این شعر بیانگر درد و رنج شاعر از دوری، تنهایی و ناامیدی است. او از تشنگی دل، سوختن جگر، بیسحر بودن شبهای طولانی و نبود خریدار برای گلایههایش مینالد. شاعر احساس میکند که در جهان تنگ، جایی برای پرافشانی ندارد و هیچکس از حال او خبر ندارد. او از دست دادن کنترل بر زندگی خود را ابراز میکند و در نهایت به عجز خود از یافتن پاسخ برای دردهایش اعتراف میکند.
متن شامل مضامین عمیق عاطفی مانند اندوه، تنهایی و ناامیدی است که درک و پردازش آنها ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد. همچنین، برخی از مفاهیم انتزاعی و استعاری موجود در شعر نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی بیشتری دارد.
غزل ۵۶۵۵ - با دل تشنه و سوز جگر خود چه کنم؟
در صدف آب نسازم گهر خود چه کنم؟ ۱
مرهم امروز تویی داغ جگرریشان را
ننمایم به تو داغ جگر خود چه کنم؟ ۲
صندل امروز تویی دردسر عالم را
پیش عیسی نبرم دردسر خود، چه کنم؟ ۳
من که از دوری منزل نفسم سوخته است
با درازی شب بی سحر خود چه کنم؟ ۴
چون خریدار گلوسوز درین عالم نیست
ندهم طرح به موران شکر خود چه کنم؟ ۵
خانه تنگ جهان جای پرافشانی نیست
گر بر آتش ننهم بال و پر خود چه کنم؟ ۶
نیست از سوخته جانان اثری چون پیدا
در دل سنگ ندزدم شرر خود چه کنم؟ ۷
(من که سر رشته تدبیر ز دستم رفته است
نکنم خاک زمین را به سر خود، چه کنم؟) ۸
هیچ کس را خبری نیست چو از خود صائب
من عاجز ز که پرسم خبر خود، چه کنم ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.