خلاصه و ردهبندی سنی
16+
این متن شعری است که از فقدان پاکدامانی، زیبایی، و صداقت در جهان سخن میگوید. شاعر با استفاده از تصاویر طبیعی مانند گلها، پرندگان، و عناصر آسمانی، احساس ناامیدی و غم از تغییرات منفی در جهان را بیان میکند. همچنین، به از دست رفتن امید و آرزوها اشاره دارد.
متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و اجتماعی است که درک آن برای مخاطبان جوانتر دشوار بوده و ممکن است نیاز به تجربه و شناخت بیشتری از ادبیات و مسائل اجتماعی داشته باشد.
غزل ۲۴۶۸ - حیف کز آیینه رویان پاکدامانی نماند
حیف کز آیینه رویان پاکدامانی نماند
چشم شرم آلود و روی گوهرافشانی نماند ۱
سوخت چشم خیره خورشید هر شبنم که بود
حسن را در پرده عصمت نگهبانی نماند ۲
تازه رویان گلستان غنچه پیشانی نشدند
در بساط لاله و گل روی خندانی نماند ۳
سینه روشندلان در گرد کلفت شد نهان
طوطی ما را برای حرف میدانی نماند ۴
کرد ازبس سرمه سایی نغمه زاغ و زغن
عندلیب خوش نوایی در گلستانی نماند ۵
پاک شد از آه خون آلود لوح سینه ها
در سفال خشک مغز خاک، ریحانی نماند ۶
کوه درد ما بساط آفرینش را گرفت
از برای دل تهی کردن بیابانی نماند ۷
صبح دارد فیض خود را از سحر خیزان دریغ
قطره ای شیر کرم در هیچ پستانی نماند ۸
در بساط آسمان از چشم شور روزگار
از رگ ابر بهاران مد احسانی نماند ۹
سینه مجنون ما شد خارزار آرزو
در میان نی سواران برق جولانی نماند ۱۰
دست ما و دامن شبها، که در روی زمین
از برای دادخواهی طرف دامانی نماند ۱۱
مژده باد سحر با گل نمی دانم چه بود
اینقدر دانم درستی در گریبانی نماند ۱۲
جز حواس ما که هر ساعت به جایی می رود
چهره آفاق را زلف پریشانی نماند ۱۳
بس که خشکی دیدم از بخت سیاه خویشتن
صائب از ابر سیه امید بارانی نماند ۱۴
چشم شرم آلود و روی گوهرافشانی نماند ۱
سوخت چشم خیره خورشید هر شبنم که بود
حسن را در پرده عصمت نگهبانی نماند ۲
تازه رویان گلستان غنچه پیشانی نشدند
در بساط لاله و گل روی خندانی نماند ۳
سینه روشندلان در گرد کلفت شد نهان
طوطی ما را برای حرف میدانی نماند ۴
کرد ازبس سرمه سایی نغمه زاغ و زغن
عندلیب خوش نوایی در گلستانی نماند ۵
پاک شد از آه خون آلود لوح سینه ها
در سفال خشک مغز خاک، ریحانی نماند ۶
کوه درد ما بساط آفرینش را گرفت
از برای دل تهی کردن بیابانی نماند ۷
صبح دارد فیض خود را از سحر خیزان دریغ
قطره ای شیر کرم در هیچ پستانی نماند ۸
در بساط آسمان از چشم شور روزگار
از رگ ابر بهاران مد احسانی نماند ۹
سینه مجنون ما شد خارزار آرزو
در میان نی سواران برق جولانی نماند ۱۰
دست ما و دامن شبها، که در روی زمین
از برای دادخواهی طرف دامانی نماند ۱۱
مژده باد سحر با گل نمی دانم چه بود
اینقدر دانم درستی در گریبانی نماند ۱۲
جز حواس ما که هر ساعت به جایی می رود
چهره آفاق را زلف پریشانی نماند ۱۳
بس که خشکی دیدم از بخت سیاه خویشتن
صائب از ابر سیه امید بارانی نماند ۱۴
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۲۴۶۷ - از دیار مردمی دیار در عالم نماند
گوهر بعدی:غزل ۲۴۶۹ - آبها آیینه سرو خرامان تواند
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.