شاعر در این متن از درد عشق و ناکامی در عشق سخن میگوید. او از بیتوجهی معشوق و رنجهای عاشقی شکایت دارد و بیان میکند که عاشق، حتی عتاب و ناز معشوق را نیز به چشم احسان مینگرد. شاعر از این که معشوق او را بیگانه میکندد و نگاهی به سویش نمیاندازد، گلایه میکند و میگوید که حتی در وصال نیز زهر شکایت از لبش میریزد. در پایان، شاعر به بیثمر بودن عشق به گلعذاران اشاره کرده و توصیه میکند که گلهای بیبو را کنار بگذارند.
متن دارای مضامین عاشقانه و احساسی عمیق است که درک آنها به بلوغ عاطفی و تجربهی زندگی نیاز دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و کنایههای شعری ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۴۳۰ - چه پروا از عتاب و ناز عشاق بلاجو را
که عاشق مد احسان می شمارد چین ابرو را ۱
به شرم آشنایی برنمی آید نگاه من
ز من بیگانه کن ای ناز تا ممکن بود او را ۲
همان زهر شکایت از لبم در وصل می ریزد
شکر شیرین نمی سازد مذاق طفل بدخو را ۳
ندارد داغ عشق گلعذاران حاصلی صائب
برون ریز از بغل زنهار این گلهای بی بو را ۴
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.