هوش مصنوعی:
این متن یک شعر غنایی و توصیفی است که به زیباییهای یک باغ بهشتی میپردازد. شاعر با استفاده از تصاویر شاعرانه و استعارههای زیبا، طبیعت باغ، درختان، گلها، پرندگان و عناصر طبیعی را توصیف میکند. همچنین، بخشهایی از شعر به مدح و ستایش یک پادشاه عادل و نیکوکار اختصاص یافته است. در پایان، شعر به توصیف یک عمارت باشکوه و یک دریای پرعظمت میپردازد که نمادهایی از قدرت و جلال الهی هستند.
رده سنی:
16+
این متن به دلیل استفاده از زبان شعرای کلاسیک و مفاهیم عمیق عرفانی و ادبی، برای مخاطبان نوجوان و بزرگسال مناسب است. درک کامل آن نیاز به آشنایی با ادبیات فارسی و اصطلاحات شعری دارد.
شمارهٔ ۲۵ - در توصیف باغ جهانآرای اکبرآباد
تعالیلله ازین باغ دلافروز
که شامش راست فیض صبح نوروز ۱
هوایش طبعها را معتدل ساز
درختان همسر و مرغان همآواز ۲
هرات از شرم باغ اکبرآباد
چو گل اوراق خوبی داده بر باد ۳
مگر بر سبزهاش غلتیده کشمیر؟
که باشد حسن سبزانش جهانگیر ۴
در باغش صلای عام داده
چو طاق ابروی خوبان، گشاده ۵
به مهرش داده فروردین دل از دست
هزار اردیبهشت از بوی او مست ۶
به نوعی گلبن این باغ خوشبوست
که گویی ریشهاش در ناف آهوست ۷
درین گلشن، بتان هرجا نشستند
به تار زلف، سنبل دسته بستند ۸
به روی سبزهاش فرش ارجمندان
تذرو سرو او، همتبلندان ۹
درختانش به هم پیوسته مایل
صنوبر عاشق سروش به صد دل ۱۰
بر سروش قد خوبان چه سنجد؟
ز حرف راست باید کس نرنجد ۱۱
نمیگوید بهای جلوه چندست
دماغ سرو این گلشن بلندست ۱۲
به جیب غنچه گر چاکی فتاده
دری بر گلشن دیگر گشاده ۱۳
بهار از خانهزادان حریمش
نسیم از بیقراران قدیمش ۱۴
ز جویش آب حیوان تاب دارد
که چندین خضر را سیراب دارد ۱۵
هوایش میدهم از نم گواهی
که میآید ز مرغان کار ماهی ۱۶
نهال سیب او چون قامت یار
نمیآرد به جز سیب ذقن بار ۱۷
بلندیهای سروش بد مبیناد
که از پرواز قمری گشته آزاد ۱۸
دهد آواز مرغ این گلستان
ز معجز، نغمه داوود را جان ۱۹
ره دلها چنان زد حسن آواز
که بلبل بر سر گل میکند ناز ۲۰
درین گلزار، بی گل نیست یک خار
دمیده بلبلش را گل ز منقار ۲۱
ز گل افتاده چندان رنگ بر رنگ
که جای ناله بر بلبل شده تنگ ۲۲
گل افشرد آنچنان پهلوی بلبل
که بلبل غنچه شد در پهلوی گل ۲۳
در او آب بقا یک جویبارست
هوایش را دم عیسی غبارست ۲۴
ز شوق نرگسش، چشم بتان مست
به باد غنچهاش دل داده از دست ۲۵
در آبش از قران ماه و ماهی
دهد عکس گل و غنچه گواهی ۲۶
شفق را لاله او سرخرو کرد
خضر از شبنمش می در سبو کرد ۲۷
هما در سایه بیدش نشسته
که منشور شرف بر بال بسته ۲۸
هوا گل را چنان سیراب دارد
که برگ گل ز خود شبنم برآرد ۲۹
ز عکس سبزه و سنبل درین باغ
کند مژگان پر طاووس را داغ ۳۰
چه شد گر چشم بت دل میرباید
به چشم نرگس او درنیاید ۳۱
جز این نشنیدم از بالای سروش
که مرغ سدره میزیبد تذروش ۳۲
ز بس کوته بود از قامتش دست
به صد تشویش قمری دل در او بست ۳۳
ز شوق حوضش از بس بود بیتاب
چو نیلوفر، فلک سر بر زد از آب ۳۴
نگردد تا فضایش ظلمتآلود
چراغ لاله را در دل گره دود ۳۵
نهان در زیر هر برگش بهاری
ز شبنم هر گل او چشمهساری ۳۶
