هوش مصنوعی:
متن فوق به زندگی و اندیشههای مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) میپردازد. ابتدا به پیشینه خانوادگی و هجرت او از بلخ به قونیه اشاره میکند، سپس به ملاقاتش با شیخ عطار و تأثیرپذیری از شمس تبریزی میپردازد. بخش عمدهای از متن شامل اشعار عرفانی مولوی است که مضامین عشق الهی، وحدت وجود، فنا و بقا، و سلوک معنوی را در بر میگیرد. همچنین، به تألیفات مهم او مانند مثنوی معنوی و دیوان شمس اشاره شده است.
رده سنی:
16+
متن شامل مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن برای مخاطبان زیر 16 سال ممکن است دشوار باشد. همچنین، برخی از اشعار نیاز به دانش ادبی و عرفانی پایه دارند.
بخش ۴۵ - جلال الدین بلخی معروف به مولوی معنوی
و هو جلال الدین محمدبن بهاءالدین محمد سلطان محققین و برهان مدققین است. أَباً عَنْجَدّ از فضلای روزگار و علمای نامدار بوده. بهاءالدین محمد والد ماجد مولانا اقتباس طریقت از حضرت شیخ الاکبر شیخ نجم الدین کبری نموده بود. خواص و عوام آن مملکت را به وی اخلاص و ارادت بود. به حدی که کثرت مریدین مایهٔ خوف سلطان محمد خوارزمشاه گردید. بالاخره به رنجش انجامید. لهذا مولانا بهاءالدین بامتعلقین از بلخ به عزم حجاز هجرت گزید. در نیشابور شیخ عطار را ملاقات و شیخ سفارش تربیت جلال الدین محمد به وی فرموده و مثنوی اسرارنامه به او عنایت نمود و در آن وقت جناب مولوی شش ساله بودهاند. غرض، بعد از زیارت مکهٔ معظمه به استدعای سلطان علاءالدین کیقباد سلجوقی پادشاه روم در قونیهٔ روم توقف گزین شدند. بعد از چندی مولانا بهاءالدین وفات یافت و به روضهٔ رضوان شتافت. کمالات و فضایل مولوی به مرتبهای رسید که هر روز چهارصد فاضل در زمرهٔ تلامذه در مدرس وی حاضر شدند. بالاخره به خدمت شیخ شمس الدین تبریزی رسید و ارادت او را گزید و این کلمات مشهور و در اغلب کتب مسطور است. کمالات آن جناب محتاج به تحریر و تقریر نیست. مثنوی ایشان معروف است. دیوانی مبسوط نیز به نام شیخ شمس الدین تبریزی تمام فرمودهاند. وفاتش در سنهٔ ۶۷۲ و از اشعار آن جناب اختصاراً این ابیات نوشته میشود.
۱
مِنْغزلیّاته قُدِّسَ سِرُّه ۲
چنانکه آب حکایت کند ز اختر و ماه
ز عقل و روح حکایت کنند قالبها ۳
٭٭٭ ۴
ای مردهای که در تو ز جان، هیچ بوی نیست
رو رو که عشق زنده دلان مرده شوی نیست ۵
اول بدان که عشق نه اول نه آخر است
هر سونظر مکن که از آن سوی، سوی نیست ۶
٭٭٭ ۷
شمع جان را گرو این لگن تن چه کنی
این لگن گر نبود شمع ترا صد لگن است ۸
٭٭٭ ۹
تو هر خیال که کشف حجاب پنداری
بیفکنش که ترا خود همان حجاب شود ۱۰
٭٭٭ ۱۱
کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست
چرا به دانهٔ انسانت این گمان باشد ۱۲
٭٭٭ ۱۳
حس چو بیدار بود خواب نبیند هرگز
از جهان تا نرود دل به جهانی نرسد ۱۴
٭٭٭ ۱۵
هزار مرغ عجیب از گل تو برسازند
چو ز آب و گِل گذری تا دگر چهات کنند ۱۶
٭٭٭ ۱۷
ستاره نیست خدا را که در زمین گردد
که در هوای ویست آفتاب چرخ کبود ۱۸
٭٭٭ ۱۹
خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر ۲۰
٭٭٭ ۲۱
خوش از عدم پرد همی این صدهزار مرغ
وز یک کمان همی پرد این صدهزار تیر ۲۲
٭٭٭ ۲۳
گر تو فرعون منی از ملک تن بیرون کنی
در میان جان ببینی موسی هارون خویش ۲۴
٭٭٭ ۲۵
بنمودمی نشانی، ز جمال او ولیکن
دو جهان به هم برآید، سرشور و شر ندارم ۲۶
٭٭٭ ۲۷
نه شبم، نه شب پرستم که حدیث خواب گویم
چو غلام آفتابم، همه ز آفتاب گویم ۲۸
٭٭٭ ۲۹
به سر مناره اشتر رود و فغان برآرد
که شدم نهان من اینجا مکنید آشکارم ۳۰
٭٭٭ ۳۱
تا عاشق آن یارم در کارم و بیکارم
سرگشته و پابرجا مانندهٔ پرگارم ۳۲
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم پس با که درآویزم ۳۳
٭٭٭ ۳۴
قدحی دارم بر کف به خدا تا تو نیایی
همه تا روز قیامت نه بنوشم نه بریزم ۳۵
٭٭٭ ۳۶
دل من رفت به بالا، تن من ماند به پستی
من بیچاره کجایم، نه به بالا نه به پستم ۳۷
٭٭٭ ۳۸
من از برای مصلحت در حبس دنیا ماندهام
حبس از کجا، من از کجا، مال که رادزدیدهام ۳۹
٭٭٭ ۴۰
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست
خام بدم، پخته شدم، سوختم ۴۱
٭٭٭ ۴۲
من نه خود آمدم اینجا که به خود باز روم
هرکه آورد مرا باز برد در وطنم ۴۳
٭٭٭ ۴۴
من از عالم ترا تنها گزیدم
روا داری که من تنها نشینم ۴۵
٭٭٭ ۴۶
لاف محبتت زنم تا نفسی است در تنم
گر به تمام عمر خود بی تو دمی زنم، زنم ۴۷
٭٭٭ ۴۸
بعد هزار سال اگر برلحدم تو بگذری
مشک شود همه گلم، روح شود همه تنم ۴۹
٭٭٭ ۵۰
تهمت دزد برزنم هر که نشانت آورد
کاین ز کجا گرفتهای آن ز کجا خریدهای ۵۱
آینهای خریدهای مینگری جمال خود
در پس پرده رفتهای پردهٔ ما دریدهای ۵۲
٭٭٭ ۵۳
میگفت در بیابان رند دهل دریده
صوفی خدا ندارد او نیست آفریده ۵۴
٭٭٭ ۵۵
بر بیضهٔ دل باش هان مانند مرغی دیده بان
کز بیضهٔ دل زایدت مستی ذوق و قهقهه ۵۶
٭٭٭ ۵۷
اگر تو یار نداری چرا طلب نکنی
وگر به یار رسیدی چرا طرب نکنی ۵۸
٭٭٭ ۵۹
مباش خستهٔ هستی خراب باش خراب
یقین بدان که خرابی است عین معموری ۶۰
٭٭٭ ۶۱
گه گه گمان بریم که این جمله فعل ماست
این هم ز تست مایهٔ پندار ما تویی ۶۲
٭٭٭ ۶۳
جهان چون تو مرغی ندید و نبیند
که هم فوق بامی و هم در سرایی ۶۴
