هوش مصنوعی:
این متن شعری است که از زبان مولانا جلالالدین بلخی سروده شده و مفاهیم عمیق عرفانی و اخلاقی را بیان میکند. در این شعر، مفاهیمی مانند مبارزه با نفس اماره، اهمیت عمل به جای وعده، ضرورت تغییر خوی بد، و نقش نور الهی در هدایت انسان مطرح شده است. همچنین، شعر به موضوعاتی مانند تقابل نور و ظلمت، رهایی از بندهای دنیوی، و رسیدن به حقیقت الهی اشاره دارد.
رده سنی:
18+
این متن شامل مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
بخش ۲۶ - فرمودن والی آن مرد را کی این خاربن را کی نشاندهای بر سر راه بر کن
هَمچو آن شَخصِ دُرُشتِ خوشْسُخُن
در میانِ رَهْ نِشانْد او خارْبُن ۱
رَهْ گُذَریانَش مَلامَتگَر شُدند
پَس بِگُفتندَش بِکَن این را، نَکَند ۲
هردَمی آن خارْبُن اَفْزون شُدی
پایِ خَلْق از زَخمِ آن پُر خون شُدی ۳
جامههایِ خَلْق بِدْریدی زِخار
پایِ دَرویشان بِخَسْتی زارْ زار ۴
چون به جِدْ حاکِم بِدو گفت این بِکَن
گفت آری بَر کَنم روزیْش من ۵
مُدَّتی فردا و فردا وَعده داد
شُد درختِ خارِ او مُحْکَم نِهاد ۶
گفت روزی حاکِمَش ای وَعده کَژْ
پیش آ در کارِ ما، واپَسْ مَغَژ ۷
گفت اَلْایّامُ یا عَمْ بَیْنَنا
گفت عَجِّلْ لا تُماطِلْ دَیْنَنا ۸
تو که میگویی که فردا، این بِدان
که به هر روزی که میآید زمان ۹
آن درختِ بَد جوانتَر میشود
وین کَننده پیر و مُضْطَر میشود ۱۰
خارْبُن، در قُوَّت و بَرخاستن
خارْکَن،در پیری و در کاسْتن ۱۱
خارْبُن هر روز و هر دَمْ سَبز و تَر
خارْکَن، هر روزْ زار و خُشکتَر ۱۲
او جوانتَر میشود، تو پیرتَر
زود باش و روزگارِ خود مَبَر ۱۳
خارْبُن دان هر یکی خویِ بَدَت
بارها در پایْ خار آخِر زَدَت ۱۴
بارها از خویِ خود خسته شُدی
حس نداری، سَخت بیحِس آمدی ۱۵
گَر زِ خسته گشتنِ دیگر کَسان
که زِ خُلْقِ زشتِ تو هست آن رَسان ۱۶
غافِلی، باری زِ زَخمِ خود نهیی
تو عَذابِ خویش و هر بیگانهیی ۱۷
یا تَبَر بَر گیر و مَردانه بِزَن
تو علیوار این دَرِ خیبَر بِکَن ۱۸
یا به گُلْبُن وَصْل کُن این خار را
وَصل کُن با نار نورِ یار را ۱۹
تا که نورِ او کُشَد نارِ تو را
وَصلِ او گُلْشَن کُند خارِ تو را ۲۰
تو مِثالِ دوزخی، او مؤمن است
کُشتنِ آتش به مؤمنْ مُمکِن است ۲۱
مُصْطَفی فرمود از گفتِ جَحیم
کو به مؤمن لابهگَر گردد زِ بیم ۲۲
گویَدَش بُگْذر زِ من ای شاه زود
هین که نورَت سوزِ نارَم را رُبود ۲۳
پس هَلاکِ نارْ نورِ مؤمن است
زان که بیضِدْ دَفْعِ ضِدْ لا یُمْکِن است ۲۴
نارْ ضِدِّ نور باشد روزِ عدل
کان زِ قَهْر اَنْگیخته شُد، این زِ فَضْل ۲۵
گَر هَمی خواهی تو دَفْعِ شَرِّ نار
آبِ رَحمَت بر دلِ آتشْ گُمار ۲۶
چَشمهٔ آن آبِ رَحمتْ مؤمن است
آبِ حیوانْ روحِ پاکِ مُحْسن است ۲۷
بَس گُریزان است نَفْسِ تو ازو
زان که تو از آتشی، او آبْ خو ۲۸
زآبْ آتش زان گُریزان میشود
کآتَشَش از آبْ ویران میشود ۲۹
حِسّ و فکرِ تو همه از آتش است
حِسِّ شیخ و فکرِ او نورِ خَوش است ۳۰
آبِ نورِ او چو بر آتش چَکَد
چَکْ چَکْ از آتش بَرآیَد، بَرجَهَد ۳۱
چون کُند چَکْچَکْ، تو گویَش مرگ و دَرد
تا شود این دوزخِ نَفْسِ تو سَرد ۳۲
تا نَسوزَد او گُلِسْتانِ تو را
تا نَسوزَد عَدل و اِحْسانِ تو را ۳۳
بَعد از آن چیزی که کاری، بَر دَهَد
لاله و نسرین و سیسَنْبَر دَهَد ۳۴
باز پَهْنا میرَویم از راهِ راست