چنان بر تازگی نخلش سوارست
که گویی سایهاش ابر بهارست ۳۷
غزال آرد به سوی این گلستان
برای چشم نرگس تحفه مژگان ۳۸
ز شرم بیدمشکش نافه در دشت
چو مجنون همنشین آهوان گشت ۳۹
دل قمری درین فردوس آباد
نپردازد به سرو از حسن شمشاد ۴۰
ز هر جانب چو مجنونان خودرای
فکنده بید مجنون، زلف در پای ۴۱
چه شد گر بید مجنون است موزون
به موزونی بود مشهور، مجنون ۴۲
بود هرجا چو گل مسندنشینی
به پهلویش چو نسرین نازنینی ۴۳
به ساز و برگ خود خیری چه نازد
که از صد ماه نو یک بدر سازد ۴۴
درین گلشن مجو از خس نشانه
ز برگ گل نهد مرغ آشیانه ۴۵
زبان شکوه اینجا بسته بلبل
ملایمتر بود خار از رگ گل ۴۶
گل این بوستان را خار و خس نیست
محبت خانه است اینجا هوس نیست ۴۷
کف پا را کند خاکش حنایی
که هست از لاله در شنجرفسایی ۴۸
کشیده گرد او دیواری از گل
سر دیوار او را خار، سنبل ۴۹
نمیباشد هوا چندین معطر
مگر دارد چنارش گوی عنبر؟ ۵۰
ز بوی ارغوان، گل رفته از دست
شراب ارغوانی داردش مست ۵۱
ز دل کیفیت تاکش برد هوش
نگاه از دیدنش بی باده در جوش ۵۲
صبا کرد آتش گل را چنان تیز
که شاخ گل شد آتشبار گلریز ۵۳
نماند از غایت سبزی درین باغ
تفاوت در میان طوطی و زاغ ۵۴
گرو بردهست در افسانه گل
زبان بلبل از آواز بلبل ۵۵
گل از بس گرمی بازار دارد
عرق پیوسته بر رخسار دارد ۵۶
درین گلزار، پرکاری بود گل
که پرگارش بود منقار بلبل ۵۷
سوادش چون سواد خط خوبان
بود سیراب از چاه زنخدان ۵۸
فشاند بلبلش چون گرد گیسو
ز بار منت افتد ناف آهو ۵۹
به خاکش هم گرفتارست بلبل
که باشد گلبنش تا ریشه در گل ۶۰
چه باشد وسعت مشرب؟ فضایش
مسیحا کیست؟ شاگرد هوایش ۶۱
ز گل، نَرد شکفتن برده خارش
خزان را دست کوتاه از بهارش ۶۲
درین باغ ار شود جبریل نازل
بماند چون نهالش پای در گل ۶۳
درین گلشن که شد از جان سرشته
ز بس نازکمزاجی عام گشته ۶۴
شود گر برگ گل دمساز بلبل
نخیزد بی خراش آواز بلبل ۶۵
درین بستان ز شرم سرو آزاد
زلیخا را گریزد یوسف از یاد ۶۶
زده بر سرو، پهلو، بوته گل
شده همآشیان قمریّ و بلبل ۶۷
۶۸
*** ۶۹
مرا باغ جهانآرا بهشت است
بهشت این باغ باشد، ورنه زشت است ۷۰
گلشن را باغبان تا دسته بسته
به یوسف مانده بازار شکسته ۷۱
هوایش در کمال اعتدال است
کمال اعتدالش بیزوال است ۷۲
ز نخل این چمن، شاخ فکنده
بماند جاودان چون خضر، زنده ۷۳
به صد منت ز روی این گلستان
قضا برداشت طرح باغ رضوان ۷۴
درین گلشن ندارد قدر خاشاک
ارم گو از خیابان سینه کن چاک ۷۵
برای چشمزخم این گلستان
سپند از خال حور آورده رضوان ۷۶
قدم بیرون منه زنهار ازین باغ
که دارد عالمی را لالهاش داغ ۷۷
هوای این گلستان صحّتافزاست
نسیم اینجا هوادار مسیحاست ۷۸
بهار این گلستان بی زوال است
شکست رنگ گل اینجا محال است ۷۹
هوایی بس ملایمتر ز مرهم
نیارد زخم گل را چون فراهم؟ ۸۰
مسیحا روز و شب در کار اینجا
چرا نرگس بود بیمار اینجا؟ ۸۱
مگو قمری به سروش گشته پابست
بود خضری، عصای سبز در دست ۸۲
بدین گلشن بود این نه چمن را
همان ربطی که با جان است تن را ۸۳
زبانم این چمن را تا ثناگوست
نمیگنجد ز گل چون غنچه در پوست ۸۴
خیال سنبلش تا نقش بستم