٭٭٭ ۶۵
از خلق جهان کناره میگیرد
آن را که تو در کنار میآیی ۶۶
٭٭٭ ۶۷
درین خانه نمییابم جز او کس
تو هشیاری درآ شاید ببینی ۶۸
من رباعیاته ۶۹
انصاف بده که عشق نیکوکار است
زان است خلل که طبع بدکردار است ۷۰
تو شهوت خویش را لقب عشق نهی
از عشق تو تا عشق رهی بسیار است ۷۱
٭٭٭ ۷۲
در مذهب عاشقان قرار دگر است
وین بادهٔ ناب را خمار دگر است ۷۳
٭٭٭ ۷۴
هر علم که در مدرسه حاصل گردد
کار دگر است و عشق کار دگر است ۷۵
٭٭٭ ۷۶
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
تا کرد مرا خالی و پر کرد ز دوست ۷۷
اجزای وجودم همگی دوست گرفت
نامی است ز من برمن و باقی همه اوست ۷۸
٭٭٭ ۷۹
در سینهٔ هر که ذرهای دل باشد
بی عشق تو زندگیش مشکل باشد ۸۰
با زلف چو زنجیر گره در گرهت
دیوانه کسی بود که عاقل باشد ۸۱
٭٭٭ ۸۲
الْجَوْهَرُ فَقْرٌ وَسِوَی الْفَقْرِ عَرَض
الْفَقْرٌ شِفاءٌ وَ سِوَی الْفَقْرِ مَرَض ۸۳
الْعالَمُ کُلُّهُ خِداعٌ وَ غُرور
الْفَقْرُ مِنَ الْعالَمِ سِرٌّ وغَرَض ۸۴
٭٭٭ ۸۵
جز من اگرت عاشق و شیداست بگو
ور میل دلت به جانب ماست بگو ۸۶
گر هیچ مرا در دل تو جاست بگو
ور هست بگو، نیست بگو، راست بگو ۸۷
مِنْمثنویه نَوَّر اللّهُ رُوْحَهُ ۸۸
شادباش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما ۸۹
عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری چو بیماری دل ۹۰
خوشتر آن باشد که سرّ دلبران
گفته آید در حدیث دیگران ۹۱
عشقهایی کز پی رنگی بود
عشق نبود عاقبت ننگی بود ۹۲
عاشقان جام فرح آنگه کشند
که به دست خویش خوبانشان کشند ۹۳
کار پاکان را قیاس از خود مگیر
گرچه باشد در نوشتن شیر شیر ۹۴
صد هزاران دام و دانه است ای خدا
ما چو مرغان ضعیف بی نوا ۹۵
گر هزاران دام باشد هر قدم
چون تو با مایی نباشد هیچ غم ۹۶
ما چو ناییم و نوادر ما ز تست
ما چو کوهیم و صدا در ما زتست ۹۷
ما همه شیران ولی شیر عَلَم
حملهمان از باد باشد دمبدم ۹۸
حمله مان از باد و ناپیداست باد
جان فدای آنکه ناپیداست باد ۹۹
گر بپرانیم تیر آن نی ز ماست
ما کمان و تیراندازش خداست ۱۰۰
هرکه او بیدارتر پُر دردتر
هرکه او آگاهتر رخ زردتر ۱۰۱
یک گهر بودیم همچون آفتاب
بی گره بودیم و صافی همچو آب ۱۰۲
چون به صورت آمد آن نور سره
شد عدد چون سایههای کنگره ۱۰۳
کنگره ویران کنید از منجنیق
تا رود فرق از میان آن فریق ۱۰۴
جان بی معنی درین تن بی خلاف
هست همچون تیغ چوبین در غلاف ۱۰۵
تا غلاف اندر بود باقیمت است
چون برون شد سوختن را آلت است ۱۰۶
دیدهٔ ما چون بسی علت دروست
رو فنا کن دید خود در دید دوست ۱۰۷
گردش چرخه رسن را علت است
چرخه گردان را ندیدن ذلت است ۱۰۸
پایه پایه رفت باید سوی بام
هست جبری بودن اینجا طبع خام ۱۰۹
پای داری چون کنی خود را تولنگ
دست داری چون کنی پنهان تو چنگ ۱۱۰
گر به صورت آدمی انسان بدی
احمد و بوجهل خود یکسان بُدی ۱۱۱
از که بگریزیم از خود، ای محال
از که برتابیم از حق، ای وبال ۱۱۲
صورت و معنی چو شیر و بیشه دان
یا چو آواز سخن اندیشه دان ۱۱۳
از سخن صورت بزاد و باز مرد
موج خود را باز اندر بحر برد ۱۱۴
صورت از بی صورتی آمد برون
باز شد کانّا اِلَیْهِ راجِعُون ۱۱۵
گر به جهل آییم آن زندان اوست
ور به علم آییم آن ایوان اوست ۱۱۶
گر بگرییم ابر پر رزق ویایم
ور بخندیم آن زمان برق ویایم ۱۱۷
ماکهایم اندر زمان پیچ پیچ
چون الف کو خود ندارد هیچ هیچ ۱۱۸
یاد آرید ای مهان زین مرغ زار
یک صبوحی در میان مرغزار ۱۱۹
یاد یاران یار را میمون بود
خاصه کان لیلی و آن مجنون بود ۱۲۰
این روا باشد که من در بند سخت
گه شما بر سبزه گاهی بر درخت ۱۲۱
ای عجب آن عهد و آن سوگند کو
وعدهای آب لب چون قند کو ۱۲۲
ای جفای تو ز دولت خوبتر
انتقام تو ز جان محبوبتر ۱۲۳
از حلاوت ها که دارد جور تو
از لطافت کس نیارد غور تو ۱۲۴
نار تو این است نورت چون بود
ماتمت این است سورت چون بود ۱۲۵
نالم و ترسم که او باور کند
وز ترحم جور را کمتر کند ۱۲۶
عاشقم بر قهر و بر لطفش به جدّ
بوالعجب من عاشق این هر دو ضدّ ۱۲۷
چند امانم میدهی ای بی امان
ای تو زه کرده به کین من کمان ۱۲۸
یا جواب من بگو یا داد ده
یا مرا ز اسباب شادی یاد ده ۱۲۹
قافیه اندیشم و دلدار من
گویدم مندیش جز دیدار من ۱۳۰
حرف و گفت و صوت را برهم زنم
تا که بی این هر سه با تو دم زنم ۱۳۱
یاوه کرده وسوه باشی دلا
گر طرب را باز دانی از بلا ۱۳۲
ای گران جان خوار دیدستی مرا
زان که بس ارزان خریدستی مرا ۱۳۳
هرکه او ارزان خرد ارزان دهد
گوهری طفلی به قرص نان دهد ۱۳۴
مرد و زن چون یک شوند آن یک تویی
چون که یک ها محو شد بی شک تویی ۱۳۵
از غم و شادی نباشد جوش ما
با خیال و وهم نبود هوش ما ۱۳۶
باده در جوشش گدای جوش ماست
چرخ در گردش گدای هوش ماست ۱۳۷
باده از ما مست شد، نی ما ازو
قالب از ما هست شد نی ما ازو ۱۳۸
این همه گفتیم لیکن در بسیج
بی عنایات خدا هیچیم، هیچ ۱۳۹
مطلق آوازها از شه بود
گرچه از حلقوم عبداللّه بود ۱۴۰
کفر هم نسبت به خالق حکمت است
چون به ما نسبت کنی کفر آفت است ۱۴۱
سوی من منگر به خواری سست سست
تا نگویم آنچه در رگهای تست ۱۴۲
عقل خود را از من افزون دیدهای
تو من کم عقل را چون دیدهای ۱۴۳
چونکه عقل تو عقیلهٔ مردم است
خودنه عقل است آن که مار و کژدم است ۱۴۴
