار
ببینید واین را مدارید خوار ۹۴
پراندیشه شد لشکر ازکار شاه
به گفتار آن پهلوان سپاه ۹۵
که یک روزمان هدیه شهریار
بود دوک وآن جامهٔ پرنگار ۹۶
شکسته دگر باره خنجر بود
ز زخم و ز دشنام بتر بود ۹۷
چنین شاه برگاه هرگز مباد
نه آنکس که گیرد ازونیزباد ۹۸
اگر نیز بهرام پورگشسب
بران خاک درگاه بگذارد اسب ۹۹
زبهرام مه مغز بادا مه پوست
نه آن راکم بها راکه بهرام ازوست ۱۰۰
سپهبد چو گفتار ایشان شنید
دل لشکر از تاجور خسته دید ۱۰۱
بلشکر چنین گفت پس پهلوان
که بیدار باشید و روشن روان ۱۰۲
که خراد برزین برشهریار
سخنهای پوشیده کردآشکار ۱۰۳
کنون یک بیک چارهٔ جان کنید
همه بامن امروز پیمان کنید ۱۰۴
مگر کس فرستم زلشکر به راه
که دارند ما را زلشکر نگاه ۱۰۵
وگرنه مرا روز برگشته گیر
سپه رایکایک همه کشته گیر ۱۰۶
بگفت این وخود ساز دیگر گرفت
نگه کن کنون تا بمانی شگفت ۱۰۷
پراگند بر گرد کشور سوار
بدان تا مگر نامه شهریار ۱۰۸
بیاید به نزدیک ایرانیان
ببندند پیکار وکین رامیان ۱۰۹
برین نیز بگذشت یک روزگار
نخواندند کس نامه شهریار ۱۱۰
ازان پس گرانمایگان را بخواند
بسی رازها پیش ایشان براند ۱۱۱
چوهمدان گشسب ودبیر بزرگ
یلان سینه آن نامدار سترگ ۱۱۲
چوبهرام گرد آن سیاوش نژاد
چوپیدا گشسب آن خردمند وراد ۱۱۳
همی رای زد با چنین مهتران
که بودند شیران کنداوران ۱۱۴
چنین گفت پس پهلوان سپاه
بدان لشکر تیزگم کرده راه ۱۱۵
کهای نامداران گردن فراز
برای شما هرکسی را نیاز ۱۱۶
ز ما مهتر آزرده شد بیگناه
چنین سربپیچید زآیین وراه ۱۱۷
چه سازید ودرمان این کارچیست
نباید که برخسته باید گریست ۱۱۸
هرآنکس که پوشید درد ازپزشک
زمژگان فروریخت خونین سرشک ۱۱۹
زدانندگان گر بپوشیم راز
شود کارآسان بما بر دراز ۱۲۰
کنون دردمندیم اندرجهان
بداننده گوییم یکسر نهان ۱۲۱
برفتیم ز ایران چنین کینه خواه
بدین مایه لشکر بفرمان شاه ۱۲۲
ازین بیش لشکر نبیند کسی
وگر چند ماند بگیتی بسی ۱۲۳
چوپرمودهٔ گرد با ساوه شاه
اگر سوی ایران کشیدی سپاه ۱۲۴
نیرزید ایران بیک مهره موم
وزان پس همیداشت آهنگ روم ۱۲۵
بپرموده و ساوه شاه آن رسید
که کس درجهان آن شگفتی ندید ۱۲۶
اگر چه فراوان کشیدیم رنج
نه شان پیل ماندیم زان پس نه گنج ۱۲۷
بنوی یکی گنج بنهاد شاه
توانگر شد آشفته شد بر سپاه ۱۲۸
کنون چارهٔ دام او چون کنیم
که آسان سر از بند بیرون کنیم ۱۲۹
شهنشاه راکارهاساختست
وزین چاره بیرنج پرداختست ۱۳۰
شما هریکی چارهٔ جان کنید
بدین خستگی تاچه درمان کنید ۱۳۱
من از راز پردخته کردم دلم
زتیمارجان را همیبگسلم ۱۳۲
