هوش مصنوعی:
این متن عرفانی و فلسفی به موضوع وحدت وجود و عشق الهی میپردازد. شاعر با استفاده از استعارههای زیبا و عمیق، بیان میکند که در سرای وجود، تنها حقیقت مطلق (خداوند) موجود است و دیگران همه سایهای از او هستند. عشق به عنوان نیروی محرکه جهان توصیف شده و رابطه عاشق و معشوق به عنوان نمادی از رابطه انسان با خداوند ترسیم میشود.
رده سنی:
18+
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با مباحث عرفانی دارد. همچنین استفاده از استعارههای پیچیده ممکن است برای خوانندگان جوان دشوار باشد.
شماره ۱ - آفتاب وجود کرد اشراق
آفتاب وجود کرد اشراق
نور او سربسر گرفت آفاق ۱
سر فرو کرد پرتو خورشید
در تنزل ز هر دریچه و طاق ۲
مطلق آمد به جانب تقیید
گشت تقیید عازم اطلاق ۳
هرکه بد جفت ظلمت عدمی
کرد نورش ز جفت ظلمت طلاق ۴
مدتی رزق بر دوام رسید
تا عدم را وجود شد رزاق ۵
کاروان وجود گشت روان
جانب چین و هند و روم و عراق ۶
مجتمع گشت با وجود عدم
اجتماعی قرین بوس و عناق ۷
چه عروسی است آنکه هستی حق
باشد او را که نکاح صداق ۸
هرکه او شد زین نکاح آگه
دو جهان شد مطلع بدین میثاق ۹
می هستی بکام عالم ریخت
ساقی جانفزای سیمین ساق ۱۰
چون می هستیش بکام رسید
تلخی نیستیش شد ز مذاق ۱۱
جامه ظلمت و عدم بدرید
مست بیرون دوید سینه بطاق ۱۲
درد او را شراب شد درمان
زهر اورا مدام شد تریاق ۱۳
آمد ایام قرب و عهد وصال
رفت هنگام بعد و هجر و فراق ۱۴
چونکه صحرا فروق مهر گرفت
رو بصحرا ز خانقاه و رواق ۱۵
نیست ایام خلوت و عزلت
نیست هنگام انزوا و وثاق ۱۶
پای بر مرکب عزیمت آر
زانکه عزم درست تست براق ۱۷
بگذر ز کرسی و ز عرش مجید
التفاتی مکن بسبع طباق ۱۸
روی آور به عالم توحید
ور گذر زین جهان شرک و نفاق ۱۹
تا رهی زین جهان جور و جفا
به سرای پر از وفا و وفاق ۲۰
اسم خود محو کن از این طومار
رسی خود برتراش ازین اوراق ۲۱
وصف او را مدان بخویش مضاف
لغت او را مکن بخود الحاق ۲۲
هستب او را بود باستقلال
نیستی مر ترا باستحقاق ۲۳
زانکه اندر جهان حکمت و علم
نام هستی کنند بر او اطلاق ۲۴
رو ز اخلاق خویش فانی شو
تا که حق مر ترا شود اخلاق ۲۵
دیده وام کن ز خالق خلق
تا ببینی به دیده اخلاق ۲۶
که جز او نیست در سرای وجود ۲۷
به حقیقت کسی دگر موجود ۲۸
عشق پیش از جهان کن فیکون
در سرابی منزّه از چه و چون ۲۹
بود آزاد از حدوث و قدم
بود مستغنی از ظهور و بطون ۳۰
با نهاد از حریم خلوت خود
بهر اظهار حسن خود بیرون ۳۱
جلوه کرد بر مظاهر کون
تا برون را بداد رنگ درون ۳۲
داد بر چشم خویشتن جلوه
حسن خود در لباس گوناگون ۳۳
روی خود دید در هزاران روی
چون نظر کرد چشم او ز عیون ۳۴
گاه وامق شد و گهی عذرا
گاه لیلی شد و گهی مجنون ۳۵
صفت آن یکی ظهور و بروز
صفت آن دگر خفا و کمون ۳۶
نام او گشت عاشق و معشوق
چونکه شد برجمال خود مفتون ۳۷
وصف آن شده غنی و قوی
نام آنیکی شده فقیر و زبون ۳۸
در هر آیینه روی خود را دید
شاهد شنگ و دلبر موزون ۳۹
رنگهای عجیب تعبیه کرد
عشق نیرنگ ساز بوقلمون ۴۰
وصف معشوق را بعاشق داد
تا فرحناک شد دل محزون ۴۱
نقطه را کرد در الف ترکیب
داد پیوند کاف را با نون ۴۲
چرخ را شوق دز بروج آورد
نام او گشت زین سبب گردون ۴۳
ساخت معجونی از وجود عدم
دو جهان ممتزخ از آن معجون ۴۴
جامع عز و ذل و فقر و غنا
شامل علم و جهل و عقل و جنون ۴۵
بر جهان و جهانیان باشید
در خزائن هرآنچه بد محزون ۴۶
بدر انداخت موج قلزم عشق
هرچه در قعر بحر بد مکنون ۴۷
گشت موجود هرچه بد معدوم
گشت دریا هرآنچه بد هامون ۴۸
مدتی بود عقل دون همت
مانده دور از رخش بهمت دون ۴۹
حسن دلدار چون تجلی کرد
هوش او گمشد و جنون افزون ۵۰
چشم سرمست ساقی باقی
بههزاران فریب و مکر و فسون ۵۱
قدحی پر شراب و افیون کرد
عقل را داد با شراب افیون ۵۲
بند بگشاد و پردهها بدرید
شد سراسیمه والجنون فنون ۵۳
مدد عشق چون پیاپی شد
در ربودش ز رویت مادون ۵۴
عین توحید دوست گشت عیان
تا بعین عیان بدید عیون ۵۵
که جز او نیست در سرای وجود ۵۶
بحقیقت کسی دیگر موجود ۵۷
محرمی کو تا بگوید راز
که حقیقت چگونه گشت مجاز ۵۸
پیشتر از ظهور پرده کون
عشق در پرده بوده پرده نواز ۵۹
راز خود را برای خود میگفت
خویشتن میشنید از خود راز ۶۰
مستمع کس نبود تا شنود
زانکه او داشت قصبهای دراز ۶۱
همدم خویش بود و مونس خود
چون مر او را نبود کس دمساز ۶۲
کی شود صادر او کسی نبود
سخن خوب از سخن پرداز ۶۳
مرغ خود را بود آشیانه خود
شاه خود بود و شاه را شهباز ۶۴
داشت اندر فضای خود طیران
بودش اندر هوای خود پرواز ۶۵
گل صد برگ حسن دوست نداشت
عندلیبی که تا نوازد ساز ۶۶
طاق ابروش سجده میطلبید
قامتش بود مستحق نماز ۶۷
بوسه میخاست تا دهد لب او
غمزه اش خاست دلبر طناز ۶۸
حسن معشوق عاشقی میجست
بیدلی خاست دلبر طناز ۶۹
زانرا در ....اوست جانرا عز
زانکه در سوز اوست جانرا ساز ۷۰
بگدائیست پادشه پیدا
بنسیب است سربلند فراز ۷۱
گرنه حاجی شوق او باشد
کس نگوید که هیچ هست حجاز ۷۲
نار او را نیاز میبایست
ناگزیر است ناز راز نیاز ۷۳
گرنه محمود عشق او باشد
که شناسد که بوده است ایاز ۷۴
حسن او گفت دیده خود را