موسی و فرعون را معنی رهی
ظاهر این ره دارد و آن بی رهی ۱۴۵
چون که بی رنگی اسیر رنگ شد
موسئی با موسئی در جنگ شد ۱۴۶
چون به بی رنگی رسی کان داشتی
موسی و فرعون دارند آشتی ۱۴۷
این عجب این رنگ از بی رنگ خاست
رنگ با بی رنگ چون در جنگ خاست ۱۴۸
اینت خورشید نهان در ذرهای
شیر نر در پوستین برهای ۱۴۹
در حروف مختلف شور و شکیست
گرچه از یک روی سر تا پا یکیست ۱۵۰
آن یکی رو ضد و دیگر متحد
از یکی رو هزل و دیگر روی جد ۱۵۱
هر نبی و هر ولی را مسلکی است
لیک تا حق میبرد جمله یکی است ۱۵۲
آینه هستی چه باشد نیستی
نیستی بگزین گر ابله نیستی ۱۵۳
هستی اندر نیستی بتوان نمود
مالداران بر فقیر آرند جود ۱۵۴
بر بدیهای بدان رحمت کنید
بر منی و خویش بینی کم تنید ۱۵۵
علم چون بر دل زند یاری شود
علم چون بر تن زند ماری شود ۱۵۶
اسم خواندی رو مسما را بجو
مه به بالا دان نه اندر آب جو ۱۵۷
هرچه جز عشق خدای احسن است
گر شکرخواری است آن جان کندن است ۱۵۸
کُلُّ شَیءٍ مَا خَلاَ اللّهَ باطِلُ
اِنَّ فَضْلَ اللّهِ غَیْمٌ هَاطِلُ ۱۵۹
اُقْتُلُونی یا ثِقاتی لایماً
اِنَّ فُی قَتْلِی حَیاتِی دائِما ۱۶۰
از تو ای بی نقش با چندین صور
هم مشبه هم موحد خیره سر ۱۶۱
مفترق شد آفتاب جانها
در درون روزن ابدان ها ۱۶۲
چون نظر در قرص داری خوریکی است
وان که شد محجوب ابدان در شکی است ۱۶۳
ای برادر تو همه اندیشهای
مابقی تو استخوان و ریشهای ۱۶۴
گر گل است اندیشهٔ تو گلشنی
ور بود خاری تو هیمهٔ گلخنی ۱۶۵
هیچ گنجی بی دد و بی دام نیست
جز به خلوتگاه حق آرام نیست ۱۶۶
افکن این تدبیر خود را پیش دوست
گرچه تدبیرت هم از تدبیر اوست ۱۶۷
ای بسا کس را که صورت راه زد
قصد صورت کرد و بر اللّه زد ۱۶۸
این جهان نیست چون هستان شده
وان جهان هست بس پنهان شده ۱۶۹
دست پنهان و قلم بین خط گذار
اسب در جولان و ناپیدا سوار ۱۷۰
آنچه پیدا عاجز و پست و زبون
وآنچه ناپیدا چنین تند و حرون ۱۷۱
می درد میدوزد این خیاط کو
میدمد میسوزد این نفاظ کو ۱۷۲
ساعتی کافر کند صدیق را
ساعتی مؤمن کند زندیق را ۱۷۳
صِبْغةاللّه هست رنگ خُمّ هو
پیسهها یک رنگ گردد اندرو ۱۷۴
چون در آن خُم افتد و گوییش قُمْ
از طرب گوید منم خُم لاتَلمُ ۱۷۵
این منم خود خُم اناالحق گفتن است
رنگ آتش دارد اما آهن است ۱۷۶
شد ز رنگ و طبع آتش محتشم
گوید او من آتشم، من آتشم ۱۷۷
آتش چه آهن چه لب ببند
ریش تشبیه و مشبه را بخند ۱۷۸
ای ملامت گو سلامت مر ترا
ای سلامت جو رها کن تو مرا ۱۷۹
جان من کوره است و با آتش خوشست
کوره را این بس که خانهٔ آتش است ۱۸۰
باز دیوانه شدم من ای طبیب
باز سودایی شدم من ای حبیب ۱۸۱
حلقههای سلسله تو ذوفنون
هر یکی حلقه دهد دیگر جنون ۱۸۲
چون قلم در دست غداری بود
لاجرم منصور برداری بود ۱۸۳
در وجود ما هزاران گرگ و خوک
صالح وناصالح و خوب و خشوک ۱۸۴
حکم آن خو راست کاو غالب تراست
چون که زر بیش از مس آمد آن زر است ۱۸۵
سیرتی کان در وجودت غالب است
هم بر آن تصویر حشرت واجب است ۱۸۶
میرود از سینهها در سینهها
از ره پنهان صلاح و کینهها ۱۸۷
ما زبان را ننگریم و قال را
ما درون را بنگریم و حال را ۱۸۸
ملت عشق از همه دینها جداست
عاشقان را مذهب و ملت خداست ۱۸۹
ای خنک آن کس که بیند روی تو
یا در افتد ناگهان در کوی تو ۱۹۰
در بهاران زاد و مرگش در دیاست
پشه کی داند که این باغ از کی است ۱۹۱
آزمودم عقل دوراندیش را
بعد ازین دیوانه خواهم خویش را ۱۹۲
هرکه گوید جمله حقند احمقی است
هرکه گوید جمله باطل آن شقی است ۱۹۳
لفظ در معنی همیشه نارَسان
زان پیمبر گفت قَدْکَلَّ اللسان ۱۹۴
ابلهان تعظیم مسجد میکنند
در شکست اهل دل جد میکنند ۱۹۵
آن مجاز است این حقیقت ای خران
نیست مسجد جز درون سروران ۱۹۶
تادل مرد خدا نامد به درد
هیچ قومی را خدا رسوا نکرد ۱۹۷
گر شود عالم پر از خون مال مال
کی خورد مرد خدا الا حلال ۱۹۸
جان نباشد جز خبر در آزمون
هرکه را افزون خبر جانش فزون ۱۹۹
نور را هم نور شو با نار نار
جای گل گل باش جای خار خار ۲۰۰
از غم بی آلتی افسرده است
نفس اژدرهاست او کی مرده است ۲۰۱
از نظرگاه است ای مغز وجود
اختلاف مؤمن و گبر و یهود ۲۰۲
تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق
بلکه گردونی و دریایی عمیق ۲۰۳
هر زمان دل را دگر رایی بود
آن نه از دی لیک از جایی بود ۲۰۴
پس چرا ایمن شوی از رای دل
عهد بندی تا شوی آخر خجل ۲۰۵
این هم ازتأثیر حکم است وقدر
چاه میبینی و نتوانی حذر ۲۰۶
دل تو این آلوده را پنداشتی
لاجرم دل ز اهل دل برداشتی ۲۰۷
ای بسا معشوق کاید ناشناخت
پیش بدبختی نداند عشق باخت ۲۰۸
مرگ هرکس ای پسر همرنگ اوست
پیش دشمن دشمن و بر دوست، دوست ۲۰۹
از تو رُسته است ار نکوی است ار بد است
ناخوش، و خوش در وجودت از خود است ۲۱۰
نفی از یک چیز و اثباتش رواست
چون جهت شد مختلف نسبت دوتاست ۲۱۱
هرچه از وی شاد گردی در جهان
از فراق او بیندیش آن زمان ۲۱۲
زانچه گشتی شاد بس کس شاد شد
آخر از وی جست و همچون باد شد ۲۱۳
هرکجا تو با منی من خوشدلم
گر بود در قعر گوری منزلم ۲۱۴
هرکجا باشد شه ما را بساط
هست صحرا گر بود سَمُّ الخِیاطْ ۲۱۵
آزمودم مرگ من در زندگی است
چون رهم زین زندگی پایندگی است ۲۱۶
اُقْتلُوُنی اُقْتُلُونی یا ثقات
اِنَّ فی قَتلی حیاتی فی الحَیات ۲۱۷
بدر میجویم از آنم چون هلال
