هوش مصنوعی: این متن حماسی از رامایانا، داستان نبرد بین رام و راون را روایت می‌کند. راون پس از آگاهی از حضور لشکر رام، جاسوسانی را برای کسب اطلاعات می‌فرستد. جاسوسان از قدرت و عظمت لشکر رام و یارانش مانند میمون‌ها و خرس‌ها گزارش می‌دهند. راون که از توصیفات وحشت‌زده شده، به جای نبرد رو در رو، به قلعه‌بندی روی می‌آورد. انگد، پیام‌آور رام، نزد راون می‌رود و پیام صلح را می‌رساند، اما راون خشمگین شده و دستور دستگیری او را می‌دهد. انگد با شجاعت فرار می‌کند و تاج راون را می‌دزدد. سپس نبرد عظیمی بین دو لشکر درمی‌گیرد که با توصیفات دقیق و پرجزئیات از صحنه‌های جنگ همراه است.
رده سنی: 16+ متن شامل صحنه‌های خشونت‌آمیز و نبردهای خونین است که ممکن است برای کودکان مناسب نباشد. همچنین، مفاهیم پیچیده‌ای مانند خیانت، شجاعت، و استراتژی‌های جنگی در آن وجود دارد که درک آن‌ها به بلوغ فکری نیاز دارد.

بخش ۸۱ - فرستادن راون سک و سارن دیوان را به جاسوسی لشکر رام و حقیقت شنیدن لشکر رام را از آن جاسوس و قلعه بندی کردن راون