قلم، شد دسته سنبل به دستم ۸۵
میان گلبن او شد خرد گم
ببستم لب چو غنچه از تکلم ۸۶
*** ۸۷
گل و شمشاد باغ شاه عادل
دوانَد چون محبت ریشه در دل ۸۸
چراغ دوده گیتی ستانی
بهار گلشن صاحبقرانی ۸۹
نهال بوستان سرفرازی
شهابالدین محمد شاه غازی ۹۰
برای خطبه نامش مکرر
ملایک کردهاند از بال، منبر ۹۱
ز رویش مهر انور، شرمگینی
ز رنگش خرمن گل خوشهچینی ۹۲
ز عدل او جهان گردیده آباد
به دیدارش دل خلق جهان شاد ۹۳
کند طغرای جودش را چو انشا
به آب زر، قلم شوید زبان را ۹۴
ز سوادی نثارش در ته آب
نیاسود از تپش گوهر چو سیماب ۹۵
کرم را داد دستی از هر انگشت
کفش را پنج دریا جمع در مشت ۹۶
برای خنده دارد کبک طناز
به عهدش داغها از سینه باز ۹۷
هوای خدمتش چون در سر آرند
چو هدهد تاجداران پر برآرند ۹۸
نه تنها با درم دارد نگین را
گرفته نام او روی زمین را ۹۹
سزد کز نام شاهنشاه عالم
چو نقش زر ببالد نقش خاتم ۱۰۰
کفش پیمانه دریای اکرام
لباس خاص لطفش، رحمت عام ۱۰۱
سخن را تازگی از دولت اوست
بلندیهای شعر از همت اوست ۱۰۲
به دریای عطایش بهر تقسیم
ز ماهی مضطربتر بدره سیم ۱۰۳
سخن را بازگردانم عماری
به سوی باغ چون باد بهاری ۱۰۴
*** ۱۰۵
درین گلشن اساسی بود عالی
که چرخ افتاده بودش بر حوالی ۱۰۶
بنایی توامان با چرخ اعظم
به دیوارش بقا را بست محکم ۱۰۷
ز گردون گوی همدوشی ربوده
به رفعت چرخها چرخش ستوده ۱۰۸
بهشت از شرم حسنش ناپدیدار
برش بتخانه چین نقش دیوار ۱۰۹
در کعبه درش را حلقه در گوش
دو عالم چارچوبش را در آغوش ۱۱۰
ز گلمیخ درش خورشید در تاب
دو پیکر، پیکرش را کرده محراب ۱۱۱
دل از زلفین و زنجیرش چنان شاد
که چشم و زلف دلبر رفته از یاد ۱۱۲
صفای این عمارت شد چنان عام
که میکرد اصفهان از او صفا وام ۱۱۳
ز افتادن چو حسنش را بود عار
نمیدانم که چون افتاده پرکار؟ ۱۱۴
گذشته برج او را از فلک سر
ملایک گشته برجش را کبوتر ۱۱۵
قضا از حسن محضش آفریده
کسش در هیچ آن، بی آن ندیده ۱۱۶
چو در طرحش به خاکستر فتد کار
نویسد بر صفاهان سرمه، معمار ۱۱۷
چو با قصر فلک گردد همآغوش
نداند کس، که را برتر بود دوش ۱۱۸
برای دفع چشم زخم مردم
سپند پیش طاقش گشته انجم ۱۱۹
صفای طاق این زیبا عمارت
چو ابروی بتان دل کرده غارت ۱۲۰
هوس اینجا بود با عشق، همسنگ
کز استحکام منزل نشکند رنگ ۱۲۱
در استحکام این پاینده ایوان
بقا چون صورت دیوار، حیران ۱۲۲
اگر زین در غباری خیزد از جای
بماند سالها چون چرخ بر پای ۱۲۳
رسانده استواری را به معراج
بقا را برج او بر سر بود تاج ۱۲۴
در و دیوار او آشوب چین است
اگر نقشی ز مانی مانده، این است ۱۲۵
ز قدر او سخت چون برشمارم
بلندیهای فکر آید به کارم ۱۲۶
کسی کاین جا میسر شد سجودش
سپهر آیینه زانو نمودش ۱۲۷
نظر چون در تماشایش کنم باز
کند پیش از نگاهم دیده پرواز ۱۲۸
در و دیوار آن باشد منور
مگر ز آیینه زد خشتش سکندر؟ ۱۲۹
بنایی کاین چنین افکند معمار
سزد آنجا سکندر گر کند کار ۱۳۰
به این منزل بود روشن زمانه
که چشم است این و عالم چشمخانه ۱۳۱
ازین دولتسرا، دولت به کام است
جهان را بخت بیدار این مقام است ۱۳۲
چنین جایی ندارد یاد، دوران
تو گر داری گمان، گوی است و چوگان ۱۳۳