صدر میجویم در این صف نعال ۲۱۸
از جمادی مُردم و نامی شدم
از نما مردم به حیوان سر زدم ۲۱۹
مردم از حیوانی و آدم شدم
پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم ۲۲۰
حملهٔ دیگر بمیرم از بشر
تا برآرم از ملایک بال و پر ۲۲۱
از ملک هم بایدم جستن ز نو
کُلُّ شیٍ هالِکُ إلّا وَجْهَهُ ۲۲۲
بار دیگر از ملک پران شوم
آنچه اندر وهم ناید آن شوم ۲۲۳
پس عدم گردم عدم، چون ارغنون
گویدم اِنّا اِلَیْهِ راجعُون ۲۲۴
آب کوزه چون در آب جو شود
محو گردد در وی و چون او شود ۲۲۵
هیچ عاشق خود نباشد وصل جو
که نه معشوقش بود جویای او ۲۲۶
چون درین دل برق مهر دوست جست
اندر آن دل دوستی میدان که هست ۲۲۷
تشنه مینالد که کو آب گُوار
آب هم نالد که کُو آن آب خوار ۲۲۸
جذب آب است این عطش در جان ما
ما از آنِ او و او هم ز آن ما ۲۲۹
میل معشوقان خوش و خوش فر کند
لیک میل عاشقان لاغر کند ۲۳۰
عشق معشوقان دو رخ افروخته
عشق عاشق جان او را سوخته ۲۳۱
کهربا عاشق به شکل بی نیاز
گاه میکوشد در آن راه دراز ۲۳۲
قرب نی بالا و پستی رفتن است
قرب حق از حبس هستی رستنست ۲۳۳
با دو عالم عشق را بیگانگی است
اندروهفتاد و دو دیوانگی است ۲۳۴
مطرب عشق این زند وقت سماع
بندگی بند و خداوندی صداع ۲۳۵
پس چه باشد عشق دریای عدم
در شکسته عقل را آنجا قدم ۲۳۶
سخت مست و بی خود و آشفتهای
دوش ای جان بر چه پهلو خفتهای ۲۳۷
غیر عقل و جان که در گاو و خراست
آدمی را عقل و جان دیگر است ۲۳۸
باز غیر عقل و جان آدمی
هست جانی در نبی و در ولی ۲۳۹
جان گرگان و سگان از هم جداست
متحد جانهای شیران خداست ۲۴۰
ظاهر آن اختران قَوّامِ ما
باطن ما گشته قوام سما ۲۴۱
پس به صورت عالَم اصغر تویی
پس به معنی عالم اکبر تویی ۲۴۲
تو به هر صورت که آیی ایستی
که منم آن بالله آن تو نیستی ۲۴۳
مرغ خویشی، صید خویشی، دام خویش
صدر خویشی، فرش خویشی، بام خویش ۲۴۴
هین مرا مرده مبین گر زندهای
در کف شاهد نگر چون بندهای ۲۴۵
من عصایم در کف موسی خویش
موسیام پنهان و من پیدا ز پیش ۲۴۶
زیرکی بفروش و حیرانی بخر
زیرکی ظن است و حیرانی نظر ۲۴۷
هرکه او اندر نظر موصول شد
این خبرها پیش وی معزول شد ۲۴۸
عقل سایهٔ حق بود حق آفتاب
سایه را باآفتاب حق چه تاب ۲۴۹
گرچه قرآن از لب پیغمبر است
هرکه گوید حق نگفت او کافر است ۲۵۰
باده نی در هر سری شر میکند
آن چنان را آن چنان تر میکند ۲۵۱
ای بسا ریش سفید و دل چو قیر
ای بسا ریش سیاه و دل منیر ۲۵۲
بس منافق کاندرین ظاهر گریخت
خون صد مؤمن به پنهانی بریخت ۲۵۳
عقل ضد شهوت است ای پهلوان
آن که شهوت میتند عقلش مخوان ۲۵۴
هرکجا خواهد خدا دوزخ کند
اوج را برمرغ، دام و فخ کند ۲۵۵
یار غالب شو که تا غالب شوی
یار مغلوبان مشو هان ای غوی ۲۵۶
حجت دهری همین باشد که من
غیر این ظاهر نمیبینم وطن ۲۵۷
عمر کرکس سه هزار و پانصد است
مر کبوتر را چه باشد زان به دست ۲۵۸
میبمیرد از کبوتر صد هزار
مرگ کرکس مینبیند آشکار ۲۵۹
جمله پندارند کرکس باقی است
نی، غلط کردند یک کس باقی است ۲۶۰
مینماند زین جهان یک تار مو
کُلُّ شییٍ هالک اِلّا وَجْهَهُ ۲۶۱
هیچ نقاشی نگارد زین نقش
بی امید نفع بهر عین نقش ۲۶۲
هیچ کوزه گر کند کوزه شتاب
بهر عین کوزه نی از بهر آب ۲۶۳
نقش ظاهر بهر نقش غایب است
و آن برای غایب و دیگر ببست ۲۶۴
هرکسی اندازهٔ روشن دلی
غیب را بیند به قدر صیقلی ۲۶۵
گر تو گویی کان صفا فضل خداست
نیز این توفیق صیقل زان عطاست ۲۶۶
هر دل ار سامع بُدی، وحی نهان
حرف و صوتی کی بُدی اندر جهان ۲۶۷
گر به فضلش پی ببردی هر فضول
کی فرستادی خدا چندین رسول ۲۶۸
عالم خلق است ره سویِ جهات
بی جهت دان عالم امر و صفات ۲۶۹
هرکسی پیش کلوخی سینه چاک
کان کلوخ از حسن گشته جرعه ناک ۲۷۰
باده خاک آلودتان مجنون کند
صاف اگر باشد ندانم چون کند ۲۷۱
جان چو بی این جیفه بنماید جمال
من نیارم گفت لطف آن وصال ۲۷۲
چون شکار خوک آید صید عام
رنج بی حد لقمه خوردن زوحرام ۲۷۳
آنکه ارزد صید را عشق است و بس
لیک او کی گنجد اندر دام کس ۲۷۴
بس نکو گفت آن رسول خوش جواز
ذرهٔ عقلت به از صوم و نماز ۲۷۵
زانکه عقلت جوهر است، این دو عَرض
این دو در تکمیل او شد مفترض ۲۷۶
عقل جزوی عقل را بدنام کرد
کام دنیا مرد را ناکام کرد ۲۷۷
هست الوهیت ردای ذوالجلال
هرکه در پوشد بدو گردد وبال ۲۷۸
ای بسا نازا که او گردد گناه
افکند مر بنده را از چشم شاه ۲۷۹
این نیاز از جسم لاغر میکند
صدر را چون بدر انور میکند ۲۸۰
عشق آن شعله است کوچون برفروخت
هرکه جز معشوق باشد جمله سوخت ۲۸۱
عمر و مرگ این هر دو با حق خوش بود
بی خدا آب حیات آتش بود ۲۸۲
زندگانی بی تو جان فرسودن است
مرگ حاضر از تو غایب بودن است ۲۸۳
چون قِدَم آید حَدَث گردد عبث
پس کجا راند قدیمی را حدث ۲۸۴
بر حدث چون زد قدم دنگش کند
چون که دنگش کرد همرنگش کند ۲۸۵
باز پیلم دید هندستان به خواب
از خراج امید برده، شد خراب ۲۸۶
بار دیگر آمدم دیوانهوار
رو رو اکنون زود زنجیری بیار ۲۸۷
غیر آن زنجیر زلف دلبرم
گر دو صد زنجیر آری بر دَرم ۲۸۸
هین بنه بر پایم آن زنجیر را
که شکستم سلسلهٔ تدبیر را ۲۸۹
عاشقم من بر فن دیوانگی
سیرم از فرهنگ و از فرزانگی ۲۹۰
هرچه غیر شورش و دیوانگی است
اندر این ره دوری و بیگانگی است ۲۹۱
معنی مردم بر آتش حاکم است
لیک آتش را قشورش هیزم است ۲۹۲
