این شعر عاشقانه و عرفانی به زیباییهای معشوق و بینیازی از هر چیزی جز او اشاره دارد. شاعر با استفاده از استعارههای زیبا مانند رنگ لعلی، نرگس، و لعل، معشوق را به عنوان گلشن و سرچشمهی زیباییها توصیف میکند و بیان میکند که با وجود او، نیازی به صهبا، ساغر، مینا، بادهی حمرا، یا حتی معجزهی مسیحا نیست. همچنین، شعر به مفاهیمی مانند عشق بیقید و شرط، بخشش، و رهایی از تعلقات دنیوی میپردازد.
این شعر حاوی مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارههای پیچیده و مفاهیم انتزاعی نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربهی ادبی دارد.
شماره ۲۷۹ - با رنگ لعلی تو، به صهبا چه احتیاج؟
با نرگست، به ساغر و مینا چه احتیاج؟ ۱
قامت نهال و چهره گل و طره یاسمین
گلشن تویی، تو را به تماشا چه احتیاج؟ ۲
خون هزار دل ز لبت موج می زند
لعل تو را به بادهٔ حمرا چه احتیاج؟ ۳
از جان گذشتگان به جهان ناز می کنند
عشاق خسته را به مسیحا چه احتیاج؟ ۴
لعلت مرا به بوسه تواند غنی کند
بذل کریم را به تمنا چه احتیاج؟ ۵
سرمایه ی دوکون به هرگوشه باخته ست
با خواجه، رند بی سر و پا را چه احتیاج؟ ۶
بیرون منه ز دایره ی خود قدم حزین
داری دل گشاده، به صحرا چه احتیاج؟ ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.