هوش مصنوعی: متن فوق به توصیف شخصیت و آثار جمال‌الدین محمد پیری، عارف و شاعر قرن نهم هجری، می‌پردازد. او مرید پیر مرتضی اردستانی بود و در عرفان و شعر دستی برآورد. آثارش شامل مثنویات، دیوان قصاید و غزلیات است که مضامین عرفانی و اخلاقی دارند. اشعار او پر از مفاهیم عشق الهی، فقر معنوی، وحدت وجود، و دوری از تعلقات دنیوی است. نمونه‌هایی از اشعارش نیز در متن آمده که نشان‌دهنده‌ی سبک عرفانی و تعلیمی اوست.
رده سنی: 16+ متن حاوی مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن‌ها نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات کهن فارسی دارد. همچنین، برخی از مضامین مانند عشق الهی و ریاضت‌های معنوی ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر پیچیده باشد.

بخش ۴۴ - جمالی اردستانی قُدِّسَ سِرُّه

و هو قطب العاشقین و غوث الموحدین شیخ المجرد و عارف الموحد، جمال الدین محمد پیری است شوریده جان و صافی ضمیری است شیرین زبان. حاوی فضایل صوری و معنوی و جامع خصایل انسانی و ملکی، مرید جناب پیر مرتضی اردستانی بوده. در خدمت آن جناب تحصیل مراتب معنوی نموده. از اماجد محققین و اعاظم عارفین گردید و مدتی به طریق سیاحت در ولایات گردش گزید. صاحب چندین هزار بیت متین است و مثنویاتش پسندیدهٔ موحدین است به زعم فقیر. پس از جناب شیخ عطار به کثرت نظم و مزید مثنویات معارف آیات کسی از اهل حال نمی‌تواند با وی برابری نماید و با آنکه فقیر، همهٔ منظومات آن جناب را ندیده، زیاده از پنجاه هزار بیت از لآلی آبدار اشعارش را در سلک مرور و مطالعه کشیده و اسامی بعضی از آنها این: کشف الارواح، شرح الواصلین، روح القدس، فتح الابواب، مهر افروز، کنز الدقایق، تنبیه العارفین، محبوب الصدیقین، مفتاح الفقر، مشکوة المحبین، معلومات مثنویات، استقامت نامه، نورٌ علی نور و ناظر و منظور و مرآت الافراد، دیوان قصاید و غزلیات و ترجیعات و غیره. غرض وفات جناب پیر در سنهٔ ۸۷۹، تیمّناً و تبرّکاً قدری از افکار ابکار آن جناب نوشته می‌شود: ۱
مِنْحقایقه ۲

آنچه من بینم اگر خلق جهان دیدی یقین
روز و شب همچون فلک سرگشته وجویاستی ۳

زاهد امروز ار بدیدی چشم پرآشوب دوست
کی در آن پژمردگی وعدهٔ فرداستی ۴

هرکه او مجروح تیر غمزهٔ جانان نشد
کافر اصلی گر شیخ است وگر مولاستی ۵

مهدی و هادی من جز نور یارم کی بود
عاشقان را کار کی با مؤمن و ترساستی ۶
٭٭٭ ۷

چشم در ره دار و جان بیدار و دل در انتظار
تا مراد جان ودل ناگه درآید در کنار ۸

روی بی رنگی ندیدی، رای یکرنگی گزین
زانکه یک رنگان در این ره واصلند ای مردکار ۹

ای طلبکار معافی اول از خود دور شو
چون زخود گردی مبرّا خودنبینی غیر یار ۱۰

خون و غم و درد سوز مبتدیان را بود
منتهی رازدان یافت سکون و قرار ۱۱

هر دل و هر همتی مسکن و جاییش هست
زاغ به سرگین پرد باز بَرِ شهریار ۱۲

غوطه خورید ای یلان در تک دریای جان
بو که به چنگ آورید آن گهر شاهوار ۱۳
٭٭٭ ۱۴

بیا بیدار شو جانا اگر داری سر یاری
که دولتها عیان دیدم من اندر سیر بیداری ۱۵

مشو غافل اگر مردی که غفلت خواب می‌آرد
بغیر از خواب حیوانی فراوان خوابها داری ۱۶
٭٭٭ ۱۷

