این شعر از صائب تبریزی بیانگر حالتی از عشق، رهایی و شوریدگی است. شاعر از جمعی سخن میگوید که با عشق و مستی از قید و بندهای ظاهری رها شدهاند، به عشق و شراب معنوی دل بستهاند و از تعلقات دنیوی دست شستهاند. او همچنین به ناامیدی از زاهدان خشکمقدار اشاره میکند و عشق را بهعنوان نیرویی رهاییبخش میستاید.
مفاهیم عمیق عرفانی و استفاده از استعارههای پیچیده مانند شراب معنوی، گنبد دستار و زلف شب ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، برخی اشارات به رهایی از قیود اجتماعی و نقد زهد ظاهری نیازمند درک بالاتری از زمینههای فرهنگی و ادبی است.
غزل ۴۱۳۵ - جمعی که بوسه بر قدم دار داده اند
چون نقطه اختیار به پرگار داده اند ۱
تا ساغری ز خنده خونین گرفته اند
چون گل هزار بوسه به هر خارداده اند ۲
آشفتگان مقید شیرازه نیستند
ترک ردا وسبحه و زنار داده اند ۳
چون مار کرده اند مرا تا کلید گنج
از زهر صد پیاله سرشار داده اند ۴
صد بار غوطه در جگر شعله خورده ام
تا چون شرر مرا دل بیدار داده اند ۵
مردان ز حمله فلک ازجا نمی روند
کز جان سخت پشت به کهسار داده اند ۶
دامن فشان چو موج ز کوثر گذر کنند
جمعی که دل به لعل لب یار داده اند ۷
زان باده ای که میکده پرداز آن منم
ته جرعه ای به نرگس بیمار داده اند ۸
این زاهدان خشک اگر مرده نیستند
چون تن به زیر گنبد دستار داده اند ۹
صائب ز روی صبح گشایش طمع مدار
کاین فیض را به زلف شب تار داده اند ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.