یکنظر در جمال او انداز ۷۵
جز که با سمع خویش راز مگوی
جز که با حسن خویش عشق بساز ۷۶
ای زتو برگ و ساز ما پیدا
بیتو ما را نه برگ هست و نه ساز ۷۷
چون نظر بر جمال خویش انداخت
کرد بر حسن خویش عشق آغاز ۷۸
زان نظر عشق و عاشق و معشوق
گشت هریک زغیر خود ممتاز ۷۹
زان نظر گشت کاینات پدید
زان نظر ماند چرخ در تک و تاز ۸۰
گشت یک حرف صد هزار کتاب
داد یکصوت صد هزار آواز ۸۱
عشق خود بود ناظر و منظور
کردم اقصه قصه را ایجاز ۸۲
ور ز من باورت نمیآید
چشم بگشا تا ببینی باز ۸۳
که جز او نیست در سرای وجود ۸۴
بحقیقت کسی دگر موجود ۸۵
پیش از آن کز جهان نبود نشان
عشق در نفس خویش بود نهان ۸۶
بود در شین او جمیع شیون
بود در عین او همه عیان ۸۷
قاف او بود مسکن عنقا
بود عنقا بقاف او پنهان ۸۸
کان او بود مندرج در ذات
شان او بود مندمج در کان ۸۹
شان کان چون قدم نهاد برون
گشت اسرار کان پدید از شان ۹۰
کرد سلطان عزیمت صحرا
شد روانه سپاه با سلطان ۹۱
وحش و طیر و پری و دیو و بشر
با سلیمان شدند جمله روان ۹۲
همه عالم سپاه او بگرفت
پر شد از لشکرش زمین و زمان ۹۳
دمبدم کاروان روان میشد
سوی شهر وجود از امکان ۹۴
از راه عدد پادشاه قدیم
کرد معمور خطه حدثان ۹۵
بود با مستیش رفیق ایجاد
بود با حسن او قرین احسان ۹۶
کرد از لازمان زمان پیدا
کرد از لامکان بدید امکان ۹۷
سوی عالم چو تاختن آورد
عالم جسم گشت و عالم جان ۹۸
چون بمیدان کاینات رسید
گوی وحدت فکند در میدان ۹۹
گرد میدان کاینات بگشت
کرد در عرصه جهان جولان ۱۰۰
نام او شد جواهر و اعراض
لقب او عنایت ارکان ۱۰۱
کثرت خویش گشت و وحدت خود
شد ملبس بوین لباس و بدان ۱۰۲
ماه فیالشبه ز اجر الاحمال
حاز فیالند سابق الاعیان ۱۰۳
عاقل و عقل گشت و هم معقول
شد مقید به علت و برهان ۱۰۴
نظری سوی عالم جان کرد
عکس رخسار خویش دید در آن ۱۰۵
گشت بر عکس روی خود واله
ماند در نقش روی خود حیران ۱۰۶
نام او گشت عاشق و معشوق
چونکه شد بر جمال خود نگران ۱۰۷
کرد مافوق حسن خویش نثار
هر جواهر که بودش اندر کان ۱۰۸
شد ز رخسار قامتش پیدا
گل هر باغ و سرو هر بستان ۱۰۹
خلعت کاینات در پوشید
کرد در خود نظر بچشم عیان ۱۱۰
تا شنید از ره هزاران گوش
راز خود را ز صد هزار دهان ۱۱۱
راز خود را بسمع او میگفت
هر زمانی بصد هزار زبان ۱۱۲
چونکه خود را بخود تمام نمود
نام خود کرد بعد از آن انسان ۱۱۳
گر نشد زین بیان ترا روشن
در برون ماندت یقین و گمان ۱۱۴
جام گیتی نمای را بطلب
تا ببینی در او بعین عیان ۱۱۵
که جز او نیست در سرای وجود ۱۱۶
بحقیقت کسی دگر موجود ۱۱۷
عشق بیکثرت حدوث و قدم
نظری کرد در وجود عدم ۱۱۸
هردو را دید منقطع ز اغیار
هر دو را دید متحد با هم ۱۱۹
هریکی زان دگر نه پیش و نه پس
هریکی زاندگر نه بیش و نه کم ۱۲۰
گشت هریک در آندگر مدرج
بود هریک در آن دگر مدغم ۱۲۱
هر دو با یکدیگر شده مربوط
هر دو با یکدیگر شده محکم ۱۲۲
عشق آمد میان هر دو نشست
تا که گردید هر دو را مجرم ۱۲۳
برزخی گشت جامع و فاضل
همچو خطی میان نور و ظلم ۱۲۴
شد یکی فاضل و یکی قابل
شد یکی ظاهر و یکی مبهم ۱۲۵
کرد ظاهر وجوبرا امکان
کرد پیدا حدوث را ز قدم ۱۲۶
بود امکان ز هستی آبستن
بجهان داشت باردار شکم ۱۲۷
گشت زاینده عالم از امکان
بدمی همچو عیسی از مریم ۱۲۸
نیست تنها جهان شبیه پدر
نسبتی دارد او بمادر هم ۱۲۹
بلکه از عشق شد جهان آزاد
بلکه عشق است سربسر عالم ۱۳۰
چون شه عشق عزم صحرا کرد
چتر برداشت برکشید عَلَم ۱۳۱
تاج بر سر نهاد و بست کمر
دربر افکند خلعت معلم ۱۳۲
کرد آهنگ جلوه از خلوت
سوی صحرا شد از حریم حرم ۱۳۳
چون روانه شد از پی جولان
گشت با او روانه خیل و حشم ۱۳۴
بقدم زنده کرد عالم را
چون زخلوت برون نهاد قدم ۱۳۵
شد جهان از جمال او زیبا
گشت عالم زحسن او خرّم ۱۳۶
یافت خود را بکسوت حوا
دید خود را بصورت آدم ۱۳۷
قدرتش بود بر جهان میمون
چو جهان شد بدید از آنقدم ۱۳۸
دارد انگشت دست دولت عشق
شد سلیمان نهفته در خاتم ۱۳۹
ذرّه زو و صد هزاران مهر
قطره زو و صد هزاران نم ۱۴۰
آدم از مهر اوست یکذرّه
عالم از بحر اوست یک شبنم ۱۴۱
رام فرمان او دوصد کسری
مست جام مدام او صد جم ۱۴۲
بود عالم ز نیستی غمناک
عشق او را خلاص داد از غم ۱۴۳
بکرم دست بر جهان بگشود
بلکه چون او ندید جان کرم ۱۴۴
که شنیده است در جهان هرگز
متعمی را که نفس اوست نعم ۱۴۵
یا که دیده است باعثی در کون
که بود مرسل رسول امم ۱۴۶
چون یکی باشد از ره تحقیق
حاجی و راه و کعبه و زمزم ۱۴۷
قلم او براست کرد روان
گرچه خود بود راست همچو قلم ۱۴۸
نام خود را نوشت بر کف خود
چونکه بر لوح برکشید رقم ۱۴۹
کردم القصه قصه را کوتاه
لب ببستم فرو کشیدم دم ۱۵۰
بعد ازین گر زمن سخن شنوی
مشو از من ازین سخن درهم ۱۵۱
که نه من بلکه هر زمان ازمن
عشق میگوید این سخن را هم ۱۵۲
میرسد این صدا بگوش
از پس پرده نهان هر دم ۱۵۳
که جز او نیست در سرای وجود ۱۵۴
بحقیقت کسی دگر موجود ۱۵۵
آنچنانم ز جام عشق خراب
که ندانم شراب را از سراب ۱۵۶
مدتی شد که فارغ امده ام
از امید و نعیم و بیم و عقاب ۱۵۷
نه منعم شناسم و نه نعیم
نه معذب شناسم نه عذاب ۱۵۸
هست یکرنگ نیک و بد پیشم
هست یکسان برم خطا و صواب ۱۵۹
