این شعر از صائب تبریزی بیانگر احساسات عمیق شاعر دربارهی ناامیدی، تنهایی، رنجهای زندگی و بیعدالتیهای جهان است. شاعر از تهیدستی، بیپناهی، و بیتوجهی دیگران شکایت میکند و احساس میکند که عمر خود را بیهوده تلف کرده است. او همچنین به بیگانگی از آشنایان و تنگی دنیا اشاره میکند و در نهایت به این نتیجه میرسد که تنها راه نجات، رها کردن خود از قید و بندهای دنیوی است.
محتوا شامل مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، موضوعات غمانگیز و ناامیدیهای بیانشده نیاز به بلوغ فکری برای درک و پردازش دارند.
غزل ۱۳۴۱ - حاصلی غیر از تهیدستی دل روشن نداشت
شمع با آن منزلت هرگز دو پیراهن نداشت ۱
چشم ما را حسرت پرواز در دل شد گره
بس که امید پر کاهی ازین خرمن نداشت ۲
هر قدر پایم به سنگ آمد درین ظلمت سرا
هیچ دلسوزی چراغی پیش پای من نداشت ۳
می شود از تنگ چشمان دستگاه عیش تنگ
وقت زخمی خوش که چشم بخیه از سوزن نداشت ۴
عمر خود بیجا تلف کردم به دست و پا زدن
ساحلی این بحر خونین جز فرو رفتن نداشت ۵
نیست جز بیگانگی از آشنایان روزیم
گر چه پاس آشنایی هیچ کس چون من نداشت ۶
رشته تابی تا بجا بود از لباس هستیم
خار صحرای ملامت دستم از دامن نداشت ۷
شد جهان تنگ از ترک خودی بر من وسیع
این قبای تنگ، صائب چاره جز کندن نداشت ۸
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.