چو راون، روز کاخ ماه برتافت
ز نزدیکی دشمن آگهی یافت ۱

برآن شد تا به جاسوسان پرفن
خبر گیرد ز لشکرگاه دشمن ۲

شود آگاه ز استعداد لشکر
کند در خورد آن فکر سراسر ۳

بداند تا کیان جنگاورانند
کیان وزرای دانش پرورانند ۴

که چون دانسته شد احوال هر یک
کند فکر مناسب حال هر یک ۵

بیندیشد به دل از هوشمندی
که جنگ صف نکو یا قلعه بندی ۶

وگر معقولش آید جنگ صف نیز
به اندیشه کند تدبیر هر چیز ۷

حریف هر یکی از خرس و میمون
فرستد اهرمن زادان هم ایدون ۸

دگر از بهر جنگ رام و لچمن
فرستم اندرجت یا خود روم من ۹

نه کس را کرده از راز دل آگاه
به صد تأکید از خاصانِ درگاه ۱۰

سک و سارن به جاسوسی فرستاد
که گیرند از سپاه رام تعداد ۱۱

به دم آن هر دو دیو سخت نیرو
شده بر شکل میمونان جادو ۱۲

شتابیدند سوی لشکر رام
بدیدند آن سپاه آهن آشام ۱۳

طلایه بود در لشکر ببیکن
چو آگه شد ز حال آن دو پر فن ۱۴

گرفت و قصد کشتن کردشان را
و لیکن رام مانع آمد آن را ۱۵

سپاه خویش را خود عرض بنمود
امان داد و به رخصت حکم فرمود ۱۶

رها گشتند جاسوسان از آن بند
به شکر رام جانشان گشت خرسند ۱۷

از آن عرض سپه حیران بماندند
ز بس دهشت به جان بی جان بماندند ۱۸

به لنکا پیش راون رفته ره باز
تمامی ماجرا گفتند ز آغاز ۱۹

ز حال لشکر دیوان محتال
خبر دادند با تفصیل اجمال ۲۰

هم از خرسان و میمونان سردار
ز زور هر یکی راندند گفتار ۲۱

که از میمون گردان پیل پیش است
چه گویم وصف او ز اندیشه بیش است ۲۲

به تن چرخ است نیل آن غیرت پیل
به هر مویی نهنگ موجۀ نیل ۲۳

ز وصف سیت بل لال است خامه
پل دریا بس از وی کارنامه ۲۴

چو گویم کیسری ناید بیانش
ظفر خندان به رنگ زعفرانش ۲۵

به رنگ سرخ، شکلِ گوی میمون
تو گویی کوه خورده غوطه در خون ۲۶

ز خرسان بیم راج و بیم درشن
ز میمونان سگند و گنده ماون ۲۷

بجز راون حریف خود نخوانند
شکست قلعه ننگ خویش دانند ۲۸

فکنده نعرهٔ این زورمندان
ز تیر آسمان چنگال و دندان ۲۹

چو ایراپت گریزد از ستاون
حریف جنگ او خود نیست راون ۳۰

بود سالار خرسان دومرو نام
عدیل اژدهای دوزخ آ شام ۳۱

ز هر دانا دل ی کز غایت هوش
به مرگ دشمنان هم شد سیه پوش ۳۲

به میدان شجاعت شیر چنگ است
به مردی یادگار خرس رنگ است ۳۳

چو ابر تیره کز تن برق دندان
بدان دندان به مرگ خصم خندان ۳۴

سیه شیریست روز جنگ جامون
ز رنگش داده هول صد شبیخون ۳۵

چو شام هجر جانکاه غنیم است
اجل را هم ز سهمش دل دو نیم است ۳۶

هنون آن آتش دوزخ عیار ا ست
که لنکا سوختن زو یک شرار است ۳۷

سپهدار انگد است آن نوجوان شیر
که در باری زند هفت آسمان زیر ۳۸

ور از سگریو پرسی پادشاه است
چو کل بر جز، خدیو این سپاه است ۳۹

ز هر یک آن سپهداران لشکر
جداگانه نموده وصف یکسر ۴۰

پس آنگه لب به وصف رام بگشاد
ز تیغ و خنجرش یک یک نشان داد ۴۱

که دیدم رام شیر افکن خداوند
به مهر و کین چو خور بی شبه و مانند ۴۲

زبان در وصف او نتوان گشودن
که مستغنی است خورشد از ستودن ۴۳

برادر بازوی او هست لچمن