پس پردهٔ نامور پهلوان
یکی خواهرش بود روشن روان ۱۳۳
خردمند راگردیه نام بود
دلارام وانجام بهرام بود ۱۳۴
چواز پرده گفت برادر شنید
برآشفت وز کین دلش بردمید ۱۳۵
بران انجمن شد سری پرسخن
زبان پر ز گفتارهای کهن ۱۳۶
برادر چو آواز خواهر شنید
زگفتار وپاسخ فرو آرمید ۱۳۷
چنان هم زگفتار ایرانیان
بماندند یکسر زبیم زیان ۱۳۸
چنین گفت پس گردیه با سپاه
کهای نامداران جوینده راه ۱۳۹
زگفتار خامش چرا ماندید
چنین از جگر خون برافشاندید ۱۴۰
ز ایران سرانید وجنگآوران
خردمند ودانا وافسونگران ۱۴۱
چه بینید یکسر به کار اندرون
چه بازی نهید اندرین دشت خون ۱۴۲
چنین گفت ایزد گشسب سوار
کهای ازگرانمایگان یادگار ۱۴۳
زبانهای ماگر شود تیغ نیز
زدریای رای تو گیرد گریز ۱۴۴
همه کارهای شما ایزدیست
زمردی و ز دانش و بخردیست ۱۴۵
نباید که رای پلنگ آوریم
که با هرکسی رای جنگ آوریم ۱۴۶
مجویید ازین پس کس ازمن سخن
کزین بارهام پاسخ آمد ببن ۱۴۷
اگر جنگ سازید یاری کنیم
به پیش سواران سواری کنیم ۱۴۸
چوخشنود باشد ز من پهلوان
برآنم که جاوید مانم جوان ۱۴۹
چوبهرام بشنید گفتار اوی
میانجی همیدید کردار اوی ۱۵۰
ازان پس یلان سینه را دید وگفت
که اکنون چه داری سخن درنهفت ۱۵۱
یلان سینه گفت ای سپهدار گرد
هرآنکس که اوراه یزدان سپرد ۱۵۲
چو پیروزی و فرهی یابد اوی
بسوی بدی هیچنشتابد اوی ۱۵۳
که آن آفرین باز نفرین شود
وزو چرخ گردنده پرکین شود ۱۵۴
چو یزدان تو را فرهی داد و بخت
همه لشکر گنج با تاج وتخت ۱۵۵
ازو گر پذیری بافزون شود
دل از ناسپاسی پرازخون شود ۱۵۶
ازان پس ببهرام بهرام گفت
کهای با خردیاروبا رای جفت ۱۵۷
چه گویی کزین جستن تخت وگنج
بزرگیست فرجام گر درد ورنج ۱۵۸
بخندید بهرام ازان داوری
ازان پس برانداخت انگشتری ۱۵۹
بدو گفت چندانک این در هوا
بماند شود بندهای پادشا ۱۶۰
بدو گفت کین را مپندار خرد
که دیهیم را خرد نتوان شمرد ۱۶۱
چنین گفت زان پس بپیداگشسب
کهای تیغ زن شیر تا زنده اسب ۱۶۲
چه بینی چه گویی بدین کار ما
بود گاه شاهی سزاوار ما ۱۶۳
چنین گفت پیداگشسب سوار
کهای از یلان جهان یادگار ۱۶۴
یکی موبدی داستان زد برین
که هرکس که دانا بد وپیش بین ۱۶۵
اگر پادشاهی کند یک زمان
روانش بپرد سوی آسمان ۱۶۶
به ازبنده بندن بسال دراز
به گنج جهاندار بردن نیاز ۱۶۷
چنین گفت پس با دبیر بزرگ
که بگشای لب را تو ای پیرگرگ ۱۶۸
دبیر بزرگ آن زمان لب ببست
بانبوه اندیشه اندر نشست ۱۶۹
ازان پس چنین گفت بهرام را
که هرکس جویا بود کامرا ۱۷۰
چودرخور بجوید بیابد همان
درازست ویازنده دست زمان ۱۷۱
