هوش مصنوعی:
شاعر در این متن از تجربههای عاشقانه و مستی خود سخن میگوید. او از دلبری یاد میکند که با شراب و نازهایش او را مست و خراب کرده است. شاعر از احساسات عمیق خود و تأثیرات این عشق بر روح و روانش صحبت میکند و در نهایت، با اشاره به رهایی از قفس و شنیدن صدای بلبل مست، به پایان غزل خود میرسد.
رده سنی:
18+
این متن شامل مفاهیم عمیق عاشقانه و اشاراتی به شراب و مستی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر نامناسب یا نامفهوم باشد. همچنین، درک کامل این شعر نیاز به آشنایی با ادبیات کلاسیک فارسی و مفاهیم نمادین آن دارد.
غزل ۳۰۵۸ - ز بامداد درآورد دلبرم جامی
زِ بامْداد دَرآوَرْد دِلْبَرَم جامی
به ناشْتاب چَشانید خام را خامی ۱
نه بادهاش زِ عَصیر و نه جامْ او زِ زُجاج
نه نُقلِ او چو خَسیسان، به قَند و بادامی ۲
به بادِ باده مرا داد هَمچو کَهْ بر باد
به آبِ گرم مرا کرد یارْ اِکْرامی ۳
بَسی نِمودَم سالوس و او مرا میگفت
مَکُن، مَکُن، که کم اُفْتَد چُنین به ایّامی ۴
طَریقِ ناز گرفتم که نی بُرو امروز
سِتیزه کرد و مرا داد چند دُشنامی ۵
چُنین شراب و چو من ساقی و تو گویی نی؟
کِه گوید این نه؟ مَگَر جاهِلی وَ یا عامی ۶
هزار میْ نکُند آنچه کرد دُشنامَش
خَراب گشتم، نی نَنگ مانْد و نی نامی ۷
چگونه مَست نَگَردی زِ لُطفِ آن شاهی
که او خَراب کُند عالَمی به پیغامی؟ ۸
دلی بِبایَد تا این سُخَنْ تمام کُنم
خَراب کرد دِلَم را چُنان دِلارامی ۹
سَری نَهادم بر پایِ او، چو مَستانْ من
پَدید شُد سَرِ مَستِ مرا سَرانجامی ۱۰
سَرِ مرا به بَر اَنْدَرگرفت و خوش بِنَواخت
غَریبْ دِلْبَرییی و بَدیعْ اِنْعامی ۱۱
وَآن گَهْ از سَرِ رِقَّت به حاضران میگفت
نه دَرخور است چُنین مُرغ با چُنین دامی ۱۲
به باغْ بُلبُلِ مَستَم، صَفیرِ من بِشِنو
مَباش در قَفَصیّ و کِنارۀ بامی ۱۳
فروکَشیدم و باقیْ غَزَل نخواهم گفت
مَگَر بیابم چون خویشْ دوزخ آشامی ۱۴
به ناشْتاب چَشانید خام را خامی ۱
نه بادهاش زِ عَصیر و نه جامْ او زِ زُجاج
نه نُقلِ او چو خَسیسان، به قَند و بادامی ۲
به بادِ باده مرا داد هَمچو کَهْ بر باد
به آبِ گرم مرا کرد یارْ اِکْرامی ۳
بَسی نِمودَم سالوس و او مرا میگفت
مَکُن، مَکُن، که کم اُفْتَد چُنین به ایّامی ۴
طَریقِ ناز گرفتم که نی بُرو امروز
سِتیزه کرد و مرا داد چند دُشنامی ۵
چُنین شراب و چو من ساقی و تو گویی نی؟
کِه گوید این نه؟ مَگَر جاهِلی وَ یا عامی ۶
هزار میْ نکُند آنچه کرد دُشنامَش
خَراب گشتم، نی نَنگ مانْد و نی نامی ۷
چگونه مَست نَگَردی زِ لُطفِ آن شاهی
که او خَراب کُند عالَمی به پیغامی؟ ۸
دلی بِبایَد تا این سُخَنْ تمام کُنم
خَراب کرد دِلَم را چُنان دِلارامی ۹
سَری نَهادم بر پایِ او، چو مَستانْ من
پَدید شُد سَرِ مَستِ مرا سَرانجامی ۱۰
سَرِ مرا به بَر اَنْدَرگرفت و خوش بِنَواخت
غَریبْ دِلْبَرییی و بَدیعْ اِنْعامی ۱۱
وَآن گَهْ از سَرِ رِقَّت به حاضران میگفت
نه دَرخور است چُنین مُرغ با چُنین دامی ۱۲
به باغْ بُلبُلِ مَستَم، صَفیرِ من بِشِنو
مَباش در قَفَصیّ و کِنارۀ بامی ۱۳
فروکَشیدم و باقیْ غَزَل نخواهم گفت
مَگَر بیابم چون خویشْ دوزخ آشامی ۱۴
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۴
۴۷۶
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۳۰۵۷ - اگر ز حلقهٔ این عاشقان کران گیری
گوهر بعدی:غزل ۳۰۵۹ - چه باک دارد عاشق ز ننگ و بدنامی؟
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.