هوش مصنوعی: این متن یک شعر غنایی و مدحی است که در ستایش یک حاکم یا شخصیت قدرتمند سروده شده است. شاعر با استفاده از انواع صنایع ادبی مانند تجنیس، استعاره، تشبیه، و دیگر آرایه‌های بدیعی، به توصیف فضایل، عدالت، بخشش، و قدرت این شخصیت می‌پردازد. همچنین، بخشی از متن به موضوع عشق و غزل‌سرایی اختصاص دارد که با احساسات عمیق و تصاویر شاعرانه بیان شده‌است.
رده سنی: 16+ این متن به دلیل استفاده از صنایع ادبی پیچیده و مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی، برای مخاطبان نوجوان و بزرگسال مناسب است. درک کامل آن نیاز به آشنایی با ادبیات کلاسیک فارسی و ظرافت‌های زبانی دارد.

شمارهٔ ۹۰ - قصیدۀ مصنوعه در مدح قزل ارسلان (۱)

ای ملک را ثنای صدر تو کار
وی ملک را هوای قدر تو بار ۱
الترصیع مع التجنیس ۲

تیر حزمت ز ماه دید سپر
تیر جزمت ز مهر دید سپار ۳
تجنیس تام ۴

جود را بردی از میان بمیان
بخل را کردی از کنار کنار ۵
تجنیس تاقص ۶

ساعد ملک و رخش دولت را
تو سواری و همت تو سوار ۷
تجنیس الزاید و المزید ۸

پست با رفعت تو خانهٔ خان
تنگ با فسحت تو شارع شار ۹
تجنیس المرکب ۱۰

بی وفای تو مهرجان ناچیز
با هوای تو مهرجان چو بهار ۱۱
تجنیس المکرر و المزدوج ۱۲

صبح بدخواه ز احتشام تو
گل بدگوی ز افتخار تو خار ۱۳
تجنیس المطرف ۱۴

عدلت آفاق شسته از آفات
طبعت آزاد بوده از آزار ۱۵
تجنیس الخط ۱۶

از تو بیمار ظلم را دارو
وز تو اعدای ملک را تیمار ۱۷
الاستعاره ۱۸

جز غبار نبرد تو نبرد
دیدهٔ عقل سرمهٔ دیدار ۱۹
المراعات النظیر ۲۰

در گل شرم مانده بی گل تو
شانهٔ ماه چرخ آینه وار ۲۱
المدح الموجه ۲۲

آن کند کوشش تو با اعدا
که کند بخشش تو با دینار ۲۳
المحتمل الضدین ۲۴

با هوای تو کفر باشد دین
بی رضای تو فخر باشد عار ۲۵
تاکید المدح بما یشبع الذم ۲۶

هست رایت زمانه را عادل
لیک دستت زمانه را غدار ۲۷
الالتفات ۲۸

فلک افزون ز تو ندارد کس
ای فلک ، مغز گیر و نغزش دار ۲۹
الایهام ۳۰

بخت سوی درت خزان آید
راست چون بت پرست سوی بهار ۳۱
تشبیه المطلق ۳۲

تیغ تو همچو آفتاب بنور
می زداید زمانه را ز نگار ۳۳
تشبه التفضیل ۳۴

چرخ و ماهی ، نه ، نیستی تو، از آنک
نیست این هر دو را قوام و قرار ۳۵
التاکید ۳۶

بلکه از تست چرخ را تمکین
بلکه از تست ماه را اظهار ۳۷
تشبه المشروط ۳۸

ماهی ، از ماه ناورد کاهش
چرخی ، ار چرخ نشکند زنهار ۳۹
تشبه الاضمار ۴۰

گر تو چرخی عدو را چراست نگون ؟
ور تو ماهی عدو چرا نزار ؟ ۴۱
تشبه التسویه ۴۲

جای خصمت چو جای تست رفیع
زان تو تخت و آن خصمت دار ۴۳
تشبه الکنایه ۴۴

چون تو در روز شب کنی پیدا
چون تو از خار گل کنی دیدار ۴۵
تشبه العکس ۴۶

شام گرد چو صبح زرد لباس
صبح گردد چو شام تیره شعار ۴۷
سیاقة الاعداد ۴۸

دست تو دستگاه عرض هنر
بسخا و وفا و عدل و وقار ۴۹
تنسیق الصفات ۵۰

نورت از مهر و لطفت از ناهید
برت از ابر و حلمت از کهسار ۵۱
حشو القبیح ۵۲

قهرت ، ار مجتهد شود ، ببرد
آسمان را بسخره و پیکار ۵۳
