این شعر عاشقانه و غمگین از حسرت و دلتنگی شاعر نسبت به معشوق سخن میگوید. او از زلف پریشان معشوق، لعل لبش و خندهاش یاد میکند و از بیوفایی دنیا شکایت دارد. شاعر احساس میکند که هیچکس درد او را درک نمیکند و حتی بوی خوش گذشته نیز دیگر او را خوشحال نمیکند. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که در این جهان جز غم چیزی نیست و یاد معشوق را بدون غم حرام میداند.
این شعر دارای مضامین عاشقانه و غمگین است که درک کامل آن نیاز به بلوغ عاطفی و تجربهی زندگی دارد. همچنین، استفاده از اصطلاحات و استعارات پیچیدهی ادبی ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
شماره ۶۹۱ - تا کی آن زلف پریشان وقت ما بر هم زند
آه دودآلود ما آتش بر این عالم زند ۱
می خورم من خون به یاد لعل دلداری و هیچ
کس ازین قصه نمی یارد که با او دم زند ۲
لعل جان بخش تو گاه خنده پسته دهان
طعنه ها بر معجزات عیسی مریم زند ۳
نکهت مشک ختا دیگر نیاید خوش مرا
گر صبا آن طره مرغول را بر هم زند ۴
چون تویی از نسل آدم گشت پیدا، نیست عیب
گر فرشته بوسه بر پای بنی آدم زند ۵
هر که بر خاک جنایت بار یابد، بی گمان
خیمه بر بالای این نه طارم اعظم زند ۶
چون وفایی نیست جز غم هیچ کس را در جهان
یاد خسرو را حرام، ار یک دم بی غم زند ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.