قانع مباش ای دل با حرف قیل و قالی
دردی طلب ز مردان با ذوق و کشف حالی ۱۸

رندان و پاکبازان این شیوه نیک دانند
تو نام و ننگ داری محروم ازین وصالی ۱۹
٭٭٭ ۲۰

دل دید سر زلفی، شد عاشق و شیدایی
گفتم که چه سرداری، گفتا سر سودایی ۲۱

گفتم که چه می‌بینی کارام نمی‌گیری
گفتا که برو واپرس زان دلبر هرجایی ۲۲

عالم همه حیرانندو آشفته و سرگردان
جز آنکه تو برهانیش از خویش و به خود خوانی ۲۳
رباعیات ۲۴

آن سرو روان ز بوستان دگر است
وان غنچه دهان ز گلستان دگر است ۲۵

آن عطر فروشی که تو نامش دانی
هر روز به شکلی به دکان دگر است ۲۶
٭٭٭ ۲۷

از قید خودی به در دویدن چه خوشست
در عالم بی نشان رسیدن چه خوشست ۲۸

آن روی که رشک زهره و مهر و مه است
هر دم به هزار شیوه دیدن چه خوشست ۲۹
٭٭٭ ۳۰

دم را دم عشق دان و غم را غم یار
با این دم و غم توان شدن محرم یار ۳۱

هر دل که درو سوز محبت باشد
زنهار جدا مبین دمش از دم یار ۳۲
٭٭٭ ۳۳

من در عجبم که هر که خواهد مردن
با خود بجز از کفن نخواهد بردن ۳۴

از بهر چه آزار خود و یار کند
و آماده کند آنچه نخواهد خوردن ۳۵
٭٭٭ ۳۶

خواهی که ازین ورطه به جایی برسی
یا بر سر کوی دلربایی برسی ۳۷

عاشق شو و دردمند و رسوای جهان
تا بو که ازین خوان به نوایی برسی ۳۸
مِنْمثنوی کشف الارواح ۳۹