باز گَرد ای خواجه راهِ ما کجاست؟ ۳۵
اَنْدر آن تَقریر بودیم ای حَسود
که خَرَت لَنگ است و مَنْزِل دورْ زود ۳۶
سالْ بیگَهْ گشت، وَقتِ کِشت نی
جُز سِیَهروییّ و فِعْلِ زشت نی ۳۷
کِرمْ در بیخِ درختِ تَنْ فُتاد
بایَدَش بَرکَند و در آتش نَهاد ۳۸
هین و هین ای راهرو بیگاه شُد
آفتابِ عُمرْ سویِ چاه شُد ۳۹
این دو روزک را که زورَت هست،زود
پیر اَفْشانی بِکُن از راهِ جود ۴۰
این قَدَر تُخمی که مانْدهسْتَت بِباز
تا بِرویَد زین دو دَمْ عُمرِ دراز ۴۱
تا نَمُردهست این چراغِ با گُهَر
هین فَتیلَش ساز و روغن زودتَر ۴۲
هین،مگو فردا، که فرداها گُذشت
تا به کُلّی نَگْذَرد اَیّامِ کَشت ۴۳
پَندِ من بِشْنو که تَنْ بَندِ قَویست
کُهنه بیرون کُن گَرَت مَیْلِ نویست ۴۴
لب بِبنَد و کَفِّ پُر زَرْ بَرگُشا
بُخْلِ تَن بُگْذار و پیش آوَر سَخا ۴۵
تَرکِ شَهْوتها و لَذَّتها سَخاست
هر کِه در شَهْوت فرو شُد بَرنَخاست ۴۶
این سَخا شاخیست از سَروِ بهشت
وایِ او کَزْ کَفْ چُنین شاخی بِهِشت ۴۷
عُرْوَةُ اَلْوثْقاست این تَرکِ هوا
بَرکَشَد این شاخ جان را بر سَما ۴۸
تا بَرَد شاخِ سَخا ای خوبکیش
مَر تو را بالاکَشانْ تا اَصلِ خویش ۴۹
یوسُفِ حُسْنیّ و این عالَم چو چاه
وین رَسَن صَبر است بر اَمْرِ اِله ۵۰
یوسُفا آمد رَسَن،دَرزَن دو دست
از رَسَن غافِل مَشو، بیگَهْ شُدهست ۵۱
حَمْدُ لِلَّهْ کین رَسَن آویختند
فَضْل و رَحمَت را به هم آمیختند ۵۲
تا بِبینی عالَمِ جانِ جَدید
عالَمِ بَسْ آشکارِ ناپَدید ۵۳
این جهانِ نیست چون هَسْتان شُده
وان جَهانِ هست بَسْ پِنْهان شُده ۵۴
خاکْ بر باد است و بازی میکُند
کَژْنِمایی،پَردهسازی میکُند ۵۵
این که بر کار است، بیکار است و پوست
وان که پنهان است، مَغز و اصلْ اوست ۵۶
خاکْ هَمچون آلَتی در دستِ باد
باد را دان عالی و عالینِژاد ۵۷
چَشمِ خاکی را به خاک اُفْتَد نَظَر
بادْبین چَشمی بُوَد نوعی دِگَر ۵۸
اسب داند اسب را کو هست یار
هم سَواری دانَد اَحْوالِ سَوار ۵۹
چَشمِ حِسْ اسب است و نورِ حَقْ سَوار
بیسَواره اسبْ خود نایَد به کار ۶۰
پس اَدَب کُن اسب را از خویِ بَد
وَرْنه پیشِ شاه باشد اسبْ رَد ۶۱
چَشمِ اسب از چَشمِ شَهْ رَهبَر بُوَد
چَشمِ او بیچَشمِ شَهْ مُضْطَر بُوَد ۶۲
چَشمِ اسبانْ جُز گیاه و جُز چَرا
هر کجا خوانی بِگویَد نی، چرا؟ ۶۳
نورِ حَقْ بر نورِ حِسْ راکِب شود
آنگَهی جانْ سویِ حَق راغِب شود ۶۴
اسبْ بیراکِب چه داند رَسْمِ راه؟
شاه باید تا بِدانَد شاهْراه ۶۵
سویِ حِسّی رو که نورش راکِب است
حِسْ را آن نورْ نیکو صاحِب است ۶۶
نورِ حِس را نورِ حَقْ تَزیین بُود
مَعنیِ نورٌ علی نورْ این بُوَد ۶۷
نورِ حسّی میکَشَد سویِ ثَری
نورِ حَقَّش میبَرَد سویِ عُلی ۶۸
زان که مَحْسوساتْ دونتَر عالَمیست
نورِ حَق دریا و حِسْ چون شَبْنمیست ۶۹
لیک پیدا نیست آن راکِب بَرو
جُز به آثار و به گُفتارِ نِکو ۷۰
نورِ حسّی کو غَلیظ است و گِران
هست پنهان در سَوادِ دیدگان ۷۱
چون که نورِ حِسْ نمیبینی زِ چَشم
چون بِبینی نورِ آن دینی زِ چَشم؟ ۷۲
نورِ حِسْ با این غَلیظی مُخْتَفیست
چون خَفی نَبْوَد ضیایی کآن صَفیست؟ ۷۳
این جهانْ چون خَس به دستِ بادِ غَیب
عاجزی پیشِ گرفت و دادِ غَیب ۷۴
گَهْ بُلندَش میکُند، گاهیش پَست
گَهْ دُرُستَش میکُند، گاهی شِکَست ۷۵
گَهْ یَمینَش میبَرَد،گاهی یَسار
