هوش مصنوعی:
شاعر در این شعر از درد هجران و فراق یار مینالد و بیان میکند که بدون حضور معشوق، حتی بهشت نیز برایش ارزشی ندارد. او از بیقراری و بیتابی در فراق میگوید و آرزوی وصال را در دل میپروراند. شاعر تأکید میکند که دیگر طاقت دوری را ندارد و همهچیز را فدای دیدار یار میکند.
رده سنی:
16+
محتوا شامل مضامین عاشقانهای است که درک آنها نیاز به بلوغ عاطفی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیههای پیچیدهی ادبی ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
شماره ۸۴۰ - بی تو خونابه به رخساره فرو می بارم
بی تو خونابه به رخساره فرو می بارم
مرغ و ماهی همه شب خفته و من بیدارم ۱
روزگاریست که بی مدّعیان می خواهم
که شبی بر سرِ کویِ تو به پایان آرم ۲
بی تو فردوس نمی خواهم و طوبا و قصور
از بهشتی که نه آن با تو بود بیزارم ۳
گر به چشمان سیاه اند حواری مشهور
پس من این جا هم از آن چشم حواری دارم ۴
طوبی از رشک شود زرد بدان سرسبزی
که برآید به چمن شاهدِ خوش رفتارم ۵
ور میسّر شودم باز شبِ قدرِ وصال
لب نهم بر لب جانانه و جان بسپارم ۶
بیش ازین نیست دگر طاقتِ هجرانِ تو ام
چند ازین بار کشم صبر نماند این بارم ۷
هرچه از حادثۀ یار برون آید دل
دگر آهنگِ فضولی نکند پندارم ۸
باز ناگاه کند تازه گلی درآبم
که از آن گل نتوانم که دگر سر خارم ۹
آفت ِ جان نزاری دلِ محنت کشِ اوست
وین همه با دلِ او ساختن از ناچارم ۱۰
مرغ و ماهی همه شب خفته و من بیدارم ۱
روزگاریست که بی مدّعیان می خواهم
که شبی بر سرِ کویِ تو به پایان آرم ۲
بی تو فردوس نمی خواهم و طوبا و قصور
از بهشتی که نه آن با تو بود بیزارم ۳
گر به چشمان سیاه اند حواری مشهور
پس من این جا هم از آن چشم حواری دارم ۴
طوبی از رشک شود زرد بدان سرسبزی
که برآید به چمن شاهدِ خوش رفتارم ۵
ور میسّر شودم باز شبِ قدرِ وصال
لب نهم بر لب جانانه و جان بسپارم ۶
بیش ازین نیست دگر طاقتِ هجرانِ تو ام
چند ازین بار کشم صبر نماند این بارم ۷
هرچه از حادثۀ یار برون آید دل
دگر آهنگِ فضولی نکند پندارم ۸
باز ناگاه کند تازه گلی درآبم
که از آن گل نتوانم که دگر سر خارم ۹
آفت ِ جان نزاری دلِ محنت کشِ اوست
وین همه با دلِ او ساختن از ناچارم ۱۰
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۰
۳۹۰
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۸۳۹ - اگر دولت بود روزی به قوهستان دگر بارم
گوهر بعدی:شماره ۸۴۱ - ترا به جان و دل از جان و دل وفادارم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.