پس و پیش وجود ای شاه کونین
تویی پیدا و روشن عین در عین ۴۰

بجز تو کس ندانم در جهان من
نبینم جز رخت در این و آن من ۴۱

کسی کو برگزینندش به عالم
دهندش جام زهر و شربت غم ۴۲

سر افرازیت باید در قیامت
ملامت کش، ملامت کش، ملامت ۴۳

خدا را کم نشین با اهل عادت
که تا پنهان شود روی عبادت ۴۴

بجز آیات عشق اندر جهان نیست
دل آگه ولی اندر میان نیست ۴۵

چو گردد شش جهت یک خادم تو
شود غالب به شیطان آدم تو ۴۶

اگر خواهی تو عشق لایزالی
بیا در دیده کش خاک جمالی ۴۷

بیاور رزق دل از بهر انسان
که دل بس فارغ است از آب و از نان ۴۸

نباشد به کسی کو فرد نبود
نباشد دل که در وی درد نبود ۴۹

به چشم عاشق و در جان معشوق
یکی نوریست روشن در دو صندوق ۵۰

ولی کو در دلی شد محوو ناچیز
به دست دل به دامانش در آویز ۵۱

زبان اهل در آیات حق است
که دلشان دائماً مرآت حق است ۵۲

حدیث راستان دل می‌پذیرد
دل از قول کجان بی شک بمیرد ۵۳

مگر سوز محبت زین علایق
بسوزاند که دل بیند حقایق ۵۴

ز ذکر و صوم و خلوت ای طلبکار
نبیند کس یقین دیدار دلدار ۵۵

ببیند نوری از نزدیک و از دور
ولی گردد از آن انوار مغرور ۵۶

چو شیطان گردد او خودبین و خود دوست
ز دنبه روزی‌اش نبود بجز پوست ۵۷

ادب باش ای پسر تا نیست گردی
ادب گردی چو جام عشق خوردی ۵۸

جهان غافل ز فعل و مکر و دستانش
نمی‌بینند رویش غیر مستانش ۵۹

خوشا آن دم خنک آن روزگاری
که بیند چشم یاری روی یاری ۶۰

قیامت باشد آن ساعت که مستی
برافشاند به روی دوست دستی ۶۱

قلندروار برخیز از یکی موی
که مویی در نگنجد اندرین کوی ۶۲

درین ره دیدهٔ خونبار خوش بو
اگر داری دلی خونخوار خوش بو ۶۳

خوشا آن کس که مغزی یافت در پوست
که پیش از مرگ رخ بنمایدش دوست ۶۴

تو بیرون کن ز دل جنگ و کدورت
که بینی ذات رادر سر صورت ۶۵

بدوزد بر دَرَد سازد گدازد
گهی ضربت زند، گاهی نوازد ۶۶

اگر خواند چو خاک آهسته باشد
وگر راند مثال خسته باشد ۶۷

کسی گیرد چو من جانان در آغوش
که سازد هرچه جز جانان فراموش ۶۸

یقین می‌دان که هرچ آن فاش و پیداست
اسیر ماست گر زشتست و زیباست ۶۹
مِنْمثنوی شرح الواصلین ۷۰