گَهْ گُلِستانَش کُند،گاهیشْ خار ۷۶
دستْ پنهان و قَلَم بین خَط گُزار
اسب در جولان و ناپیدا سَوار ۷۷
تیرْ پَرّان بین و ناپیدا کَمان
جانها پیدا و پنهانْ جانِ جان ۷۸
تیر را مَشْکَن که این تیرِ شَهیست
نیست پَرتاوی، زِ شصتِ آگهیست ۷۹
ما رَمَیْتَ اِذْ رَمَیْتَ گفت حَق
کارِ حَقْ بر کارها دارد سَبَق ۸۰
خشمِ خود بِشْکَن، تو مَشْکَن تیر را
چَشمِ خَشمَت خون شُمارَد شیر را ۸۱
بوسه دِهْ بر تیر و پیشِ شاه بَر
تیرِ خونآلود از خونِ تو تَر ۸۲
آنچه پیدا عاجز و بَسته وْ زَبون
وانچه ناپیدا، چُنان تُند و حَرون ۸۳
ما شکاریم، این چُنین دامی کِه راست؟
گویِ چوگانیم،چوگانی کجاست؟ ۸۴
میدَرَد، میدوزَد، این خیّاط کو؟
میدَمَد، میسوزد، این نَفّاط کو؟ ۸۵
ساعتی کافِر کُند صِدّیق را
ساعتی زاهِد کُند زِنْدیق را ۸۶
زان که مُخْلِص در خَطَر باشد زِ دام
تا زِ خود خالِص نگردد او تمام ۸۷
زان که در راه است و رَهْزَن بیحَد است
آن رَهَد کو در اَمانِ ایزد است ۸۸
آیِنه خالِص نگشت، او مُخْلِص است
مُرغ را نگرفته است، او مُقْنِص است ۸۹
چون که مُخْلَص گشت،مُخْلِص باز رَست
در مَقامِ اَمْن رفت و بُرد دست ۹۰
هیچ آیینه دِگَر آهن نَشُد
هیچ نانی گندمِ خَرمَن نَشُد ۹۱
هیچ انگوری دِگَر غوره نَشُد
هیچ میوهیْ پُخته با کوره نَشُد ۹۲
پُخته گَرد و از تَغَیُّر دور شو
رو چو بُرهانِ مُحَقِّق نورْ شو ۹۳
چون زِ خود رَستی، همه بُرهان شُدی
چون که بَنده نیست شُد، سُلطان شُدی ۹۴
وَرْ عِیان خواهی صَلاحُ الدّین نِمود
دیدهها را کرد بینا و گُشود ۹۵
فَقر را از چَشم و از سیمایِ او
دید هر چَشمی که دارد نورِ هو ۹۶
شیخْ فَعّال است بیآلَتْ چو حَق
با مُریدان داده بیگفتی سَبَق ۹۷
دلْ به دستِ او چو مومِ نَرمْ رام
مُهْرِ او گَهْ نَنگ سازد، گاهْ نام ۹۸
مُهْرِ مومَش حاکیِ انگُشتریست
باز آن نَقْشِ نگینْ حاکیِّ کیست؟ ۹۹
حاکیِ اندیشهٔ آن زَرْگَر است
سِلْسِلهیْ هر حَلْقه اَنْدر دیگر است ۱۰۰
این صَدا در کوهِ دلها بانگِ کیست؟
گَهْ پُر است از بانگْ این کُه، گَهْ تَهیست ۱۰۱
هر کجا هست او حکیم است اوسْتاد
بانگِ او زین کوهِ دلْ خالی مَباد ۱۰۲
هست کُهْ کآوا مُثَنّا میکُند
هست کُهْ کآوازْ صد تا میکُند ۱۰۳
میزَهانَد کوه از آن آواز و قال
صد هزاران چَشمهٔ آبِ زُلال ۱۰۴
چون زِ کُهْ آن لُطْفْ بیرون میشود
آبها در چَشمهها خون میشود ۱۰۵
زان شَهَنْشاهِ هُمایوننَعْل بود
که سَراسَر طورِ سینا لَعْل بود ۱۰۶
جان پَذیرفت و خِرَد اَجْزایِ کوه
ما کَم از سنگیم آخِر ای گروه؟ ۱۰۷
نه زِ جانْ یک چَشمه جوشان میشود
نه بَدَن از سَبزپوشان میشود ۱۰۸
نی صَدایِ بانگِ مُشتاقی دَرو
نی صَفایِ جُرعهٔ ساقی دَرو ۱۰۹
کو حَمیَّت تا زِ تیشه وَزْ کُلَند
این چُنین کُهْ را به کُلّی بَرکَنند؟ ۱۱۰
بوکْ بر اَجْزایِ او تابَد مَهی
بوکْ در وِیْ تابِ مَهْ یابَد رَهی ۱۱۱
چون قیامَتْ کوهها را بَرکَند
پَس قیامَت این کَرَم کِی میکُند؟ ۱۱۲
این قیامَتْ زان قیامَت کِی کَم است؟
آن قیامَتْ زَخم و این چون مَرهَم است ۱۱۳
هر کِه دید این مَرهَم، از زَخمْ ایمِن است
هر بَدی کین حُسنْ دید، او مُحْسن است ۱۱۴
ای خُنُک زشتی که خوبَش شُد حَریف
وایِ گُلرویی که جُفتَش شُد خَریف ۱۱۵
نانِ مُرده چون حَریفِ جان شود
زنده گردد نان و عینِ آن شود ۱۱۶
هیزُمِ تیره حَریفِ نار شُد
تیرگی رَفت و همه اَنْوار شد ۱۱۷