ز قدر این عمارت چند پرسی؟
تماشا کن به عجز عرش و کرسی ۱۳۴
الهی این بنا معمور بادا
چو چشم بد غم از وی دور بادا ۱۳۵
*** ۱۳۶
ز باغ افتاده بحری بر کرانه
که یک مدّش بود طول زمانه ۱۳۷
فلک از جزر و مدّش در کشاکش
ز رشک موج او بر روی آتش ۱۳۸
ببندد قطره او گر میان چست
تواند هفت دریا را ورق شست ۱۳۹
چه گویم وصف این دریا که بینی
جز این، کز آسمان آید زمینی ۱۴۰
چو آگه شد ز بحر اکبرآباد
ز قید دجله شد آزاد بغداد ۱۴۱
چه دریا منبع آب حیاتی
به سویش بازگشت هر فراتی ۱۴۲
حبابش برده گوی دلربایی
ز پستان نکویان ختایی ۱۴۳
ز فیلان نهر را هر سو شکافی
خیابانی به راه کوه قافی ۱۴۴
عیان از سادگی راز نهانش
شده افتادگی پای روانش ۱۴۵
ز جیبش گرچه گوهر آشکارست
چو دلق بینوایان بینگارست ۱۴۶
نهاده پشت راحت گرچه بر خاک
همان در گردش است از چشم نمناک ۱۴۷
ز ابرو کرده کشتی گلرخانش
چنان کز پرده دل بادبانش ۱۴۸
ز کشتی موج دریا نیست پیدا
که کشتی هست بیش از موج دریا ۱۴۹
همه مردمنشین چون خانه چشم
به خوبی غیرت کاشانه چشم ۱۵۰
به هر کشتی نشسته چند یاری
شده هر ماه نو خورشیدزاری ۱۵۱
به گاه سیر این بحر معظّم
چو در کشتی نشیند شاه عالم ۱۵۲
ز بس بر خویش بالد آب دریا
شود همعِقد، گوهر با ثریا ۱۵۳
نه کشتی یافت بر پابوس شه دست
مه نو خویش را بر آسمان بست ۱۵۴
مگر چشم ملایک بود در خواب؟
که کشتی گوی فرصت زد درین باب ۱۵۵
نشست آن نوگل باغ بهشتی
به سان توتیا در چشم کشتی ۱۵۶
ز شوق از بس که دریا رفت بالا
ز مرغابی فلک نشناخت خود را ۱۵۷
چو شد کشتینشین آن بحر خوبی
حسد بر چوب کشتی برد طوبی ۱۵۸
ز رشک بحر شد پرخون، دل بر
که از خشکی به دریا رفت گوهر ۱۵۹
چه کشتی، منبع دریای رحمت
ز فیض عالمی جویای رحمت ۱۶۰
ز شوق این بحر یا رب در چه کارست
که بر وی ابر رحمت را گذارست ۱۶۱
چو سیرش سوی کشتی رهنمون شد
ز دریا تلخی و شوری برون شد ۱۶۲
صدف بر گرد کشتی گوهر افشاند
حباب از تن سر و ماهی زر افشاند ۱۶۳
ز بحر آن گوهر خوبی گذر کرد
سراسر آب دریا را گوهر کرد ۱۶۴
ز ملّاحان آن کشتی چه پرسی
که هریک حامل عرشند و کرسی ۱۶۵
به دریا گرچه کشتی بیشمارست
زهی دریا که بر کشتی سوارست ۱۶۶
ندانم این سفینه از چه باب است
که جای شاهبیت انتخاب است ۱۶۷
*** ۱۶۸
سحر چون عندلیب آمد به فریاد
هوای باغ بازم در سر افتاد ۱۶۹
بهشتی را که چندین یاد کردم
به مدحش عالمی را شاد کردم ۱۷۰
بگویم کز که بود و از کجا خاست
که این فردوس را این گونه آراست ۱۷۱
ز ابر رحمتی بود این گلستان
که بر وی ریختی گوهر چو باران ۱۷۲
غلامان درش کیوان و برجیس
کنیزش را کنیزی کرده بلقیس ۱۷۳
فلک بر درگهش چون حلقه میم
ز مهدش مهر و مه، گوی زر و سیم ۱۷۴
ز مژگان گرد چشمش فوج عصمت
نظرهای بلندش اوج عصمت ۱۷۵
به درج پادشاهی گوهری داشت
بلند اقبال نیکو اختری داشت ۱۷۶
ندیده سایه او را فرشته
ز نور رحمتش یزدان سرشته ۱۷۷
بود هرکس مثل در پارسایی
ز چشم او کند عصمت گدایی ۱۷۸
ز شرم او چنان آیینه شد آب
که از دستش حنا را شست سیلاب ۱۷۹
ملایک فرش بال آرند ز افلاک
که مهدش را نیفتد سایه بر خاک ۱۸۰
..............................
