هوش مصنوعی:
این متن شعری عرفانی و عاشقانه است که در وصف عشق، زیبایی و جمال معنوی سروده شده است. شاعر از عشق به عنوان نیرویی قدرتمند و الهی یاد میکند که جانها را زنده نگه میدارد. همچنین، در این شعر به ستایش شخصیتی به نام شمس دین پرداخته شده است که به عنوان منبع نور و حیات توصیف شده است. شاعر از مفاهیمی مانند عشق، تسلیم، طاعت و زیبایی معنوی سخن میگوید و از تبریز به عنوان مکانی مقدس و الهامبخش یاد میکند.
رده سنی:
16+
این متن حاوی مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که برای درک کامل آن، نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات کلاسیک فارسی وجود دارد. همچنین، برخی از مفاهیم انتزاعی و فلسفی موجود در شعر ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
سیپنجم
زهی دریا زهی بحر حیاتی
زهی حسن و جمال و فر ذاتی ۱
ز تو جانم براتی خواست از رنج
یکی شمعی فرستادش، براتی ۲
ز تندی عشق او آهن چو مومست
زهی عشق حرون تند عاتی ۳
ولیکن سر عشقش شکرستان
ز نخلستان ز جوهای فراتی ۴
شکر لب، مه رخان جام بر کف
تو میگو هر کرا خواهی که: « هاتی » ۵
ز هر لعل لبی بوست رسیده
تو درویشی و آن لعلش زکاتی ۶
در آن شطرنج اگر بردی تو، شاهی
ولی کو بخت پنهان؟! چونک ماتی ۷
خداوند شمس دین دریای جانبخش
تو شورستان درین دولت، مواتی ۸
زهی شاهی، لطیفی، بینظیری
که مجموعست ازو جان شتاتی ۹
اگر تبریز دارد حبهٔ زو
چه نقصان گر شود از گنجها، تی ۱۰
هزاران زاهد زهد صلاحی ۱۱
ز تو خونش مباح و او مباحی ۱۲
زهی کعبه که تو جانبخش حاجی
زهی اقبال هر محتاج راجی ۱۳
هر آن سر کو فرو ناید به کیوان
ز روی فخر، بر فرقش تو تاجی ۱۴
نهاده سر به تسلیم و به طاعت
به پیشت از دل و جان هر لجاجی ۱۵
زهی نور جهان جان، که نورت
نه از خورشید و ماهست و سراجی ۱۶
همه جانها باقطاع مثالت
که بعضی عشری، و بعضی خراجی ۱۷
خداوند! شمس دینا! این مدیحت
بجای جاه و فرت هست هاجی ۱۸
ایا تبریز، بستان باج جانها
که فرمان ده توی بر جان و باجی ۱۹
مزاج دل اگر چون برف گردد
ز آتشهای تو گردد نتاجی ۲۰
هرآن جان و دلی کان زنده باشد
ز مهر تستشان دایم تناجی ۲۱
در آن بازار کز تو هست بویی
زهی مر یوسفان را بیرواجی ۲۲
به چرخ چارمت عیسیست داعی ۲۳
به پیش دولتت چاوش ساعی ۲۴
ز شاه ماست ملک با مرادی
که او ختمست احسان را، و بادی ۲۵
گر احسان را زبان باشد بگردد
به مدح و شکر او سیصد عبادی ۲۶
بدان سوی جهان گر گوش داری
چه چاوشان جانندش منادی! ۲۷
دهان آفرینش باز مانده
ازان روزی که دیدستش ز شادی ۲۸
همی گوید به عالم او به سوگند
که: « تا زادی، چنین روزی نزادی » ۲۹
یکی چندی نهان شو تا نگردد
همه بازار مهرویان کسادی ۳۰
بدیدم عشق خوانی را فتاده