زچیزی که بخشش کند دادگر
چنان دان که کوشش بیاید ببر ۱۷۲
بهمدان گشسب آن زمان گفت باز
کهای گشته اندر نشیب وفراز ۱۷۳
سخن هرچگویی بروی کسان
شود باد وکردار او نارسان ۱۷۴
بگو آنچ دانی به کار اندورن
زنیک وبد روزگار اندرون ۱۷۵
چنین گفت همدان گشسب بلند
کهای نزد پرمایگان ارجمند ۱۷۶
زناآمده بد بترسی همی
زدیهیم شاهان چه پرسی همی ۱۷۷
بکن کار وکرده به یزدان سپار
بخرما چه یازی چوترسی زخار ۱۷۸
تن آسان نگردد سرانجمن
همه بیم جان باشد ورنج تن ۱۷۹
زگفتارشان خواهر پهلوان
همیبود پیچان وتیره روان ۱۸۰
بران داوری هیچ نگشاد لب
زبرگشتن هور تا نیم شب ۱۸۱
بدو گفت بهرام کای پاک تن
چه بینی به گفتار این انجمن ۱۸۲
ورا گردیه هیچ پاسخ نداد
نه از رای آن مهتران بود شاد ۱۸۳
چنین گفت اوبا دبیر بزرگ
کهای مرد بدساز چون پیرگرگ ۱۸۴
گمانت چنینست کین تاج وتخت
سپاه بزرگی و پیروزبخت ۱۸۵
ز گیتی کسی را نبد آرزوی
ازان نامداران آزاده خوی ۱۸۶
مگر شاهی آسانتر از بندگیست
بدین دانش تو بباید گریست ۱۸۷
بر آیین شاهان پیشین رویم
سخنهای آن برتو ران بشنویم ۱۸۸
چنین داد پاسخ مر او را دبیر
که گر رای من نیستت جایگیر ۱۸۹
هم آن گوی وآن کن که رای آیدت
بران رو که دل رهنمای آیدت ۱۹۰
همان خواهرش نیز بهرام را
بگفت آن سواران خودکام را ۱۹۱
نه نیکوست این دانش ورای تو
بکژی خرامد همی پای تو ۱۹۲
بسی بد که بیکار بدتخت شاه
نکرد اندرو هیچکهتر نگاه ۱۹۳
جهان را بمردی نگه داشتند
یکی چشم برتخت نگماشتند ۱۹۴
هرآنکس که دانا بدو پاک مغز
زهرگونه اندیشهای راند نغز ۱۹۵
بداند که شاهی به ازبندگیست
همان سرافرازی زافگندگیست ۱۹۶
نبودند یازان بتخت کیان
همه بندگی را کمر برمیان ۱۹۷
ببستند و زیشان بهی خواستند
همه دل بفرمانش آراستند ۱۹۸
نه بیگانه زیبای افسر بود
سزای بزرگی بگوهر بود ۱۹۹
زکاوس شاه اندرآیم نخست
کجا راه یزدان همیبازجست ۲۰۰
که برآسمان اختران بشمرد
خم چرخ گردنده رابشکرد ۲۰۱
به خواری و زاری بساری فتاد
از اندیشهٔ کژ وز بدنهاد ۲۰۲
یکی کاخ پرمایه آمد پدید ۱
بران کاخ بنهاد بهرام روی
همان گور پیش اندرون راه جوی ۲
همیراند تا پیش آن کاخ اسب
پس پشت او بود ایزد گشسب ۳
عنان تگاور بدو داد وگفت
که با تو همیشه خرد باد جفت ۴
پیاده ز دهلیز کاخ اندرون
همیرفت بهرام بیرهنمون ۵
زمانی بدر بود ایزد گشسب
گرفته بدست آن گرانمایه اسب ۶
یلان سینه آمد پس او دوان
براسب تگاور ببسته میان ۷
بدو گفت ایزد گشسب دلیر
کهای پرهنر نامبرد ارشیر ۸
ببین تا کجا رفت سالار ما
سپهبد یل نامبردار ما ۹
یلان سینه درکاخ بنهاد روی