به غیر از عصمت از عصمت چه آید؟ ۱۸۱
به او آن باغ را تملیک فرمود
که پروازش سوی باغ دگر بود ۱۸۲
کلید باغ را پیشش فرستاد
که باشد باغ، ملک سرو آزاد ۱۸۳
به گل داد اختیار گلستان را
پس آنگه خود به جانان داد جان را ۱۸۴
برون شد زین جهان پرندامت
شفیعش باد خاتون قیامت ۱۸۵
پس آنگه آن نهال مهرپرور
که گلشن را بدو بخشید مادر ۱۸۶
قبول باغ کرد از مادر خویش
به گلبن، گل فرود آرد سر خویش ۱۸۷
نهاد آن شاهزاده بهر تعظیم
به دست خویش بر سر تاج تسلیم ۱۸۸
نرفته این گلستان جای دوری
بهشتی را به حوری داده حوری ۱۸۹
زهی خاک جنابت تاج فغفور
غبار آستانت سرمه حور ۱۹۰
کسی نشنیده دولتمند چون تو
پدر این، مادر آن، فرزند چون تو ۱۹۱
به دولت باد دایم بارگاهت
بود لطفا پدر پشت و پناهت ۱۹۲
الهی تا بود گلزار عالم
ز آب خضر باد این باغ خرم ۱۹۳
فضایش سیرگاه گلرخان باد
برِ رو نوبر این بوستان باد ۱۹۴
که شامش راست فیض صبح نوروز ۱
هوایش طبعها را معتدل ساز
درختان همسر و مرغان همآواز ۲
هرات از شرم باغ اکبرآباد
چو گل اوراق خوبی داده بر باد ۳
مگر بر سبزهاش غلتیده کشمیر؟
که باشد حسن سبزانش جهانگیر ۴
در باغش صلای عام داده
چو طاق ابروی خوبان، گشاده ۵
به مهرش داده فروردین دل از دست
هزار اردیبهشت از بوی او مست ۶
به نوعی گلبن این باغ خوشبوست
که گویی ریشهاش در ناف آهوست ۷
درین گلشن، بتان هرجا نشستند
به تار زلف، سنبل دسته بستند ۸
به روی سبزهاش فرش ارجمندان
تذرو سرو او، همتبلندان ۹
درختانش به هم پیوسته مایل
صنوبر عاشق سروش به صد دل ۱۰
بر سروش قد خوبان چه سنجد؟
ز حرف راست باید کس نرنجد ۱۱
نمیگوید بهای جلوه چندست
دماغ سرو این گلشن بلندست ۱۲
به جیب غنچه گر چاکی فتاده
دری بر گلشن دیگر گشاده ۱۳
بهار از خانهزادان حریمش
نسیم از بیقراران قدیمش ۱۴
ز جویش آب حیوان تاب دارد
که چندین خضر را سیراب دارد ۱۵
هوایش میدهم از نم گواهی
که میآید ز مرغان کار ماهی ۱۶
نهال سیب او چون قامت یار
نمیآرد به جز سیب ذقن بار ۱۷
بلندیهای سروش بد مبیناد
که از پرواز قمری گشته آزاد ۱۸
دهد آواز مرغ این گلستان
ز معجز، نغمه داوود را جان ۱۹
ره دلها چنان زد حسن آواز
که بلبل بر سر گل میکند ناز ۲۰
درین گلزار، بی گل نیست یک خار
دمیده بلبلش را گل ز منقار ۲۱
ز گل افتاده چندان رنگ بر رنگ
که جای ناله بر بلبل شده تنگ ۲۲
گل افشرد آنچنان پهلوی بلبل
که بلبل غنچه شد در پهلوی گل ۲۳
در او آب بقا یک جویبارست
هوایش را دم عیسی غبارست ۲۴
ز شوق نرگسش، چشم بتان مست
به باد غنچهاش دل داده از دست ۲۵
در آبش از قران ماه و ماهی
دهد عکس گل و غنچه گواهی ۲۶
شفق را لاله او سرخرو کرد
خضر از شبنمش می در سبو کرد ۲۷
هما در سایه بیدش نشسته
که منشور شرف بر بال بسته ۲۸
هوا گل را چنان سیراب دارد
که برگ گل ز خود شبنم برآرد ۲۹
ز عکس سبزه و سنبل درین باغ
کند مژگان پر طاووس را داغ ۳۰
چه شد گر چشم بت دل میرباید
به چشم نرگس او درنیاید ۳۱
جز این نشنیدم از بالای سروش
که مرغ سدره میزیبد تذروش ۳۲
ز بس کوته بود از قامتش دست
به صد تشویش قمری دل در او بست ۳۳
ز شوق حوضش از بس بود بیتاب
چو نیلوفر، فلک سر بر زد از آب ۳۴
نگردد تا فضایش ظلمتآلود
چراغ لاله را در دل گره دود ۳۵
نهان در زیر هر برگش بهاری
ز شبنم هر گل او چشمهساری ۳۶
چنان بر تازگی نخلش سوارست
که گویی سایهاش ابر بهارست ۳۷
غزال آرد به سوی این گلستان
برای چشم نرگس تحفه مژگان ۳۸
ز شرم بیدمشکش نافه در دشت
چو مجنون همنشین آهوان گشت ۳۹