چه خبر سایه را ز ظلمت و نور
چه اثر نیست راز آتش و آب ۱۶۰
آنکه حیران و مست و مدهوش است
چه خبر دارد از ثواب و عقاب ۱۶۱
نیست هرگز نمیشود محجوب
نیست را نیست هیچ خوف حجاب ۱۶۲
بیخبر را کسی نجست خبر
بیخبر را کسی نکرد عتاب ۱۶۳
ادب از عقل و عاقلان طلبند
کس زدیوانگان نجست آداب ۱۶۴
من که از رفع و نصب بیخبرم
کس ز من چون طلب کند اعراب ۱۶۵
مت که در پیچ و تاب زلف ویم
نشود هیچ کس زمت در تاب ۱۶۶
عشق را عقل چو بدید بگفت
جان وقت الرحیل یا احباب ۱۶۷
مثل من تاب از کجا دارد و
الوداع الوداع یا اصحاب ۱۶۸
تیغ در دست ترک سرمست است
حذروا منه یا الوالاباب ۱۶۹
بستاند ز دست عقل عنان
عشق چون پا درآورد بر رکاب ۱۷۰
عشق را عقل چون برد در دام
بکند پشه شکار عقاب ۱۷۱
پای صرصر نداشت هیچ بعوض
صید عنقا نکرد هیچ زباب ۱۷۲
عشق چون سایبان بصحرا زد
از ازل تا ابد کشید طناب ۱۷۳
عشق را عقل مادراست و پدر
عقل را عشق مرجع است و مآب ۱۷۴
لوح بر دست عقل، عشق نهاد
عشق فرمود تا بنشت کتاب ۱۷۵
عقل از عشق شد امام مبین
عقل ازو شد مقدم اصحاب ۱۷۶
بگذز از عقل زانکه عشق
خود امام است و مسجد و محراب ۱۷۷
در عدد نیست جز یکی محسوب
گر هزاران درآوری بحساب ۱۷۸
دائماگرد خویش گردان است
از سر شوق عشق چون دولاب ۱۷۹
هست از شوق خویشتن گردان
هست از مهر خویشتن در تاب ۱۸۰
گاه ظاهر شود گهی باطن
میدود گرد خویشتن بشتاب ۱۸۱
بر سر بحر بینهایت عشق
دو جهانست برمثال طناب ۱۸۲
خیمه آب چون رود بر باد
چه بود بعد از آن تو خود دریاب ۱۸۳
اول و آخر جهان عشق است
بلکه جز او نمایش است و سراب ۱۸۴
نسبت عشق چونکه غالب شد
مضمحل گشت اندرو انتساب ۱۸۵
محو گردید عاشق و معشوق
عشق از رخ چو برفکند نقاب ۱۸۶
غیر سلطان عشق هیچ کس
لمن الملک را نداد جواب ۱۸۷
مدتی شد که میرسد از غیب
لحظه لحظه بگوش هوش خطاب ۱۸۸
که جز او نیست در سرای وجود ۱۸۹
بحقیقت کسی دگر موجود ۱۹۰
ای بخورشید رخ عالم گیر
کرده هر ذرّه را چو بدر منیر ۱۹۱
جز در آینه دل انسان
روی خود را ندیده مثل و نظیر ۱۹۲
نفس خود را نگاشته بردل
شسته نقش جهان زلوح و ضمیر ۱۹۳
کرده بر لوح عالم ترکیب
صورتی برمثال خود تصویر ۱۹۴
هم بخود نفخ روح او کرده
هم بخود کرده طینتش تخمیر ۱۹۵
نام او کرده آدم و حوا
در جهان عبارت و تعبیر ۱۹۶
کشته مجموعه همه عالم
گشته آنموزج جهان کبیر ۱۹۷
نسخه حق زراح روح شده
زان عالم زراه و جسم صغیر ۱۹۸
او کتابست و عالمش آیات
اوست آیات و عالمش تفسیر ۱۹۹
اوست خورشید کاینات شعاع
اوست دریا و کاینات غدیر ۲۰۰
در زوایای قلب متشعش
همه عالم چو ذرّه است حقیر ۲۰۱
کی در او اتساع غیر بود
دل که سلطان عشق راست اسیر ۲۰۲
در درونی که نیست عین و اثر
غیر دلدار خویش هیچ مگیر ۲۰۳
زانکه با او جزا و محال بود
زین سبب شد سریر عین امیر ۲۰۴
گر نکردی تو فهم این اسرار
ور نشد روشنت ازین تقریر ۲۰۵
باز تو نیست باز این پرواز
مرغ تو نیست مرغ این انجیر ۲۰۶
پس فطیر تو خام سوخته است
پس خمیر تو مانده است فطیر ۲۰۷
خیز و مردانه مایه به کف آر
تا بدو گردد این فطیر خمیر ۲۰۸
ورنه دست از طلب مکن کوتاه
بطلب مرشدی حکیم و خبیر ۲۰۹
تا که ترکیب تو کند تحلیل
تا کند روغنت چراغ منیر ۲۱۰
بحق و محقی چنانکه باید کرد
بکند با تو استاد بصیر ۲۱۱
تا که آبا و امهات بهم
مترکب شوند بی تقصیر ۲۱۲
ز اتحادی که گرددت حاصل
چه پذیرد زوال ظل پذیر ۲۱۳
پس زتو نقاب شود اعیان
چونکه هستی به نقش خویش اکسیر ۲۱۴
پس بدانی که ذرّه ارواح
چون در اجساد میکند تاثیر ۲۱۵
بشناسی که چون یکی گردد
آنکه پیوسته بوده است کثیر ۲۱۶
از چه رو عشق و عاشق و معشوق
متحد می شوند بی تقصیر ۲۱۷
چه عزیز و ذلیل هر دو یکیست
یا غنی از چه روست عین فقیر ۲۱۸
پس سزد مرترا اگر گویی
بزبان فصیح بی تفسیر ۲۱۹
که جز اونیست در سرای وجود ۲۲۰
بحقیقت کسی دگر موجود ۲۲۱
عشق در چندین حجاب و ظلمت و نور
برخ اویخت شد بدان مستور ۲۲۲
تا که عاشق به جد و جهد تمام
کند از روی عشق یکیک دور ۲۲۳
پس بتدریج .......او گیرد
یابد از هرچه غیر اوست نفور ۲۲۴
چون به نیروی وقت و قوت عشق
یابد از پرده های عشق عبور ۲۲۵
بعد از آتش جمال بنماید
وحدت عشق بینیاز غیور ۲۲۶
بستاند ز دست اغیارش
کندش قرب عشق از همه دور ۲۲۷
برهاند ز جور معشوقش
وصل عشقش ازو کند مهجور ۲۲۸
خرقه نیستیش در پوشد
چو کند از لباس هستی عبور ۲۲۹
غرض از نام عاشق و معشوق
بل مراد از حجاب ظلمت و نور ۲۳۰
نیست الا خفا غیبت و کون
نیست الا بر ز عین و ظهور ۲۳۱
زانکه عشق وحید و بی همت
بیشتر از جهان زو ره غرور ۲۳۲
بود مستور در جهان قدیم
بود مسرور در سرای سرور ۲۳۳
خود بخود بود طالب و مطلوب
خود بخود بود ناظر و منظور ۲۳۴
بود در نور او همه انوار
بود در بحر او جمیع بحور ۲۳۵
حکم او را نبود کس محکوم
امر او را نبود کس مامور ۲۳۶
لیک میخاست علم او معلوم
باز میجست قدرتش مقهور ۲۳۷
نعمتش بود طالب شاکر
تا که منعم شود بدان مشکور ۲۳۸
نظری کرد در جهان خرای
شد جهان خراب از او معمور ۲۳۹
بدمی زنده کرد عالم را
نفخه عشق همچو صاحب صور ۲۴۰
همه را نفخ عشق حاضر کرد
بزمین ظهور و ارض نشور ۲۴۱
خوش برانگیخت صور نفخه عشق