دلی پر ز اندیشه سالار جوی ۱۰
یکی طاق و ایوان فرخنده دید
کزان سان به ایران نه دید وشنید ۱۱
نهاده بایوان او تخت زر
نشانده بهر پایهای درگهر ۱۲
بران تخت فرشی ز دیبای روم
همه پیکرش گوهر و زر بوم ۱۳
نشسته برو بر زنی تاجدار
ببالا چو سرو و برخ چون بهار ۱۴
بر تخت زرین یکی زیرگاه
نشسته برو پهلوان سپاه ۱۵
فراوان پرستنده بر گرد تخت
بتان پری روی بیدار بخت ۱۶
چو آن زن یلان سینه را دید گفت
پرستندهای راکهای خوب جفت ۱۷
برو تیز و آن شیر دل را بگوی
که ایدر تو را آمدن نیست روی ۱۸
همیباش نزدیک یاران خویش
هم اکنون بیادت بهرام پیش ۱۹
بدین سان پیامش ز بهرام ده
دلش را به برگشتن آرام ده ۲۰
همانگه پرستندهگان را به راه
ز ایوان برافگند نزد سپاه ۲۱
که تا اسب گردان به آخر برند
پرآگند زینها همه بشمرند ۲۲
درباغ بگشاد پالیزبان
بفرمان آن تا زه رخ میزبان ۲۳
بیامد یکی مرد مهترپرست
بباغ از پی و واژ و برسم بدست ۲۴
نهادند خوان گرد باغ اندرون
خورش ساختند ازگمانی فزون ۲۵
چونان خورده شد اسب گردنگشان
ببردند پویان بجای نشان ۲۶
بدان زن چوبرگشت بهرام گفت
که با تاج تو مشتری باد جفت ۲۷
بدو گفت پیروزگر باش زن
همیشه شکیبا دل ورای زن ۲۸
چوبهرام زان کاخ آمد برون
تو گفتی ببارید از چشم خون ۲۹
منش را دگر کرد و پاسخ دگر
توگفتی بپروین برآورد سر ۳۰
بیامد هم اندر پی نره گور
سپهبد پس اندر همیراند بور ۳۱
چنین تا ازان بیشه آمد برون
همیبود بهرام را رهنمون ۳۲
بشهر اندر آمد زنخچیرگاه
ازان کار بگشاد لب برسپاه ۳۳
نگه کرد خراد برزین بدوی
چنین گفت کای مهتر راست گوی ۳۴
بنخچیرگاه این شگفتی چه بود
که آنکس ندید و نه هرگز شنود ۳۵
ورا پهلوان هیچ پاسخ نداد
دژم بود سر سوی ایوان نهاد ۳۶
دگر روز چون سیمگون گشت راغ
پدید آمد آن زرد رخشان چراغ ۳۷
بگسترد فرشی ز دیبای چین
تو گفتی مگر آسمان شد زمین ۳۸
همه کاخ کرسی زرین نهاد
ز دیبای زربفت بالین نهاد ۳۹
نهادند زرین یکی زیرگاه
نشسته برو پهلوان سپاه ۴۰
نشستی بیاراست شاهنشهی
نهاده به سر بر کلاه مهی ۴۱
نگه کرد کارش دبیر بزرگ
بدانست کو شد دلیر و سترگ ۴۲
چو نزدیک خراد برزین رسید
بگفت آنچ دانست و دید و شنید ۴۳
چو خراد برزین شنید این سخن
بدانست کان رنجها شد کهن ۴۴
چنین گفت پس با گرامی دبیر
که کاری چنین بر دل آسان مگیر ۴۵
نباید گشاد اندرین کارلب
بر شاه باید شدن تیره شب ۴۶
چوبهرام را دل پراز تاج گشت
همان تخت زیراندرش عاج گشت ۴۷
زدند اندران کار هرگونه رای
همه چاره از رفتن آمد بجای ۴۸
چورنگ گریز اندر آمیختند
شب تیره از بلخ بگریختند ۴۹
