این شعر از صائب تبریزی بیانگر مفاهیمی مانند عشق، تقدیر، صبر و رضایت به قضای الهی است. شاعر از رسیدن به مراحل نهایی زندگی و رویارویی با حقایق وجودی سخن میگوید و به هوادارانش هشدار میدهد که دل به دوستان ناپایدار نبندند. همچنین، او از ناکامیهای زندگی و پاسخهای غیرمنتظره تقدیر میگوید و در نهایت به صبر و امیدواری در برابر مشکلات توصیه میکند.
مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی موجود در شعر ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از اشارات به تقدیر و مشکلات زندگی نیاز به تجربه و درک بیشتری دارد که معمولاً در سنین بالاتر حاصل میشود.
غزل ۴۰۲۴ - رسید جان به لبم تا به لب شراب رسید
گسیخت ریشه این نخل تا به آب رسید ۱
به دوستان هوایی مبند دل زنهار
که چشم بد به شراب من از حباب رسید ۲
ز نارسایی بخت سیاه در عجبم
که چون ز کوه صدای مرا جواب رسید ۳
گشود دفتر انصاف خط مهیا شو
که بیحساب ترا نوبت حساب رسید ۴
نکرده است زیان هیچ کس ز سربازی
ز گل برید چو شبنم به آفتاب رسید ۵
ز پیچ وتاب محبت مپیچ سر زنهار
که دست رشته به گوهر ز پیچ وتاب رسید ۶
به داغ تشنه لبی صبر کن که در محشر
توان به چشمه کوثر ازین سراب رسید ۷
ز باج وخرج مسلم شدن تلافی کرد
ز سیل هرچه به این کشور خراب رسید ۸
همین ز خاک فرج کامران نشد صائب
که فیض هم به ظهوری ازین جناب رسید ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.