در نَمَکلان چون خَرِ مُرده فُتاد
آن خَریّ و مُردگی یک سو نَهاد ۱۱۸
صِبْغَةَ الله هست خُمِّ رنگِ هو
پیسها یک رَنگ گردد اَنْدَرو ۱۱۹
چون در آن خُم اُفْتَد و گوییش قُمْ
از طَرَب گوید مَنَم خُمْ لا تَلُمْ ۱۲۰
آن مَنَم خُمْ خود اَنَا اَلْحَق گفتن است
رنگِ آتش دارد، اِلّا آهن است ۱۲۱
رنگِ آهنْ مَحْوِ رنگِ آتش است
زآتشی میلافَد و خامُشوَش است ۱۲۲
چون به سُرخی گشت هَمچون زَرِّ کان
پس اَنَا النّار است لافَش،بیزبان ۱۲۳
شُد زِ رنگ و طَبْعِ آتش مُحْتَشَم
گوید او من آتشَم،من آتشَم ۱۲۴
آتشَم من گَر تو را شَکّ است و ظَن
آزمون کُن، دست را بر من بِزَن ۱۲۵
آتَشم من، بر تو گَر شُد مُشْتَبِه
رویِ خود بر رویِ من یکدَمْ بِنِه ۱۲۶
آدمی چون نور گیرد از خدا
هست مَسْجودِ مَلایک زِاجْتِبا ۱۲۷
نیز مَسْجودِ کسی کو چون مَلَک
رَسته باشد جانْش از طُغیان و شَک ۱۲۸
آتشِ چه؟ آهنِ چه؟ لَب بِبَند
ریشِ تَشْبیهِ مُشَبِّه را مَخَند ۱۲۹
پایْ در دریا مَنِه، کَم گویْ ازان
بر لبِ دریا خَمُش کُن، لب گَزان ۱۳۰
گَرچه صد چون من ندارد تابِ بَحْر
لیکْ مینَشْکیبَم از غَرقابِ بَحْر ۱۳۱
جان و عقلِ من فِدایِ بَحْرْ باد
خون بَهایِ عقل و جان این بَحْرْ داد ۱۳۲
تا که پایم میرَوَد، رانَم دَرو
چون نَمانَد پا، چو بَطّانَم دَرو ۱۳۳
بیاَدَبْ حاِضر ز غایِب خوش تَر است
حَلْقه گَرچه کَژْ بُوَد، نی بر دَر است؟ ۱۳۴
ای تَنْآلوده به گِردِ حوضْ گَرد
پاکْ کِی گردد بُرونِ حوض مَرد؟ ۱۳۵
پاکْ کو از حوضْ مَهْجور اوفْتاد
او زِ پاکیْ خویش هم دور اوفْتاد ۱۳۶
پاکیِ این حوضْ بیپایان بُوَد
پاکیِ اجسامْ کَم میزان بُوَد ۱۳۷
زان که دل حوضْ است، لیکِن در کَمین
سویِ دریا راهِ پنهان دارد این ۱۳۸
پاکیِ مَحْدودِ تو خواهد مَدَد
وَرْنه اَنْدر خَرجْ کَم گردد عَدَد ۱۳۹
آب گفت آلوده را در من شِتاب
گفت آلوده که دارم شَرم از آب ۱۴۰
گفت آب این شَرمْ بی من کِی رَوَد؟
بی من این آلوده زایِل کِی شود؟ ۱۴۱
زآبْ هر آلوده کو پنهان شود
اَلْحیاءُ یَمْنَعُ الْایمان بُوَد ۱۴۲
دلْ زِ پایهیْ حوضِ تَن گِلْناک شُد
تَنْ زِ آبِ حوضِ دلها پاک شُد ۱۴۳
گِردِ پایهیْ حوضِ دلْ گَرد ای پسر
هان زِ پایهیْ حوضِ تَنْ میکُن حَذَر ۱۴۴
بَحْرِ تَنْ بر بَحْرِ دل بَرهَم زَنان
در میانْشانْ بَرْزَخٌ لا یَبْغیان ۱۴۵
گر تو باشی راست، وَرْ باشی تو کَژْ
پیش تَر میغَژ بِدو، واپَس مَغَژ ۱۴۶
پیشِ شاهانْ گَر خَطَر باشد به جان
لیکْ نَشْکیبَند ازو با هِمَّتان ۱۴۷
شاه چون شیرینتَر از شِکَّر بُوَد
جانْ به شیرینی رَوَد، خوشتَر بُوَد ۱۴۸
ای مَلامَتگَر سَلامَت مَر تو را
ای سَلامَتجو تویی واهِی الْعُری ۱۴۹
جانِ من کورهست، با آتش خَوش است
کوره را این بَسْ که خانهیْ آتش است ۱۵۰
هَمچو کورهْ عشق را سوزیدَنیست
هر کِه او زین کور باشد، کوره نیست ۱۵۱
بَرگِ بیبَرگی ترا چون بَرگ شُد
جانِ باقی یافتیّ و مرگ شُد ۱۵۲
چون تو را غَمْ شادی اَفْزودن گرفت
روضهٔ جانَت گُل و سوسن گرفت ۱۵۳
آنچه خَوْفِ دیگران، آن اَمنِ توست
بَطْ قَوی از بَحْر و مُرغِ خانه سُست ۱۵۴
باز دیوانه شُدم من ای طَبیب
باز سودایی شُدم من ای حَبیب ۱۵۵
حَلْقههایِ سِلْسِلهیْ تو ذوفُنون
هر یکی حَلْقه دَهَد دیگر جُنون ۱۵۶
دادِ هر حَلْقه فُنونی دیگر است
پس مرا هر دَم جُنونی دیگر است ۱۵۷
پس فُنون باشد جُنون، این شُد مَثَل