سپهبد چو آگه شد ازکارشان
ز روشن روانهای بیدارشان ۵۰
یلان سیه را گفت با صد سوار
بتاز از پس این دو ناهوشیار ۵۱
بیامد از آنجا بکردار گرد
ابا و دلیران روز نبرد ۵۲
همیراند تا در دبیر بزرگ
رسید و برآشفت برسان گرگ ۵۳
ازو چیز بستد همه هرچ داشت
ببند گرانش ز ره بازگشت ۵۴
به نزدیک بهرام بردش ز راه
بدان تاکند بیگنه را تباه ۵۵
بدو گفت بهرام کای دیوساز
چرارفتی از پیش من بیجواز ۵۶
چنین داد پاسخ که ای پهلوان
مراکرد خراد برزین نوان ۵۷
همیگفت کایدر بدن روی نیست
درنگ تو جز کام بدگوی نیست ۵۸
مرا و تو را بیم کشتن بود
ز ایدر مگر بازگشتن بود ۵۹
چوبهرام را پهلوان سپاه
ببردند آب اندران بارگاه ۶۰
بدو گفت بهرام شاید بدن
بنیک وببد رای باید زدن ۶۱
زیانی که بودش همه باز داد
هم از گنج خویشش بسی ساز داد ۶۲
بدو گفت زان پس که تو ساز خویش
بژرفی نگه دار و مگریز بیش ۶۳
وزین روی خراد برزین نهان
همیتاخت تا نزد شاه جهان ۶۴
همه گفتنیها بدوبازگفت
همه رازها برگشاد از نهفت ۶۵
چنین تا ازان بیشه و مرغزار
یکایک همیگفت با شهریار ۶۶
وزان رفتن گور و آن راه تنگ
ز آرام بهرام و چندین درنگ ۶۷
وزان رفتن کاخ گوهرنگار
پرستندگان و زن تاجدار ۶۸
یکایک بگفت آن کجا دیده بود
دگر هرچازکار پرسیده بود ۶۹
ازان تاجورماند اندر شگفت
سخن هرچ بشنید در دل گرفت ۷۰
چوگفتار موبد بیاد آمدش
ز دل بر یکی سرد باد آمدش ۷۱
همان نیز گفتار آن فالگوی
که گفت او بپیچید زتخت تو روی ۷۲
سبک موبد موبدان را بخواند
بران جای خراد برزین نشاند ۷۳
بخراد برزین چنین گفت شاه
که بگشای لب تا چه دیدی به راه ۷۴
بفرمان هرمز زبان برگشاد
سخنها یکایک همه کرد یاد ۷۵
بدوشاه گفت این چه شاید بدن
همه داستانها بباید زدن ۷۶
که در بیشه گوری بود رهنمای
میان بیابان بیبر سرای ۷۷
برتخت زرین یکی تاجدار
پرستار پیش اندرون شاهوار ۷۸
بکردار خوابیست این داستان
که برخواند از گفته باستان ۷۹
چنین گفت موبد بشاه جهان
که آن گور دیوی بود درنهان ۸۰
چوبهرام را خواند از راستی
پدید آمد اندر دلش کاستی ۸۱
همان کاخ جادوستانی شناس
بدان تخت جادو زنی ناسپاس ۸۲
که بهرام را آن سترگی نمود
چنان تاج وتخت بزرگی نمود ۸۳
چوبرگشت ازو پرمنش گشت ومست
چنان دان که هرگز نیاید بدست ۸۴
کنون چارهای کن که تا آن سپاه
ز بلخ آوری سوی این بارگاه ۸۵
پشیمان شد از دوکدان شهریار
وزان پنبه وجامهٔ نابکار ۸۶
برین بر نیامد بسی روزگار
که آمد کس از پهلوان سوار ۸۷
یکی سله پرخنجری داشته
یکایک سرتیغ برگاشته ۸۸
بیاورد وبنهاد درپیش شاه
همیکرد شاه اندر آهن نگاه ۸۹
