هوش مصنوعی:
این متن یک مرثیهی حماسی و عرفانی دربارهی واقعهی کربلا و شهادت امام حسین (ع) و یارانش است. شعر با توصیف صحنههای نبرد، رنجهای اهل بیت، و تأثیرات این واقعه بر طبیعت و عالم هستی، به بیان عشق و فداکاری در راه حق میپردازد. همچنین، مفاهیمی مانند عدالت، ظلمستیزی، و عشق به خدا و اولیای الهی در آن مشهود است.
رده سنی:
16+
متن دارای مضامین عمیق مذهبی و عرفانی است و صحنههای خشونتآمیز و غمگینی را توصیف میکند که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال نامناسب باشد. همچنین، درک کامل مفاهیم آن نیاز به بلوغ فکری و آگاهی تاریخی دارد.
بخش ۲ - در مراثی مولی الکونین حضرت ابی عبدالله الحسین علیه السلام فرماید
چون کرد خور ز توسن زرین تهی رکاب
افتاد در ثوابت و سیاره انقلاب ۱
غارتگران شام به یغما گشود دست
بگسیخت از سرادق زر تار خور طناب ۲
کرد از مجره چاک فلک بردۀ شکیب
بارید از ستاره برخساره خون خضاب ۳
کردند سر ز پرده برون دختران نعش
با گیسوی بریده سراسیمه بی نقاب ۴
گفتی شکسته مجمر گردون و از شفق
آتش گرفته دامن این نیلگون قناب ۵
از کلّۀ شفق بدر آورد سر هلال
چون کودکی طپیده بخون در کنار آب ۶
یا گوشوارۀ که بیغما کشیده خصم
بیرون ز گوش پرده نشینی چو آفتاب ۷
یا گشته زبن توسن شاهنشی نگون
برگشته بی سوار سوی خیمه با شتاب ۸
گفتم مگر قیامت موعود اعظم است ۹
آمد ندا ز عرش که ماه محرم است ۱۰
گلگون سوار وادی خونخوار کربلا
بی سر فتاده در صف پیکار کربلا ۱۱
چشم فلک نشسته ز خون شفق هنوز
از دود خیمه های نگونسار کربلا ۱۲
فریاد بانوان سراپردۀ عفافر
آید هنوز از در و دیوار کربلا ۱۳
بر چرخ میرود ز فراز سنان هنوز
صوت تلاوت سر سردار کربلا ۱۴
ستارگان دشت بلا بسته بار شام
در خواب رفته قافله سار کربلا ۱۵
شد یوسف عزیز بزندان غم اسیر
درهم شکست رونق بازار کربلا ۱۶
بس گل که برد بهر خسی تحفه سوی شام
گلچین روزگار ز گلزار کربلا ۱۷
فریا از آنزمان که سپاه عدو چو سیل
آورد رو بخیمۀ سالار کربلا ۱۸
مهلت گرفت آنشب از آنقوم بی حجاب ۱۹
پس شد به برج سعد درخشنده آفتاب ۲۰
گفت ایگروه هر که ندارد هوای ما
سر گیرد و برون رود از کربلای ما ۲۱
ناداده تن بخواری و ناکرده ترک سر
نتوان نهاد پای بخلوت سرای ما ۲۲
تا دست و رو نشست بخون می نیافت کس
راه طواف بر حرم کربلای ما ۲۳
اینعرصه نیست جلوه گر رو به وگر از
شیر افکن است بادیۀ ابتلای ما ۲۴
همراز بزم ما نبود طالبان جاه
بیگانه باید از دو جهان آشنای ما ۲۵
برگردد آنکه با هوس کشور آمده
سر ناورد بافسر شاهی گدای ما ۲۶
ما را هوای سلطنت ملک دیگر است
کاین عرصه نیست در خور فر همای ما ۲۷
یزدان ذوالجلال بخلوتسرای قدس
آراسته است بزم ضیافت برای ما ۲۸
برگشت هر که طاقت تیر وسنان نداشت ۲۹
چون شاه تشنه کار بشمر و سنان نداشت ۳۰
چون زد سر از سرادق جلباب نیلگون
صبح قیامتی نتوان گفتنش که چون ۳۱
صبحی ولی چو شام ستمدیدگان سیاه
روزی ولی چو روز دل افسردگان ربون ۳۲
ترک فلک ز جیش شب از بس برید سر
لبریز شد ز خون شفق طشت آبگون ۳۳
گفتی ز هم گسیخته آشوب رستخیز
شیرازۀ صحیفۀ اوراق کاف و نون ۳۴
آسیمه سر نمود رخ از پردۀ شفق
خور چون سر بریدۀ یحیی ز طشت خون ۳۵
لیلای شب دریده گریبان بریده مو
بگرفت راه بادیه زین خرگه نگون ۳۶
دست فلک نمود گریبان صبح چاک
بارید از ستاره به بر اشگ لاله گون ۳۷
افتاد شور و غلغله در طاق نه رواق
چون آفتاب دین قدم از خیمه زد برون ۳۸
گردون بکف زیرده نیلی علم گرفت ۳۹
روح الامین رکاب شه جم خدم گرفت ۴۰
شد آفتاب دین چو روان سوی رزمگاه
از دود آه پرده گیان شد جهان سیاه ۴۱
در خون و خاک خفته همه یاوران قوم
و ز خیل اشک و آه ز پی یکجان سپاه ۴۲
سرگشته بانوان سرا پرده عفاف
زد حلقه گرد او همه چون هاله گرد ماه ۴۳
آن سر زنان بناله که شد حال ما زبون
وین موکنان بگریه که شد روز ما تباه ۴۴
پس با دل شکسته جگرگوشه بتول
از دل کشید ناله و افغان که یا اخاه ۴۵
لختی عنان بدار که گردم بدور تو
و زیات ز آب دیده نشانم غبار راه ۴۶
من یکتن غریبم و دشتی پر از هراس
ویزیر شکستگان ستم دیده بی پناه ۴۷
گفتم تو درد من بنگاهی دوا کنی
رفتی و ماند در دلم آن حسرت نگاه ۴۸
چون شاه تشنه داد تسلی بر اهل بیت ۴۹
بر تافت سوی لشکر عدوان سر کمیت ۵۰
ایستاد در برابر آن لشکر عبوس
چونشاه نیمروز بر آن اشهب شموس ۵۱
گفت ایگروه همین منم آن نور حق کزو
تابیده بر مراسنججل صبح ازل عکوس ۵۲
بر درگه جلال من ارواح انبیا
بنهاد بر سجود سر از بهر خاکبوس ۵۳
مرسل منم به آدم و آدم مرا رسول
سایش منم بعالم و عالم مرا موس ۵۴
سلطان چرخ را که مدار جهان بر اوست
من داده ام جلوس بر این تخت آبنوس ۵۵
در عرصه گاه کین که ز برق شهادت تیر
دیو فلک گزد زنجیر لب فسوس ۵۶
گردد زخون بسیط زمین معدن عقیق
گیرد ز گرد روی هوا رنگ سندروس ۵۷
افتد ز بیم لرزه برا رکان کن فکمان
آرم چو حیدرانه بر او رنگ زین جاوس ۵۸
بر خاکپای توسن گردون مسیر من
ناکرده تیغ راست سجود آورد رؤس ۵۹
لیکن نموده شوق لقای حریم دوست
سیرم ز زندگانی این دهر چاپلوس ۶۰
نی طالب حجازم و نی مایل عراق
نی در هوای شامم و نی در خیال طوس ۶۱
تسلیم حکم عهد ازل را چه احتیاج