حشو المتوسط ۵۴

لیک لطف تو ، ای همایون رأی
بلطف در بر آورد ز بحار ۵۵
حشو الملیح ۵۶

باغ عمرت ، که تازه باد مدام
چشم بد دور ، روضه ایست ببار ۵۷
الاشتقاق ۵۸

روز کوشش ،چو زیر ران آری
آن فضا پیکر قدر پیکار ۵۹
سجع المتوازن ۶۰

سرکشان جهان حادثه ورز
اختران سپهر آینه دار ۶۱
سجع المتوازی ۶۲

در جود روان شود بپیش
بر وجود روان کننده نثار ۶۳
سجع المطرف ۶۴

آردت فتح در مکان امکان
دهدت کوه برقرار اقرار ۶۵
مقلوب البعض ۶۶

رشک قدرت برد سپهر و نجوم
شکر فتحت کند بلاد و دیار ۶۷
مقلوب الکل ۶۸

گرم گردد ز تاب دل پیکان
مرگ بارد بخصم از سوفار ۶۹
مقلوب المجنح ۷۰

گنج دولت دهد گزارش جنگ
رای نصرة دهد حمایت یار ۷۱
مقلوب المستوی ۷۲

رامش مرد گنج باری وقوت
تو قدری را بجنگ در مشمار ۷۳
ردالعجز علی الصدر ۷۴

کار عدل تو ملک داشتنست
عدل را خود جزینن نباشد کار ۷۵
نوعی الثانی منه ۷۶

بیسار تو جود خرده یمن
شد یمن زمانه پر ز یار ۷۷
نوعی الثالث منه ۷۸

خصم تیمار دولت تو کشد
خصم نیکو ترست در تیمار ۷۹
نوعی الرابع مه ۸۰

در مقامی ، که بار زر بخشی
ریزش ابر را نباشد بار ۸۱
نوعی الخامس ۸۲

می گزاری بر مح وام عدو
کس ندیدست رمح وام گزار ۸۳
نوع الثانی من الخامس ۸۴

چرخ از آزار تو نیازارد
بندگان را کجا رسد آزار؟ ۸۵
نوعی السادس ۸۶

نارد از خدمت تو سر بیرون
ورچه بشکافیش بنیزه چو نار ۸۷
نوع الثانی من السادس ۸۸

دشمنان را بداوری خلاف
با قضاهای گنبد دوار ۸۹
المتضاد ۹۰

مهر و کینت بباد داده چو خاک
لطف و قهرت بآب گشته چو نار ۹۱
الاعنات ۹۲

ای نکو خواه دولت تو عزیز
وی بداندیش افتخارتو خوار ۹۳

هرکه زنهار خواه عدل تو شد
بسپارش بعالم خون خوار ۹۴
المزدوج ۹۵

کاه ریزه بنیزه بربایی
چون کنی عزم رزم در پیکار ۹۶
المتلون ۹۷

ای شده قدوهٔ وضیع و شرف
ای شده قبلهٔ صغار و کبار ۹۸
ارسال المثل ۹۹

نکشد آب خصم آتش تو
نکشد تاب مور مهرهٔ مار ۱۰۰
ارسال المثلین ۱۰۱

کو مهی فارغ از عنای خسوف ؟
کو میی ایمن از صداع خمار؟ ۱۰۲
الغز ۱۰۳

چیست آن دور و قعر او نزدیک ؟
چیست آن خرد و فعل او بسیار ۱۰۴

خام او هر چه علم را پخته
مست او هر چه عقل را هشیار ۱۰۵

دلشکن ،لیک با دلش پیوند
خوش گذر، لیک روزگار گزار ۱۰۶

رنج او نزد بی دلان راحت
خوار او نزد زیرکان دشخوار ۱۰۷

چون دعا خوش عنان، خوش حرکت
چون قصاره نورد و بی هنجار ۱۰۸

اندهش همچو لهو راحت بخش
آتشش همچو آب نوش گوار ۱۰۹

نعره در وی شکنج موسیقی
ناله در وی نوای موسیقار ۱۱۰

عشق اصلیست، کز متابعش
عقل غمگین بود،روان غم خوار ۱۱۱

خاصه عشق بتی، که در غزلش
مدحت شاه می کنم تکرار ۱۱۲

شاید ارزان غزاله بنیوشد
این تو آیین غزل بنغمهٔ زار ۱۱۳
المطلع و ذوالقافیتین ۱۱۴

از دلم سوسنش برده قرار
برسرم نرگسش سپرده خمار ۱۱۵
تجاهل العارف ۱۱۶

ویحک! آن نرگسست یا جادو
یارب! آن سوسنست یا گلزار؟ ۱۱۷
السؤال و الجواب ۱۱۸

گفتم: از جان بعشق بیزارم
گفت: عاشق ز جان بود بیزار ۱۱۹
الجمع مع التفریق و التقسیم ۱۲۰