بفرمود تا تیغها بشکنند
دران سلهٔ نابکار افگنند ۹۰
فرستاد نزدیک بهرام باز
سخنهای پیکار و رزم دراز ۹۱
بدو نیمه کرده نهادهبجای
پراندیشه شد مرد برگشته رای ۹۲
فرستاد وایرانیان را بخواند
همه گرد آن سله اندرنشاند ۹۳
چنین گفت کین هدیهٔ شهریار
ببینید واین را مدارید خوار ۹۴
پراندیشه شد لشکر ازکار شاه
به گفتار آن پهلوان سپاه ۹۵
که یک روزمان هدیه شهریار
بود دوک وآن جامهٔ پرنگار ۹۶
شکسته دگر باره خنجر بود
ز زخم و ز دشنام بتر بود ۹۷
چنین شاه برگاه هرگز مباد
نه آنکس که گیرد ازونیزباد ۹۸
اگر نیز بهرام پورگشسب
بران خاک درگاه بگذارد اسب ۹۹
زبهرام مه مغز بادا مه پوست
نه آن راکم بها راکه بهرام ازوست ۱۰۰
سپهبد چو گفتار ایشان شنید
دل لشکر از تاجور خسته دید ۱۰۱
بلشکر چنین گفت پس پهلوان
که بیدار باشید و روشن روان ۱۰۲
که خراد برزین برشهریار
سخنهای پوشیده کردآشکار ۱۰۳
کنون یک بیک چارهٔ جان کنید
همه بامن امروز پیمان کنید ۱۰۴
مگر کس فرستم زلشکر به راه
که دارند ما را زلشکر نگاه ۱۰۵
وگرنه مرا روز برگشته گیر
سپه رایکایک همه کشته گیر ۱۰۶
بگفت این وخود ساز دیگر گرفت
نگه کن کنون تا بمانی شگفت ۱۰۷
پراگند بر گرد کشور سوار
بدان تا مگر نامه شهریار ۱۰۸
بیاید به نزدیک ایرانیان
ببندند پیکار وکین رامیان ۱۰۹
برین نیز بگذشت یک روزگار
نخواندند کس نامه شهریار ۱۱۰
ازان پس گرانمایگان را بخواند
بسی رازها پیش ایشان براند ۱۱۱
چوهمدان گشسب ودبیر بزرگ
یلان سینه آن نامدار سترگ ۱۱۲
چوبهرام گرد آن سیاوش نژاد
چوپیدا گشسب آن خردمند وراد ۱۱۳
همی رای زد با چنین مهتران
که بودند شیران کنداوران ۱۱۴
چنین گفت پس پهلوان سپاه
بدان لشکر تیزگم کرده راه ۱۱۵
کهای نامداران گردن فراز
برای شما هرکسی را نیاز ۱۱۶
ز ما مهتر آزرده شد بیگناه
چنین سربپیچید زآیین وراه ۱۱۷
چه سازید ودرمان این کارچیست
نباید که برخسته باید گریست ۱۱۸
هرآنکس که پوشید درد ازپزشک
زمژگان فروریخت خونین سرشک ۱۱۹
زدانندگان گر بپوشیم راز
شود کارآسان بما بر دراز ۱۲۰
کنون دردمندیم اندرجهان
بداننده گوییم یکسر نهان ۱۲۱
برفتیم ز ایران چنین کینه خواه
بدین مایه لشکر بفرمان شاه ۱۲۲
ازین بیش لشکر نبیند کسی
وگر چند ماند بگیتی بسی ۱۲۳
چوپرمودهٔ گرد با ساوه شاه
اگر سوی ایران کشیدی سپاه ۱۲۴
نیرزید ایران بیک مهره موم
وزان پس همیداشت آهنگ روم ۱۲۵
بپرموده و ساوه شاه آن رسید
که کس درجهان آن شگفتی ندید ۱۲۶
اگر چه فراوان کشیدیم رنج
نه شان پیل ماندیم زان پس نه گنج ۱۲۷
بنوی یکی گنج بنهاد شاه
توانگر شد آشفته شد بر سپاه ۱۲۸