کلمات دو کون را از قبور ۲۴۲
گشت داود عشق نغمه سرای
خواند در گوش کائنات زبور ۲۴۳
شد سلیمان بسوی شهر سبا
برد با خویشتن وحوش و طیور ۲۴۴
سوی ظلمت شتافت خضر روان
کرد موشی جان عزیمت طور ۲۴۵
شاه قیصر بسوی روم آمد
جانب چین روانه شد فغفور ۲۴۶
همه عالم سپاه عشق گرفت
شد جان زان سپاه پرشر و شور ۲۴۷
گاه سلطان شد و گهی بنده
گاه استاد شد و گهی مزدور ۲۴۸
گاه عارف شد و گهی معروف
گاه ذاکر شد و گهی مذکور ۲۴۹
چونکه خود را برنگ عالم دید
مستترد در تنوعات ستور ۲۵۰
پردها برافکند از رخ خویش
تا که شد در همه جهان مشهور ۲۵۱
که جز ا نیست در سرای وجود ۲۵۲
بحقیقت کسی دگر موجود ۲۵۳
بر سر کوی عشق بازاریست
اندر او هرکسی پی کاریست ۲۵۴
هست در وی متاع گوناگون
هر متاعیش را خریداریست ۲۵۵
بر سر چارسوی بازارش
متمکن نشسته عطاریست ۲۵۶
شربت نوش آن روان بخش است
لب شیرین او شکر باریست ۲۵۷
هر طرف ز آرزوی چشم خوشش
نگران او فتاده بیماریست ۲۵۸
از شفا خانه لب ساقیش
هرکسی را امید بیماریست ۲۵۹
گشت از چشم مست او سرمست
در جهان هرکجا که هشیاریست ۲۶۰
از لبش وام کرده باده ناب
در جهان هر کجا که خماریست ۲۶۱
گشته از قامت رخش پیدا
هرکجا سر و باغ و گلزاریست ۲۶۲
از پی گلستان روی وی است
هر کسی را که در قدم خاریست ۲۶۳
زیر هر زلف او چینی است
زیر هر تار موش تاتاریست ۲۶۴
قامت چابکش چو چالاکی است
خال زنگی او چو عیاریست ۲۶۵
کرد بر گرد نقطه جانش
دل سرگشته همچو پرگاریست ۲۶۶
غمزه جادوش چو غمازیست
طره هندوش چو طراریست ۲۶۷
هست شاگرد چشم خونخوارش
هر کجا در زمانه خونخواریست ۲۶۸
همه از مکر او پدید آمد
هرکجا نام مکر و مکاریست ۲۶۹
غم بگردش کجا تواند گشت
همچو او هر کجا غمخواریست ۲۷۰
روی او بهر طرف روئیست
هر طرف سوی روش نظاریست ۲۷۱
میکند بر وجود او اقرار
هستی هرکرا که انکاریست ۲۷۲
هرچه تو دیده و میبینی
بمثل دانه ز خرواریست ۲۷۳
گرچه منکر همی کند انکار
نقش انکار منکر اقراریست ۲۷۴
یا ز انبار علم او مشتی است
چونکه مشتی نمونه خرواریست ۲۷۵
یار دیوان اوست یکدفتر
یا ز دفتر نوشته طوماریست ۲۷۶
سوی او میرود چو دود در او
هر کرا جنبشی و رفتاریست ۲۷۷
از پی کسش زلف او بسته است
در میان هرکرا که زناریست ۲۷۸
رو بمحراب ابرویش دارد
در جهان هر کجا دینداریست ۲۷۹
بحقیقت ورا پرستیده است
هرکجا در جهان پرستاریست ۲۸۰
یک سخنگوی صد هزار زبان
از پس هر دهان بگفتاریست ۲۸۱
دو جهان از جمال او عکسی است
عالم از روی او نموداریست ۲۸۲
گشته پیدا ز تاب رخسارش
هر کجا آفتاب رخساریست ۲۸۳
نیست جز او کسی دگر موجود
غیر او هرچه هست پنداریست ۲۸۴
این همه کار و بار و گفت و شنود
جز یکی نیست گرچه بسیاریست ۲۸۵
چشم بگشای تا عیان بینی
گر ترا دیده و دیداریست ۲۸۶
که جز او نیست در سرای وجود ۲۸۷
بحقیقت کسی دگر موجود ۲۸۸
ای تو مخفی شده ز پیدائی
وی نهان گشته از هویدائی ۲۸۹
هیچ سوئی نه ای و هر سوئی
هیچ جائی نه ای و هرجایی ۲۹۰
تا بصحرا شدی تماشا را
گشته ام از پی تو صحرائی ۲۹۱
هست امروز حسن بیمثلت
در خور دیده تماشائی ۲۹۲
از پیت در بدر همی گردم
شده ام از پی تو هر جائی ۲۹۳
از چه ساکن نمیشود دل من
چو که تو ساکن سویدائی ۲۹۴
تو نشسته درون خانه دل
من ز سودات گشته ام سودائی ۲۹۵
چون زچشمم همی پنهان
چونکه از چشم من تو بینائی ۲۹۶
غیر تو نیست کس ترا جویا
بحقیقت ترا تو جویائی ۲۹۷
با تو یکدم نمیتوانم بود
بیتوام نیست هم شکیبائی ۲۹۸
تاب دیدار تو ندارد کس
گرچه برقع ز روی بگشایی ۲۹۹
من ندانم ترا دگر دانم
بخود از من توئی که دانایی ۳۰۰
کس نداند درون دریا را
مگر آنکس که هست دریائی ۳۰۱
از تو یابد مذاق شیرینی
نه ز حلوی و نه حلوائی ۳۰۲
بی لبت خود کجا تواند کرد
لب شیرین لبان شکر خائی ۳۰۳
از خطت یافت باغ سرسبزی
وز قدت یافت سرو بالائی ۳۰۴
هست بر روی تو جهان خالی
که رخت را از اوست زیبائی ۳۰۵
یا بگرد عذرا تو خطی است
یافته زو عذرا رعنایی ۳۰۶
من چنانم ترا که مییابم
تو چنانی مرا که میبائی ۳۰۷
نیستم غیر آنچه فرمودی
نکنم غیر آنچه فرمائی ۳۰۸
هرچه در من دمی هما نشنوی
که منم چون نئی تو چون مائی ۳۰۹
کم و افزون شوم زتو نه زخود
تو اگر کم کنی ورا فزائی ۳۱۰
نه بدی دارم نه نیکی هم
نه خودی دارم و نه خود راءیی ۳۱۱
من که باشم که تا ترا شایم
توئی آنکس که خویش را شائی ۳۱۲
زانکس که نیستی که زان خودی
هیچکس رانه که خود رائی ۳۱۳
غیر تو نیست هیچکس موجود
زان سبب بیشریک و همتایی ۳۱۴
دو جهان همچو جسم و تو جانی
دو جهان اسم و تو مسمائی ۳۱۵
غیر و عینی و وحدت و کثرت
هم تو مجموع و هم تو تنهایی ۳۱۶
چون ترا از تو مانند اشیا
چون تو هستی جمله اشیائی ۳۱۷
صفت و اسم غیر تو چون نیست
چون تو عین صفات و اسمائی ۳۱۸
هرزمان کسوت دگر پوشی
بلباس دگر برون آیی ۳۱۹
که به بالای خویش راست کنی
کسوت آدمی و حوائی ۳۲۰
هر نفس قد و قامت خود را
بلباس دگر بیارائی ۳۲۱
گاه لیلی و گاه مجنونی
گاه یوسف و گه زلیخایی ۳۲۲
چون یکجا دلم شود ساکن
یار من نیست چونکه یکجائی ۳۲۳
باید از کائنات یکتا شد
از پی وصل یار یکتائی ۳۲۴
مغربی کی رسی به مغرب خود
تا ز مشرق چو ماه برنائی ۳۲۵
از تو داد است بیتو و اوئی