همچو چشم توانگرست لبش
این بآب، آن بلؤلؤ شهوار ۱۲۱

آب این تیره، آب آن روشن
این گه گریه ، آن گه گفتار ۱۲۲
الجمع مع التفریق ۱۲۳

من و ز لفین او نگونساریم
لیک او بر گلست و من بر خار ۱۲۴
الجمع مع التقسیم ۱۲۵

غم دو چیز از دو چیز ببرد
دیده را آب و سینه را زنگار ۱۲۶

بر رخش زلف عاشقست چو من
لاجرم همچو منش نست قرار ۱۲۷
تفسیرالجلی ۱۲۸

خورد و خوردم ز عشق او ناکام
هست و هستم ز هجر اوناچار ۱۲۹

او مرا خون و من ورا اندوه
او ز من شاد و من ازو غم خوار ۱۳۰
تفسیرالخفی ۱۳۱

جگر و جان و چشم و چهرمنست
در غم عشق آن بت فرخار ۱۳۲

هم بغم خجسته ، هم بتن رنجور
هم بخون غرقه، هم بزخم افگار ۱۳۳
کاام الجامع ۱۳۴

مویم از غم سپید گشت چو شیر
دل ز مهنت سیاه گشت چو قار ۱۳۵

این ز عکس بلا ببسته خضاب
و آن ز راه جفا گرفته غبار ۱۳۶
الموشح ۱۳۷

دوست می دارمش ، که یار منست
دشمن آن به که خود نباشد یار ۱۳۸
الملمع ۱۳۹

سوخت در آتشم چو می گویی؟
کم تحرقتنی بهذا النار ۱۴۰
المقطع ۱۴۱

زار و زرم ز درد دوری او
درد دلدار زرد دارد و زار ۱۴۲
الموصل ۱۴۳

تن عیشم نحیف گشت ز غم
گل بختم نهفته گشت بخار ۱۴۴
المجرد ۱۴۵

چهرهٔ روشنش، که روز منست
زیر زلفش مهیست در شب تار ۱۴۶
الرقطاء ۱۴۷

غمزهٔ شوخ آن صنم بگشاد
سیل خونم ز اشک خون آثار ۱۴۸
الخیفا ۱۴۹

دل شد و هم نبرد از وی مهر
سر شد و هم نپیچید از این کار ۱۵۰
المعمی ۱۵۱

موج خون دل و دو دیدهٔ من
برد دریا و ابر را مقدار ۱۵۲
التضمبن ۱۵۳

وصل خواهم ، ندانم آن که بکس
«رایگان رخ نماید یار» ۱۵۴
الاغراق فی الصفه ۱۵۵

ور نماید ، ز بس صفا که دروست
راز من در رخش شود دیدار ۱۵۶
الجمع المفرد ۱۵۷

بر لبش زلف عاشقست چون من
لاجرم همچو منش نیست قرار ۱۵۸
التفریق المفرد ۱۵۹

باد صبحست بوی زلفش ؟ نی
نبود باد صبح عنبر بار ۱۶۰
التقسیم المفرد ۱۶۱

هست خطش فراز عارض او
این یکی ابرو آن دگر گلزار ۱۶۲
حسن التخلص ۱۶۳

غم دل گر ببست بازارم
مدح شه برگشایدم بازار ۱۶۴
المتزلزل ۱۶۵

شه قزل ارسلان ، که دست و دلش
هست خصم شمار روز شمار ۱۶۶
الابداع ۱۶۷

حزمش آورده چرخ را بکسون
عزمش افگنده خاک را بمدار ۱۶۸
التعجب ۱۶۹

جای در در میانهٔ دریاست
از چه معنیست دست او دربار؟ ۱۷۰
حسن التعلیل ۱۷۱

رغم دریا ؟ که بخل می ورزد
او کند مال بر جهان ایثار ۱۷۲
طرد و عکس ۱۷۳

چه شکارست پیش او چو مصاف ؟
چه مصافست پیش او چه شکار؟ ۱۷۴
المکرر ۱۷۵

بدره بدره دهد بزایر زرد
دجله دجله کشد ببزم عقار ۱۷۶

گشت ازین بدره بدره خجل
برد از آن دجله دجله یسار ۱۷۷
حسن الطلب ۱۷۸

خسروا، با زمانه در جنگم
که بغم می گدازدم هموار ۱۷۹

چه بود ؟گر کف تو بردارد
از میان من و زمانه غبار ؟ ۱۸۰
حسن المقطع ۱۸۱

تا عیانست مهر را تابش
تا نهانست چرخ را اسرار ۱۸۲

روز و شب جز سخا مبادت شغل
سال و مه جز طرب مبادت کار ۱۸۳
قالب: چند بندی
تعداد ابیات: ۱۸۳
کانال گوهرین در ایتا
۶۷۹
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:شمارهٔ ۸۹ - در فتح جند و مدح علاء الدوله نصرت دین ابوالمظفر اتسز خوارزمشاه
گوهر بعدی:شمارهٔ ۹۱ - در مدح ملک اتسز
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.