این متن شعری است که از درد و رنج درونی سخن میگوید و به تضاد بین ظاهر و باطن اشاره دارد. شاعر از سیاهی و تاریکی در وجود انسان و طبیعت صحبت میکند و به ناتوانی در پاک کردن زنگار باطن از طریق صفای ظاهر اشاره مینماید. همچنین، به تأثیرات منفی دشمنان و راهحلهای ممکن برای مقابله با آنها میپردازد. در پایان، شاعر به امیدواری و رویش جدید اشاره میکند.
متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که درک آنها نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، برخی از مضامین مانند درد درونی و تضاد ظاهر و باطن ممکن است برای سنین پایینتر سنگین و نامفهوم باشد.
غزل ۳۰۲۸ - مرا صد آه یکبار از دل صد چاک می خیزد
به قدر شق سیاهی از زبان خامه می ریزد ۱
صفای ظاهر از دل کی زداید زنگ باطن را؟
همان دود از نهاد شمع کافوری سیه خیزد ۲
به تردستی زبان خصم را کوتاه کن از خود
که خار تر به دامن راهرو را کمتر آویزد ۳
سیاهی کی برد رخت سفید از طینت زاهد؟
همان دود از نهاد شمع کافوری سیه خیزد ۴
نظر بر صبح دارد گریه شبخیز من صائب
که انجم تخم خود را در زمین پاک می ریزد ۵
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.