از من و ماست بیمن و مایی ۳۲۶
جهد کن تا شوی بدو بینا
چونکه یابی بدوست بینائی ۳۲۷
پس بدانی یقین و بشناسی
پس بهبینی عیان و بنمائی ۳۲۸
که جز او نیست در سرای وجود ۳۲۹
بحقیقت کسی دگر موجود ۳۳۰
نور او سربسر گرفت آفاق ۱
سر فرو کرد پرتو خورشید
در تنزل ز هر دریچه و طاق ۲
مطلق آمد به جانب تقیید
گشت تقیید عازم اطلاق ۳
هرکه بد جفت ظلمت عدمی
کرد نورش ز جفت ظلمت طلاق ۴
مدتی رزق بر دوام رسید
تا عدم را وجود شد رزاق ۵
کاروان وجود گشت روان
جانب چین و هند و روم و عراق ۶
مجتمع گشت با وجود عدم
اجتماعی قرین بوس و عناق ۷
چه عروسی است آنکه هستی حق
باشد او را که نکاح صداق ۸
هرکه او شد زین نکاح آگه
دو جهان شد مطلع بدین میثاق ۹
می هستی بکام عالم ریخت
ساقی جانفزای سیمین ساق ۱۰
چون می هستیش بکام رسید
تلخی نیستیش شد ز مذاق ۱۱
جامه ظلمت و عدم بدرید
مست بیرون دوید سینه بطاق ۱۲
درد او را شراب شد درمان
زهر اورا مدام شد تریاق ۱۳
آمد ایام قرب و عهد وصال
رفت هنگام بعد و هجر و فراق ۱۴
چونکه صحرا فروق مهر گرفت
رو بصحرا ز خانقاه و رواق ۱۵
نیست ایام خلوت و عزلت
نیست هنگام انزوا و وثاق ۱۶
پای بر مرکب عزیمت آر
زانکه عزم درست تست براق ۱۷
بگذر ز کرسی و ز عرش مجید
التفاتی مکن بسبع طباق ۱۸
روی آور به عالم توحید
ور گذر زین جهان شرک و نفاق ۱۹
تا رهی زین جهان جور و جفا
به سرای پر از وفا و وفاق ۲۰
اسم خود محو کن از این طومار
رسی خود برتراش ازین اوراق ۲۱
وصف او را مدان بخویش مضاف
لغت او را مکن بخود الحاق ۲۲
هستب او را بود باستقلال
نیستی مر ترا باستحقاق ۲۳
زانکه اندر جهان حکمت و علم
نام هستی کنند بر او اطلاق ۲۴
رو ز اخلاق خویش فانی شو
تا که حق مر ترا شود اخلاق ۲۵
دیده وام کن ز خالق خلق
تا ببینی به دیده اخلاق ۲۶
که جز او نیست در سرای وجود ۲۷
به حقیقت کسی دگر موجود ۲۸
عشق پیش از جهان کن فیکون
در سرابی منزّه از چه و چون ۲۹
بود آزاد از حدوث و قدم
بود مستغنی از ظهور و بطون ۳۰
با نهاد از حریم خلوت خود
بهر اظهار حسن خود بیرون ۳۱
جلوه کرد بر مظاهر کون
تا برون را بداد رنگ درون ۳۲
داد بر چشم خویشتن جلوه
حسن خود در لباس گوناگون ۳۳
روی خود دید در هزاران روی
چون نظر کرد چشم او ز عیون ۳۴
گاه وامق شد و گهی عذرا
گاه لیلی شد و گهی مجنون ۳۵
صفت آن یکی ظهور و بروز
صفت آن دگر خفا و کمون ۳۶
نام او گشت عاشق و معشوق
چونکه شد برجمال خود مفتون ۳۷
وصف آن شده غنی و قوی
نام آنیکی شده فقیر و زبون ۳۸
در هر آیینه روی خود را دید
شاهد شنگ و دلبر موزون ۳۹
رنگهای عجیب تعبیه کرد
عشق نیرنگ ساز بوقلمون ۴۰
وصف معشوق را بعاشق داد
تا فرحناک شد دل محزون ۴۱
نقطه را کرد در الف ترکیب
داد پیوند کاف را با نون ۴۲
چرخ را شوق دز بروج آورد
نام او گشت زین سبب گردون ۴۳
ساخت معجونی از وجود عدم
دو جهان ممتزخ از آن معجون ۴۴
جامع عز و ذل و فقر و غنا
شامل علم و جهل و عقل و جنون ۴۵
بر جهان و جهانیان باشید
در خزائن هرآنچه بد محزون ۴۶
بدر انداخت موج قلزم عشق
هرچه در قعر بحر بد مکنون ۴۷
گشت موجود هرچه بد معدوم
گشت دریا هرآنچه بد هامون ۴۸
مدتی بود عقل دون همت
مانده دور از رخش بهمت دون ۴۹
حسن دلدار چون تجلی کرد
هوش او گمشد و جنون افزون ۵۰
چشم سرمست ساقی باقی
بههزاران فریب و مکر و فسون ۵۱
قدحی پر شراب و افیون کرد
عقل را داد با شراب افیون ۵۲
بند بگشاد و پردهها بدرید
شد سراسیمه والجنون فنون ۵۳
مدد عشق چون پیاپی شد
در ربودش ز رویت مادون ۵۴
عین توحید دوست گشت عیان
تا بعین عیان بدید عیون ۵۵
که جز او نیست در سرای وجود ۵۶
بحقیقت کسی دیگر موجود ۵۷
محرمی کو تا بگوید راز
که حقیقت چگونه گشت مجاز ۵۸
پیشتر از ظهور پرده کون
عشق در پرده بوده پرده نواز ۵۹
راز خود را برای خود میگفت
خویشتن میشنید از خود راز ۶۰
مستمع کس نبود تا شنود
زانکه او داشت قصبهای دراز ۶۱
همدم خویش بود و مونس خود
چون مر او را نبود کس دمساز ۶۲
کی شود صادر او کسی نبود
سخن خوب از سخن پرداز ۶۳
مرغ خود را بود آشیانه خود
شاه خود بود و شاه را شهباز ۶۴
داشت اندر فضای خود طیران
بودش اندر هوای خود پرواز ۶۵
گل صد برگ حسن دوست نداشت
عندلیبی که تا نوازد ساز ۶۶
طاق ابروش سجده میطلبید
قامتش بود مستحق نماز ۶۷
بوسه میخاست تا دهد لب او
غمزه اش خاست دلبر طناز ۶۸
حسن معشوق عاشقی میجست
بیدلی خاست دلبر طناز ۶۹
زانرا در ....اوست جانرا عز
زانکه در سوز اوست جانرا ساز ۷۰
بگدائیست پادشه پیدا
بنسیب است سربلند فراز ۷۱
گرنه حاجی شوق او باشد
کس نگوید که هیچ هست حجاز ۷۲
نار او را نیاز میبایست
ناگزیر است ناز راز نیاز ۷۳
گرنه محمود عشق او باشد
که شناسد که بوده است ایاز ۷۴
حسن او گفت دیده خود را
یکنظر در جمال او انداز ۷۵
جز که با سمع خویش راز مگوی
جز که با حسن خویش عشق بساز ۷۶
ای زتو برگ و ساز ما پیدا
بیتو ما را نه برگ هست و نه ساز ۷۷
چون نظر بر جمال خویش انداخت
کرد بر حسن خویش عشق آغاز ۷۸
زان نظر عشق و عاشق و معشوق
گشت هریک زغیر خود ممتاز ۷۹
زان نظر گشت کاینات پدید
زان نظر ماند چرخ در تک و تاز ۸۰
گشت یک حرف صد هزار کتاب
داد یکصوت صد هزار آواز ۸۱
عشق خود بود ناظر و منظور