خاصه در زَنجیرِ این میرِ اَجَل ۱۵۸
آن چُنان دیوانگی بُگْسَست بَند
که همه دیوانگان پَندَم دَهَند ۱۵۹
در میانِ رَهْ نِشانْد او خارْبُن ۱
رَهْ گُذَریانَش مَلامَتگَر شُدند
پَس بِگُفتندَش بِکَن این را، نَکَند ۲
هردَمی آن خارْبُن اَفْزون شُدی
پایِ خَلْق از زَخمِ آن پُر خون شُدی ۳
جامههایِ خَلْق بِدْریدی زِخار
پایِ دَرویشان بِخَسْتی زارْ زار ۴
چون به جِدْ حاکِم بِدو گفت این بِکَن
گفت آری بَر کَنم روزیْش من ۵
مُدَّتی فردا و فردا وَعده داد
شُد درختِ خارِ او مُحْکَم نِهاد ۶
گفت روزی حاکِمَش ای وَعده کَژْ
پیش آ در کارِ ما، واپَسْ مَغَژ ۷
گفت اَلْایّامُ یا عَمْ بَیْنَنا
گفت عَجِّلْ لا تُماطِلْ دَیْنَنا ۸
تو که میگویی که فردا، این بِدان
که به هر روزی که میآید زمان ۹
آن درختِ بَد جوانتَر میشود
وین کَننده پیر و مُضْطَر میشود ۱۰
خارْبُن، در قُوَّت و بَرخاستن
خارْکَن،در پیری و در کاسْتن ۱۱
خارْبُن هر روز و هر دَمْ سَبز و تَر
خارْکَن، هر روزْ زار و خُشکتَر ۱۲
او جوانتَر میشود، تو پیرتَر
زود باش و روزگارِ خود مَبَر ۱۳
خارْبُن دان هر یکی خویِ بَدَت
بارها در پایْ خار آخِر زَدَت ۱۴
بارها از خویِ خود خسته شُدی
حس نداری، سَخت بیحِس آمدی ۱۵
گَر زِ خسته گشتنِ دیگر کَسان
که زِ خُلْقِ زشتِ تو هست آن رَسان ۱۶
غافِلی، باری زِ زَخمِ خود نهیی
تو عَذابِ خویش و هر بیگانهیی ۱۷
یا تَبَر بَر گیر و مَردانه بِزَن
تو علیوار این دَرِ خیبَر بِکَن ۱۸
یا به گُلْبُن وَصْل کُن این خار را
وَصل کُن با نار نورِ یار را ۱۹
تا که نورِ او کُشَد نارِ تو را
وَصلِ او گُلْشَن کُند خارِ تو را ۲۰
تو مِثالِ دوزخی، او مؤمن است
کُشتنِ آتش به مؤمنْ مُمکِن است ۲۱
مُصْطَفی فرمود از گفتِ جَحیم
کو به مؤمن لابهگَر گردد زِ بیم ۲۲
گویَدَش بُگْذر زِ من ای شاه زود
هین که نورَت سوزِ نارَم را رُبود ۲۳
پس هَلاکِ نارْ نورِ مؤمن است
زان که بیضِدْ دَفْعِ ضِدْ لا یُمْکِن است ۲۴
نارْ ضِدِّ نور باشد روزِ عدل
کان زِ قَهْر اَنْگیخته شُد، این زِ فَضْل ۲۵
گَر هَمی خواهی تو دَفْعِ شَرِّ نار
آبِ رَحمَت بر دلِ آتشْ گُمار ۲۶
چَشمهٔ آن آبِ رَحمتْ مؤمن است
آبِ حیوانْ روحِ پاکِ مُحْسن است ۲۷
بَس گُریزان است نَفْسِ تو ازو
زان که تو از آتشی، او آبْ خو ۲۸
زآبْ آتش زان گُریزان میشود
کآتَشَش از آبْ ویران میشود ۲۹
حِسّ و فکرِ تو همه از آتش است
حِسِّ شیخ و فکرِ او نورِ خَوش است ۳۰
آبِ نورِ او چو بر آتش چَکَد
چَکْ چَکْ از آتش بَرآیَد، بَرجَهَد ۳۱
چون کُند چَکْچَکْ، تو گویَش مرگ و دَرد
تا شود این دوزخِ نَفْسِ تو سَرد ۳۲
تا نَسوزَد او گُلِسْتانِ تو را
تا نَسوزَد عَدل و اِحْسانِ تو را ۳۳
بَعد از آن چیزی که کاری، بَر دَهَد
لاله و نسرین و سیسَنْبَر دَهَد ۳۴
باز پَهْنا میرَویم از راهِ راست
باز گَرد ای خواجه راهِ ما کجاست؟ ۳۵
اَنْدر آن تَقریر بودیم ای حَسود
که خَرَت لَنگ است و مَنْزِل دورْ زود ۳۶
سالْ بیگَهْ گشت، وَقتِ کِشت نی
جُز سِیَهروییّ و فِعْلِ زشت نی ۳۷
کِرمْ در بیخِ درختِ تَنْ فُتاد
بایَدَش بَرکَند و در آتش نَهاد ۳۸
هین و هین ای راهرو بیگاه شُد
آفتابِ عُمرْ سویِ چاه شُد ۳۹
این دو روزک را که زورَت هست،زود
پیر اَفْشانی بِکُن از راهِ جود ۴۰
این قَدَر تُخمی که مانْدهسْتَت بِباز
تا بِرویَد زین دو دَمْ عُمرِ دراز ۴۱
