هوش مصنوعی:
این شعر از صائب تبریزی، بیانگر احساسات عمیق شاعر درباره خشکی و بیآبی در زندگی است. او از خشکی زبان، استخوان، نان، آسمان و دیگر عناصر طبیعت به عنوان استعارههایی برای بیان رنجها و محرومیتهای انسانی استفاده میکند. شاعر با نگاهی انتقادی به وضعیت جامعه و انسانها میپردازد و از بیمهری روزگار و نبود مروت و آبرو شکایت میکند.
رده سنی:
16+
محتوا شامل مفاهیم عمیق فلسفی و اجتماعی است که درک آن برای نوجوانان و بزرگسالان مناسبتر است. همچنین، استفاده از استعارههای پیچیده و مفاهیم انتزاعی ممکن است برای کودکان قابل درک نباشد.
غزل ۵۲۱۷ - خامش نمی شوم چو جرس بادهان خشک
خامش نمی شوم چو جرس بادهان خشک
دارم هزار نغمه تربازبان خشک ۱
از سایه ام اگر چه به دولت رسند خلق
باشد نصیب من چو هما استخوان خشک ۲
بی آب، نان خشک گلو گیر می شود
گر آبرو به جاست گواراست نان خشک ۳
چون تیغ آبدار کند جلوه درنظر
آن راکه آبروست به جا درجهان خشک ۴
چون ماهیان ز نعمت الوان روزگار
ماصلح کرده ایم به آب روان خشک ۵
سر برنیاورم ز زمین روز باز خواست
از بس که دیده ام تری از آسمان خشک ۶
آب مروت از قدح آسمان مجوی
بگذر چو تیر راست ز بحر کمان خشک ۷
روزی که نیست ابرتری درنظر مرا
چون شیشه می خلد به دلم آسمان خشک ۸
ساقی کجاست تا در میخانه واکند
تا اهل زهد تخته کنند این دکان خشک ۹
از جان پرغبار سخنهای تر مرا
چون لعل آبدار برآید ز کان خشک ۱۰
چون پای قطع راه نداری ز کاهلی
بیرون مرو ز راه چو سنگ نشان خشک ۱۱
چون تیغ اگر چه تشنه لبی داردم کباب
تر می کنم گلوی جهان بازبان خشک ۱۲
حیرت ز بس که کرد زمین گیر خلق را
این دشت، سنگلاخ شد ازرهروان خشک ۱۳
نازک خیال هم ز سخن می رسد به کام
گرتر شود زآب گهرریسمان خشک ۱۴
آه ندامتی است که در دل خلد چو تیر
حاصل مرا ز قامت همچون کمان خشک ۱۵
مهمان آسمان و فضولی، چه گفتگوست
نگذاشت آرزو به دل این میزبان خشک ۱۶
صائب شده است دام وقفس گلستان من
از بس گزیده است مرا آشیان خشک ۱۷
دارم هزار نغمه تربازبان خشک ۱
از سایه ام اگر چه به دولت رسند خلق
باشد نصیب من چو هما استخوان خشک ۲
بی آب، نان خشک گلو گیر می شود
گر آبرو به جاست گواراست نان خشک ۳
چون تیغ آبدار کند جلوه درنظر
آن راکه آبروست به جا درجهان خشک ۴
چون ماهیان ز نعمت الوان روزگار
ماصلح کرده ایم به آب روان خشک ۵
سر برنیاورم ز زمین روز باز خواست
از بس که دیده ام تری از آسمان خشک ۶
آب مروت از قدح آسمان مجوی
بگذر چو تیر راست ز بحر کمان خشک ۷
روزی که نیست ابرتری درنظر مرا
چون شیشه می خلد به دلم آسمان خشک ۸
ساقی کجاست تا در میخانه واکند
تا اهل زهد تخته کنند این دکان خشک ۹
از جان پرغبار سخنهای تر مرا
چون لعل آبدار برآید ز کان خشک ۱۰
چون پای قطع راه نداری ز کاهلی
بیرون مرو ز راه چو سنگ نشان خشک ۱۱
چون تیغ اگر چه تشنه لبی داردم کباب
تر می کنم گلوی جهان بازبان خشک ۱۲
حیرت ز بس که کرد زمین گیر خلق را
این دشت، سنگلاخ شد ازرهروان خشک ۱۳
نازک خیال هم ز سخن می رسد به کام
گرتر شود زآب گهرریسمان خشک ۱۴
آه ندامتی است که در دل خلد چو تیر
حاصل مرا ز قامت همچون کمان خشک ۱۵
مهمان آسمان و فضولی، چه گفتگوست
نگذاشت آرزو به دل این میزبان خشک ۱۶
صائب شده است دام وقفس گلستان من
از بس گزیده است مرا آشیان خشک ۱۷
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۷
۳۰۲
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۵۲۱۶ - از ترزبانیم نشد آسوده کام خشک
گوهر بعدی:غزل ۵۲۱۸ - دل را نکند گریه ز اندوه جهان پاک
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.