کردم اقصه قصه را ایجاز ۸۲
ور ز من باورت نمیآید
چشم بگشا تا ببینی باز ۸۳
که جز او نیست در سرای وجود ۸۴
بحقیقت کسی دگر موجود ۸۵
پیش از آن کز جهان نبود نشان
عشق در نفس خویش بود نهان ۸۶
بود در شین او جمیع شیون
بود در عین او همه عیان ۸۷
قاف او بود مسکن عنقا
بود عنقا بقاف او پنهان ۸۸
کان او بود مندرج در ذات
شان او بود مندمج در کان ۸۹
شان کان چون قدم نهاد برون
گشت اسرار کان پدید از شان ۹۰
کرد سلطان عزیمت صحرا
شد روانه سپاه با سلطان ۹۱
وحش و طیر و پری و دیو و بشر
با سلیمان شدند جمله روان ۹۲
همه عالم سپاه او بگرفت
پر شد از لشکرش زمین و زمان ۹۳
دمبدم کاروان روان میشد
سوی شهر وجود از امکان ۹۴
از راه عدد پادشاه قدیم
کرد معمور خطه حدثان ۹۵
بود با مستیش رفیق ایجاد
بود با حسن او قرین احسان ۹۶
کرد از لازمان زمان پیدا
کرد از لامکان بدید امکان ۹۷
سوی عالم چو تاختن آورد
عالم جسم گشت و عالم جان ۹۸
چون بمیدان کاینات رسید
گوی وحدت فکند در میدان ۹۹
گرد میدان کاینات بگشت
کرد در عرصه جهان جولان ۱۰۰
نام او شد جواهر و اعراض
لقب او عنایت ارکان ۱۰۱
کثرت خویش گشت و وحدت خود
شد ملبس بوین لباس و بدان ۱۰۲
ماه فیالشبه ز اجر الاحمال
حاز فیالند سابق الاعیان ۱۰۳
عاقل و عقل گشت و هم معقول
شد مقید به علت و برهان ۱۰۴
نظری سوی عالم جان کرد
عکس رخسار خویش دید در آن ۱۰۵
گشت بر عکس روی خود واله
ماند در نقش روی خود حیران ۱۰۶
نام او گشت عاشق و معشوق
چونکه شد بر جمال خود نگران ۱۰۷
کرد مافوق حسن خویش نثار
هر جواهر که بودش اندر کان ۱۰۸
شد ز رخسار قامتش پیدا
گل هر باغ و سرو هر بستان ۱۰۹
خلعت کاینات در پوشید
کرد در خود نظر بچشم عیان ۱۱۰
تا شنید از ره هزاران گوش
راز خود را ز صد هزار دهان ۱۱۱
راز خود را بسمع او میگفت
هر زمانی بصد هزار زبان ۱۱۲
چونکه خود را بخود تمام نمود
نام خود کرد بعد از آن انسان ۱۱۳
گر نشد زین بیان ترا روشن
در برون ماندت یقین و گمان ۱۱۴
جام گیتی نمای را بطلب
تا ببینی در او بعین عیان ۱۱۵
که جز او نیست در سرای وجود ۱۱۶
بحقیقت کسی دگر موجود ۱۱۷
عشق بیکثرت حدوث و قدم
نظری کرد در وجود عدم ۱۱۸
هردو را دید منقطع ز اغیار
هر دو را دید متحد با هم ۱۱۹
هریکی زان دگر نه پیش و نه پس
هریکی زاندگر نه بیش و نه کم ۱۲۰
گشت هریک در آندگر مدرج
بود هریک در آن دگر مدغم ۱۲۱
هر دو با یکدیگر شده مربوط
هر دو با یکدیگر شده محکم ۱۲۲
عشق آمد میان هر دو نشست
تا که گردید هر دو را مجرم ۱۲۳
برزخی گشت جامع و فاضل
همچو خطی میان نور و ظلم ۱۲۴
شد یکی فاضل و یکی قابل
شد یکی ظاهر و یکی مبهم ۱۲۵
کرد ظاهر وجوبرا امکان
کرد پیدا حدوث را ز قدم ۱۲۶
بود امکان ز هستی آبستن
بجهان داشت باردار شکم ۱۲۷
گشت زاینده عالم از امکان
بدمی همچو عیسی از مریم ۱۲۸
نیست تنها جهان شبیه پدر
نسبتی دارد او بمادر هم ۱۲۹
بلکه از عشق شد جهان آزاد
بلکه عشق است سربسر عالم ۱۳۰
چون شه عشق عزم صحرا کرد
چتر برداشت برکشید عَلَم ۱۳۱
تاج بر سر نهاد و بست کمر
دربر افکند خلعت معلم ۱۳۲
کرد آهنگ جلوه از خلوت
سوی صحرا شد از حریم حرم ۱۳۳
چون روانه شد از پی جولان
گشت با او روانه خیل و حشم ۱۳۴
بقدم زنده کرد عالم را
چون زخلوت برون نهاد قدم ۱۳۵
شد جهان از جمال او زیبا
گشت عالم زحسن او خرّم ۱۳۶
یافت خود را بکسوت حوا
دید خود را بصورت آدم ۱۳۷
قدرتش بود بر جهان میمون
چو جهان شد بدید از آنقدم ۱۳۸
دارد انگشت دست دولت عشق
شد سلیمان نهفته در خاتم ۱۳۹
ذرّه زو و صد هزاران مهر
قطره زو و صد هزاران نم ۱۴۰
آدم از مهر اوست یکذرّه
عالم از بحر اوست یک شبنم ۱۴۱
رام فرمان او دوصد کسری
مست جام مدام او صد جم ۱۴۲
بود عالم ز نیستی غمناک
عشق او را خلاص داد از غم ۱۴۳
بکرم دست بر جهان بگشود
بلکه چون او ندید جان کرم ۱۴۴
که شنیده است در جهان هرگز
متعمی را که نفس اوست نعم ۱۴۵
یا که دیده است باعثی در کون
که بود مرسل رسول امم ۱۴۶
چون یکی باشد از ره تحقیق
حاجی و راه و کعبه و زمزم ۱۴۷
قلم او براست کرد روان
گرچه خود بود راست همچو قلم ۱۴۸
نام خود را نوشت بر کف خود
چونکه بر لوح برکشید رقم ۱۴۹
کردم القصه قصه را کوتاه
لب ببستم فرو کشیدم دم ۱۵۰
بعد ازین گر زمن سخن شنوی
مشو از من ازین سخن درهم ۱۵۱
که نه من بلکه هر زمان ازمن
عشق میگوید این سخن را هم ۱۵۲
میرسد این صدا بگوش
از پس پرده نهان هر دم ۱۵۳
که جز او نیست در سرای وجود ۱۵۴
بحقیقت کسی دگر موجود ۱۵۵
آنچنانم ز جام عشق خراب
که ندانم شراب را از سراب ۱۵۶
مدتی شد که فارغ امده ام
از امید و نعیم و بیم و عقاب ۱۵۷
نه منعم شناسم و نه نعیم
نه معذب شناسم نه عذاب ۱۵۸
هست یکرنگ نیک و بد پیشم
هست یکسان برم خطا و صواب ۱۵۹
چه خبر سایه را ز ظلمت و نور
چه اثر نیست راز آتش و آب ۱۶۰
آنکه حیران و مست و مدهوش است
چه خبر دارد از ثواب و عقاب ۱۶۱
نیست هرگز نمیشود محجوب
نیست را نیست هیچ خوف حجاب ۱۶۲
بیخبر را کسی نجست خبر
بیخبر را کسی نکرد عتاب ۱۶۳
ادب از عقل و عاقلان طلبند
کس زدیوانگان نجست آداب ۱۶۴
من که از رفع و نصب بیخبرم
کس ز من چون طلب کند اعراب ۱۶۵
مت که در پیچ و تاب زلف ویم