تا نَمُردهست این چراغِ با گُهَر
هین فَتیلَش ساز و روغن زودتَر ۴۲
هین،مگو فردا، که فرداها گُذشت
تا به کُلّی نَگْذَرد اَیّامِ کَشت ۴۳
پَندِ من بِشْنو که تَنْ بَندِ قَویست
کُهنه بیرون کُن گَرَت مَیْلِ نویست ۴۴
لب بِبنَد و کَفِّ پُر زَرْ بَرگُشا
بُخْلِ تَن بُگْذار و پیش آوَر سَخا ۴۵
تَرکِ شَهْوتها و لَذَّتها سَخاست
هر کِه در شَهْوت فرو شُد بَرنَخاست ۴۶
این سَخا شاخیست از سَروِ بهشت
وایِ او کَزْ کَفْ چُنین شاخی بِهِشت ۴۷
عُرْوَةُ اَلْوثْقاست این تَرکِ هوا
بَرکَشَد این شاخ جان را بر سَما ۴۸
تا بَرَد شاخِ سَخا ای خوبکیش
مَر تو را بالاکَشانْ تا اَصلِ خویش ۴۹
یوسُفِ حُسْنیّ و این عالَم چو چاه
وین رَسَن صَبر است بر اَمْرِ اِله ۵۰
یوسُفا آمد رَسَن،دَرزَن دو دست
از رَسَن غافِل مَشو، بیگَهْ شُدهست ۵۱
حَمْدُ لِلَّهْ کین رَسَن آویختند
فَضْل و رَحمَت را به هم آمیختند ۵۲
تا بِبینی عالَمِ جانِ جَدید
عالَمِ بَسْ آشکارِ ناپَدید ۵۳
این جهانِ نیست چون هَسْتان شُده
وان جَهانِ هست بَسْ پِنْهان شُده ۵۴
خاکْ بر باد است و بازی میکُند
کَژْنِمایی،پَردهسازی میکُند ۵۵
این که بر کار است، بیکار است و پوست
وان که پنهان است، مَغز و اصلْ اوست ۵۶
خاکْ هَمچون آلَتی در دستِ باد
باد را دان عالی و عالینِژاد ۵۷
چَشمِ خاکی را به خاک اُفْتَد نَظَر
بادْبین چَشمی بُوَد نوعی دِگَر ۵۸
اسب داند اسب را کو هست یار
هم سَواری دانَد اَحْوالِ سَوار ۵۹
چَشمِ حِسْ اسب است و نورِ حَقْ سَوار
بیسَواره اسبْ خود نایَد به کار ۶۰
پس اَدَب کُن اسب را از خویِ بَد
وَرْنه پیشِ شاه باشد اسبْ رَد ۶۱
چَشمِ اسب از چَشمِ شَهْ رَهبَر بُوَد
چَشمِ او بیچَشمِ شَهْ مُضْطَر بُوَد ۶۲
چَشمِ اسبانْ جُز گیاه و جُز چَرا
هر کجا خوانی بِگویَد نی، چرا؟ ۶۳
نورِ حَقْ بر نورِ حِسْ راکِب شود
آنگَهی جانْ سویِ حَق راغِب شود ۶۴
اسبْ بیراکِب چه داند رَسْمِ راه؟
شاه باید تا بِدانَد شاهْراه ۶۵
سویِ حِسّی رو که نورش راکِب است
حِسْ را آن نورْ نیکو صاحِب است ۶۶
نورِ حِس را نورِ حَقْ تَزیین بُود
مَعنیِ نورٌ علی نورْ این بُوَد ۶۷
نورِ حسّی میکَشَد سویِ ثَری
نورِ حَقَّش میبَرَد سویِ عُلی ۶۸
زان که مَحْسوساتْ دونتَر عالَمیست
نورِ حَق دریا و حِسْ چون شَبْنمیست ۶۹
لیک پیدا نیست آن راکِب بَرو
جُز به آثار و به گُفتارِ نِکو ۷۰
نورِ حسّی کو غَلیظ است و گِران
هست پنهان در سَوادِ دیدگان ۷۱
چون که نورِ حِسْ نمیبینی زِ چَشم
چون بِبینی نورِ آن دینی زِ چَشم؟ ۷۲
نورِ حِسْ با این غَلیظی مُخْتَفیست
چون خَفی نَبْوَد ضیایی کآن صَفیست؟ ۷۳
این جهانْ چون خَس به دستِ بادِ غَیب
عاجزی پیشِ گرفت و دادِ غَیب ۷۴
گَهْ بُلندَش میکُند، گاهیش پَست
گَهْ دُرُستَش میکُند، گاهی شِکَست ۷۵
گَهْ یَمینَش میبَرَد،گاهی یَسار
گَهْ گُلِستانَش کُند،گاهیشْ خار ۷۶
دستْ پنهان و قَلَم بین خَط گُزار
اسب در جولان و ناپیدا سَوار ۷۷
تیرْ پَرّان بین و ناپیدا کَمان
جانها پیدا و پنهانْ جانِ جان ۷۸
تیر را مَشْکَن که این تیرِ شَهیست
نیست پَرتاوی، زِ شصتِ آگهیست ۷۹
ما رَمَیْتَ اِذْ رَمَیْتَ گفت حَق
کارِ حَقْ بر کارها دارد سَبَق ۸۰
خشمِ خود بِشْکَن، تو مَشْکَن تیر را
چَشمِ خَشمَت خون شُمارَد شیر را ۸۱
بوسه دِهْ بر تیر و پیشِ شاه بَر
تیرِ خونآلود از خونِ تو تَر ۸۲
