خلاصه و ردهبندی سنی
16+
این شعر از عشق و شوریدگی سخن میگوید. شاعر از عشق به معشوقی مینالد که وجودش مانند آتش است و آرامش را از او گرفته. او از ناپایداری دنیا و ناچیزی لذتهای آن در برابر رنج عشق شکایت میکند و احساس میکند که تمنّاهایش در سینهاش به شهادت رسیدهاند. در نهایت، شاعر از صبر و قرار خود که بر باد رفته میگوید.
محتوا شامل مفاهیم عمیق عاشقانه و احساسی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از اشارات فلسفی و عرفانی موجود در شعر نیاز به بلوغ فکری دارد.
شماره ۵۸۱ - هرگل که پر از لخت جگر نیست کنارش
هرگل که پر از لخت جگر نیست کنارش
بر سر نتواند زدن از شرم، بهارش ۱
از پرتو رخسار جهانسوز تو دارم
آن شعله به دل، کآتش طور است شرارش ۲
در خورد زوالش نبود دولت دنیا
این باده نیرزد به غم و رنج خمارش ۳
در سینهٔ من بس که شهید است تمنّا
دشتی ست که بر روی هم افتاده شکارش ۴
از سرو تو این جلوهٔ نازی که حزین دید
پیداست که بر باد رود صبر و قرارش ۵
بر سر نتواند زدن از شرم، بهارش ۱
از پرتو رخسار جهانسوز تو دارم
آن شعله به دل، کآتش طور است شرارش ۲
در خورد زوالش نبود دولت دنیا
این باده نیرزد به غم و رنج خمارش ۳
در سینهٔ من بس که شهید است تمنّا
دشتی ست که بر روی هم افتاده شکارش ۴
از سرو تو این جلوهٔ نازی که حزین دید
پیداست که بر باد رود صبر و قرارش ۵
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۵۸۰ - چو موج می جدا از باده نتوان کرد پیوستش
گوهر بعدی:شماره ۵۸۲ - گر تیر جفایی رسد از دوست، نشان باش
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.