چنانکه بود بازویت ببیکن ۴۴

چو اقبال ازل رو سوی او کرد
خدا بازوی تو بازوی او کرد ۴۵

به تو این هر سه را کین از حد افزون
زبان تیغشان لب تشنۀ خون ۴۶

ز جاسوسان حدیث رام و لچمن
مشرَح کرد جا در گوش راون ۴۷

ز بس وصف سپاه رام بشنید
از آن هیبت به جنگ صف نکوشید ۴۸

دلش گریان و لب در زهر خندی
به لنکا کرد حکم قلعه بندی ۴۹

چنین سفت است دانش پرور هند
گهر از سر گذشت کشور هند ۵۰

که چون آمد به لنکا لشکر رام
ز اهل قلعه رفته خواب و آرام ۵۱

به الهام خرد این شد معین
که انگد را فرستد نزد راون ۵۲

کزان میدان برد گوی سخن را
پیام جم رساند اهرمن را ۵۳

به صلح و جنگ آمیزد بیان را
نصیحت نامه ای سازد زبان را ۵۴

بگوید هر سخن کان گفته باید
به گفتار و به کردار آزماید ۵۵

نهان از درج دانش گوهر چند
به گوش آوازه بخشید آن خداوند ۵۶

پس از تعلیم دانش رخصتش داد
روان شد انگد فرخنده بنیاد ۵۷

همین تا پیشگاه تخت راون
ستاده گفت با آن سخت دشمن ۵۸

که اینک می رسم از خدمت رام
که گویم از زبانش با تو پیغام ۵۹

قریبش خواست راون دیو غدار
که ای فرزند پال شیر کردار ۶۰

چو می آیی به کام رام خرسند
که دختر به بود از چون تو فرزند ۶۱

برو ای نا خلف می باش خاموش
که چون خون پدر کردی فراموش ۶۲

بدین بی غیرتی ای تیره اقبال
چه پندارم که چون زاییدی از بال ۶۳

تو ای نادان اگر فرزند اویی
ز خصم بال، خون خویش جویی ۶۴

کشد بار زمین را کفچۀ مار
چنان ماری به دستش بود یک تار ۶۵

به روزش آسمان صد ره حسد برد
دریغا کان چنان کس لاولد مرد ۶۶

در استعداد جنگت نیست با رام
ز من امداد خواه امروز ناکام ۶۷

که نصف ملک و مال و لشکر خویش
دهم سازم ترا بر وی ظفر کیش ۶۸

به حیله خواست از وی خواستن خون
کشف را زهره خود ک ی داد میمون ۶۹

حوابش داد انگد راست با دیو
که آخر شد دل دانا بدین ریو ۷۰

مکن کج نغمه دیگر ساز کن راست
کزینسان بس نوا در رودهٔ ماست ۷۱

چه جویم خون آن ناپاک خو را
که تیغ رام کرده پاک او را ۷۲

نه کشتش رام بلک از پاک جانی
رهاندش از عذاب دو جهانی ۷۳

تو هم اکنون زمن بشنو سخن را
مده بر باد اقبال کهن را ۷۴

پری سیتا روان کن همرهم زود
که تا گردد دل را م از تو خوشنود ۷۵

جهانسوز آتش رام است در تاب
ترا در دست هم نفط است و هم آب ۷۶

ز صلحش آب می زن تا توانی
وگر خود نفط می ریزی تو دانی ۷۷

ز حرف تلخ او راون برآشفت
به دیوان ستم کردار خود گفت ۷۸

که این گستاخ رو را خون بریزند
در آویزند تا جانش ستیزند ۷۹

مه عمرش به غره بندی سلخ
که با شاهان سخن گوید چنین تلخ ۸۰

درو آویختند آن بد نژادان
که گیرندش چو زر ممسک نهادان ۸۱

یکی دستش گرفت و دیگری پای
همی خندید انگد؛ پای بر جای ۸۲

که دیوا زین زبون گیری چه حاصل
ترا با رام بس کاریست مشکل ۸۳

ز دستت آنچه می آید به من کن
و لیکن فکر جان خویشتن کن ۸۴

ندارم هیچ پروایی ز بندت
که آسانست مخلص از کمندت ۸۵

سخن گر نیست باور از زبانم
ببین تا خویش را چون می رهانم ۸۶

همین گفتا چو برق از جای برجست