دل قمری درین فردوس آباد
نپردازد به سرو از حسن شمشاد ۴۰
ز هر جانب چو مجنونان خودرای
فکنده بید مجنون، زلف در پای ۴۱
چه شد گر بید مجنون است موزون
به موزونی بود مشهور، مجنون ۴۲
بود هرجا چو گل مسندنشینی
به پهلویش چو نسرین نازنینی ۴۳
به ساز و برگ خود خیری چه نازد
که از صد ماه نو یک بدر سازد ۴۴
درین گلشن مجو از خس نشانه
ز برگ گل نهد مرغ آشیانه ۴۵
زبان شکوه اینجا بسته بلبل
ملایمتر بود خار از رگ گل ۴۶
گل این بوستان را خار و خس نیست
محبت خانه است اینجا هوس نیست ۴۷
کف پا را کند خاکش حنایی
که هست از لاله در شنجرفسایی ۴۸
کشیده گرد او دیواری از گل
سر دیوار او را خار، سنبل ۴۹
نمیباشد هوا چندین معطر
مگر دارد چنارش گوی عنبر؟ ۵۰
ز بوی ارغوان، گل رفته از دست
شراب ارغوانی داردش مست ۵۱
ز دل کیفیت تاکش برد هوش
نگاه از دیدنش بی باده در جوش ۵۲
صبا کرد آتش گل را چنان تیز
که شاخ گل شد آتشبار گلریز ۵۳
نماند از غایت سبزی درین باغ
تفاوت در میان طوطی و زاغ ۵۴
گرو بردهست در افسانه گل
زبان بلبل از آواز بلبل ۵۵
گل از بس گرمی بازار دارد
عرق پیوسته بر رخسار دارد ۵۶
درین گلزار، پرکاری بود گل
که پرگارش بود منقار بلبل ۵۷
سوادش چون سواد خط خوبان
بود سیراب از چاه زنخدان ۵۸
فشاند بلبلش چون گرد گیسو
ز بار منت افتد ناف آهو ۵۹
به خاکش هم گرفتارست بلبل
که باشد گلبنش تا ریشه در گل ۶۰
چه باشد وسعت مشرب؟ فضایش
مسیحا کیست؟ شاگرد هوایش ۶۱
ز گل، نَرد شکفتن برده خارش
خزان را دست کوتاه از بهارش ۶۲
درین باغ ار شود جبریل نازل
بماند چون نهالش پای در گل ۶۳
درین گلشن که شد از جان سرشته
ز بس نازکمزاجی عام گشته ۶۴
شود گر برگ گل دمساز بلبل
نخیزد بی خراش آواز بلبل ۶۵
درین بستان ز شرم سرو آزاد
زلیخا را گریزد یوسف از یاد ۶۶
زده بر سرو، پهلو، بوته گل
شده همآشیان قمریّ و بلبل ۶۷
۶۸
*** ۶۹
مرا باغ جهانآرا بهشت است
بهشت این باغ باشد، ورنه زشت است ۷۰
گلشن را باغبان تا دسته بسته
به یوسف مانده بازار شکسته ۷۱
هوایش در کمال اعتدال است
کمال اعتدالش بیزوال است ۷۲
ز نخل این چمن، شاخ فکنده
بماند جاودان چون خضر، زنده ۷۳
به صد منت ز روی این گلستان
قضا برداشت طرح باغ رضوان ۷۴
درین گلشن ندارد قدر خاشاک
ارم گو از خیابان سینه کن چاک ۷۵
برای چشمزخم این گلستان
سپند از خال حور آورده رضوان ۷۶
قدم بیرون منه زنهار ازین باغ
که دارد عالمی را لالهاش داغ ۷۷
هوای این گلستان صحّتافزاست
نسیم اینجا هوادار مسیحاست ۷۸
بهار این گلستان بی زوال است
شکست رنگ گل اینجا محال است ۷۹
هوایی بس ملایمتر ز مرهم
نیارد زخم گل را چون فراهم؟ ۸۰
مسیحا روز و شب در کار اینجا
چرا نرگس بود بیمار اینجا؟ ۸۱
مگو قمری به سروش گشته پابست
بود خضری، عصای سبز در دست ۸۲
بدین گلشن بود این نه چمن را
همان ربطی که با جان است تن را ۸۳
زبانم این چمن را تا ثناگوست
نمیگنجد ز گل چون غنچه در پوست ۸۴
خیال سنبلش تا نقش بستم
قلم، شد دسته سنبل به دستم ۸۵
میان گلبن او شد خرد گم
ببستم لب چو غنچه از تکلم ۸۶
*** ۸۷
گل و شمشاد باغ شاه عادل
دوانَد چون محبت ریشه در دل ۸۸
چراغ دوده گیتی ستانی
بهار گلشن صاحبقرانی ۸۹
نهال بوستان سرفرازی
شهابالدین محمد شاه غازی ۹۰
برای خطبه نامش مکرر
ملایک کردهاند از بال، منبر ۹۱
ز رویش مهر انور، شرمگینی
ز رنگش خرمن گل خوشهچینی ۹۲
ز عدل او جهان گردیده آباد
به دیدارش دل خلق جهان شاد ۹۳
کند طغرای جودش را چو انشا
به آب زر، قلم شوید زبان را ۹۴