آنچه پیدا عاجز و بَسته وْ زَبون
وانچه ناپیدا، چُنان تُند و حَرون ۸۳
ما شکاریم، این چُنین دامی کِه راست؟
گویِ چوگانیم،چوگانی کجاست؟ ۸۴
میدَرَد، میدوزَد، این خیّاط کو؟
میدَمَد، میسوزد، این نَفّاط کو؟ ۸۵
ساعتی کافِر کُند صِدّیق را
ساعتی زاهِد کُند زِنْدیق را ۸۶
زان که مُخْلِص در خَطَر باشد زِ دام
تا زِ خود خالِص نگردد او تمام ۸۷
زان که در راه است و رَهْزَن بیحَد است
آن رَهَد کو در اَمانِ ایزد است ۸۸
آیِنه خالِص نگشت، او مُخْلِص است
مُرغ را نگرفته است، او مُقْنِص است ۸۹
چون که مُخْلَص گشت،مُخْلِص باز رَست
در مَقامِ اَمْن رفت و بُرد دست ۹۰
هیچ آیینه دِگَر آهن نَشُد
هیچ نانی گندمِ خَرمَن نَشُد ۹۱
هیچ انگوری دِگَر غوره نَشُد
هیچ میوهیْ پُخته با کوره نَشُد ۹۲
پُخته گَرد و از تَغَیُّر دور شو
رو چو بُرهانِ مُحَقِّق نورْ شو ۹۳
چون زِ خود رَستی، همه بُرهان شُدی
چون که بَنده نیست شُد، سُلطان شُدی ۹۴
وَرْ عِیان خواهی صَلاحُ الدّین نِمود
دیدهها را کرد بینا و گُشود ۹۵
فَقر را از چَشم و از سیمایِ او
دید هر چَشمی که دارد نورِ هو ۹۶
شیخْ فَعّال است بیآلَتْ چو حَق
با مُریدان داده بیگفتی سَبَق ۹۷
دلْ به دستِ او چو مومِ نَرمْ رام
مُهْرِ او گَهْ نَنگ سازد، گاهْ نام ۹۸
مُهْرِ مومَش حاکیِ انگُشتریست
باز آن نَقْشِ نگینْ حاکیِّ کیست؟ ۹۹
حاکیِ اندیشهٔ آن زَرْگَر است
سِلْسِلهیْ هر حَلْقه اَنْدر دیگر است ۱۰۰
این صَدا در کوهِ دلها بانگِ کیست؟
گَهْ پُر است از بانگْ این کُه، گَهْ تَهیست ۱۰۱
هر کجا هست او حکیم است اوسْتاد
بانگِ او زین کوهِ دلْ خالی مَباد ۱۰۲
هست کُهْ کآوا مُثَنّا میکُند
هست کُهْ کآوازْ صد تا میکُند ۱۰۳
میزَهانَد کوه از آن آواز و قال
صد هزاران چَشمهٔ آبِ زُلال ۱۰۴
چون زِ کُهْ آن لُطْفْ بیرون میشود
آبها در چَشمهها خون میشود ۱۰۵
زان شَهَنْشاهِ هُمایوننَعْل بود
که سَراسَر طورِ سینا لَعْل بود ۱۰۶
جان پَذیرفت و خِرَد اَجْزایِ کوه
ما کَم از سنگیم آخِر ای گروه؟ ۱۰۷
نه زِ جانْ یک چَشمه جوشان میشود
نه بَدَن از سَبزپوشان میشود ۱۰۸
نی صَدایِ بانگِ مُشتاقی دَرو
نی صَفایِ جُرعهٔ ساقی دَرو ۱۰۹
کو حَمیَّت تا زِ تیشه وَزْ کُلَند
این چُنین کُهْ را به کُلّی بَرکَنند؟ ۱۱۰
بوکْ بر اَجْزایِ او تابَد مَهی
بوکْ در وِیْ تابِ مَهْ یابَد رَهی ۱۱۱
چون قیامَتْ کوهها را بَرکَند
پَس قیامَت این کَرَم کِی میکُند؟ ۱۱۲
این قیامَتْ زان قیامَت کِی کَم است؟
آن قیامَتْ زَخم و این چون مَرهَم است ۱۱۳
هر کِه دید این مَرهَم، از زَخمْ ایمِن است
هر بَدی کین حُسنْ دید، او مُحْسن است ۱۱۴
ای خُنُک زشتی که خوبَش شُد حَریف
وایِ گُلرویی که جُفتَش شُد خَریف ۱۱۵
نانِ مُرده چون حَریفِ جان شود
زنده گردد نان و عینِ آن شود ۱۱۶
هیزُمِ تیره حَریفِ نار شُد
تیرگی رَفت و همه اَنْوار شد ۱۱۷
در نَمَکلان چون خَرِ مُرده فُتاد
آن خَریّ و مُردگی یک سو نَهاد ۱۱۸
صِبْغَةَ الله هست خُمِّ رنگِ هو
پیسها یک رَنگ گردد اَنْدَرو ۱۱۹
چون در آن خُم اُفْتَد و گوییش قُمْ
از طَرَب گوید مَنَم خُمْ لا تَلُمْ ۱۲۰
آن مَنَم خُمْ خود اَنَا اَلْحَق گفتن است
رنگِ آتش دارد، اِلّا آهن است ۱۲۱
رنگِ آهنْ مَحْوِ رنگِ آتش است
زآتشی میلافَد و خامُشوَش است ۱۲۲
چون به سُرخی گشت هَمچون زَرِّ کان
پس اَنَا النّار است لافَش،بیزبان ۱۲۳