غوغای عام و جنبش لشگر غربوکوس ۶۲
درگاه عشق حاجت تیر و خدنگ نیست ۶۳
آنجا که دوست جان طلبد جای جنگ نیست ۶۴
لختی نمود با سپه کینه زبن خطال
جز تیر جان شکار ندادش کسی جواب ۶۵
از غنچه های زخم تن نازنین او
آراست گلشنی فلک اما نداد آب ۶۶
بالله که جز دهان نبی آب خور نداشت
گردون گلی که چید ز بستان بوتراب ۶۷
چون برگشود در تن او تیر جان شکار
با مرغ جان نمود بصد ذوق دل خطاب ۶۸
پیک پیام دوست بدر حلقه میزند
ای جان بر لب آمده لختی بدر شتاب ۶۹
چون تیر کین عنان قرارش ز کف ربود
کرد از سمند بادیه پیما تهی رکاب ۷۰
آمد ندا ز پردۀ غیبش بگوش جان
کایداده آب نخل بلا را ز خون ماب ۷۱
مقصود ما ز خلق جهان جلوۀ تو بود
بعد از تو خاک بر سر این عالم خراب ۷۲
گر سفله گان به بستر خون داد جان تو ۷۳
خوشباش و غم مخور که منم خون بهای تو ۷۴
تیریکه بر دل شه گلگون قبا رسید
اندر نجف بمرقد شیر خدا رسید ۷۵
چون در نجف ز سینۀ شیر خدا گذشت
اندر مدینه بر جگر مصطفی رسید ۷۶
زان پس که پردۀ جگر مصطفی درید
داند خدا که چونشد از آن پس کجا رسید ۷۷
هر ناوک بلا که فلک در کمان نهاد
پر بست و بر هدف همه در کربلا رسید ۷۸
یکباره از فلاخن آندشت کینه خاست
آن سنگهای طعنه که بر انبیا رسید ۷۹
با خیل عاشقان چو در آندشت پا نهاد
قربانی خلیل کوه منا رسید ۸۰
آراست گلشنی ز جوانان گلعذار
آبش نداده باد خزان از قفا رسید ۸۱
از تشنگی ز پا چو در آمد بسر دوید
چون بر وفای عهد الستش ندا رسید ۸۲
از پشت زین قدم چو بروی زمین نهاد ۸۳
افتاد و سر بسجدۀ جان آفرین نهاد ۸۴
گفت ایحبیب دادگر ایکردگار من
امروز بود در همه عمر انتظار من ۸۵
این خنجر کشیده و این حنجر حسین
سرکونه بهر تست نیاید بکار من ۸۶
گو تارهای طرۀ اکبر بیاد رو
تا باد تست مونس شبهای تار من ۸۷
گو بر سر عروس شهادت نثار شو
دُری که بود پرورشش در کنار من ۸۸
خضر ارز جوی شیر چشید آب زندگی
خونست آب زندگی جویبار من ۸۹
عیسی اگر ز دار بلا زنده برد جان
این نقد جان بدست سر نیزه دار من ۹۰
در گلشن جنان بخلیل ای صبا بگو
بگذر بکربلا و ببین لاله زار من ۹۱
درخاک و خون بجای ذبیح منای خویش
بین نوجوان سرو قد و گلعذار من ۹۲
پس دختر عقیلۀ ناموس کردگار ۹۳
نالان ز خیمه تاخت بمیدان کارزار ۹۴
کایرایت هدی تو چرا سرنگون شدی
در موج خون چگونه فتادی و چونشدی ۹۵
ایدست حق که علت ایجاد عالمی
علت چه شد که در کف دو نان زبونشدی ۹۶
امروز در ممالک جان دست دست تست
الله چگونه دستخوش خصم دون شدی ۹۷
کاش آنزمان که خصم بروی تو تست آب
اینخاکدان غم همه دریای خون شدی ۹۸
ایچرخ کچمدار کمانت شکسته باد
زین تیرها که بر تن او رهنمون شدی ۹۹
آئینۀ که پردۀ اسرار غیب بود
ای تیر چون تو محرم راز درون شدی ۱۰۰
گشتی بکام دشمن و کشتی بخیره دوست
ایگردش فلک تو چرا واژگون شدی ۱۰۱
ایخور چو شد به نیزه سر شاه مشرقین
شرمت نشد که باز ز مشرق برون شدی ۱۰۲
ای چرخ سفله داد از این دور واژگون ۱۰۳
عرش خدای ذوالمنن و پای شمر دون؟ ۱۰۴
چون شاه تشنه ظلمت ناموت کرد طی
بر آب زندگانی جاوید برد پی ۱۰۵
در راه حق فنا به بفا کرد اختیار
تا گشت وجه باقی حق بعد کلّ شیئ ۱۰۶
زد پا بهر چه جز وی و سر داد شد روان
تا کوی دوست بر اثر کشتگان حیّ ۱۰۷
چون گشت جلوه گر سر او بر سر سنان
شد پر نوای زمزمۀ طور نای و نی ۱۰۸
شور از عراق گشت بلند آنچنان که برد
کافردلان زیاد تمنای ملک ری ۱۰۹
پاشید آن قلادۀ دُرهای شاهوار
از هم چو برگهای خزان از سموم دی ۱۱۰
گفتی رها نمود ز کف دختران نعش
از انقلاب دور فلک دامن جدی ۱۱۱
آن یک نهاد رو سوی میدن که یا ابا
وان یک کشید در حرم افغان که یا اخی ۱۱۲
رفتی و یافت بی تو بما روزگار دست ۱۱۳
ایدست داد حق ز گریبان برآر دست ۱۱۴
آه از دمیکه از ستم چرخ کچمدار
آتش گرفت خیمه و بر باد شد دیار ۱۱۵
بانگ رحیل غلغله در کاروان فکند
شد بانوان پردۀ عصمت شترسوار ۱۱۶
خورشد فرو بمغرب و تابنده اختران
بستند بار شام قطار از پی قطار ۱۱۷
غارتگران کوفه ز شاهنشه حجاز
نگذاشتند دُر یتیمی به گنجبار ۱۱۸
گردون بدرُ نثاری بزم خدیو شام
عقدی برشته بست ز دُرهای شاهوار ۱۱۹
گنجینه های گوهر یکدانه شد نهان
از حلقه های سلسله در آهنین حصار ۱۲۰
آمد بلرزه عرش ز فریاد اهلبیت
در قتلگه چو قافلۀ غم فکند یار ۱۲۱
ناگه فتاده دید جگر گوشۀ رسول
نعشی بخون طپیده بمیدان کارزار ۱۲۲
پس دست حسرت آن شرف دودۀ بتول ۱۲۳
بر سر نهاده گفت جزاک الله ای رسول ۱۲۴
اینگوهر بخون شده غلطان حسین تست
وین کشتی شکسته ز طوفان حسین تست ۱۲۵
این یوسفی که بر تن خود کرده پیرهن
از تار زلفهای پریشان حسین تست ۱۲۶
این از غبار تیرۀ هامون نهفته رو
در پرده آفتاب درخشان حسین تست ۱۲۷
این خضر تشنه کام که سرچشمه حیات
بدرود کرده با لب عطشان حسین تست ۱۲۸
این پیکریکه کرده نسیمش کفن ببر
از پرنیان ریک بیابان حسین تست ۱۲۹
این لالۀ شگفته که زهرا ز داغ او
چونگل نموده چاک گریبان حسین تست ۱۳۰
این شمع کشته از اثر تند باد جور
کش بیچراغ مانده شبستان حسین تست ۱۳۱
این شاهباز اوج سعادت که کرده باز
شهپر بسوی عرش ز پیکان حسین تست ۱۳۲
آنکه ز جور دور فلک با دل غمین ۱۳۳
رو در بقیع کرد که ای مام بیقرین ۱۳۴
داد آسمان بیاد ستم خانمان من
