این متن شعری است که از دردها و رنجهای درونی سخن میگوید. شاعر از ناتوانی در گشودن دل خود، غم و اندوه، و ناامیدی از جهان مینالد. او به طبیعت و عناصر آن مانند لاله، غنچه، و باد بهار اشاره میکند تا احساسات خود را بیان کند. همچنین، از اختیار نداشتن در زندگی و نیاز به گریه برای تسکین دردها میگوید. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که تنها خداوند میتواند گرههای دل را بگشاید و آرامش را به قلب بازگرداند.
متن دارای مضامین عمیق عرفانی و احساسی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند ناامیدی و دردهای درونی نیاز به بلوغ فکری برای درک بهتر دارند.
غزل ۴۰۱۹ - دل از مشاهده لاله زار نگشاید
ز دستهای حنابسته کارنگشاید ۱
گره ز غنچه پیکان زنگ بسته ما
به تر زبانی خون شکار نگشاید ۲
ز خون زیاده شود رنگ غنچه پیکان
دل غمین ز می خوشگوار نگشاید ۳
ز اختیار جهان عقده ای است در دل من
که جز به گریه بی اختیار نگشاید ۴
طلسم هستی خود ناشکسته چون مردان
ترا به روی دل این نه حصار نگشاید ۵
ز آه ما نشود نرم دل کواکب را
که دود آب ز چشم شرار نگشاید ۶
بساز با دل پربار خود گر آزادی
که هیچ کس ز دل سرو بار نگشاید ۷
خوش آن صدف که گر از تشنگی کباب شود
دهان خویش به ابر بهار نگشاید ۸
شکایت گره دل به روزگار مبر
که هیچ کس به جز از کردگار نگشاید ۹
اگر چه ذره سزاوار مهر تابان نیست
نمی شود که ز پرتو کنار نگشاید ۱۰
مجوی خاطر جمع از جهان ناامنی
که تیغ را زکمر کوهسار نگشاید ۱۱
ز تنگنای جهان کی گشاده می گردد
دلی که در بر و آغوش یار نگشاید ۱۲
زمین وچرخ بغیر از غبار و دودی نیست
خوش آن که چشم به دود وغبار نگشاید ۱۳
مراست از دل مغرور غنچه ای صائب
که در به روی نسیم بهار نگشاید ۱۴
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.