این متن شعری است که به موضوعاتی مانند عشق، رنج، جدایی، و جستجوی معنوی میپردازد. شاعر از نبود رحمت و آشنایی در رفتار معشوق شکایت دارد، به جدایی لب و بوسه اشاره میکند، و از نرسیدن به زلف معشوق به دلیل نارسایی میگوید. همچنین، به مفاهیمی مانند توحید، سر منصور حلاج، و شکستهپایی به عنوان نشانهای از جستجوی حقیقت اشاره دارد. در پایان، شاعر از نبود هنر واقعی و شفای سخن در زمانه خود گلایه میکند.
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و انتقادی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از اشارات تاریخی و ادبی مانند اشاره به منصور حلاج نیاز به دانش پیشزمینه دارد.
غزل ۱۸۲۰ - میان خوی تو و رحم آشنایی نیست
وگرنه بوسه و لب را ز هم جدایی نیست ۱
سر کمند تغافل بلند افتاده است
به زلف او نرسیدن ز نارسایی نیست ۲
فتاده است به آن رو شکسته رنگی من
حریف چهره من کان مومیایی نیست ۳
نشد بریده به مقراض، رشته توحید
میانه سر منصور و تن جدایی نیست ۴
برو خضر که من آن کعبه ای که می طلبم
دلیل راهش غیر از شکسته پایی نیست ۵
چو پشت آینه ستار تا به کی باشم؟
به کشوری که هنر غیر خودنمایی نیست ۶
در اصفهان که به درد سخن رسد صائب؟
کنون که نبض شناس سخن شفایی نیست ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.