تا از کدام بادیه پرسی نشان من ۱۳۵
دور از تو از تطاول گلچین روزگار
شد آشیان زاغ و زغن گلستان من ۱۳۶
گردون بانتقام قتیلان روز بدر
نگذاشت یکستاره به هفت آسمان من ۱۳۷
زد آتشی به پردۀ ناموس من فلک
کآید هنوز دو دوی از استخوان من ۱۳۸
بیخود در این چمن نکشم ناله های زار
آنطایرم که سوخت فلک آشیان من ۱۳۹
آنسرو قامتی که تو دیدی زغم خمید
دیدی که چون کشید غم آخر کمان من ۱۴۰
رفت آنکه بود بر سرم آنسایۀ همای
شد دست خاک بیز کنون سایبان من ۱۴۱
گفتم ز صد یکی بتو از حال کوفه باش
کز بارگاه شام برآید فغان من ۱۴۲
پس رو بسوی پیکر آن محتشم گرفت ۱۴۳
گفت این حدیث طاقت اهل حرم گرفت ۱۴۴
اندر جهان عیان شده غوغای رستخیز
ایقامت تو شور قیامت بپای خیز ۱۴۵
زینب برت بضایت مزجاه جان بکف
آورده با ترانۀ یا ایها العزیز ۱۴۶
هر کس بمقصدی ره صحرا گرفته پیش
من روی در تو و دگران روی در حجیز ۱۴۷
بگشا ز خواب دیده و بنگر که از عراق
چونم بشام میبرد اینقوم بی تمیز ۱۴۸
محمل شکسته ناله حدی ساربان سنان
ره بیکران و بند گران ناقه بی جهیز ۱۴۹
خرگاه دود آه و نقابم غبار راه
چتر آستین و معجر سر دست خاک بیز ۱۵۰
کامم ز طعن نیزه بزانو سر حجاب
گاهم ز تازیانه بسر دست احتریز ۱۵۱
یک کارزار دشمن و من یکتن غریب
تو خفته خوش ببستر و ایندشت فتنه خیز ۱۵۲
گفتم دو صد حدیث و ندادی مرا جواب ۱۵۳
معذوری ای ز تیر جفا خسته خوش بخواب ۱۵۴
ایچرخ سفله تیز ترا صید کم نبود
گیرم عزیز فاطمه صید حره نبود ۱۵۵
حلقی که بوسه گاه نبی بود روز و شب
جای سنان و خنجر اهل ستم نبود ۱۵۶
انگشت او بخیره بریدی پی نگین
دیوی سزای سلطنت ملک جم نبود ۱۵۷
کی هیچ سفله لست بمهمان خوانده آب
گیرم ترا سجیۀ اهل کرم نبود ۱۵۸
داغ غمی کز و جگر کوه آب شد
بیمار را تحمل آن داغ غم نبود ۱۵۹
پای سریر زاده هند و سر حسین
در کیش کفر سفله چنین محترم نبود ۱۶۰
ایزادۀ زیاد که دین از تو شد بباد
آن خیمه های سوخته بیت الصنم نبود ۱۶۱
آتش به پردۀ حرم کبریا زدی ۱۶۲
دستت بریده بادنشان بر خطا زدی ۱۶۳
زینغم که آه اهل زمین ز آسمان گذشت
با عترت رسول ندانم چه سان گذشت ۱۶۴
نمرود ناوکی که سوی آسمان گشاد
در سینۀ سلیل خلیل از نشان گذشت ۱۶۵
در حیرتم که آب چرا خون شد چو نیل
زان تشنۀ که بر لب آب روان گذشت ۱۶۶
آورد خنجر آب زلالش ولی دریغ
کاب از گلو نرفته فرو از جهان گذشت ۱۶۷
شد آسمان ز کرده پشیمان در این عمل
لیک آنزمان که تیر خطا از کمان گذشت ۱۶۸
الله چه شعله بود که انگیخت آسمان
کز وی کبوتران حرم ز آشیان گذشت ۱۶۹
در موقعی که عرض صواب و خطا کنند
کاری نکرده چرخ که از وی توان گذشت ۱۷۰
خاموش نیرّا که زبان سوخت خامه را
خونشد مداد و قصه ز شرح بیان گذشت ۱۷۱
فیروز بخت من نهدار سر خط قبول ۱۷۲
بر دفتر چکامه من بضعۀ رسول ۱۷۳
چون تیر عشق جا بکمان بلا کند
اول نشست بر دل اهل ولا کند ۱۷۴
در حیرتند خیره سران از چه عشق دوست
احباب را به تند بلا مبتلا کند ۱۷۵
بیگانه را تحمل بار نیاز نیست
معشوق ناز خود همه بر آشنا کند ۱۷۶
تن پرور از کجا و تمنای وصل دوست
دردی ندارد او که طبیبش دوا کند ۱۷۷
آنرا که نیست شور حسینی بسر ز عشق
با دوست کی معامله کربلا کند ۱۷۸
یکباره پشت پا بر ماسوا زند
تا زآنمیان از این همه خود را سوا کند ۱۷۹
آری کسی که کشته او این بود سزاست
خود را اگر بکشته خود خونبها کند ۱۸۰
بالله اگر نبود خدا خون بهای او ۱۸۱
عالم نبود در خور نعلین پای او ۱۸۲
عنقای قاف را هوس آشیانه بود
غوغای نینوا همه در ره بهانه بود ۱۸۳
جائیکه خورده بود می آنجا نهاد سر
دردی کشی که مست شراب شبانه بود ۱۸۴
یکباره سوخت ز آتش غیرت هوای عشق
موهوم پردۀ اگر اندر میانه بود ۱۸۵
در یک طبق بجلوه جانان نثار کرد
هر در شاهوار کش اندر خزانه بود ۱۸۶
نامد بجز تو ای حسینی به پرده راست
روزیکه در حریم الست این ترانه بود ۱۸۷
بالله که جا نداشت بجز نی نشان در او
آن سینۀ که تیر بلا را نشانه بود ۱۸۸
کوری نظاره کن که شکستند کوفیان
آئینه که مظهر حسن یگانه بود ۱۸۹
نی نی که باقی حق را هلاک نیست ۱۹۰
صورت بجا است آئینه گر رفت باک نیست ۱۹۱
ایخرگه عزای تو این طارم کبود
لبریز خون ز داغ تو پیمانۀ وجود ۱۹۲
وی هر ستاره قطرۀ خونیکه علویان
در ماتم تو ریخته از دیدگان فرود ۱۹۳
گریه است و تو هر چه و ازنده را نواست
ناله است بیتو هر چه سراینده را سرود ۱۹۴
تنها نه خاکیان بعزای تو اشگریز
ماتم سراست بهر تو از غیب تا شهود ۱۹۵
از خون کشتگان تو صحرای ماریه
باغی و سنبلش همه گیسوی مشگبود ۱۹۶
کی بر سنان تلاوت قران کند سری
بیدار ملک کهف توئی دیگران رقود ۱۹۷
نشگفت اگر برند ترا سجده سروران
ایداده سر بطاعت معبود در سجود ۱۹۸
پایان سیر بندگی آمد سجود تو ۱۹۹
برگیر سر که او همه خود شد وجود تو ۲۰۰
ثاراللهی که سرّ اناالحق نشان دهد
دنیا نگر که در دل خونش مکان دهد ۲۰۱
وانسرکه سرّ نقطۀ طغرای بسمله است
کورانه جاش بر سر میم سنان دهد ۲۰۲
عیسی دمیکه جسم جهانرا حیات ازوست
الله چه سان رواست که لب تشنه جان دهد ۲۰۳
چرخ دنی نگر که بی قتل یکتنی
هر چه آیدش بدست به تیر و کمان دهد ۲۰۴
نفس اللهی که هر زمان او را بکوی وصل
هاتف ندای ارجعی از لامکان دهد ۲۰۵
ایچرخ سفله باش که بهر لقای دوست
