خلاصه و ردهبندی سنی
16+
این شعر به موضوعاتی مانند فریبکاری، ارزش واقعی عشق و دوستی، ریاکاری، و بیمعنایی برخی از ارزشهای مادی میپردازد. شاعر از کسانی انتقاد میکند که چیزهای باارزش را بهراحتی میفروشند یا با ظاهرسازی فریب میدهند. همچنین، تأکید دارد که برخی چیزها مانند دل و عشق واقعی قابل خرید و فروش نیستند.
محتوا شامل مفاهیم انتزاعی و انتقادی است که درک آنها نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، برخی از اشارات عرفانی و اخلاقی ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده باشد.
غزل ۴۴۱۳ - آنها که به فردوس رخ یار فروشند
آنها که به فردوس رخ یار فروشند
از سادگی آیینه به زنگار فروشند ۱
گنج دو جهان قیمت قیمت یک چشم زدن نیست
گر زان که به زر لذت دیدارفروشند ۲
درد دل بیمار به هر کس نتوان گفت
این جنس گران را به پرستارفروشند ۳
سازند عیان محضر بی مغزی خود را
جمعی که به هم طره دستارفروشند ۴
بی زرق وریا نیست نماز شب زاهد
معیوب بود هر چه شب تارفروشند ۵
چون یوسف از امداد خسیسان مرو از راه
کز چاه برآرند وبه بازارفروشند ۶
مفروش دلی را چو خریدی به دو عالم
کاین نیست متاعی که به بازارفروشند ۷
پروانه سبق برد ز بلبل به خموشی
حیف است که کردار به گفتار فروشند ۸
بی مغز گروهی که به آشفته دماغان
چون صبح پریشانی دستارفروشند ۹
صائب مگشا لب که به بازار خموشان
در جیب صدف گوهر شهوارفروشند ۱۰
از سادگی آیینه به زنگار فروشند ۱
گنج دو جهان قیمت قیمت یک چشم زدن نیست
گر زان که به زر لذت دیدارفروشند ۲
درد دل بیمار به هر کس نتوان گفت
این جنس گران را به پرستارفروشند ۳
سازند عیان محضر بی مغزی خود را
جمعی که به هم طره دستارفروشند ۴
بی زرق وریا نیست نماز شب زاهد
معیوب بود هر چه شب تارفروشند ۵
چون یوسف از امداد خسیسان مرو از راه
کز چاه برآرند وبه بازارفروشند ۶
مفروش دلی را چو خریدی به دو عالم
کاین نیست متاعی که به بازارفروشند ۷
پروانه سبق برد ز بلبل به خموشی
حیف است که کردار به گفتار فروشند ۸
بی مغز گروهی که به آشفته دماغان
چون صبح پریشانی دستارفروشند ۹
صائب مگشا لب که به بازار خموشان
در جیب صدف گوهر شهوارفروشند ۱۰
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۴۴۱۲ - در کوی خرابات گروهی که خموشند
گوهر بعدی:غزل ۴۴۱۴ - تا حسن گلو سوز تو در جان شرر افکند
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.