هوش مصنوعی:
شاعر از غمی عمیق و ناگفتنی میگوید که حتی بیان آن با قلم نیز ممکن نیست. این غم مانند غباری از سرکوی معشوق بر چهرهاش نشسته و با اشک نیز پاک نمیشود. ابن حسام به او نصیحت میکند، اما دلش آن را نمیپذیرد.
رده سنی:
16+
متن حاوی مفاهیم عمیق عاطفی و غمانگیز است که درک آن برای مخاطبان جوانتر ممکن است دشوار باشد. همچنین، نیاز به آشنایی با ادبیات کلاسیک و تمثیلهای شاعرانه دارد.
غزل ۵۷ - غمی دارم که وا گفتن نشاید
غمی دارم که وا گفتن نشاید
مرا زان غم به شب خفتن نشاید ۱
غم دُردانه ای دارم که نامش
به الماس قلم سفتن نشاید ۲
غباری کز سرکوی تو دارم
زلوح چهره ام رفتن نشاید ۳
زگریه سوز دل ننشسته کآتش
به آب دیده بنهفتن نشاید ۴
نصیحت می کند ابن حسامم
ولیک از دل پذیرفتن نشاید ۵
مرا زان غم به شب خفتن نشاید ۱
غم دُردانه ای دارم که نامش
به الماس قلم سفتن نشاید ۲
غباری کز سرکوی تو دارم
زلوح چهره ام رفتن نشاید ۳
زگریه سوز دل ننشسته کآتش
به آب دیده بنهفتن نشاید ۴
نصیحت می کند ابن حسامم
ولیک از دل پذیرفتن نشاید ۵
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۵
۴۹۸
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۵۶ - گل به فصل بهار می خندد
گوهر بعدی:غزل ۵۸ - با خال تو گر مشک به دعوی بنشیند
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.