نشود هیچ کس زمت در تاب ۱۶۶
عشق را عقل چو بدید بگفت
جان وقت الرحیل یا احباب ۱۶۷
مثل من تاب از کجا دارد و
الوداع الوداع یا اصحاب ۱۶۸
تیغ در دست ترک سرمست است
حذروا منه یا الوالاباب ۱۶۹
بستاند ز دست عقل عنان
عشق چون پا درآورد بر رکاب ۱۷۰
عشق را عقل چون برد در دام
بکند پشه شکار عقاب ۱۷۱
پای صرصر نداشت هیچ بعوض
صید عنقا نکرد هیچ زباب ۱۷۲
عشق چون سایبان بصحرا زد
از ازل تا ابد کشید طناب ۱۷۳
عشق را عقل مادراست و پدر
عقل را عشق مرجع است و مآب ۱۷۴
لوح بر دست عقل، عشق نهاد
عشق فرمود تا بنشت کتاب ۱۷۵
عقل از عشق شد امام مبین
عقل ازو شد مقدم اصحاب ۱۷۶
بگذز از عقل زانکه عشق
خود امام است و مسجد و محراب ۱۷۷
در عدد نیست جز یکی محسوب
گر هزاران درآوری بحساب ۱۷۸
دائماگرد خویش گردان است
از سر شوق عشق چون دولاب ۱۷۹
هست از شوق خویشتن گردان
هست از مهر خویشتن در تاب ۱۸۰
گاه ظاهر شود گهی باطن
میدود گرد خویشتن بشتاب ۱۸۱
بر سر بحر بینهایت عشق
دو جهانست برمثال طناب ۱۸۲
خیمه آب چون رود بر باد
چه بود بعد از آن تو خود دریاب ۱۸۳
اول و آخر جهان عشق است
بلکه جز او نمایش است و سراب ۱۸۴
نسبت عشق چونکه غالب شد
مضمحل گشت اندرو انتساب ۱۸۵
محو گردید عاشق و معشوق
عشق از رخ چو برفکند نقاب ۱۸۶
غیر سلطان عشق هیچ کس
لمن الملک را نداد جواب ۱۸۷
مدتی شد که میرسد از غیب
لحظه لحظه بگوش هوش خطاب ۱۸۸
که جز او نیست در سرای وجود ۱۸۹
بحقیقت کسی دگر موجود ۱۹۰
ای بخورشید رخ عالم گیر
کرده هر ذرّه را چو بدر منیر ۱۹۱
جز در آینه دل انسان
روی خود را ندیده مثل و نظیر ۱۹۲
نفس خود را نگاشته بردل
شسته نقش جهان زلوح و ضمیر ۱۹۳
کرده بر لوح عالم ترکیب
صورتی برمثال خود تصویر ۱۹۴
هم بخود نفخ روح او کرده
هم بخود کرده طینتش تخمیر ۱۹۵
نام او کرده آدم و حوا
در جهان عبارت و تعبیر ۱۹۶
کشته مجموعه همه عالم
گشته آنموزج جهان کبیر ۱۹۷
نسخه حق زراح روح شده
زان عالم زراه و جسم صغیر ۱۹۸
او کتابست و عالمش آیات
اوست آیات و عالمش تفسیر ۱۹۹
اوست خورشید کاینات شعاع
اوست دریا و کاینات غدیر ۲۰۰
در زوایای قلب متشعش
همه عالم چو ذرّه است حقیر ۲۰۱
کی در او اتساع غیر بود
دل که سلطان عشق راست اسیر ۲۰۲
در درونی که نیست عین و اثر
غیر دلدار خویش هیچ مگیر ۲۰۳
زانکه با او جزا و محال بود
زین سبب شد سریر عین امیر ۲۰۴
گر نکردی تو فهم این اسرار
ور نشد روشنت ازین تقریر ۲۰۵
باز تو نیست باز این پرواز
مرغ تو نیست مرغ این انجیر ۲۰۶
پس فطیر تو خام سوخته است
پس خمیر تو مانده است فطیر ۲۰۷
خیز و مردانه مایه به کف آر
تا بدو گردد این فطیر خمیر ۲۰۸
ورنه دست از طلب مکن کوتاه
بطلب مرشدی حکیم و خبیر ۲۰۹
تا که ترکیب تو کند تحلیل
تا کند روغنت چراغ منیر ۲۱۰
بحق و محقی چنانکه باید کرد
بکند با تو استاد بصیر ۲۱۱
تا که آبا و امهات بهم
مترکب شوند بی تقصیر ۲۱۲
ز اتحادی که گرددت حاصل
چه پذیرد زوال ظل پذیر ۲۱۳
پس زتو نقاب شود اعیان
چونکه هستی به نقش خویش اکسیر ۲۱۴
پس بدانی که ذرّه ارواح
چون در اجساد میکند تاثیر ۲۱۵
بشناسی که چون یکی گردد
آنکه پیوسته بوده است کثیر ۲۱۶
از چه رو عشق و عاشق و معشوق
متحد می شوند بی تقصیر ۲۱۷
چه عزیز و ذلیل هر دو یکیست
یا غنی از چه روست عین فقیر ۲۱۸
پس سزد مرترا اگر گویی
بزبان فصیح بی تفسیر ۲۱۹
که جز اونیست در سرای وجود ۲۲۰
بحقیقت کسی دگر موجود ۲۲۱
عشق در چندین حجاب و ظلمت و نور
برخ اویخت شد بدان مستور ۲۲۲
تا که عاشق به جد و جهد تمام
کند از روی عشق یکیک دور ۲۲۳
پس بتدریج .......او گیرد
یابد از هرچه غیر اوست نفور ۲۲۴
چون به نیروی وقت و قوت عشق
یابد از پرده های عشق عبور ۲۲۵
بعد از آتش جمال بنماید
وحدت عشق بینیاز غیور ۲۲۶
بستاند ز دست اغیارش
کندش قرب عشق از همه دور ۲۲۷
برهاند ز جور معشوقش
وصل عشقش ازو کند مهجور ۲۲۸
خرقه نیستیش در پوشد
چو کند از لباس هستی عبور ۲۲۹
غرض از نام عاشق و معشوق
بل مراد از حجاب ظلمت و نور ۲۳۰
نیست الا خفا غیبت و کون
نیست الا بر ز عین و ظهور ۲۳۱
زانکه عشق وحید و بی همت
بیشتر از جهان زو ره غرور ۲۳۲
بود مستور در جهان قدیم
بود مسرور در سرای سرور ۲۳۳
خود بخود بود طالب و مطلوب
خود بخود بود ناظر و منظور ۲۳۴
بود در نور او همه انوار
بود در بحر او جمیع بحور ۲۳۵
حکم او را نبود کس محکوم
امر او را نبود کس مامور ۲۳۶
لیک میخاست علم او معلوم
باز میجست قدرتش مقهور ۲۳۷
نعمتش بود طالب شاکر
تا که منعم شود بدان مشکور ۲۳۸
نظری کرد در جهان خرای
شد جهان خراب از او معمور ۲۳۹
بدمی زنده کرد عالم را
نفخه عشق همچو صاحب صور ۲۴۰
همه را نفخ عشق حاضر کرد
بزمین ظهور و ارض نشور ۲۴۱
خوش برانگیخت صور نفخه عشق
کلمات دو کون را از قبور ۲۴۲
گشت داود عشق نغمه سرای
خواند در گوش کائنات زبور ۲۴۳
شد سلیمان بسوی شهر سبا
برد با خویشتن وحوش و طیور ۲۴۴
سوی ظلمت شتافت خضر روان
کرد موشی جان عزیمت طور ۲۴۵
شاه قیصر بسوی روم آمد
جانب چین روانه شد فغفور ۲۴۶
همه عالم سپاه عشق گرفت
شد جان زان سپاه پرشر و شور ۲۴۷
گاه سلطان شد و گهی بنده
گاه استاد شد و گهی مزدور ۲۴۸
گاه عارف شد و گهی معروف
گاه ذاکر شد و گهی مذکور ۲۴۹