کیست انسان آنکه انسش با خداست
که دوایش درد و درد او دواست ۷۱

هر دلی کو نیست دایم دردناک
نیست واصل، نیست داخل، نیست پاک ۷۲

هر وصالی کش فراقی در پی است
لایق عقل و دل و دانا کی است ۷۳

وصل خواهی از خدا غایب مباش
شه نبینی غایب از نایب مباش ۷۴

هر دل کو درد عشقش حاصل است
واصل است و واصل است و واصل است ۷۵

هستی بنده حجاب بنده است
ورنه مهر دوست خوش رخشنده است ۷۶

خودشکن شو، خودشکن شو، خودشکن
تا رهی از نقص‌های ما و من ۷۷

پاکی ظاهر به آب ظاهر است
پاکی باطن به عشق قاهر است ۷۸

زاد مستان چیست نقل است و شراب
منزل حق چیست دل‌های خراب ۷۹

آنکه شد مست از دو چشم مست او
مست گردد هرکه گیرد دست او ۸۰

ای خدا بگشا درِ فتح و فتوح
تا که عجب علم نکشد شمع روح ۸۱

مایهٔ دوری به حق ذوالجلال
نیست غیر از حب جاه و میل مال ۸۲

غیر اهل عشق کز خود رسته‌اند
باقیان خود را به قیدی بسته‌اند ۸۳

هرکه خواهد این کباب و این شراب
گو بنه سرپیش پای بوتراب ۸۴

تا جمالی دید روی و موی او
چشم ترکش دید و شد هندوی او ۸۵
مِنْمثنوی روح القدس ۸۶

به اسم عظیم و به ذات قدیم
که عشق است و بس، هرچه هست ای حکیم ۸۷

به گیسوی آشفتهٔ پرشکن
که عشق است و بس هرچه هست ای ثمن ۸۸

در این دشت و کشور به هم زد دو بال
جهان شد منقش ز زرد و ز آل ۸۹

به پیش تو عین است و شین است و قاف
چه گویم چه گویم ز سیمرغ و قاف ۹۰

به جان علی و به روح رسول
که بنمود آن شه به قدر عقول ۹۱

به آن زلف پرچین که زنجیر ماست
به نور و صفایی که در پیر ماست ۹۲

که بی عشق و بی درد و بی سوز و آه
نیابی نیابی تو پایان راه ۹۳

تو دربند خویش و گرفتار خویش
نبینی نبینی رخ یار خویش ۹۴

کزین دم دو صد جان به وامم دهند
وزان شمع روشن پیامم دهند ۹۵

به دستور پروانه پر برزنم
چو پروانه خود را بر آذر زنم ۹۶

نبی و ولی ای پسر زینهار
یکی دان یکی بین مخیزان غبار ۹۷

یکی در دو بین و دو بین در یکی
نگر تا نیفتی ازین درشکی ۹۸

طلبکار مایی و جویای ما
روان چون صدف شو به دریای ما ۹۹

من این پرده آخر به هم بر درم
که در چین زلفش به بند اندرم ۱۰۰

کس انباز من نیست جز درد من
همین سوز شمع است در خورد من ۱۰۱

چو پروانه گردی شوی زار شمع
که پروانه داند ره نار شمع ۱۰۲

چه خوش گفت آن عاشق روزبه
که با درد جانان شب از روز به ۱۰۳
مِنْمثنوی مهرافروز ۱۰۴

حکمت و همت و محبت یار
هرکه یابد یقین شود سالار ۱۰۵

انبیای خدا چنان باشند
که چو خورشید و بی نشان باشند ۱۰۶

اولیا نیز در دیار علوم
سیرشان مختلف بود چو نجوم ۱۰۷

آن یکی سوز و ساز جان ودلست
وان دگر چاره ساز آب و گلست ۱۰۸

آن یکی ناظر مقامات است
وان دگر پاسبان هر ذات است ۱۰۹

وان دگر در رقم مجوییدش
او شهید است هان مشوییدش ۱۱۰

گر بیابید گرد رهگذرش
حلقه گردید حلقه گرد درش ۱۱۱

مرد با همت ای فقیر آن است
که گدای در فقیران است ۱۱۲
مِنْمثنوی کَنز الدقایق ۱۱۳

تازه نگاری طلب ای جان ودل
تا که روان بگذری از آب و گل ۱۱۴

چشم ازین نیک و بدی‌ها بدوز
هرچه بجز اوست سراسر بسوز ۱۱۵

ای دل آزرده مگو شرح پوست
دوست غیور است مجو غیر دوست ۱۱۶

قامت دلجوی دلارام من
برده به کلی ز دل آرام من ۱۱۷

گر بگدازی تو گدازی دلم
ور بنوازی تو نوازی دلم ۱۱۸

خاک من از حب تو بسرشته‌اند
عشق تو درجان ودلم کشته‌اند ۱۱۹

عشق به هر رو که جمال آورد
عالم صورت به زوال آورد ۱۲۰