تاج و نگین بدشمن دین رایگان دهد ۲۰۶
آنطایریکه ذروۀ لاهوت جای اوست
کی دل بر آشیانۀ این خاکدان دهد ۲۰۷
مقتول عشق فارغ از این تیره گلخن است ۲۰۸
کانشاهباز را بدل شه نشیمن است ۲۰۹
دانی چه روز دختر زهرا اسیر شد
روزیکه طرح بیعت منا امیر شد ۲۱۰
واحسرتا که ماهی بحر محیط غیب
نمرود کفر را هدف نوک تیر شد ۲۱۱
با داجل بساط سلیمان فرو نوشت
دیو شریر وارث تاج و سریر شد ۲۱۲
مولود شیرخوارۀ حجر بتول را
پیکان تیر حرمله پستان شیر شد ۲۱۳
از دور خویش سیر نشد تا نه چرخ پیر
از خون خنجر شه لب تشنه خیر شد ۲۱۴
در حیرتم که شیر خدا چون بخاک خفت
آندم که آهوان حرم دستگیر شد ۲۱۵
زنجیر کین و گردن سجاد ایعجب
روباه چرخ بین که چه سان شیر گیر شد ۲۱۶
تغییری ای سپهر که بس واژگونهای ۲۱۷
شور قیامت از حرکات نمونهای ۲۱۸
ای در غم تو ارض و سما خون گریسته
ماهی در آب و وحش بهامون گریسته ۲۱۹
وی روز و شب بیاد لبت چشم روزگار
نیل و فرات و دجله و جیهون گریسته ۲۲۰
از تابش سرت بسنان چشم آفتاب
اشک شفق بدامن گردون گریسته ۲۲۱
در آسمان زدود خیام عفاف تو
چشم مسیح اشک جگرگون گریسته ۲۲۲
با درد اشتیاق تو در وادی جنون
لیلی بهانه کرده و مجنون گریسته ۲۲۳
تنها نه چشم دوست بحال تو اشگبار
خنجر بدست قاتل تو خون گریسته ۲۲۴
آدم پی عزای تو از روضۀ بهشت
خرگاه درد و غم زده بیرون گریسته ۲۲۵
گر از ازل ترا سر اینداستان نبود ۲۲۶
اندر جهان ز آدم و حوا نشان نبود ۲۲۷
بی شاه دین چه روز جهان خراب را
ای آسمان دریچه به بیند آفتاب را ۲۲۸
جلباب نیلگون شب از هم گشای باز
یکسر سیاه پوش کن این نه قباب را ۲۲۹
اشک شفق ز دیدۀ آفاق کن روان
در خون کش این سراچۀ پر انقلابرا ۲۳۰
نی نی کزین پس از همه خون بارد آسمان
بیحاصل است خوردن مستسقی آبرا ۲۳۱
آب از برای حلق شه تشنه کام بود
چونرفت گو بلاوه نریزد سحابرا ۲۳۲
خور گو دگر ز پردۀ شب برهپارسر
کافکند زینب از رخ چونمه نقاب را ۲۳۳
ایکاش بوالبشر نکشیدی سر از تراب
زین آتشی که سوخت دل بوتراب را ۲۳۴
تنها نه زین قضیه دل بوتراب سوخت ۲۳۵
موسی در آتش غم و یونس در آب سوخت ۲۳۶
قتل شهید عشق نه کار خدنگ بود
دنیا برای شاه جهان دار ننگ بود ۲۳۷
عصفور هر چه باد هم آورد باز نیست
شهباز را ز پنچه عصفور ننگ بود ۲۳۸
آئینه خود ز تاب تجلی بهم شکست
گیرم که خصم را دل پر کینه سنگ بومد ۲۳۹
نیرو از او گرفت برآویخت تیغ کین
قومیکه با خدای مهیای جنگ بود ۲۴۰
عهد الست اگر نگرفتی عنان او
شهد بقا بکام مخالف شرنگ بود ۲۴۱
از عشق پرس حالت جانبازی حسین
پای براق عقل در اینعرصه لنگ بود ۲۴۲
احمد اگر بذروه قوسین عروج کرد
معراج شاه تشنه بسوی خدنگ بود ۲۴۳
از تیر کین چو کرد تهی شاهد بن رکاب ۲۴۴
آمد فرا بگوش وی از پرده این خطاب ۲۴۵
کایشهسوار بادیه ابتلای ما
باز آ که ز آن تست حریم لقای ما ۲۴۶
معراج عشقرا شب اسراست هین بران
خوش خوش براق شوق بخلوتسرای ما ۲۴۷
تو از برای مائی و ما از برای تو
عهدیست این فنای ترا با بقای ما ۲۴۸
دادی سری ز شوق و خریدی لقای دوست
هرگز زیان نبرد کس از خون بهای ما ۲۴۹
جان بازیت حجاب دوبینی بهم درید
در جلوه گاه حسن توئی خود بجای ما ۲۵۰
باز آ که چشم ناز ازل بر قدوم تست
خود خاکروب راه تو بود انبیای ما ۲۵۱
هین زان تست تاج ربوبیت از ازل
گر رفت بر سنان سرت اندر هوای ما ۲۵۲
گر ز آتش عطش جگرت سوخت غم مخور
از تست آب رحمت بی منتهای ما ۲۵۳
ور سفله برد ز تو دستی مشو ملول
با شهپر خدنگ بپرد همای ما ۲۵۴
گسترده ایم بال ملایک بجای فرش
کازار بر تنت نکند کربلای ما ۲۵۵
دلگیر گو مباد خلیل از فدای دوست
کافی است اکبر ت و ذبیح منای ما ۲۵۶
کو نوح کو بدشت بلا آی باز بین
کشتی شکستگان محیط بلای ما ۲۵۷
موسی ز کوه طور شنید ار جواب لن
گو باز شو بجلوه گه نینوای ما ۲۵۸
گر زنده جان ببرد ز دار بلا مسیح
گو دار کربلا نگر و مبتلای ما ۲۵۹
منسوخ کرد ذکر اوائل حدیث تو
ایداده تن ز عهد ازل بر قضای ما ۲۶۰
زینب چو دید پیکر آنشه بروی خاک ۲۶۱
از دل کشید ناله بصد درد سوزناک ۲۶۲
کایخفته خوش ببستر خون دیده باز کن
احوال ما ببین و سپس خواب ناز کن ۲۶۳
ایوارث سریر امامت به پای خیز
بر کشتگان بی کفن خود نماز کن ۲۶۴
طفلان خود بورطۀ بحر بلانگر
دستی بدستگیری ایشان دراز کن ۲۶۵
بس دردهاست در دلم از دست روزگار
دستی بگردنم کن و گوشم براز کن ۲۶۶
سیرم ز زندگانی دنیا یکی مرا
لب بر گلو رسان و ز جان بی نیاز کن ۲۶۷
برخیز صبح شام شد ای میر کاروان
ما را سوار بر شتر بی جهاز کن ۲۶۸
یا دست ما بگیر و از ایندشت پر هراس
بار دگر روانه بسوی حجاز کن ۲۶۹
پس چشمه سار دیده پر از خون ناب کرد ۲۷۰
با چرخ کچمدار بزاری خطاب کرد ۲۷۱
کایچرخ سفله داد از این سر کرانیا
کردی عزیز فاطمه خوار و ندانیا ۲۷۲
خوش درجهان بکام رسید از تو اهلبیت
تا حشر در جهان نکنی کامرانیا ۲۷۳
این کی کجا رواست که دونان دهر را
در کاخ زر بمسند عزّت نشانیا ۲۷۴
قومیکه پاس عزتشان داشت ذوالجلال
تا شام شان بقید اسیری کشانیا ۲۷۵
بستی بقید بازوی سجاد هیچ رحم
نامد ترا بر آن تن و آن ناتوانیا ۲۷۶
کشتی بزاری اصغر و هیحت نسوخت دل
زانشمع روی دلکش و آن گل فشانیا ۲۷۷
از پا فکندی اکبر و مینا مدت دریغ
ایچرخ ببر از آن قد و آن نوجوانیا ۲۷۸