شُد زِ رنگ و طَبْعِ آتش مُحْتَشَم
گوید او من آتشَم،من آتشَم ۱۲۴
آتشَم من گَر تو را شَکّ است و ظَن
آزمون کُن، دست را بر من بِزَن ۱۲۵
آتَشم من، بر تو گَر شُد مُشْتَبِه
رویِ خود بر رویِ من یکدَمْ بِنِه ۱۲۶
آدمی چون نور گیرد از خدا
هست مَسْجودِ مَلایک زِاجْتِبا ۱۲۷
نیز مَسْجودِ کسی کو چون مَلَک
رَسته باشد جانْش از طُغیان و شَک ۱۲۸
آتشِ چه؟ آهنِ چه؟ لَب بِبَند
ریشِ تَشْبیهِ مُشَبِّه را مَخَند ۱۲۹
پایْ در دریا مَنِه، کَم گویْ ازان
بر لبِ دریا خَمُش کُن، لب گَزان ۱۳۰
گَرچه صد چون من ندارد تابِ بَحْر
لیکْ مینَشْکیبَم از غَرقابِ بَحْر ۱۳۱
جان و عقلِ من فِدایِ بَحْرْ باد
خون بَهایِ عقل و جان این بَحْرْ داد ۱۳۲
تا که پایم میرَوَد، رانَم دَرو
چون نَمانَد پا، چو بَطّانَم دَرو ۱۳۳
بیاَدَبْ حاِضر ز غایِب خوش تَر است
حَلْقه گَرچه کَژْ بُوَد، نی بر دَر است؟ ۱۳۴
ای تَنْآلوده به گِردِ حوضْ گَرد
پاکْ کِی گردد بُرونِ حوض مَرد؟ ۱۳۵
پاکْ کو از حوضْ مَهْجور اوفْتاد
او زِ پاکیْ خویش هم دور اوفْتاد ۱۳۶
پاکیِ این حوضْ بیپایان بُوَد
پاکیِ اجسامْ کَم میزان بُوَد ۱۳۷
زان که دل حوضْ است، لیکِن در کَمین
سویِ دریا راهِ پنهان دارد این ۱۳۸
پاکیِ مَحْدودِ تو خواهد مَدَد
وَرْنه اَنْدر خَرجْ کَم گردد عَدَد ۱۳۹
آب گفت آلوده را در من شِتاب
گفت آلوده که دارم شَرم از آب ۱۴۰
گفت آب این شَرمْ بی من کِی رَوَد؟
بی من این آلوده زایِل کِی شود؟ ۱۴۱
زآبْ هر آلوده کو پنهان شود
اَلْحیاءُ یَمْنَعُ الْایمان بُوَد ۱۴۲
دلْ زِ پایهیْ حوضِ تَن گِلْناک شُد
تَنْ زِ آبِ حوضِ دلها پاک شُد ۱۴۳
گِردِ پایهیْ حوضِ دلْ گَرد ای پسر
هان زِ پایهیْ حوضِ تَنْ میکُن حَذَر ۱۴۴
بَحْرِ تَنْ بر بَحْرِ دل بَرهَم زَنان
در میانْشانْ بَرْزَخٌ لا یَبْغیان ۱۴۵
گر تو باشی راست، وَرْ باشی تو کَژْ
پیش تَر میغَژ بِدو، واپَس مَغَژ ۱۴۶
پیشِ شاهانْ گَر خَطَر باشد به جان
لیکْ نَشْکیبَند ازو با هِمَّتان ۱۴۷
شاه چون شیرینتَر از شِکَّر بُوَد
جانْ به شیرینی رَوَد، خوشتَر بُوَد ۱۴۸
ای مَلامَتگَر سَلامَت مَر تو را
ای سَلامَتجو تویی واهِی الْعُری ۱۴۹
جانِ من کورهست، با آتش خَوش است
کوره را این بَسْ که خانهیْ آتش است ۱۵۰
هَمچو کورهْ عشق را سوزیدَنیست
هر کِه او زین کور باشد، کوره نیست ۱۵۱
بَرگِ بیبَرگی ترا چون بَرگ شُد
جانِ باقی یافتیّ و مرگ شُد ۱۵۲
چون تو را غَمْ شادی اَفْزودن گرفت
روضهٔ جانَت گُل و سوسن گرفت ۱۵۳
آنچه خَوْفِ دیگران، آن اَمنِ توست
بَطْ قَوی از بَحْر و مُرغِ خانه سُست ۱۵۴
باز دیوانه شُدم من ای طَبیب
باز سودایی شُدم من ای حَبیب ۱۵۵
حَلْقههایِ سِلْسِلهیْ تو ذوفُنون
هر یکی حَلْقه دَهَد دیگر جُنون ۱۵۶
دادِ هر حَلْقه فُنونی دیگر است
پس مرا هر دَم جُنونی دیگر است ۱۵۷
پس فُنون باشد جُنون، این شُد مَثَل
خاصه در زَنجیرِ این میرِ اَجَل ۱۵۸
آن چُنان دیوانگی بُگْسَست بَند
که همه دیوانگان پَندَم دَهَند ۱۵۹
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۵۹
۲۱۹۸
این گوهر را بشنوید
خوانش
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۲۵ - کلوخ انداختن تشنه از سر دیوار در جوی آب
گوهر بعدی:بخش ۲۷ - آمدن دوستان به بیمارستان جهت پرسش ذاالنون مصری رحمة الله علیه
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.