این متن شعری عاشقانه و عرفانی است که از مضامینی مانند عشق، امید، درد، و رنج سخن میگوید. شاعر از چراغی که روشن نمیشود، چشمی که در موسم خط آب میگرید، و دل سنگی که در تشدید دیدار میسوزد، صحبت میکند. همچنین، اشاراتی به مفاهیمی مانند احسان پنهان، زخمهای شیرین، و بینیازی عاشق دارد. در نهایت، شاعر از حضور بت و آرامش دل سخن میگوید و اشاره میکند که دل به چیزی آرام میگیرد که معبودش در غیب است.
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که درک آنها نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، برخی از عبارات ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده باشد.
غزل ۴۹۲۷ - نشد روشن چراغم از عذار آتش اندودش
مگر چشمی دهم درموسم خط آب ازدودش ۱
اجابتهاست درطالع دعای دامن شب را
یکی صد شد امید من زخط عنبر آلودش ۲
دل سنگش کجا برتشنه دیدار می سوزد؟
سبکدستی که برمی آید از آیینه مقصودش ۳
به دوری از حریم اونشد قطع امید من
که برگردد به محفل شمع، چون خامش کنی زودش ۴
ز احسان نهانی جان سایل تازه می گردد
خوشا زخمی که سازد خنده پنهان نمکسودش ۵
مدان چون تنگدستان جهان محتاج عاشق را
که یاد از بی نیازی می دهد روی زر اندودش ۶
مزن مهر خموشی بر دهن آتش زبانان را
کز این روزن برآید دود چون سازند مسدودش ۷
بر همن ازحضور بت دل آسوده ای دارد
نباشد دل به جان آن راکه درغیب است معبودش ۸
چه بگشاید ز خلق سفله صائب، ما و درگاهی
که هر موری سلیمان می شود از سفره جودش ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.