چونکه خود را برنگ عالم دید
مستترد در تنوعات ستور ۲۵۰
پردها برافکند از رخ خویش
تا که شد در همه جهان مشهور ۲۵۱
که جز ا نیست در سرای وجود ۲۵۲
بحقیقت کسی دگر موجود ۲۵۳
بر سر کوی عشق بازاریست
اندر او هرکسی پی کاریست ۲۵۴
هست در وی متاع گوناگون
هر متاعیش را خریداریست ۲۵۵
بر سر چارسوی بازارش
متمکن نشسته عطاریست ۲۵۶
شربت نوش آن روان بخش است
لب شیرین او شکر باریست ۲۵۷
هر طرف ز آرزوی چشم خوشش
نگران او فتاده بیماریست ۲۵۸
از شفا خانه لب ساقیش
هرکسی را امید بیماریست ۲۵۹
گشت از چشم مست او سرمست
در جهان هرکجا که هشیاریست ۲۶۰
از لبش وام کرده باده ناب
در جهان هر کجا که خماریست ۲۶۱
گشته از قامت رخش پیدا
هرکجا سر و باغ و گلزاریست ۲۶۲
از پی گلستان روی وی است
هر کسی را که در قدم خاریست ۲۶۳
زیر هر زلف او چینی است
زیر هر تار موش تاتاریست ۲۶۴
قامت چابکش چو چالاکی است
خال زنگی او چو عیاریست ۲۶۵
کرد بر گرد نقطه جانش
دل سرگشته همچو پرگاریست ۲۶۶
غمزه جادوش چو غمازیست
طره هندوش چو طراریست ۲۶۷
هست شاگرد چشم خونخوارش
هر کجا در زمانه خونخواریست ۲۶۸
همه از مکر او پدید آمد
هرکجا نام مکر و مکاریست ۲۶۹
غم بگردش کجا تواند گشت
همچو او هر کجا غمخواریست ۲۷۰
روی او بهر طرف روئیست
هر طرف سوی روش نظاریست ۲۷۱
میکند بر وجود او اقرار
هستی هرکرا که انکاریست ۲۷۲
هرچه تو دیده و میبینی
بمثل دانه ز خرواریست ۲۷۳
گرچه منکر همی کند انکار
نقش انکار منکر اقراریست ۲۷۴
یا ز انبار علم او مشتی است
چونکه مشتی نمونه خرواریست ۲۷۵
یار دیوان اوست یکدفتر
یا ز دفتر نوشته طوماریست ۲۷۶
سوی او میرود چو دود در او
هر کرا جنبشی و رفتاریست ۲۷۷
از پی کسش زلف او بسته است
در میان هرکرا که زناریست ۲۷۸
رو بمحراب ابرویش دارد
در جهان هر کجا دینداریست ۲۷۹
بحقیقت ورا پرستیده است
هرکجا در جهان پرستاریست ۲۸۰
یک سخنگوی صد هزار زبان
از پس هر دهان بگفتاریست ۲۸۱
دو جهان از جمال او عکسی است
عالم از روی او نموداریست ۲۸۲
گشته پیدا ز تاب رخسارش
هر کجا آفتاب رخساریست ۲۸۳
نیست جز او کسی دگر موجود
غیر او هرچه هست پنداریست ۲۸۴
این همه کار و بار و گفت و شنود
جز یکی نیست گرچه بسیاریست ۲۸۵
چشم بگشای تا عیان بینی
گر ترا دیده و دیداریست ۲۸۶
که جز او نیست در سرای وجود ۲۸۷
بحقیقت کسی دگر موجود ۲۸۸
ای تو مخفی شده ز پیدائی
وی نهان گشته از هویدائی ۲۸۹
هیچ سوئی نه ای و هر سوئی
هیچ جائی نه ای و هرجایی ۲۹۰
تا بصحرا شدی تماشا را
گشته ام از پی تو صحرائی ۲۹۱
هست امروز حسن بیمثلت
در خور دیده تماشائی ۲۹۲
از پیت در بدر همی گردم
شده ام از پی تو هر جائی ۲۹۳
از چه ساکن نمیشود دل من
چو که تو ساکن سویدائی ۲۹۴
تو نشسته درون خانه دل
من ز سودات گشته ام سودائی ۲۹۵
چون زچشمم همی پنهان
چونکه از چشم من تو بینائی ۲۹۶
غیر تو نیست کس ترا جویا
بحقیقت ترا تو جویائی ۲۹۷
با تو یکدم نمیتوانم بود
بیتوام نیست هم شکیبائی ۲۹۸
تاب دیدار تو ندارد کس
گرچه برقع ز روی بگشایی ۲۹۹
من ندانم ترا دگر دانم
بخود از من توئی که دانایی ۳۰۰
کس نداند درون دریا را
مگر آنکس که هست دریائی ۳۰۱
از تو یابد مذاق شیرینی
نه ز حلوی و نه حلوائی ۳۰۲
بی لبت خود کجا تواند کرد
لب شیرین لبان شکر خائی ۳۰۳
از خطت یافت باغ سرسبزی
وز قدت یافت سرو بالائی ۳۰۴
هست بر روی تو جهان خالی
که رخت را از اوست زیبائی ۳۰۵
یا بگرد عذرا تو خطی است
یافته زو عذرا رعنایی ۳۰۶
من چنانم ترا که مییابم
تو چنانی مرا که میبائی ۳۰۷
نیستم غیر آنچه فرمودی
نکنم غیر آنچه فرمائی ۳۰۸
هرچه در من دمی هما نشنوی
که منم چون نئی تو چون مائی ۳۰۹
کم و افزون شوم زتو نه زخود
تو اگر کم کنی ورا فزائی ۳۱۰
نه بدی دارم نه نیکی هم
نه خودی دارم و نه خود راءیی ۳۱۱
من که باشم که تا ترا شایم
توئی آنکس که خویش را شائی ۳۱۲
زانکس که نیستی که زان خودی
هیچکس رانه که خود رائی ۳۱۳
غیر تو نیست هیچکس موجود
زان سبب بیشریک و همتایی ۳۱۴
دو جهان همچو جسم و تو جانی
دو جهان اسم و تو مسمائی ۳۱۵
غیر و عینی و وحدت و کثرت
هم تو مجموع و هم تو تنهایی ۳۱۶
چون ترا از تو مانند اشیا
چون تو هستی جمله اشیائی ۳۱۷
صفت و اسم غیر تو چون نیست
چون تو عین صفات و اسمائی ۳۱۸
هرزمان کسوت دگر پوشی
بلباس دگر برون آیی ۳۱۹
که به بالای خویش راست کنی
کسوت آدمی و حوائی ۳۲۰
هر نفس قد و قامت خود را
بلباس دگر بیارائی ۳۲۱
گاه لیلی و گاه مجنونی
گاه یوسف و گه زلیخایی ۳۲۲
چون یکجا دلم شود ساکن
یار من نیست چونکه یکجائی ۳۲۳
باید از کائنات یکتا شد
از پی وصل یار یکتائی ۳۲۴
مغربی کی رسی به مغرب خود
تا ز مشرق چو ماه برنائی ۳۲۵
از تو داد است بیتو و اوئی
از من و ماست بیمن و مایی ۳۲۶
جهد کن تا شوی بدو بینا
چونکه یابی بدوست بینائی ۳۲۷
پس بدانی یقین و بشناسی
پس بهبینی عیان و بنمائی ۳۲۸
که جز او نیست در سرای وجود ۳۲۹
بحقیقت کسی دگر موجود ۳۳۰
قالب: ترجیع بند
تعداد ابیات: ۳۲۰
۴۲۲
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
قبلی:غزلیات
گوهر بعدی:شماره ۲ - ای هستی کاینات از کی
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.