به خاک و خون بگفتم: « چون فتادی؟ » ۳۱
که تو خونریز جمله عاشقانی
تو نیزک دل چنین بر باد دادی؟! » ۳۲
بگفتا: « دیدهام چیزی که صد ماه
ازو سوزند در نار ودادی » ۳۳
خداوند شمس دین! آخر چه نوری؟
فرشته یا پری، یا تش نژادی ۳۴
به تبریز آ دلا، از لحر عشقش ۳۵
چو بندهٔ عیب ناک اندر مزادی ۳۶
زهی حسن و جمال و فر ذاتی ۱
ز تو جانم براتی خواست از رنج
یکی شمعی فرستادش، براتی ۲
ز تندی عشق او آهن چو مومست
زهی عشق حرون تند عاتی ۳
ولیکن سر عشقش شکرستان
ز نخلستان ز جوهای فراتی ۴
شکر لب، مه رخان جام بر کف
تو میگو هر کرا خواهی که: « هاتی » ۵
ز هر لعل لبی بوست رسیده
تو درویشی و آن لعلش زکاتی ۶
در آن شطرنج اگر بردی تو، شاهی
ولی کو بخت پنهان؟! چونک ماتی ۷
خداوند شمس دین دریای جانبخش
تو شورستان درین دولت، مواتی ۸
زهی شاهی، لطیفی، بینظیری
که مجموعست ازو جان شتاتی ۹
اگر تبریز دارد حبهٔ زو
چه نقصان گر شود از گنجها، تی ۱۰
هزاران زاهد زهد صلاحی ۱۱
ز تو خونش مباح و او مباحی ۱۲
زهی کعبه که تو جانبخش حاجی
زهی اقبال هر محتاج راجی ۱۳
هر آن سر کو فرو ناید به کیوان
ز روی فخر، بر فرقش تو تاجی ۱۴
نهاده سر به تسلیم و به طاعت
به پیشت از دل و جان هر لجاجی ۱۵
زهی نور جهان جان، که نورت
نه از خورشید و ماهست و سراجی ۱۶
همه جانها باقطاع مثالت
که بعضی عشری، و بعضی خراجی ۱۷
خداوند! شمس دینا! این مدیحت
بجای جاه و فرت هست هاجی ۱۸
ایا تبریز، بستان باج جانها
که فرمان ده توی بر جان و باجی ۱۹
مزاج دل اگر چون برف گردد
ز آتشهای تو گردد نتاجی ۲۰
هرآن جان و دلی کان زنده باشد
ز مهر تستشان دایم تناجی ۲۱
در آن بازار کز تو هست بویی
زهی مر یوسفان را بیرواجی ۲۲
به چرخ چارمت عیسیست داعی ۲۳
به پیش دولتت چاوش ساعی ۲۴
ز شاه ماست ملک با مرادی
که او ختمست احسان را، و بادی ۲۵
گر احسان را زبان باشد بگردد
به مدح و شکر او سیصد عبادی ۲۶
بدان سوی جهان گر گوش داری
چه چاوشان جانندش منادی! ۲۷
دهان آفرینش باز مانده
ازان روزی که دیدستش ز شادی ۲۸
همی گوید به عالم او به سوگند
که: « تا زادی، چنین روزی نزادی » ۲۹
یکی چندی نهان شو تا نگردد
همه بازار مهرویان کسادی ۳۰
بدیدم عشق خوانی را فتاده
به خاک و خون بگفتم: « چون فتادی؟ » ۳۱
که تو خونریز جمله عاشقانی
تو نیزک دل چنین بر باد دادی؟! » ۳۲
بگفتا: « دیدهام چیزی که صد ماه
ازو سوزند در نار ودادی » ۳۳
خداوند شمس دین! آخر چه نوری؟
فرشته یا پری، یا تش نژادی ۳۴
به تبریز آ دلا، از لحر عشقش ۳۵
چو بندهٔ عیب ناک اندر مزادی ۳۶
قالب: ترجیع بند
تعداد ابیات: ۳۳
۴۷۵
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:سیوچهارم
گوهر بعدی:سی و ششم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.