سودی بحلق خسرو دین تیغ هیچ شرم
نامد ترا از آن نگه خسروا نیا ۲۷۹
هرگز نکرده بود کس ایدهر سفله طبع
بر میهمان خویش چنین میزبانیا ۲۸۰
آتش شو ایدرون و بسوزان زبان من ۲۸۱
ای خاک بر سر من و این داستان من ۲۸۲
افتاد در ثوابت و سیاره انقلاب ۱
غارتگران شام به یغما گشود دست
بگسیخت از سرادق زر تار خور طناب ۲
کرد از مجره چاک فلک بردۀ شکیب
بارید از ستاره برخساره خون خضاب ۳
کردند سر ز پرده برون دختران نعش
با گیسوی بریده سراسیمه بی نقاب ۴
گفتی شکسته مجمر گردون و از شفق
آتش گرفته دامن این نیلگون قناب ۵
از کلّۀ شفق بدر آورد سر هلال
چون کودکی طپیده بخون در کنار آب ۶
یا گوشوارۀ که بیغما کشیده خصم
بیرون ز گوش پرده نشینی چو آفتاب ۷
یا گشته زبن توسن شاهنشی نگون
برگشته بی سوار سوی خیمه با شتاب ۸
گفتم مگر قیامت موعود اعظم است ۹
آمد ندا ز عرش که ماه محرم است ۱۰
گلگون سوار وادی خونخوار کربلا
بی سر فتاده در صف پیکار کربلا ۱۱
چشم فلک نشسته ز خون شفق هنوز
از دود خیمه های نگونسار کربلا ۱۲
فریاد بانوان سراپردۀ عفافر
آید هنوز از در و دیوار کربلا ۱۳
بر چرخ میرود ز فراز سنان هنوز
صوت تلاوت سر سردار کربلا ۱۴
ستارگان دشت بلا بسته بار شام
در خواب رفته قافله سار کربلا ۱۵
شد یوسف عزیز بزندان غم اسیر
درهم شکست رونق بازار کربلا ۱۶
بس گل که برد بهر خسی تحفه سوی شام
گلچین روزگار ز گلزار کربلا ۱۷
فریا از آنزمان که سپاه عدو چو سیل
آورد رو بخیمۀ سالار کربلا ۱۸
مهلت گرفت آنشب از آنقوم بی حجاب ۱۹
پس شد به برج سعد درخشنده آفتاب ۲۰
گفت ایگروه هر که ندارد هوای ما
سر گیرد و برون رود از کربلای ما ۲۱
ناداده تن بخواری و ناکرده ترک سر
نتوان نهاد پای بخلوت سرای ما ۲۲
تا دست و رو نشست بخون می نیافت کس
راه طواف بر حرم کربلای ما ۲۳
اینعرصه نیست جلوه گر رو به وگر از
شیر افکن است بادیۀ ابتلای ما ۲۴
همراز بزم ما نبود طالبان جاه
بیگانه باید از دو جهان آشنای ما ۲۵
برگردد آنکه با هوس کشور آمده
سر ناورد بافسر شاهی گدای ما ۲۶
ما را هوای سلطنت ملک دیگر است
کاین عرصه نیست در خور فر همای ما ۲۷
یزدان ذوالجلال بخلوتسرای قدس
آراسته است بزم ضیافت برای ما ۲۸
برگشت هر که طاقت تیر وسنان نداشت ۲۹
چون شاه تشنه کار بشمر و سنان نداشت ۳۰
چون زد سر از سرادق جلباب نیلگون
صبح قیامتی نتوان گفتنش که چون ۳۱
صبحی ولی چو شام ستمدیدگان سیاه
روزی ولی چو روز دل افسردگان ربون ۳۲
ترک فلک ز جیش شب از بس برید سر
لبریز شد ز خون شفق طشت آبگون ۳۳
گفتی ز هم گسیخته آشوب رستخیز
شیرازۀ صحیفۀ اوراق کاف و نون ۳۴
آسیمه سر نمود رخ از پردۀ شفق
خور چون سر بریدۀ یحیی ز طشت خون ۳۵
لیلای شب دریده گریبان بریده مو
بگرفت راه بادیه زین خرگه نگون ۳۶
دست فلک نمود گریبان صبح چاک
بارید از ستاره به بر اشگ لاله گون ۳۷
افتاد شور و غلغله در طاق نه رواق
چون آفتاب دین قدم از خیمه زد برون ۳۸
گردون بکف زیرده نیلی علم گرفت ۳۹
روح الامین رکاب شه جم خدم گرفت ۴۰
شد آفتاب دین چو روان سوی رزمگاه
از دود آه پرده گیان شد جهان سیاه ۴۱
در خون و خاک خفته همه یاوران قوم
و ز خیل اشک و آه ز پی یکجان سپاه ۴۲
سرگشته بانوان سرا پرده عفاف
زد حلقه گرد او همه چون هاله گرد ماه ۴۳
آن سر زنان بناله که شد حال ما زبون
وین موکنان بگریه که شد روز ما تباه ۴۴
پس با دل شکسته جگرگوشه بتول
از دل کشید ناله و افغان که یا اخاه ۴۵
لختی عنان بدار که گردم بدور تو
و زیات ز آب دیده نشانم غبار راه ۴۶
من یکتن غریبم و دشتی پر از هراس
ویزیر شکستگان ستم دیده بی پناه ۴۷
گفتم تو درد من بنگاهی دوا کنی
رفتی و ماند در دلم آن حسرت نگاه ۴۸
چون شاه تشنه داد تسلی بر اهل بیت ۴۹
بر تافت سوی لشکر عدوان سر کمیت ۵۰
ایستاد در برابر آن لشکر عبوس
چونشاه نیمروز بر آن اشهب شموس ۵۱
گفت ایگروه همین منم آن نور حق کزو
تابیده بر مراسنججل صبح ازل عکوس ۵۲
بر درگه جلال من ارواح انبیا
بنهاد بر سجود سر از بهر خاکبوس ۵۳
مرسل منم به آدم و آدم مرا رسول
سایش منم بعالم و عالم مرا موس ۵۴
سلطان چرخ را که مدار جهان بر اوست
من داده ام جلوس بر این تخت آبنوس ۵۵
در عرصه گاه کین که ز برق شهادت تیر
دیو فلک گزد زنجیر لب فسوس ۵۶
گردد زخون بسیط زمین معدن عقیق
گیرد ز گرد روی هوا رنگ سندروس ۵۷
افتد ز بیم لرزه برا رکان کن فکمان
آرم چو حیدرانه بر او رنگ زین جاوس ۵۸
بر خاکپای توسن گردون مسیر من
ناکرده تیغ راست سجود آورد رؤس ۵۹
لیکن نموده شوق لقای حریم دوست
سیرم ز زندگانی این دهر چاپلوس ۶۰
نی طالب حجازم و نی مایل عراق
نی در هوای شامم و نی در خیال طوس ۶۱
تسلیم حکم عهد ازل را چه احتیاج
غوغای عام و جنبش لشگر غربوکوس ۶۲
درگاه عشق حاجت تیر و خدنگ نیست ۶۳
آنجا که دوست جان طلبد جای جنگ نیست ۶۴
لختی نمود با سپه کینه زبن خطال
جز تیر جان شکار ندادش کسی جواب ۶۵
از غنچه های زخم تن نازنین او
آراست گلشنی فلک اما نداد آب ۶۶
بالله که جز دهان نبی آب خور نداشت
گردون گلی که چید ز بستان بوتراب ۶۷
چون برگشود در تن او تیر جان شکار
با مرغ جان نمود بصد ذوق دل خطاب ۶۸
پیک پیام دوست بدر حلقه میزند
ای جان بر لب آمده لختی بدر شتاب ۶۹