کوزهٔ چوبین که در وی آب جوست
قدرت آتش همه بر ظرف اوست ۲۹۳
گفت فرعونی اناالحق، گشت پست
گفت منصوری اناالحق و بِرَست ۲۹۴
آن انا را لعنت اللّه در عَقَب
وین انا را رحمت اللّه ای عجب ۲۹۵
این انا هُو بود در سرّ، ای فَضول
زاتحاد نور نز راه حلول ۲۹۶
ای خدا آن کن که آنت میسزد
که به هر سوراخ مارم میگزد ۲۹۷
هرکرا اسرار حق آموختند
مُهر کردند و دهانش دوختند ۲۹۸
آسمان شوابر شو باران ببار
آب اندر ناودان ناید به کار ۲۹۹
آب باران باغ صد رنگ آورد
ناودان، همسایه در جنگ آورد ۳۰۰
اندرین ملت نبد مسخ بدن
لیک مسخ دل بود ای ذوفطن ۳۰۱
وقت خشم و وقت شهوت مرد کُو
طالب مرد چنینم کو به کو ۳۰۲
ور خرد جبر از قَدَر رسواتراست
زان که جبری حس خود را منکر است ۳۰۳
جامهاش سوزد بگوید نار نیست
جامهاش دوزد بگوید تار نیست ۳۰۴
این که فردا این کنم یا آن کنم
این دلیل اختیار است ای صنم ۳۰۵
پوزبند وسوسه عشق است و بس
ورنه کی وسواس را بسته است کس ۳۰۶
پیر، عشق تست نی موی سپید
دست گیر صد هزاران ناامید ۳۰۷
ابلهان گفتند مجنون را ز جهل
حسن لیلی نیست چندان هست سهل ۳۰۸
گفت صورت کوزه است و حُسنْمی
می خدایم میدهد از جام وی ۳۰۹
باده از غیب است و کوزه این جهان
کوزه پیدا، باده در وی بس نهان ۳۱۰
یا خَفِیَّ الذاتِ مَحْسوسَ العَطَی
اَنْتَ کالماءِ ونَحْنُ کَالرَّحی ۳۱۱
اَنْتَ کالرِّیحِ وَنَحْنُ کَالغُبار
یَخْتَفی الریحُ وَغَبْراهُ جِهار ۳۱۲
جُنبشِ ما هر دمی خود اَشْهَد است
که گواه ذوالجلال سرمد است ۳۱۳
گردش سنگ آسیا در اضطراب
اَشْهَد آمد بر وجود جوی آب ۳۱۴
ای برون از وهم و قال و قیل من
خاک بر فرق من و تمثیل من ۳۱۵
رحم کن بر وی که روی تو بدید
فرقت تلخ تو چون خواهد کشید ۳۱۶
جمله عالم ز اختیار و هست خود
میگریزد در سر سرمست خود ۳۱۷
تا دمی از هوشیاری وارهند
ننگ بنگ و خمر بر خود مینهند ۳۱۸
جمله دانسته که این هستی فخ است
ذکر و فکر اختیاری دوزخ است ۳۱۹
چیست معراج فلک این نیستی
عاشقان را مذهب و دین نیستی ۳۲۰
ای ز تو ویران مکان و منزلم
چون ننالم چون بیفشاری دلم ۳۲۱
جان من بستان تو ای جان را اصول
زان که بی تو گشتهام از جان ملول ۳۲۲
ای رفیقان راهها را بست یار
آهوی لنگیم و او شیر شکار ۳۲۳
جز که تسلیم و رضا کو چارهای
در کف شیر نر خونخوارهای ۳۲۴
او ندارد خواب و خور چون آفتاب
روحها را میکند بی خورد و خواب ۳۲۵
ای عدوی شرم و اندیشه بیا
که دریدم پردهٔ شرم و حیا ۳۲۶
تا نسوزم کی خنک گردد دلت
ای دل ما خانمان و منزلت ۳۲۷
خانهٔ خود را همی سوزی، بسوز
کیست آن کس که بگوید لایَجوز ۳۲۸
اَنْتَ وَجْهی لاعَجَب إِنْلا اَرَاه
غایةُ الْقُربِ حِجابُ الاِشْتِباه ۳۲۹
من ندانم که تو ماهی یا وثن
من ندانم که چه میخواهی ز من ۳۳۰
برگ کاهم پیش تو ای تند باد
من چه دانم که کجا خواهم فتاد ۳۳۱
توبه را بار دگر سیلاب برد
دزد آمد پاسبان را خواب برد ۳۳۲
بوی جانی سوی جانم میرسد
بوی یار مهربانم میرسد ۳۳۳
عاشقی و توبه و امکان صبر
این محالی باشد ای جان را سطبر ۳۳۴
استخوان و پوست رو پوشست و بس
در دو عالم غیر یزدان نیست کس ۳۳۵
چیست پرده پیش روی آفتاب
جز فزونی شعشه تیزی و تاب ۳۳۶
چون که جمله از یکی دست آمده
این چرا هشیار و آن مست آمده ۳۳۷
چون ز یک دریاست این جوها روان
این چرا نوش است و آن زهر روان ۳۳۸
وحدتی که دیده با چندین هزار
جنبشی که دیده در عین قرار ۳۳۹
نیست از عاشق کسی دیوانهتر
عقل از سودای او کور است و کر ۳۴۰
گر طبیبی را رسد زین گون جنون
دفتر طب را فرو شوید به خون ۳۴۱
طب جمله عقلها منقوش اوست
روی جمله دلبران روپوش اوست ۳۴۲
مات اویم مات اویم مات او
که همی رانیم تزویرات او ۳۴۳
بحر وحدانی است جفت و زوج نیست
گوهر و ماهیش غیر موج نیست ۳۴۴
نیست اندر بحر شرک و پیچ و پیچ
لیک با احول چه گویم هیچ هیچ ۳۴۵
آن یکی که زان سوی و صفست و حال
جز دویی ناید به میدان مقال ۳۴۶
هر شبی تدبیر و فرهنگم به خواب
همچو کشتی غرقه میگردد به آب ۳۴۷
تا سحر جمله شب آن شاه ولی
خود همی گوید الست و خود بلی ۳۴۸
گر به خویشم هیچ رأی و فن بدی
رأی و تدبیرم به حکم من بدی ۳۴۹
بودمی آگه ز منزلهای جان
وقت خواب و بیهشی و امتحان ۳۵۰
در زمان بیهشی خود هیچ من
در زمان هوش اندر پیچ من ۳۵۱
چون الف چیزی ندارم ای کریم
جز دلی دل تنگتر از چشم میم ۳۵۲
آن الف چیزی ندارد غافلی است
میم دلتنگ آن زمان عاقلی اَست ۳۵۳
مؤمن و ترسا، یهود و گبر و مُغ
جمله را رُوسوی آن سلطان اُلُغ ۳۵۴
پنج وقت آمد نماز رهنمون
عاشقانش فی صلوة الدائمون ۳۵۵
خلق را چون آب دان صاف و زلال
وندر آن تابان صفات ذوالجلال ۳۵۶
آن مبدل شد درین جو چند بار
عکس ماه و عکس اختر برقرار ۳۵۷
جمله تصویر است عکس آب جوست
چون بمالی چشم خود، خود جمله اوست ۳۵۸
نقشها گر باخبر گر بی خبر
در کف نقاش باشد مختصر ۳۵۹
کوزه گر با کوزه باشد کارساز
کوزه از خود کی شود پهن و دراز ۳۶۰
صورت از بی صورت آمد در وجود
همچنان کز آتشی زاده است دود ۳۶۱
فاعل مطلق یقین بی صورت است
صورت اندر دست او چون آلت است ۳۶۲
تا به دریا سیراسب و زین بود
بعد ازینت مرکب چوبین بود ۳۶۳
مِنْغزلیّاته قُدِّسَ سِرُّه ۲
چنانکه آب حکایت کند ز اختر و ماه
ز عقل و روح حکایت کنند قالبها ۳
٭٭٭ ۴
ای مردهای که در تو ز جان، هیچ بوی نیست