به بالای رواق قصر بنشست ۸۷

دران جستن همه گیرندگان را
بسان برق گشت و برد جان را ۸۸

به ایوان بر شد و کار دگر کرد
نگارین قصر او زیر و زبر کرد ۸۹

وزانجا کرد سوی راون آهنگ
به سرعت جست تا با او کند جنگ ۹۰

به جستن زد لگد بر فرق راون
چو بل کرده به زیر پای پاون ۹۱

مرصع تاج شاهی از سر او
گرفت و رفت خندان از بر او ۹۲

به حدی مضطرب شد دیو غدار
که از دستش نیامد ذره ای کار ۹۳

فتاده زان لگد مدهوش از تخت
ز فرقش تاج رفت و از برش بخت ۹۴

خجل برخاست از جا اهرمن زاد
پی دفع خجالت زان بر افتاد ۹۵

بگفتا هم در قلعه گشایند
به رام امروز جنگ صف نمایند ۹۶

ولی از روی انگد منفعل بود
چه جای کس که از هم خود خجل بود ۹۷

به شادی انگد شایسته بنیاد
به پیش پای رام آن تاج بنهاد ۹۸

نمونه دادگویی افسرش را
که چون تاج آورم هر ده سرش را ۹۹

چو رام آن تاج زرین را نظر کرد
سرش را دست احسان تاج زر کرد ۱۰۰

به کارش آفرینها داد بسیار
که جای آفرین بود آنچنان کار ۱۰۱

سران در پای او سرها نهادند
بدان مردانگی انصاف دادند ۱۰۲

به وصفش نقد جانها بر فشاندند
ز دست و بازویش حیران بماندند ۱۰۳

پس آن گه رام افسر راون زر
گرفت و داد در دست برادر ۱۰۴

که چون دادیم ملک راون و تخت
ببیکن را سزد این افسر و بخت ۱۰۵

چو فرمان عنایت یافت لچمن
نهاده تاج بر فرق ببیکن ۱۰۶

سران یکسر مبارکباد گفتند
گهرهای ثنای رام سفتند ۱۰۷

چو شاه چین به زخم خنجر تیز
فکنده در سپاه زنگ خونریز ۱۰۸

به میدان ظفر گشته به خون مست
هزاران تیغ خون آلوده در دست ۱۰۹

مگر خور خواست بهر رام امداد
که از هر سو کشیده تیغ پولاد ۱۱۰

زده صف لشکر راون به میدان
که وهم از عرض آن می گشت حیران ۱۱۱

ز افزونیِ طول و عرض لشکر
چو مهر شش جهت مانده به ششدر ۱۱۲

ز بس افکند بوق و کوس زلزال
همی ترقید گور رستم زال ۱۱۳

ز بوق از بس که گشتی مغز در جوش
به زیر خاک مرده پنبه در گوش ۱۱۴

قیامت را شده پیدا علامت
که زرین نای زد، صورِ قیامت ۱۱۵

به تیر رعد و ابر تیره شد گرد
چو برق تیغ کین باران خون کرد ۱۱۶

غریوان کوس دیوان تا به صد میل
خمار انگیخته از مستی پیل ۱۱۷

سپاه رام میمونان از آن کوس
به آوازه نخورده طبل افسوس ۱۱۸

خروشان نعره زن هر سو دلیران
که باشد نعره کوس فوج شیران ۱۱۹

به نعره کوس شیری کوفتندی
به دم چون شیر میدان ر وفتندی ۱۲۰

نفس در سینه شد محبوس از گرد
علاج لرزهٔ مفلوج می کرد ۱۲۱

ز نعل مرکب اندر ساحت دشت
درم بر پشت ماهی سک ه می گشت ۱۲۲

هوا از گرد زانسان شد که سیماب
بر آتش گستراندی بستر خواب ۱۲۳

ز گرد تیره خور پوشید چادر
هلال نعل شب را گشت مادر ۱۲۴

چنان شد بر هوا گرد سیاهی
که گشته برج ماهی ریگ ماهی ۱۲۵

ز بس کاندر هوا رفت ا ز زمین گرد
گل حکمت سپهر شیشه گون کرد ۱۲۶

سیه پرچم به روز اندر شب تار
ز زلفش هر سر مو شد ظفروار ۱۲۷

ز بیرقها که از دیبا و خز بود
هوا رشک دکان رنگرز بود ۱۲۸

افق را گونه گونه حیله بر دوش
به صد قوس قزح گشته هم آغوش ۱۲۹

