هوش مصنوعی:
این متن شعری عاشقانه و عرفانی است که در آن شاعر از عشق و جمال معشوق سخن میگوید و در عین حال به مفاهیمی مانند فنا، کیمیا، و تسلیم در برابر عشق اشاره میکند. شاعر با معشوق خود گفتوگو میکند و از ناز و جور او شکایت میکند، اما در نهایت به تسلیم و عشق واقعی میرسد.
رده سنی:
16+
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از اصطلاحات و مفاهیم پیچیده مانند کیمیا و تسلیم نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربه دارد.
غزل ۲۹۶۴ - دی دامنش گرفتم کی گوهر عطایی
دی دامَنَش گرفتم کِی گوهرِ عَطایی
شب خوش مگو، مَرَنجان، کِامْشب ازانِ مایی ۱
اَفْروخت رویِ دِلْکَش، شُد سُرخ هَمچو اَخْگَر
گفتا بس است، دَرکَش، تا چند از این گدایی؟ ۲
گفتم رَسولِ حَق گفت، حاجَت زِ رویِ نیکو
دَرخواه اگر بِخواهی، تا تو مُظَفَّر آیی ۳
گفتا که رویِ نیکو، خودکامه است و بَدخو
زیرا که ناز و جورَش، دارد بَسی رَوایی ۴
گفتم اگر چُنان است، جورَش حَیاتِ جان است
زیرا طِلِسمِ کان است، هر گَهْ بیازمایی ۵
گفت این حَدیثْ خام است، رویِ نِکو کُدام است؟
این رنگ و نَقْشِ دام است، مَکْر است و بیوَفایی ۶
چون جانِ جان ندارد، میدان که آنْ ندارد
بس کَس که جان سِپارَد، در صورتِ فَنایی ۷
گفتم که، خوش عِذارا تو هست کُن فَنا را
زَر ساز مِسِّ ما را، تو جانِ کیمیایی ۸
تَسلیمِ مِس بِبایَد، تا کیمیا بِیابَد
تو گندمی، وَلیکِن، بیرونِ آسیایی ۹
گفتا تو ناسِپاسی، تو مِسِّ ناشناسی
در شکّ و در قیاسی، زینها که مینِمایی ۱۰
گریان شُدم به زاری، گفتم که حُکْم داری
فریادرَس به یاری، ای اصلِ روشنایی ۱۱
چون دید اشکِ بَنده، آغاز کرد خنده
شُد شرق و غرب زنده، زان لُطف و آشنایی ۱۲
ای هم رَهان و یاران گِریید هَمچو باران
تا در چَمَن نِگاران، آرَند خوش لِقایی ۱۳
شب خوش مگو، مَرَنجان، کِامْشب ازانِ مایی ۱
اَفْروخت رویِ دِلْکَش، شُد سُرخ هَمچو اَخْگَر
گفتا بس است، دَرکَش، تا چند از این گدایی؟ ۲
گفتم رَسولِ حَق گفت، حاجَت زِ رویِ نیکو
دَرخواه اگر بِخواهی، تا تو مُظَفَّر آیی ۳
گفتا که رویِ نیکو، خودکامه است و بَدخو
زیرا که ناز و جورَش، دارد بَسی رَوایی ۴
گفتم اگر چُنان است، جورَش حَیاتِ جان است
زیرا طِلِسمِ کان است، هر گَهْ بیازمایی ۵
گفت این حَدیثْ خام است، رویِ نِکو کُدام است؟
این رنگ و نَقْشِ دام است، مَکْر است و بیوَفایی ۶
چون جانِ جان ندارد، میدان که آنْ ندارد
بس کَس که جان سِپارَد، در صورتِ فَنایی ۷
گفتم که، خوش عِذارا تو هست کُن فَنا را
زَر ساز مِسِّ ما را، تو جانِ کیمیایی ۸
تَسلیمِ مِس بِبایَد، تا کیمیا بِیابَد
تو گندمی، وَلیکِن، بیرونِ آسیایی ۹
گفتا تو ناسِپاسی، تو مِسِّ ناشناسی
در شکّ و در قیاسی، زینها که مینِمایی ۱۰
گریان شُدم به زاری، گفتم که حُکْم داری
فریادرَس به یاری، ای اصلِ روشنایی ۱۱
چون دید اشکِ بَنده، آغاز کرد خنده
شُد شرق و غرب زنده، زان لُطف و آشنایی ۱۲
ای هم رَهان و یاران گِریید هَمچو باران
تا در چَمَن نِگاران، آرَند خوش لِقایی ۱۳
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۳
۵۰۶
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۲۹۶۳ - میزن سه تا که یکتا گشتم، مکن دوتایی
گوهر بعدی:غزل ۲۹۶۵ - ای برده اختیارم، تو اختیار مایی
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.