رو رو که عشق زنده دلان مرده شوی نیست ۵
اول بدان که عشق نه اول نه آخر است
هر سونظر مکن که از آن سوی، سوی نیست ۶
٭٭٭ ۷
شمع جان را گرو این لگن تن چه کنی
این لگن گر نبود شمع ترا صد لگن است ۸
٭٭٭ ۹
تو هر خیال که کشف حجاب پنداری
بیفکنش که ترا خود همان حجاب شود ۱۰
٭٭٭ ۱۱
کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست
چرا به دانهٔ انسانت این گمان باشد ۱۲
٭٭٭ ۱۳
حس چو بیدار بود خواب نبیند هرگز
از جهان تا نرود دل به جهانی نرسد ۱۴
٭٭٭ ۱۵
هزار مرغ عجیب از گل تو برسازند
چو ز آب و گِل گذری تا دگر چهات کنند ۱۶
٭٭٭ ۱۷
ستاره نیست خدا را که در زمین گردد
که در هوای ویست آفتاب چرخ کبود ۱۸
٭٭٭ ۱۹
خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر ۲۰
٭٭٭ ۲۱
خوش از عدم پرد همی این صدهزار مرغ
وز یک کمان همی پرد این صدهزار تیر ۲۲
٭٭٭ ۲۳
گر تو فرعون منی از ملک تن بیرون کنی
در میان جان ببینی موسی هارون خویش ۲۴
٭٭٭ ۲۵
بنمودمی نشانی، ز جمال او ولیکن
دو جهان به هم برآید، سرشور و شر ندارم ۲۶
٭٭٭ ۲۷
نه شبم، نه شب پرستم که حدیث خواب گویم
چو غلام آفتابم، همه ز آفتاب گویم ۲۸
٭٭٭ ۲۹
به سر مناره اشتر رود و فغان برآرد
که شدم نهان من اینجا مکنید آشکارم ۳۰
٭٭٭ ۳۱
تا عاشق آن یارم در کارم و بیکارم
سرگشته و پابرجا مانندهٔ پرگارم ۳۲
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم پس با که درآویزم ۳۳
٭٭٭ ۳۴
قدحی دارم بر کف به خدا تا تو نیایی
همه تا روز قیامت نه بنوشم نه بریزم ۳۵
٭٭٭ ۳۶
دل من رفت به بالا، تن من ماند به پستی
من بیچاره کجایم، نه به بالا نه به پستم ۳۷
٭٭٭ ۳۸
من از برای مصلحت در حبس دنیا ماندهام
حبس از کجا، من از کجا، مال که رادزدیدهام ۳۹
٭٭٭ ۴۰
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست
خام بدم، پخته شدم، سوختم ۴۱
٭٭٭ ۴۲
من نه خود آمدم اینجا که به خود باز روم
هرکه آورد مرا باز برد در وطنم ۴۳
٭٭٭ ۴۴
من از عالم ترا تنها گزیدم
روا داری که من تنها نشینم ۴۵
٭٭٭ ۴۶
لاف محبتت زنم تا نفسی است در تنم
گر به تمام عمر خود بی تو دمی زنم، زنم ۴۷
٭٭٭ ۴۸
بعد هزار سال اگر برلحدم تو بگذری
مشک شود همه گلم، روح شود همه تنم ۴۹
٭٭٭ ۵۰
تهمت دزد برزنم هر که نشانت آورد
کاین ز کجا گرفتهای آن ز کجا خریدهای ۵۱
آینهای خریدهای مینگری جمال خود
در پس پرده رفتهای پردهٔ ما دریدهای ۵۲
٭٭٭ ۵۳
میگفت در بیابان رند دهل دریده
صوفی خدا ندارد او نیست آفریده ۵۴
٭٭٭ ۵۵
بر بیضهٔ دل باش هان مانند مرغی دیده بان
کز بیضهٔ دل زایدت مستی ذوق و قهقهه ۵۶
٭٭٭ ۵۷
اگر تو یار نداری چرا طلب نکنی
وگر به یار رسیدی چرا طرب نکنی ۵۸
٭٭٭ ۵۹
مباش خستهٔ هستی خراب باش خراب
یقین بدان که خرابی است عین معموری ۶۰
٭٭٭ ۶۱
گه گه گمان بریم که این جمله فعل ماست
این هم ز تست مایهٔ پندار ما تویی ۶۲
٭٭٭ ۶۳
جهان چون تو مرغی ندید و نبیند
که هم فوق بامی و هم در سرایی ۶۴
٭٭٭ ۶۵
از خلق جهان کناره میگیرد
آن را که تو در کنار میآیی ۶۶
٭٭٭ ۶۷
درین خانه نمییابم جز او کس
تو هشیاری درآ شاید ببینی ۶۸
من رباعیاته ۶۹
انصاف بده که عشق نیکوکار است
زان است خلل که طبع بدکردار است ۷۰
تو شهوت خویش را لقب عشق نهی
از عشق تو تا عشق رهی بسیار است ۷۱
٭٭٭ ۷۲
در مذهب عاشقان قرار دگر است
وین بادهٔ ناب را خمار دگر است ۷۳
٭٭٭ ۷۴
هر علم که در مدرسه حاصل گردد
کار دگر است و عشق کار دگر است ۷۵
٭٭٭ ۷۶
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
تا کرد مرا خالی و پر کرد ز دوست ۷۷
اجزای وجودم همگی دوست گرفت
نامی است ز من برمن و باقی همه اوست ۷۸
٭٭٭ ۷۹
در سینهٔ هر که ذرهای دل باشد
بی عشق تو زندگیش مشکل باشد ۸۰
با زلف چو زنجیر گره در گرهت
دیوانه کسی بود که عاقل باشد ۸۱
٭٭٭ ۸۲
الْجَوْهَرُ فَقْرٌ وَسِوَی الْفَقْرِ عَرَض
الْفَقْرٌ شِفاءٌ وَ سِوَی الْفَقْرِ مَرَض ۸۳
الْعالَمُ کُلُّهُ خِداعٌ وَ غُرور
الْفَقْرُ مِنَ الْعالَمِ سِرٌّ وغَرَض ۸۴
٭٭٭ ۸۵
جز من اگرت عاشق و شیداست بگو
ور میل دلت به جانب ماست بگو ۸۶
گر هیچ مرا در دل تو جاست بگو
ور هست بگو، نیست بگو، راست بگو ۸۷
مِنْمثنویه نَوَّر اللّهُ رُوْحَهُ ۸۸
شادباش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما ۸۹
عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری چو بیماری دل ۹۰
خوشتر آن باشد که سرّ دلبران
گفته آید در حدیث دیگران ۹۱
عشقهایی کز پی رنگی بود
عشق نبود عاقبت ننگی بود ۹۲
عاشقان جام فرح آنگه کشند
که به دست خویش خوبانشان کشند ۹۳
کار پاکان را قیاس از خود مگیر
گرچه باشد در نوشتن شیر شیر ۹۴
صد هزاران دام و دانه است ای خدا
ما چو مرغان ضعیف بی نوا ۹۵
گر هزاران دام باشد هر قدم
چون تو با مایی نباشد هیچ غم ۹۶
ما چو ناییم و نوادر ما ز تست
ما چو کوهیم و صدا در ما زتست ۹۷
ما همه شیران ولی شیر عَلَم
حملهمان از باد باشد دمبدم ۹۸
حمله مان از باد و ناپیداست باد
جان فدای آنکه ناپیداست باد ۹۹
گر بپرانیم تیر آن نی ز ماست
ما کمان و تیراندازش خداست ۱۰۰
هرکه او بیدارتر پُر دردتر
هرکه او آگاهتر رخ زردتر ۱۰۱
یک گهر بودیم همچون آفتاب
بی گره بودیم و صافی همچو آب ۱۰۲
چون به صورت آمد آن نور سره
شد عدد چون سایههای کنگره ۱۰۳
کنگره ویران کنید از منجنیق