علم از پرچم گلگون مزین
شد آتشبار، گل وادی ایمن ۱۳۰

نیستان علم سر شعله بسته
جدا شیری به هرنی بر نشسته ۱۳۱

بر آمد لشکر دیوان پی جنگ
در آهن غرق سر تا پا ی ارژنگ ۱۳۲

یلان آهن قبا چون آب در تیغ
مثال ابر آتشبار در میغ ۱۳۳

به تن پوشیده آهن پیرهن وار
چو کینه در دل سخت ستمکار ۱۳۴

ز بس چار آینه در بر کشیدند
چو عکس از آینه ز آهن دمیدند ۱۳۵

به گاه جنگ گردد مسخ هر تن
جز آن دیوان که گردیدند آهن ۱۳۶

زره پوشی بدانسان عادت افتاد
که چون ماهی به جوشن طفل می زاد ۱۳۷

ز عکس دشمن از مرآت جوشن
نگشتی فرق خود ظاهر ز دشمن ۱۳۸

ز کشتن سایه زانسان می رمیدی
که در آیینۀ جوشن خزیدی ۱۳۹

به بر خفتان کشیده رام آزاد
چو الماسِ به سندان غرق پولاد ۱۴۰

زده رویین تنان را تیغ بر ف رق
چو بر رویین فتد از آسمان برق ۱۴۱

سران را سر به فرق نیزه شد تاج
یلان را تن ز رشق تیر آماج ۱۴۲

سرافرازی به خون نخل سنان را
به کین عالمی بسته میان را ۱۴۳

به ره رفتن شود از عطسه تاخیر ۲
چرا عطسه زده گشتی به خود تیر ۱۴۴

ز بس راندن لب شمشیر اره
به ضرب گرز مغفر ذره ذره ۱۴۵

به خود آهنین گرزگران جان
مثل خوش می شد از الماس و سندان ۱۴۶

شراب کاسه سر نوش فرمود
چو مخموران و لیکن سرگردان بود ۱۴۷

اگرچه بود عین آب دشنه
زبان بیرون برآورده چو تشنه ۱۴۸

تفنگ مهره زن بر حلقۀ پیل
مفسر گشته از طیراً ابابیل ۱۴۹

شنیده بانگ آن رعد بلا را
شده خون مهر در سر اژدها را ۱۵۰

چه هندی تیغهای پاک گوهر
فراوان خانمانها کرده جو هر ۱۵۱

هوا خورده دمادم غوطه در خون
صبا پوشید چون گل حلّ ۀ گلگون ۱۵۲

خرد را دل پریشان گشت چون نور
همی پرید هوش از سرچو کافور ۱۵۳

زبان تیغهای لنکوانی
ز بویحیی ۳ نمودی ترجمانی ۱۵۴

زره بگریست خون از تیغ چندان
که در خنده نمود از مرگ دندان ۱۵۵

برای گردی کزان میدان بپرید
دماغ از وی مزاج فرفیون دید ۱۵۶

برای کینۀ دشمن به دشمن
همی شد کینه کش آهن به آهن ۱۵۷

اجل مشتاق جانها بود از دیر
حجاب تن روان برداشت شمشیر ۱۵۸

اجل حکاک شد بر گوهر جان
سنان آهن دلان را کرد طوفان ۱۵۹

ز بس جای سنان در جان و دل شد
خدنگ غمزه چون خوبان خجل شد ۱۶۰

شکسته بر سر گر دان لشکر
چو از ژاله حباب از گرز مغفر ۱۶۱

ز بس هول اجل تیغ بلا روی
ز روی زخم رو می تافت چون موی ۱۶۲

به خون یکدگر شد خلق تشنه
چکانده آب شان در حلق دش نه ۱۶۳

چو مرشد گفت ناچخ صفدران را
که هر دم غوث کردی کافران را ۱۶۴

ز آب تیغ هر دم رفته بیرون
چو آب از دام ماهی از مژه خون ۱۶۵

بدنها گشته چون زنبور خانه
درو پیکان چو زنبوران به لانه ۱۶۶

سیه پرچم گشاده سر به ماتم
فکنده خاک را بر گیسوان هم ۱۶۷

دهان زخم تیغ و نیزه خورده
مشعبد را به دم شه مات کرده ۱۶۸

ز باد کین به حدی لرزه افتاد
که می لرزید بر خود تیغ پولاد ۱۶۹

ز زخم گاو سر گرز دلیران
سبک گشت از گرانی مغز شیران ۱۷۰

چو خوشه گرز سرها پخش می کرد
چو خرمن تیغ تنها بخش می کرد ۱۷۱

نیامد حصۀ نیمانیم در خور
ز شرکت باز مانده چار عنصر ۱۷۲