کنون چارهٔ دام او چون کنیم
که آسان سر از بند بیرون کنیم ۱۲۹
شهنشاه راکارهاساختست
وزین چاره بیرنج پرداختست ۱۳۰
شما هریکی چارهٔ جان کنید
بدین خستگی تاچه درمان کنید ۱۳۱
من از راز پردخته کردم دلم
زتیمارجان را همیبگسلم ۱۳۲
پس پردهٔ نامور پهلوان
یکی خواهرش بود روشن روان ۱۳۳
خردمند راگردیه نام بود
دلارام وانجام بهرام بود ۱۳۴
چواز پرده گفت برادر شنید
برآشفت وز کین دلش بردمید ۱۳۵
بران انجمن شد سری پرسخن
زبان پر ز گفتارهای کهن ۱۳۶
برادر چو آواز خواهر شنید
زگفتار وپاسخ فرو آرمید ۱۳۷
چنان هم زگفتار ایرانیان
بماندند یکسر زبیم زیان ۱۳۸
چنین گفت پس گردیه با سپاه
کهای نامداران جوینده راه ۱۳۹
زگفتار خامش چرا ماندید
چنین از جگر خون برافشاندید ۱۴۰
ز ایران سرانید وجنگآوران
خردمند ودانا وافسونگران ۱۴۱
چه بینید یکسر به کار اندرون
چه بازی نهید اندرین دشت خون ۱۴۲
چنین گفت ایزد گشسب سوار
کهای ازگرانمایگان یادگار ۱۴۳
زبانهای ماگر شود تیغ نیز
زدریای رای تو گیرد گریز ۱۴۴
همه کارهای شما ایزدیست
زمردی و ز دانش و بخردیست ۱۴۵
نباید که رای پلنگ آوریم
که با هرکسی رای جنگ آوریم ۱۴۶
مجویید ازین پس کس ازمن سخن
کزین بارهام پاسخ آمد ببن ۱۴۷
اگر جنگ سازید یاری کنیم
به پیش سواران سواری کنیم ۱۴۸
چوخشنود باشد ز من پهلوان
برآنم که جاوید مانم جوان ۱۴۹
چوبهرام بشنید گفتار اوی
میانجی همیدید کردار اوی ۱۵۰
ازان پس یلان سینه را دید وگفت
که اکنون چه داری سخن درنهفت ۱۵۱
یلان سینه گفت ای سپهدار گرد
هرآنکس که اوراه یزدان سپرد ۱۵۲
چو پیروزی و فرهی یابد اوی
بسوی بدی هیچنشتابد اوی ۱۵۳
که آن آفرین باز نفرین شود
وزو چرخ گردنده پرکین شود ۱۵۴
چو یزدان تو را فرهی داد و بخت
همه لشکر گنج با تاج وتخت ۱۵۵
ازو گر پذیری بافزون شود
دل از ناسپاسی پرازخون شود ۱۵۶
ازان پس ببهرام بهرام گفت
کهای با خردیاروبا رای جفت ۱۵۷
چه گویی کزین جستن تخت وگنج
بزرگیست فرجام گر درد ورنج ۱۵۸
بخندید بهرام ازان داوری
ازان پس برانداخت انگشتری ۱۵۹
بدو گفت چندانک این در هوا
بماند شود بندهای پادشا ۱۶۰
بدو گفت کین را مپندار خرد
که دیهیم را خرد نتوان شمرد ۱۶۱
چنین گفت زان پس بپیداگشسب
کهای تیغ زن شیر تا زنده اسب ۱۶۲
چه بینی چه گویی بدین کار ما
بود گاه شاهی سزاوار ما ۱۶۳
چنین گفت پیداگشسب سوار
کهای از یلان جهان یادگار ۱۶۴
یکی موبدی داستان زد برین
که هرکس که دانا بد وپیش بین ۱۶۵
اگر پادشاهی کند یک زمان
روانش بپرد سوی آسمان ۱۶۶
به ازبنده بندن بسال دراز
به گنج جهاندار بردن نیاز ۱۶۷