تا رود فرق از میان آن فریق ۱۰۴
جان بی معنی درین تن بی خلاف
هست همچون تیغ چوبین در غلاف ۱۰۵
تا غلاف اندر بود باقیمت است
چون برون شد سوختن را آلت است ۱۰۶
دیدهٔ ما چون بسی علت دروست
رو فنا کن دید خود در دید دوست ۱۰۷
گردش چرخه رسن را علت است
چرخه گردان را ندیدن ذلت است ۱۰۸
پایه پایه رفت باید سوی بام
هست جبری بودن اینجا طبع خام ۱۰۹
پای داری چون کنی خود را تولنگ
دست داری چون کنی پنهان تو چنگ ۱۱۰
گر به صورت آدمی انسان بدی
احمد و بوجهل خود یکسان بُدی ۱۱۱
از که بگریزیم از خود، ای محال
از که برتابیم از حق، ای وبال ۱۱۲
صورت و معنی چو شیر و بیشه دان
یا چو آواز سخن اندیشه دان ۱۱۳
از سخن صورت بزاد و باز مرد
موج خود را باز اندر بحر برد ۱۱۴
صورت از بی صورتی آمد برون
باز شد کانّا اِلَیْهِ راجِعُون ۱۱۵
گر به جهل آییم آن زندان اوست
ور به علم آییم آن ایوان اوست ۱۱۶
گر بگرییم ابر پر رزق ویایم
ور بخندیم آن زمان برق ویایم ۱۱۷
ماکهایم اندر زمان پیچ پیچ
چون الف کو خود ندارد هیچ هیچ ۱۱۸
یاد آرید ای مهان زین مرغ زار
یک صبوحی در میان مرغزار ۱۱۹
یاد یاران یار را میمون بود
خاصه کان لیلی و آن مجنون بود ۱۲۰
این روا باشد که من در بند سخت
گه شما بر سبزه گاهی بر درخت ۱۲۱
ای عجب آن عهد و آن سوگند کو
وعدهای آب لب چون قند کو ۱۲۲
ای جفای تو ز دولت خوبتر
انتقام تو ز جان محبوبتر ۱۲۳
از حلاوت ها که دارد جور تو
از لطافت کس نیارد غور تو ۱۲۴
نار تو این است نورت چون بود
ماتمت این است سورت چون بود ۱۲۵
نالم و ترسم که او باور کند
وز ترحم جور را کمتر کند ۱۲۶
عاشقم بر قهر و بر لطفش به جدّ
بوالعجب من عاشق این هر دو ضدّ ۱۲۷
چند امانم میدهی ای بی امان
ای تو زه کرده به کین من کمان ۱۲۸
یا جواب من بگو یا داد ده
یا مرا ز اسباب شادی یاد ده ۱۲۹
قافیه اندیشم و دلدار من
گویدم مندیش جز دیدار من ۱۳۰
حرف و گفت و صوت را برهم زنم
تا که بی این هر سه با تو دم زنم ۱۳۱
یاوه کرده وسوه باشی دلا
گر طرب را باز دانی از بلا ۱۳۲
ای گران جان خوار دیدستی مرا
زان که بس ارزان خریدستی مرا ۱۳۳
هرکه او ارزان خرد ارزان دهد
گوهری طفلی به قرص نان دهد ۱۳۴
مرد و زن چون یک شوند آن یک تویی
چون که یک ها محو شد بی شک تویی ۱۳۵
از غم و شادی نباشد جوش ما
با خیال و وهم نبود هوش ما ۱۳۶
باده در جوشش گدای جوش ماست
چرخ در گردش گدای هوش ماست ۱۳۷
باده از ما مست شد، نی ما ازو
قالب از ما هست شد نی ما ازو ۱۳۸
این همه گفتیم لیکن در بسیج
بی عنایات خدا هیچیم، هیچ ۱۳۹
مطلق آوازها از شه بود
گرچه از حلقوم عبداللّه بود ۱۴۰
کفر هم نسبت به خالق حکمت است
چون به ما نسبت کنی کفر آفت است ۱۴۱
سوی من منگر به خواری سست سست
تا نگویم آنچه در رگهای تست ۱۴۲
عقل خود را از من افزون دیدهای
تو من کم عقل را چون دیدهای ۱۴۳
چونکه عقل تو عقیلهٔ مردم است
خودنه عقل است آن که مار و کژدم است ۱۴۴
موسی و فرعون را معنی رهی
ظاهر این ره دارد و آن بی رهی ۱۴۵
چون که بی رنگی اسیر رنگ شد
موسئی با موسئی در جنگ شد ۱۴۶
چون به بی رنگی رسی کان داشتی
موسی و فرعون دارند آشتی ۱۴۷
این عجب این رنگ از بی رنگ خاست
رنگ با بی رنگ چون در جنگ خاست ۱۴۸
اینت خورشید نهان در ذرهای
شیر نر در پوستین برهای ۱۴۹
در حروف مختلف شور و شکیست
گرچه از یک روی سر تا پا یکیست ۱۵۰
آن یکی رو ضد و دیگر متحد
از یکی رو هزل و دیگر روی جد ۱۵۱
هر نبی و هر ولی را مسلکی است
لیک تا حق میبرد جمله یکی است ۱۵۲
آینه هستی چه باشد نیستی
نیستی بگزین گر ابله نیستی ۱۵۳
هستی اندر نیستی بتوان نمود
مالداران بر فقیر آرند جود ۱۵۴
بر بدیهای بدان رحمت کنید
بر منی و خویش بینی کم تنید ۱۵۵
علم چون بر دل زند یاری شود
علم چون بر تن زند ماری شود ۱۵۶
اسم خواندی رو مسما را بجو
مه به بالا دان نه اندر آب جو ۱۵۷
هرچه جز عشق خدای احسن است
گر شکرخواری است آن جان کندن است ۱۵۸
کُلُّ شَیءٍ مَا خَلاَ اللّهَ باطِلُ
اِنَّ فَضْلَ اللّهِ غَیْمٌ هَاطِلُ ۱۵۹
اُقْتُلُونی یا ثِقاتی لایماً
اِنَّ فُی قَتْلِی حَیاتِی دائِما ۱۶۰
از تو ای بی نقش با چندین صور
هم مشبه هم موحد خیره سر ۱۶۱
مفترق شد آفتاب جانها
در درون روزن ابدان ها ۱۶۲
چون نظر در قرص داری خوریکی است
وان که شد محجوب ابدان در شکی است ۱۶۳
ای برادر تو همه اندیشهای
مابقی تو استخوان و ریشهای ۱۶۴
گر گل است اندیشهٔ تو گلشنی
ور بود خاری تو هیمهٔ گلخنی ۱۶۵
هیچ گنجی بی دد و بی دام نیست
جز به خلوتگاه حق آرام نیست ۱۶۶
افکن این تدبیر خود را پیش دوست
گرچه تدبیرت هم از تدبیر اوست ۱۶۷
ای بسا کس را که صورت راه زد
قصد صورت کرد و بر اللّه زد ۱۶۸
این جهان نیست چون هستان شده
وان جهان هست بس پنهان شده ۱۶۹
دست پنهان و قلم بین خط گذار
اسب در جولان و ناپیدا سوار ۱۷۰
آنچه پیدا عاجز و پست و زبون
وآنچه ناپیدا چنین تند و حرون ۱۷۱
می درد میدوزد این خیاط کو
میدمد میسوزد این نفاظ کو ۱۷۲
ساعتی کافر کند صدیق را
ساعتی مؤمن کند زندیق را ۱۷۳
صِبْغةاللّه هست رنگ خُمّ هو
پیسهها یک رنگ گردد اندرو ۱۷۴
چون در آن خُم افتد و گوییش قُمْ
از طرب گوید منم خُم لاتَلمُ ۱۷۵
این منم خود خُم اناالحق گفتن است
رنگ آتش دارد اما آهن است ۱۷۶
شد ز رنگ و طبع آتش محتشم
گوید او من آتشم، من آتشم ۱۷۷
آتش چه آهن چه لب ببند