چون تیر کین عنان قرارش ز کف ربود
کرد از سمند بادیه پیما تهی رکاب ۷۰
آمد ندا ز پردۀ غیبش بگوش جان
کایداده آب نخل بلا را ز خون ماب ۷۱
مقصود ما ز خلق جهان جلوۀ تو بود
بعد از تو خاک بر سر این عالم خراب ۷۲
گر سفله گان به بستر خون داد جان تو ۷۳
خوشباش و غم مخور که منم خون بهای تو ۷۴
تیریکه بر دل شه گلگون قبا رسید
اندر نجف بمرقد شیر خدا رسید ۷۵
چون در نجف ز سینۀ شیر خدا گذشت
اندر مدینه بر جگر مصطفی رسید ۷۶
زان پس که پردۀ جگر مصطفی درید
داند خدا که چونشد از آن پس کجا رسید ۷۷
هر ناوک بلا که فلک در کمان نهاد
پر بست و بر هدف همه در کربلا رسید ۷۸
یکباره از فلاخن آندشت کینه خاست
آن سنگهای طعنه که بر انبیا رسید ۷۹
با خیل عاشقان چو در آندشت پا نهاد
قربانی خلیل کوه منا رسید ۸۰
آراست گلشنی ز جوانان گلعذار
آبش نداده باد خزان از قفا رسید ۸۱
از تشنگی ز پا چو در آمد بسر دوید
چون بر وفای عهد الستش ندا رسید ۸۲
از پشت زین قدم چو بروی زمین نهاد ۸۳
افتاد و سر بسجدۀ جان آفرین نهاد ۸۴
گفت ایحبیب دادگر ایکردگار من
امروز بود در همه عمر انتظار من ۸۵
این خنجر کشیده و این حنجر حسین
سرکونه بهر تست نیاید بکار من ۸۶
گو تارهای طرۀ اکبر بیاد رو
تا باد تست مونس شبهای تار من ۸۷
گو بر سر عروس شهادت نثار شو
دُری که بود پرورشش در کنار من ۸۸
خضر ارز جوی شیر چشید آب زندگی
خونست آب زندگی جویبار من ۸۹
عیسی اگر ز دار بلا زنده برد جان
این نقد جان بدست سر نیزه دار من ۹۰
در گلشن جنان بخلیل ای صبا بگو
بگذر بکربلا و ببین لاله زار من ۹۱
درخاک و خون بجای ذبیح منای خویش
بین نوجوان سرو قد و گلعذار من ۹۲
پس دختر عقیلۀ ناموس کردگار ۹۳
نالان ز خیمه تاخت بمیدان کارزار ۹۴
کایرایت هدی تو چرا سرنگون شدی
در موج خون چگونه فتادی و چونشدی ۹۵
ایدست حق که علت ایجاد عالمی
علت چه شد که در کف دو نان زبونشدی ۹۶
امروز در ممالک جان دست دست تست
الله چگونه دستخوش خصم دون شدی ۹۷
کاش آنزمان که خصم بروی تو تست آب
اینخاکدان غم همه دریای خون شدی ۹۸
ایچرخ کچمدار کمانت شکسته باد
زین تیرها که بر تن او رهنمون شدی ۹۹
آئینۀ که پردۀ اسرار غیب بود
ای تیر چون تو محرم راز درون شدی ۱۰۰
گشتی بکام دشمن و کشتی بخیره دوست
ایگردش فلک تو چرا واژگون شدی ۱۰۱
ایخور چو شد به نیزه سر شاه مشرقین
شرمت نشد که باز ز مشرق برون شدی ۱۰۲
ای چرخ سفله داد از این دور واژگون ۱۰۳
عرش خدای ذوالمنن و پای شمر دون؟ ۱۰۴
چون شاه تشنه ظلمت ناموت کرد طی
بر آب زندگانی جاوید برد پی ۱۰۵
در راه حق فنا به بفا کرد اختیار
تا گشت وجه باقی حق بعد کلّ شیئ ۱۰۶
زد پا بهر چه جز وی و سر داد شد روان
تا کوی دوست بر اثر کشتگان حیّ ۱۰۷
چون گشت جلوه گر سر او بر سر سنان
شد پر نوای زمزمۀ طور نای و نی ۱۰۸
شور از عراق گشت بلند آنچنان که برد
کافردلان زیاد تمنای ملک ری ۱۰۹
پاشید آن قلادۀ دُرهای شاهوار
از هم چو برگهای خزان از سموم دی ۱۱۰
گفتی رها نمود ز کف دختران نعش
از انقلاب دور فلک دامن جدی ۱۱۱
آن یک نهاد رو سوی میدن که یا ابا
وان یک کشید در حرم افغان که یا اخی ۱۱۲
رفتی و یافت بی تو بما روزگار دست ۱۱۳
ایدست داد حق ز گریبان برآر دست ۱۱۴
آه از دمیکه از ستم چرخ کچمدار
آتش گرفت خیمه و بر باد شد دیار ۱۱۵
بانگ رحیل غلغله در کاروان فکند
شد بانوان پردۀ عصمت شترسوار ۱۱۶
خورشد فرو بمغرب و تابنده اختران
بستند بار شام قطار از پی قطار ۱۱۷
غارتگران کوفه ز شاهنشه حجاز
نگذاشتند دُر یتیمی به گنجبار ۱۱۸
گردون بدرُ نثاری بزم خدیو شام
عقدی برشته بست ز دُرهای شاهوار ۱۱۹
گنجینه های گوهر یکدانه شد نهان
از حلقه های سلسله در آهنین حصار ۱۲۰
آمد بلرزه عرش ز فریاد اهلبیت
در قتلگه چو قافلۀ غم فکند یار ۱۲۱
ناگه فتاده دید جگر گوشۀ رسول
نعشی بخون طپیده بمیدان کارزار ۱۲۲
پس دست حسرت آن شرف دودۀ بتول ۱۲۳
بر سر نهاده گفت جزاک الله ای رسول ۱۲۴
اینگوهر بخون شده غلطان حسین تست
وین کشتی شکسته ز طوفان حسین تست ۱۲۵
این یوسفی که بر تن خود کرده پیرهن
از تار زلفهای پریشان حسین تست ۱۲۶
این از غبار تیرۀ هامون نهفته رو
در پرده آفتاب درخشان حسین تست ۱۲۷
این خضر تشنه کام که سرچشمه حیات
بدرود کرده با لب عطشان حسین تست ۱۲۸
این پیکریکه کرده نسیمش کفن ببر
از پرنیان ریک بیابان حسین تست ۱۲۹
این لالۀ شگفته که زهرا ز داغ او
چونگل نموده چاک گریبان حسین تست ۱۳۰
این شمع کشته از اثر تند باد جور
کش بیچراغ مانده شبستان حسین تست ۱۳۱
این شاهباز اوج سعادت که کرده باز
شهپر بسوی عرش ز پیکان حسین تست ۱۳۲
آنکه ز جور دور فلک با دل غمین ۱۳۳
رو در بقیع کرد که ای مام بیقرین ۱۳۴
داد آسمان بیاد ستم خانمان من
تا از کدام بادیه پرسی نشان من ۱۳۵
دور از تو از تطاول گلچین روزگار
شد آشیان زاغ و زغن گلستان من ۱۳۶
گردون بانتقام قتیلان روز بدر
نگذاشت یکستاره به هفت آسمان من ۱۳۷
زد آتشی به پردۀ ناموس من فلک
کآید هنوز دو دوی از استخوان من ۱۳۸
بیخود در این چمن نکشم ناله های زار
آنطایرم که سوخت فلک آشیان من ۱۳۹
آنسرو قامتی که تو دیدی زغم خمید
دیدی که چون کشید غم آخر کمان من ۱۴۰
رفت آنکه بود بر سرم آنسایۀ همای
شد دست خاک بیز کنون سایبان من ۱۴۱