ز سوادی نثارش در ته آب
نیاسود از تپش گوهر چو سیماب ۹۵
کرم را داد دستی از هر انگشت
کفش را پنج دریا جمع در مشت ۹۶
برای خنده دارد کبک طناز
به عهدش داغها از سینه باز ۹۷
هوای خدمتش چون در سر آرند
چو هدهد تاجداران پر برآرند ۹۸
نه تنها با درم دارد نگین را
گرفته نام او روی زمین را ۹۹
سزد کز نام شاهنشاه عالم
چو نقش زر ببالد نقش خاتم ۱۰۰
کفش پیمانه دریای اکرام
لباس خاص لطفش، رحمت عام ۱۰۱
سخن را تازگی از دولت اوست
بلندیهای شعر از همت اوست ۱۰۲
به دریای عطایش بهر تقسیم
ز ماهی مضطربتر بدره سیم ۱۰۳
سخن را بازگردانم عماری
به سوی باغ چون باد بهاری ۱۰۴
*** ۱۰۵
درین گلشن اساسی بود عالی
که چرخ افتاده بودش بر حوالی ۱۰۶
بنایی توامان با چرخ اعظم
به دیوارش بقا را بست محکم ۱۰۷
ز گردون گوی همدوشی ربوده
به رفعت چرخها چرخش ستوده ۱۰۸
بهشت از شرم حسنش ناپدیدار
برش بتخانه چین نقش دیوار ۱۰۹
در کعبه درش را حلقه در گوش
دو عالم چارچوبش را در آغوش ۱۱۰
ز گلمیخ درش خورشید در تاب
دو پیکر، پیکرش را کرده محراب ۱۱۱
دل از زلفین و زنجیرش چنان شاد
که چشم و زلف دلبر رفته از یاد ۱۱۲
صفای این عمارت شد چنان عام
که میکرد اصفهان از او صفا وام ۱۱۳
ز افتادن چو حسنش را بود عار
نمیدانم که چون افتاده پرکار؟ ۱۱۴
گذشته برج او را از فلک سر
ملایک گشته برجش را کبوتر ۱۱۵
قضا از حسن محضش آفریده
کسش در هیچ آن، بی آن ندیده ۱۱۶
چو در طرحش به خاکستر فتد کار
نویسد بر صفاهان سرمه، معمار ۱۱۷
چو با قصر فلک گردد همآغوش
نداند کس، که را برتر بود دوش ۱۱۸
برای دفع چشم زخم مردم
سپند پیش طاقش گشته انجم ۱۱۹
صفای طاق این زیبا عمارت
چو ابروی بتان دل کرده غارت ۱۲۰
هوس اینجا بود با عشق، همسنگ
کز استحکام منزل نشکند رنگ ۱۲۱
در استحکام این پاینده ایوان
بقا چون صورت دیوار، حیران ۱۲۲
اگر زین در غباری خیزد از جای
بماند سالها چون چرخ بر پای ۱۲۳
رسانده استواری را به معراج
بقا را برج او بر سر بود تاج ۱۲۴
در و دیوار او آشوب چین است
اگر نقشی ز مانی مانده، این است ۱۲۵
ز قدر او سخت چون برشمارم
بلندیهای فکر آید به کارم ۱۲۶
کسی کاین جا میسر شد سجودش
سپهر آیینه زانو نمودش ۱۲۷
نظر چون در تماشایش کنم باز
کند پیش از نگاهم دیده پرواز ۱۲۸
در و دیوار آن باشد منور
مگر ز آیینه زد خشتش سکندر؟ ۱۲۹
بنایی کاین چنین افکند معمار
سزد آنجا سکندر گر کند کار ۱۳۰
به این منزل بود روشن زمانه
که چشم است این و عالم چشمخانه ۱۳۱
ازین دولتسرا، دولت به کام است
جهان را بخت بیدار این مقام است ۱۳۲
چنین جایی ندارد یاد، دوران
تو گر داری گمان، گوی است و چوگان ۱۳۳
ز قدر این عمارت چند پرسی؟
تماشا کن به عجز عرش و کرسی ۱۳۴
الهی این بنا معمور بادا
چو چشم بد غم از وی دور بادا ۱۳۵
*** ۱۳۶
ز باغ افتاده بحری بر کرانه
که یک مدّش بود طول زمانه ۱۳۷
فلک از جزر و مدّش در کشاکش
ز رشک موج او بر روی آتش ۱۳۸
ببندد قطره او گر میان چست
تواند هفت دریا را ورق شست ۱۳۹
چه گویم وصف این دریا که بینی
جز این، کز آسمان آید زمینی ۱۴۰
چو آگه شد ز بحر اکبرآباد
ز قید دجله شد آزاد بغداد ۱۴۱
چه دریا منبع آب حیاتی
به سویش بازگشت هر فراتی ۱۴۲
حبابش برده گوی دلربایی
ز پستان نکویان ختایی ۱۴۳
ز فیلان نهر را هر سو شکافی
خیابانی به راه کوه قافی ۱۴۴
عیان از سادگی راز نهانش
شده افتادگی پای روانش ۱۴۵
ز جیبش گرچه گوهر آشکارست
چو دلق بینوایان بینگارست ۱۴۶
نهاده پشت راحت گرچه بر خاک