ز شرم خنده های خونچکان تیغ
فرامش کرد خنده برق در میغ ۱۷۳

دلیران دل به مرگ خود نهادند
چو پروانه به آتش در فتادند ۱۷۴

فتاد اندیشه در گرداب وسواس
که طوفان موج شد دریای الماس ۱۷۵

سنان در سینه تخم مرگ کارید
چو ابر تیغ خون باران ببارید ۱۷۶

غریق موج خون شد شاه خاور
که هر سو از تن او بود خنجر ۱۷۷

دران میدان همی لرزید چون بید
به عذر دختری بگریخت خورشید ۱۷۸

به تنها نقب می زد تیغ و خنجر
متاع جان برون می برد ازان در ۱۷۹

فسون آموخته دشنه ز گفتار
بدان افسون دلیران را جگر خوار ۱۸۰

به فرمان کمان سخت تدبیر
به جاسوسی دویدی قاصد تیر ۱۸۱

درون سینه ها گشتی نهانی
که گوید رازهای دل زبان ی ۱۸۲

چو مرع نامه بر پران پی کار
خط فتح و اجل در بال و منقار ۱۸۳

تفنگ از مهره طاعون وبا شد
ز هر تن سر بر آورد و فنا شد ۱۸۴

روان اندر زره تیغ ظفریاب
چو عکس سوسن اندر چشمۀ آب ۱۸۵

به زخمی دست و پا بیگانه می شد
به زخمی زندگی افسانه می شد ۱۸۶

ز سهم ناوک هر ناوک انداز
شدی سیمرغ ماده چون غلیواز ۲ ۱۸۷

چنان بی نور مانده چشمۀ خور
که روزانه بر آمد موشک کور ۱۸۸

علم شد تیغهای آسمان گون
به تیری رشک تیزاب فلاطون ۱۸۹

روان دریای خون زآن قطره آبی
درو نیلوفر گردون حبابی ۱۹۰

زره مظلوم گشته نیزه ظالم
سپر محکوم تیغ و تیر حاکم ۱۹۱

خجالت داده خون سیل دمان را
که گرداند آسیای آسما ن را ۱۹۲

در آب تیغ می شد غرق عالم
اگر چه بود آب از قطره ای کم ۱۹۳

ز لف تیغ برق افکن سمندر
شده بریان تر از ماهی به آذر ۱۹۴

قوی هولی که بر جان زان زمان است
که تا امروز هم در تن نهان است ۱۹۵

زبس باران تیر و برق خنجر
خزیده سر چو باخه ۳ زیر اسپر ۱۹۶

کمند مار پیچان شد گلو تاب
سران زو گشته شاگرد رسن تاب ۱۹۷

چو اشتر مرغ گردان سپهدار
همی خوردند آهن گل شکر وار ۱۹۸

چو خندان رو کریمان زر فشانان
جوانمردان همت سرفشانان ۱۹۹

به لرزه کوه شد همخوی سیماب
زمین از زلزله لرزید چون آب ۲۰۰

علاج زلزله در چشم بد خواه
سنان کنده برای دفع آن چاه ۲۰۱

گریز از بس که شد در هر دل تنگ
سرِ کُشته دویدی پیش در جنگ ۲۰۲

ز تف تیغ های آتشین تاب
شدی بی سعی آتش کشته سیماب ۲۰۳

ز زهر آب جا م برق کردار
کشید آتش زبان از بهر زنهار ۲۰۴

به کشتن آنچنان شد در غضب غرق
که می جنبید از خود تیغ چون برق ۲۰۵

به گاه سرفکندن گفتی آهن
که اکنون گشت پیدا جوهر من ۲۰۶

اگرچه سیم و زر را هست قسمت
ولی تیغ مرا با این چه نسبت ۲۰۷

شدید البأس ازانم خواند یزدان
به پشت من قوی دل روی مردان ۲۰۸

نه از زن سیرت و من شیر مردم
که سر با تاج زر پامال کردم ۲۰۹
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۰۹
کانال گوهرین در ایتا
۳۲۵
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۸۰ - نمودن راون طلسم رام را به سیتا جهت فریب دادن او و زاری کردن سیتا و دلاسا دادن ترجنا او را
گوهر بعدی:بخش ۸۲ - جنگ خرسان با دیوان
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.