هرکه در این بحر شگرف اوفتاد
دور ز اخبار و ز حرف اوفتاد ۱۲۱

پند من ار نشنوی ای جان ودل
زود بود زود که گردی خجل ۱۲۲

ای تو پناه همه جویندگان
وی تو زبان همه گویندگان ۱۲۳

هرچه پسند تو بود آن دهم
کانچه عطای تو بود آن نهم ۱۲۴

زیستن و خوردن و خفتن مباد
جز تو و جز ذکر تو گفتن مباد ۱۲۵

بادهٔ صورت همه جنگ آورد
عشق مجاز آرد و رنگ آورد ۱۲۶

فکر خود و ذکر خود و کار خود
جمله فرو ریز بر یار خود ۱۲۷

آه مکن راه مجو نزد دوست
نغز نشین، مغز ببین زیر پوست ۱۲۸

گنگ به آن دم که دم از وی نزد
یا دو سه پیمانه از آن می نزد ۱۲۹

کور به آن دیده که آن رو ندید
بیدل و بدخوست که آن خو ندید ۱۳۰

جادوی مکار ستمکار من
غمزه فرو ریخت به آزار من ۱۳۱

صورت معشوقه که آن جان ماست
ساغر و پیمانه و پیمان ماست ۱۳۲

گر بکشد ور بکشد خوی اوست
حاکم دل نرگس جادوی اوست ۱۳۳

جرم ز ما لطف و کرم زان اوست
صبر ز ما جور و ستم زان اوست ۱۳۴

تا به ابد گر ننماید جمال
کافرم ار باز نمایم ملال ۱۳۵

گاه قرار است، گهی بی قرار
این چه قرار است که داده است یار ۱۳۶

هرچه شنیدی و بدیدی نه اوست
هرچه گزیدی و گزیدی نه اوست ۱۳۷
مِن مثنوی تنبیه العارفین ۱۳۸

آنان که درین جهان فانی
جویند حیات جاودانی ۱۳۹

از هستی خویش عار دارند
بر دل همه داغ یار دارند ۱۴۰

هم خانه و یار مقبلان باش
همراه و رفیق بی دلان باش ۱۴۱

با هرچه یکی شوی همانی
زنهار مباز زندگانی ۱۴۲

دل وقف نگاه جانفزا کن
جان نیز طلب کن و فدا کن ۱۴۳

چون جان به فدای یار کردی
نقد دل و دین نثار کردی ۱۴۴

از درد برستی و ز درمان
نی وصل بماند و نه هجران ۱۴۵

این منزل و راه مرد باشد
مردی که ز خویش فرد باشد ۱۴۶

دانا نشود کسی به تکرار
زنهار بکوش و دل به دست آر ۱۴۷

دلهای پر از غبار و آشوب
هرگز نشود مقام محبوب ۱۴۸

الحاد رهی است بی سرانجام
با صورت پخته معنی خام ۱۴۹

اندر پی هر نظر نظرهاست
واندر سر هر سفر سفرهاست ۱۵۰

ای غافل تن پرست تن دوست
تا چند رَوی چو سگ پی پوست ۱۵۱

ایمان به حیات جان نداری
جز همت آب و نان نداری ۱۵۲

عارف حیل و حسد نداند
در دیده بجز احد نداند ۱۵۳

آزار دل کسی نجوید
خاری کشد و گلی نبوید ۱۵۴
مِنْمثنوی محبوب الصدیقین ۱۵۵

دل به محبوب ده که زنده شوی
شه شوی شاه، گر تو بنده شوی ۱۵۶

بندگی کن که زندگی یابی
زندگی خود ز بندگی یابی ۱۵۷

خواجه این مفلسی ز بیکاری است
غم و اندوه تو ز بی یاری است ۱۵۸

مار بینی و یار پنداری
گرگِ مرده شکار پنداری ۱۵۹

چون تو بسیار گول بی حاصل
دل نهادند اندرین منزل ۱۶۰

آخر کار شرمسار شدند
در بر دوست بی وقار شدند ۱۶۱

فقر تحقیق هست و صورت هست
تو مشو مست روی صورت پست ۱۶۲

عاشق و طالب ملامت باش
بری از راحت و سلامت باش ۱۶۳

عمل خود چو گنج پنهان کن
دل به دست آر و خانه ویران کن ۱۶۴

عاشقان جز پی بلا نروند
بر سر دار بی رضا نروند ۱۶۵

گر بدانی حقیقت غم عشق
نشوی جز انیس و همدم عشق ۱۶۶

کس چه داند که چیست عشق ای دل
که نه پیداستش ره و منزل ۱۶۷

گر چه عمان عشق در جوش است
لیک این سرّ نه لایق گوش است ۱۶۸
تعداد ابیات: ۱۵۰
کانال گوهرین در ایتا
۳۶۳
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۴۳ - جمالی دهلوی
گوهر بعدی:بخش ۴۵ - جلال الدین بلخی معروف به مولوی معنوی
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.