همان در گردش است از چشم نمناک ۱۴۷
ز ابرو کرده کشتی گلرخانش
چنان کز پرده دل بادبانش ۱۴۸
ز کشتی موج دریا نیست پیدا
که کشتی هست بیش از موج دریا ۱۴۹
همه مردمنشین چون خانه چشم
به خوبی غیرت کاشانه چشم ۱۵۰
به هر کشتی نشسته چند یاری
شده هر ماه نو خورشیدزاری ۱۵۱
به گاه سیر این بحر معظّم
چو در کشتی نشیند شاه عالم ۱۵۲
ز بس بر خویش بالد آب دریا
شود همعِقد، گوهر با ثریا ۱۵۳
نه کشتی یافت بر پابوس شه دست
مه نو خویش را بر آسمان بست ۱۵۴
مگر چشم ملایک بود در خواب؟
که کشتی گوی فرصت زد درین باب ۱۵۵
نشست آن نوگل باغ بهشتی
به سان توتیا در چشم کشتی ۱۵۶
ز شوق از بس که دریا رفت بالا
ز مرغابی فلک نشناخت خود را ۱۵۷
چو شد کشتینشین آن بحر خوبی
حسد بر چوب کشتی برد طوبی ۱۵۸
ز رشک بحر شد پرخون، دل بر
که از خشکی به دریا رفت گوهر ۱۵۹
چه کشتی، منبع دریای رحمت
ز فیض عالمی جویای رحمت ۱۶۰
ز شوق این بحر یا رب در چه کارست
که بر وی ابر رحمت را گذارست ۱۶۱
چو سیرش سوی کشتی رهنمون شد
ز دریا تلخی و شوری برون شد ۱۶۲
صدف بر گرد کشتی گوهر افشاند
حباب از تن سر و ماهی زر افشاند ۱۶۳
ز بحر آن گوهر خوبی گذر کرد
سراسر آب دریا را گوهر کرد ۱۶۴
ز ملّاحان آن کشتی چه پرسی
که هریک حامل عرشند و کرسی ۱۶۵
به دریا گرچه کشتی بیشمارست
زهی دریا که بر کشتی سوارست ۱۶۶
ندانم این سفینه از چه باب است
که جای شاهبیت انتخاب است ۱۶۷
*** ۱۶۸
سحر چون عندلیب آمد به فریاد
هوای باغ بازم در سر افتاد ۱۶۹
بهشتی را که چندین یاد کردم
به مدحش عالمی را شاد کردم ۱۷۰
بگویم کز که بود و از کجا خاست
که این فردوس را این گونه آراست ۱۷۱
ز ابر رحمتی بود این گلستان
که بر وی ریختی گوهر چو باران ۱۷۲
غلامان درش کیوان و برجیس
کنیزش را کنیزی کرده بلقیس ۱۷۳
فلک بر درگهش چون حلقه میم
ز مهدش مهر و مه، گوی زر و سیم ۱۷۴
ز مژگان گرد چشمش فوج عصمت
نظرهای بلندش اوج عصمت ۱۷۵
به درج پادشاهی گوهری داشت
بلند اقبال نیکو اختری داشت ۱۷۶
ندیده سایه او را فرشته
ز نور رحمتش یزدان سرشته ۱۷۷
بود هرکس مثل در پارسایی
ز چشم او کند عصمت گدایی ۱۷۸
ز شرم او چنان آیینه شد آب
که از دستش حنا را شست سیلاب ۱۷۹
ملایک فرش بال آرند ز افلاک
که مهدش را نیفتد سایه بر خاک ۱۸۰
..............................
به غیر از عصمت از عصمت چه آید؟ ۱۸۱
به او آن باغ را تملیک فرمود
که پروازش سوی باغ دگر بود ۱۸۲
کلید باغ را پیشش فرستاد
که باشد باغ، ملک سرو آزاد ۱۸۳
به گل داد اختیار گلستان را
پس آنگه خود به جانان داد جان را ۱۸۴
برون شد زین جهان پرندامت
شفیعش باد خاتون قیامت ۱۸۵
پس آنگه آن نهال مهرپرور
که گلشن را بدو بخشید مادر ۱۸۶
قبول باغ کرد از مادر خویش
به گلبن، گل فرود آرد سر خویش ۱۸۷
نهاد آن شاهزاده بهر تعظیم
به دست خویش بر سر تاج تسلیم ۱۸۸
نرفته این گلستان جای دوری
بهشتی را به حوری داده حوری ۱۸۹
زهی خاک جنابت تاج فغفور
غبار آستانت سرمه حور ۱۹۰
کسی نشنیده دولتمند چون تو
پدر این، مادر آن، فرزند چون تو ۱۹۱
به دولت باد دایم بارگاهت
بود لطفا پدر پشت و پناهت ۱۹۲
الهی تا بود گلزار عالم
ز آب خضر باد این باغ خرم ۱۹۳
فضایش سیرگاه گلرخان باد
برِ رو نوبر این بوستان باد ۱۹۴
تعداد ابیات: ۱۹۳
۴۴۸
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شمارهٔ ۲۴ - مدح شاهجهان و پایان کلام
گوهر بعدی:شمارهٔ ۲۶ - در توصیف شکارگاه شاه جهان در پالم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.