گفتم ز صد یکی بتو از حال کوفه باش
کز بارگاه شام برآید فغان من ۱۴۲
پس رو بسوی پیکر آن محتشم گرفت ۱۴۳
گفت این حدیث طاقت اهل حرم گرفت ۱۴۴
اندر جهان عیان شده غوغای رستخیز
ایقامت تو شور قیامت بپای خیز ۱۴۵
زینب برت بضایت مزجاه جان بکف
آورده با ترانۀ یا ایها العزیز ۱۴۶
هر کس بمقصدی ره صحرا گرفته پیش
من روی در تو و دگران روی در حجیز ۱۴۷
بگشا ز خواب دیده و بنگر که از عراق
چونم بشام میبرد اینقوم بی تمیز ۱۴۸
محمل شکسته ناله حدی ساربان سنان
ره بیکران و بند گران ناقه بی جهیز ۱۴۹
خرگاه دود آه و نقابم غبار راه
چتر آستین و معجر سر دست خاک بیز ۱۵۰
کامم ز طعن نیزه بزانو سر حجاب
گاهم ز تازیانه بسر دست احتریز ۱۵۱
یک کارزار دشمن و من یکتن غریب
تو خفته خوش ببستر و ایندشت فتنه خیز ۱۵۲
گفتم دو صد حدیث و ندادی مرا جواب ۱۵۳
معذوری ای ز تیر جفا خسته خوش بخواب ۱۵۴
ایچرخ سفله تیز ترا صید کم نبود
گیرم عزیز فاطمه صید حره نبود ۱۵۵
حلقی که بوسه گاه نبی بود روز و شب
جای سنان و خنجر اهل ستم نبود ۱۵۶
انگشت او بخیره بریدی پی نگین
دیوی سزای سلطنت ملک جم نبود ۱۵۷
کی هیچ سفله لست بمهمان خوانده آب
گیرم ترا سجیۀ اهل کرم نبود ۱۵۸
داغ غمی کز و جگر کوه آب شد
بیمار را تحمل آن داغ غم نبود ۱۵۹
پای سریر زاده هند و سر حسین
در کیش کفر سفله چنین محترم نبود ۱۶۰
ایزادۀ زیاد که دین از تو شد بباد
آن خیمه های سوخته بیت الصنم نبود ۱۶۱
آتش به پردۀ حرم کبریا زدی ۱۶۲
دستت بریده بادنشان بر خطا زدی ۱۶۳
زینغم که آه اهل زمین ز آسمان گذشت
با عترت رسول ندانم چه سان گذشت ۱۶۴
نمرود ناوکی که سوی آسمان گشاد
در سینۀ سلیل خلیل از نشان گذشت ۱۶۵
در حیرتم که آب چرا خون شد چو نیل
زان تشنۀ که بر لب آب روان گذشت ۱۶۶
آورد خنجر آب زلالش ولی دریغ
کاب از گلو نرفته فرو از جهان گذشت ۱۶۷
شد آسمان ز کرده پشیمان در این عمل
لیک آنزمان که تیر خطا از کمان گذشت ۱۶۸
الله چه شعله بود که انگیخت آسمان
کز وی کبوتران حرم ز آشیان گذشت ۱۶۹
در موقعی که عرض صواب و خطا کنند
کاری نکرده چرخ که از وی توان گذشت ۱۷۰
خاموش نیرّا که زبان سوخت خامه را
خونشد مداد و قصه ز شرح بیان گذشت ۱۷۱
فیروز بخت من نهدار سر خط قبول ۱۷۲
بر دفتر چکامه من بضعۀ رسول ۱۷۳
چون تیر عشق جا بکمان بلا کند
اول نشست بر دل اهل ولا کند ۱۷۴
در حیرتند خیره سران از چه عشق دوست
احباب را به تند بلا مبتلا کند ۱۷۵
بیگانه را تحمل بار نیاز نیست
معشوق ناز خود همه بر آشنا کند ۱۷۶
تن پرور از کجا و تمنای وصل دوست
دردی ندارد او که طبیبش دوا کند ۱۷۷
آنرا که نیست شور حسینی بسر ز عشق
با دوست کی معامله کربلا کند ۱۷۸
یکباره پشت پا بر ماسوا زند
تا زآنمیان از این همه خود را سوا کند ۱۷۹
آری کسی که کشته او این بود سزاست
خود را اگر بکشته خود خونبها کند ۱۸۰
بالله اگر نبود خدا خون بهای او ۱۸۱
عالم نبود در خور نعلین پای او ۱۸۲
عنقای قاف را هوس آشیانه بود
غوغای نینوا همه در ره بهانه بود ۱۸۳
جائیکه خورده بود می آنجا نهاد سر
دردی کشی که مست شراب شبانه بود ۱۸۴
یکباره سوخت ز آتش غیرت هوای عشق
موهوم پردۀ اگر اندر میانه بود ۱۸۵
در یک طبق بجلوه جانان نثار کرد
هر در شاهوار کش اندر خزانه بود ۱۸۶
نامد بجز تو ای حسینی به پرده راست
روزیکه در حریم الست این ترانه بود ۱۸۷
بالله که جا نداشت بجز نی نشان در او
آن سینۀ که تیر بلا را نشانه بود ۱۸۸
کوری نظاره کن که شکستند کوفیان
آئینه که مظهر حسن یگانه بود ۱۸۹
نی نی که باقی حق را هلاک نیست ۱۹۰
صورت بجا است آئینه گر رفت باک نیست ۱۹۱
ایخرگه عزای تو این طارم کبود
لبریز خون ز داغ تو پیمانۀ وجود ۱۹۲
وی هر ستاره قطرۀ خونیکه علویان
در ماتم تو ریخته از دیدگان فرود ۱۹۳
گریه است و تو هر چه و ازنده را نواست
ناله است بیتو هر چه سراینده را سرود ۱۹۴
تنها نه خاکیان بعزای تو اشگریز
ماتم سراست بهر تو از غیب تا شهود ۱۹۵
از خون کشتگان تو صحرای ماریه
باغی و سنبلش همه گیسوی مشگبود ۱۹۶
کی بر سنان تلاوت قران کند سری
بیدار ملک کهف توئی دیگران رقود ۱۹۷
نشگفت اگر برند ترا سجده سروران
ایداده سر بطاعت معبود در سجود ۱۹۸
پایان سیر بندگی آمد سجود تو ۱۹۹
برگیر سر که او همه خود شد وجود تو ۲۰۰
ثاراللهی که سرّ اناالحق نشان دهد
دنیا نگر که در دل خونش مکان دهد ۲۰۱
وانسرکه سرّ نقطۀ طغرای بسمله است
کورانه جاش بر سر میم سنان دهد ۲۰۲
عیسی دمیکه جسم جهانرا حیات ازوست
الله چه سان رواست که لب تشنه جان دهد ۲۰۳
چرخ دنی نگر که بی قتل یکتنی
هر چه آیدش بدست به تیر و کمان دهد ۲۰۴
نفس اللهی که هر زمان او را بکوی وصل
هاتف ندای ارجعی از لامکان دهد ۲۰۵
ایچرخ سفله باش که بهر لقای دوست
تاج و نگین بدشمن دین رایگان دهد ۲۰۶
آنطایریکه ذروۀ لاهوت جای اوست
کی دل بر آشیانۀ این خاکدان دهد ۲۰۷
مقتول عشق فارغ از این تیره گلخن است ۲۰۸
کانشاهباز را بدل شه نشیمن است ۲۰۹
دانی چه روز دختر زهرا اسیر شد
روزیکه طرح بیعت منا امیر شد ۲۱۰
واحسرتا که ماهی بحر محیط غیب
نمرود کفر را هدف نوک تیر شد ۲۱۱
با داجل بساط سلیمان فرو نوشت
دیو شریر وارث تاج و سریر شد ۲۱۲
مولود شیرخوارۀ حجر بتول را
پیکان تیر حرمله پستان شیر شد ۲۱۳
از دور خویش سیر نشد تا نه چرخ پیر