چنین گفت پس با دبیر بزرگ
که بگشای لب را تو ای پیرگرگ ۱۶۸
دبیر بزرگ آن زمان لب ببست
بانبوه اندیشه اندر نشست ۱۶۹
ازان پس چنین گفت بهرام را
که هرکس جویا بود کامرا ۱۷۰
چودرخور بجوید بیابد همان
درازست ویازنده دست زمان ۱۷۱
زچیزی که بخشش کند دادگر
چنان دان که کوشش بیاید ببر ۱۷۲
بهمدان گشسب آن زمان گفت باز
کهای گشته اندر نشیب وفراز ۱۷۳
سخن هرچگویی بروی کسان
شود باد وکردار او نارسان ۱۷۴
بگو آنچ دانی به کار اندورن
زنیک وبد روزگار اندرون ۱۷۵
چنین گفت همدان گشسب بلند
کهای نزد پرمایگان ارجمند ۱۷۶
زناآمده بد بترسی همی
زدیهیم شاهان چه پرسی همی ۱۷۷
بکن کار وکرده به یزدان سپار
بخرما چه یازی چوترسی زخار ۱۷۸
تن آسان نگردد سرانجمن
همه بیم جان باشد ورنج تن ۱۷۹
زگفتارشان خواهر پهلوان
همیبود پیچان وتیره روان ۱۸۰
بران داوری هیچ نگشاد لب
زبرگشتن هور تا نیم شب ۱۸۱
بدو گفت بهرام کای پاک تن
چه بینی به گفتار این انجمن ۱۸۲
ورا گردیه هیچ پاسخ نداد
نه از رای آن مهتران بود شاد ۱۸۳
چنین گفت اوبا دبیر بزرگ
کهای مرد بدساز چون پیرگرگ ۱۸۴
گمانت چنینست کین تاج وتخت
سپاه بزرگی و پیروزبخت ۱۸۵
ز گیتی کسی را نبد آرزوی
ازان نامداران آزاده خوی ۱۸۶
مگر شاهی آسانتر از بندگیست
بدین دانش تو بباید گریست ۱۸۷
بر آیین شاهان پیشین رویم
سخنهای آن برتو ران بشنویم ۱۸۸
چنین داد پاسخ مر او را دبیر
که گر رای من نیستت جایگیر ۱۸۹
هم آن گوی وآن کن که رای آیدت
بران رو که دل رهنمای آیدت ۱۹۰
همان خواهرش نیز بهرام را
بگفت آن سواران خودکام را ۱۹۱
نه نیکوست این دانش ورای تو
بکژی خرامد همی پای تو ۱۹۲
بسی بد که بیکار بدتخت شاه
نکرد اندرو هیچکهتر نگاه ۱۹۳
جهان را بمردی نگه داشتند
یکی چشم برتخت نگماشتند ۱۹۴
هرآنکس که دانا بدو پاک مغز
زهرگونه اندیشهای راند نغز ۱۹۵
بداند که شاهی به ازبندگیست
همان سرافرازی زافگندگیست ۱۹۶
نبودند یازان بتخت کیان
همه بندگی را کمر برمیان ۱۹۷
ببستند و زیشان بهی خواستند
همه دل بفرمانش آراستند ۱۹۸
نه بیگانه زیبای افسر بود
سزای بزرگی بگوهر بود ۱۹۹
زکاوس شاه اندرآیم نخست
کجا راه یزدان همیبازجست ۲۰۰
که برآسمان اختران بشمرد
خم چرخ گردنده رابشکرد ۲۰۱
به خواری و زاری بساری فتاد
از اندیشهٔ کژ وز بدنهاد ۲۰۲
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۰۲
۶۰۱
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۸ - برآشفت بهرام و شد شوخ چشم
گوهر بعدی:بخش ۱۰ - چوگودرز وچون رستم پهلوان
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.