از خون خنجر شه لب تشنه خیر شد ۲۱۴
در حیرتم که شیر خدا چون بخاک خفت
آندم که آهوان حرم دستگیر شد ۲۱۵
زنجیر کین و گردن سجاد ایعجب
روباه چرخ بین که چه سان شیر گیر شد ۲۱۶
تغییری ای سپهر که بس واژگونهای ۲۱۷
شور قیامت از حرکات نمونهای ۲۱۸
ای در غم تو ارض و سما خون گریسته
ماهی در آب و وحش بهامون گریسته ۲۱۹
وی روز و شب بیاد لبت چشم روزگار
نیل و فرات و دجله و جیهون گریسته ۲۲۰
از تابش سرت بسنان چشم آفتاب
اشک شفق بدامن گردون گریسته ۲۲۱
در آسمان زدود خیام عفاف تو
چشم مسیح اشک جگرگون گریسته ۲۲۲
با درد اشتیاق تو در وادی جنون
لیلی بهانه کرده و مجنون گریسته ۲۲۳
تنها نه چشم دوست بحال تو اشگبار
خنجر بدست قاتل تو خون گریسته ۲۲۴
آدم پی عزای تو از روضۀ بهشت
خرگاه درد و غم زده بیرون گریسته ۲۲۵
گر از ازل ترا سر اینداستان نبود ۲۲۶
اندر جهان ز آدم و حوا نشان نبود ۲۲۷
بی شاه دین چه روز جهان خراب را
ای آسمان دریچه به بیند آفتاب را ۲۲۸
جلباب نیلگون شب از هم گشای باز
یکسر سیاه پوش کن این نه قباب را ۲۲۹
اشک شفق ز دیدۀ آفاق کن روان
در خون کش این سراچۀ پر انقلابرا ۲۳۰
نی نی کزین پس از همه خون بارد آسمان
بیحاصل است خوردن مستسقی آبرا ۲۳۱
آب از برای حلق شه تشنه کام بود
چونرفت گو بلاوه نریزد سحابرا ۲۳۲
خور گو دگر ز پردۀ شب برهپارسر
کافکند زینب از رخ چونمه نقاب را ۲۳۳
ایکاش بوالبشر نکشیدی سر از تراب
زین آتشی که سوخت دل بوتراب را ۲۳۴
تنها نه زین قضیه دل بوتراب سوخت ۲۳۵
موسی در آتش غم و یونس در آب سوخت ۲۳۶
قتل شهید عشق نه کار خدنگ بود
دنیا برای شاه جهان دار ننگ بود ۲۳۷
عصفور هر چه باد هم آورد باز نیست
شهباز را ز پنچه عصفور ننگ بود ۲۳۸
آئینه خود ز تاب تجلی بهم شکست
گیرم که خصم را دل پر کینه سنگ بومد ۲۳۹
نیرو از او گرفت برآویخت تیغ کین
قومیکه با خدای مهیای جنگ بود ۲۴۰
عهد الست اگر نگرفتی عنان او
شهد بقا بکام مخالف شرنگ بود ۲۴۱
از عشق پرس حالت جانبازی حسین
پای براق عقل در اینعرصه لنگ بود ۲۴۲
احمد اگر بذروه قوسین عروج کرد
معراج شاه تشنه بسوی خدنگ بود ۲۴۳
از تیر کین چو کرد تهی شاهد بن رکاب ۲۴۴
آمد فرا بگوش وی از پرده این خطاب ۲۴۵
کایشهسوار بادیه ابتلای ما
باز آ که ز آن تست حریم لقای ما ۲۴۶
معراج عشقرا شب اسراست هین بران
خوش خوش براق شوق بخلوتسرای ما ۲۴۷
تو از برای مائی و ما از برای تو
عهدیست این فنای ترا با بقای ما ۲۴۸
دادی سری ز شوق و خریدی لقای دوست
هرگز زیان نبرد کس از خون بهای ما ۲۴۹
جان بازیت حجاب دوبینی بهم درید
در جلوه گاه حسن توئی خود بجای ما ۲۵۰
باز آ که چشم ناز ازل بر قدوم تست
خود خاکروب راه تو بود انبیای ما ۲۵۱
هین زان تست تاج ربوبیت از ازل
گر رفت بر سنان سرت اندر هوای ما ۲۵۲
گر ز آتش عطش جگرت سوخت غم مخور
از تست آب رحمت بی منتهای ما ۲۵۳
ور سفله برد ز تو دستی مشو ملول
با شهپر خدنگ بپرد همای ما ۲۵۴
گسترده ایم بال ملایک بجای فرش
کازار بر تنت نکند کربلای ما ۲۵۵
دلگیر گو مباد خلیل از فدای دوست
کافی است اکبر ت و ذبیح منای ما ۲۵۶
کو نوح کو بدشت بلا آی باز بین
کشتی شکستگان محیط بلای ما ۲۵۷
موسی ز کوه طور شنید ار جواب لن
گو باز شو بجلوه گه نینوای ما ۲۵۸
گر زنده جان ببرد ز دار بلا مسیح
گو دار کربلا نگر و مبتلای ما ۲۵۹
منسوخ کرد ذکر اوائل حدیث تو
ایداده تن ز عهد ازل بر قضای ما ۲۶۰
زینب چو دید پیکر آنشه بروی خاک ۲۶۱
از دل کشید ناله بصد درد سوزناک ۲۶۲
کایخفته خوش ببستر خون دیده باز کن
احوال ما ببین و سپس خواب ناز کن ۲۶۳
ایوارث سریر امامت به پای خیز
بر کشتگان بی کفن خود نماز کن ۲۶۴
طفلان خود بورطۀ بحر بلانگر
دستی بدستگیری ایشان دراز کن ۲۶۵
بس دردهاست در دلم از دست روزگار
دستی بگردنم کن و گوشم براز کن ۲۶۶
سیرم ز زندگانی دنیا یکی مرا
لب بر گلو رسان و ز جان بی نیاز کن ۲۶۷
برخیز صبح شام شد ای میر کاروان
ما را سوار بر شتر بی جهاز کن ۲۶۸
یا دست ما بگیر و از ایندشت پر هراس
بار دگر روانه بسوی حجاز کن ۲۶۹
پس چشمه سار دیده پر از خون ناب کرد ۲۷۰
با چرخ کچمدار بزاری خطاب کرد ۲۷۱
کایچرخ سفله داد از این سر کرانیا
کردی عزیز فاطمه خوار و ندانیا ۲۷۲
خوش درجهان بکام رسید از تو اهلبیت
تا حشر در جهان نکنی کامرانیا ۲۷۳
این کی کجا رواست که دونان دهر را
در کاخ زر بمسند عزّت نشانیا ۲۷۴
قومیکه پاس عزتشان داشت ذوالجلال
تا شام شان بقید اسیری کشانیا ۲۷۵
بستی بقید بازوی سجاد هیچ رحم
نامد ترا بر آن تن و آن ناتوانیا ۲۷۶
کشتی بزاری اصغر و هیحت نسوخت دل
زانشمع روی دلکش و آن گل فشانیا ۲۷۷
از پا فکندی اکبر و مینا مدت دریغ
ایچرخ ببر از آن قد و آن نوجوانیا ۲۷۸
سودی بحلق خسرو دین تیغ هیچ شرم
نامد ترا از آن نگه خسروا نیا ۲۷۹
هرگز نکرده بود کس ایدهر سفله طبع
بر میهمان خویش چنین میزبانیا ۲۸۰
آتش شو ایدرون و بسوزان زبان من ۲۸۱
ای خاک بر سر من و این داستان من ۲۸۲
قالب: چند بندی
تعداد ابیات: ۲۵۴
۷۷۲
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۱ - بسم الله الرحمن الرحیم
گوهر بعدی:بخش ۳ - آه از آنروز که در دشت بلا غوغا بود
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.