ریش تشبیه و مشبه را بخند ۱۷۸
ای ملامت گو سلامت مر ترا
ای سلامت جو رها کن تو مرا ۱۷۹
جان من کوره است و با آتش خوشست
کوره را این بس که خانهٔ آتش است ۱۸۰
باز دیوانه شدم من ای طبیب
باز سودایی شدم من ای حبیب ۱۸۱
حلقههای سلسله تو ذوفنون
هر یکی حلقه دهد دیگر جنون ۱۸۲
چون قلم در دست غداری بود
لاجرم منصور برداری بود ۱۸۳
در وجود ما هزاران گرگ و خوک
صالح وناصالح و خوب و خشوک ۱۸۴
حکم آن خو راست کاو غالب تراست
چون که زر بیش از مس آمد آن زر است ۱۸۵
سیرتی کان در وجودت غالب است
هم بر آن تصویر حشرت واجب است ۱۸۶
میرود از سینهها در سینهها
از ره پنهان صلاح و کینهها ۱۸۷
ما زبان را ننگریم و قال را
ما درون را بنگریم و حال را ۱۸۸
ملت عشق از همه دینها جداست
عاشقان را مذهب و ملت خداست ۱۸۹
ای خنک آن کس که بیند روی تو
یا در افتد ناگهان در کوی تو ۱۹۰
در بهاران زاد و مرگش در دیاست
پشه کی داند که این باغ از کی است ۱۹۱
آزمودم عقل دوراندیش را
بعد ازین دیوانه خواهم خویش را ۱۹۲
هرکه گوید جمله حقند احمقی است
هرکه گوید جمله باطل آن شقی است ۱۹۳
لفظ در معنی همیشه نارَسان
زان پیمبر گفت قَدْکَلَّ اللسان ۱۹۴
ابلهان تعظیم مسجد میکنند
در شکست اهل دل جد میکنند ۱۹۵
آن مجاز است این حقیقت ای خران
نیست مسجد جز درون سروران ۱۹۶
تادل مرد خدا نامد به درد
هیچ قومی را خدا رسوا نکرد ۱۹۷
گر شود عالم پر از خون مال مال
کی خورد مرد خدا الا حلال ۱۹۸
جان نباشد جز خبر در آزمون
هرکه را افزون خبر جانش فزون ۱۹۹
نور را هم نور شو با نار نار
جای گل گل باش جای خار خار ۲۰۰
از غم بی آلتی افسرده است
نفس اژدرهاست او کی مرده است ۲۰۱
از نظرگاه است ای مغز وجود
اختلاف مؤمن و گبر و یهود ۲۰۲
تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق
بلکه گردونی و دریایی عمیق ۲۰۳
هر زمان دل را دگر رایی بود
آن نه از دی لیک از جایی بود ۲۰۴
پس چرا ایمن شوی از رای دل
عهد بندی تا شوی آخر خجل ۲۰۵
این هم ازتأثیر حکم است وقدر
چاه میبینی و نتوانی حذر ۲۰۶
دل تو این آلوده را پنداشتی
لاجرم دل ز اهل دل برداشتی ۲۰۷
ای بسا معشوق کاید ناشناخت
پیش بدبختی نداند عشق باخت ۲۰۸
مرگ هرکس ای پسر همرنگ اوست
پیش دشمن دشمن و بر دوست، دوست ۲۰۹
از تو رُسته است ار نکوی است ار بد است
ناخوش، و خوش در وجودت از خود است ۲۱۰
نفی از یک چیز و اثباتش رواست
چون جهت شد مختلف نسبت دوتاست ۲۱۱
هرچه از وی شاد گردی در جهان
از فراق او بیندیش آن زمان ۲۱۲
زانچه گشتی شاد بس کس شاد شد
آخر از وی جست و همچون باد شد ۲۱۳
هرکجا تو با منی من خوشدلم
گر بود در قعر گوری منزلم ۲۱۴
هرکجا باشد شه ما را بساط
هست صحرا گر بود سَمُّ الخِیاطْ ۲۱۵
آزمودم مرگ من در زندگی است
چون رهم زین زندگی پایندگی است ۲۱۶
اُقْتلُوُنی اُقْتُلُونی یا ثقات
اِنَّ فی قَتلی حیاتی فی الحَیات ۲۱۷
بدر میجویم از آنم چون هلال
صدر میجویم در این صف نعال ۲۱۸
از جمادی مُردم و نامی شدم
از نما مردم به حیوان سر زدم ۲۱۹
مردم از حیوانی و آدم شدم
پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم ۲۲۰
حملهٔ دیگر بمیرم از بشر
تا برآرم از ملایک بال و پر ۲۲۱
از ملک هم بایدم جستن ز نو
کُلُّ شیٍ هالِکُ إلّا وَجْهَهُ ۲۲۲
بار دیگر از ملک پران شوم
آنچه اندر وهم ناید آن شوم ۲۲۳
پس عدم گردم عدم، چون ارغنون
گویدم اِنّا اِلَیْهِ راجعُون ۲۲۴
آب کوزه چون در آب جو شود
محو گردد در وی و چون او شود ۲۲۵
هیچ عاشق خود نباشد وصل جو
که نه معشوقش بود جویای او ۲۲۶
چون درین دل برق مهر دوست جست
اندر آن دل دوستی میدان که هست ۲۲۷
تشنه مینالد که کو آب گُوار
آب هم نالد که کُو آن آب خوار ۲۲۸
جذب آب است این عطش در جان ما
ما از آنِ او و او هم ز آن ما ۲۲۹
میل معشوقان خوش و خوش فر کند
لیک میل عاشقان لاغر کند ۲۳۰
عشق معشوقان دو رخ افروخته
عشق عاشق جان او را سوخته ۲۳۱
کهربا عاشق به شکل بی نیاز
گاه میکوشد در آن راه دراز ۲۳۲
قرب نی بالا و پستی رفتن است
قرب حق از حبس هستی رستنست ۲۳۳
با دو عالم عشق را بیگانگی است
اندروهفتاد و دو دیوانگی است ۲۳۴
مطرب عشق این زند وقت سماع
بندگی بند و خداوندی صداع ۲۳۵
پس چه باشد عشق دریای عدم
در شکسته عقل را آنجا قدم ۲۳۶
سخت مست و بی خود و آشفتهای
دوش ای جان بر چه پهلو خفتهای ۲۳۷
غیر عقل و جان که در گاو و خراست
آدمی را عقل و جان دیگر است ۲۳۸
باز غیر عقل و جان آدمی
هست جانی در نبی و در ولی ۲۳۹
جان گرگان و سگان از هم جداست
متحد جانهای شیران خداست ۲۴۰
ظاهر آن اختران قَوّامِ ما
باطن ما گشته قوام سما ۲۴۱
پس به صورت عالَم اصغر تویی
پس به معنی عالم اکبر تویی ۲۴۲
تو به هر صورت که آیی ایستی
که منم آن بالله آن تو نیستی ۲۴۳
مرغ خویشی، صید خویشی، دام خویش
صدر خویشی، فرش خویشی، بام خویش ۲۴۴
هین مرا مرده مبین گر زندهای
در کف شاهد نگر چون بندهای ۲۴۵
من عصایم در کف موسی خویش
موسیام پنهان و من پیدا ز پیش ۲۴۶
زیرکی بفروش و حیرانی بخر
زیرکی ظن است و حیرانی نظر ۲۴۷
هرکه او اندر نظر موصول شد
این خبرها پیش وی معزول شد ۲۴۸
عقل سایهٔ حق بود حق آفتاب
سایه را باآفتاب حق چه تاب ۲۴۹
گرچه قرآن از لب پیغمبر است
هرکه گوید حق نگفت او کافر است ۲۵۰
باده نی در هر سری شر میکند
آن چنان را آن چنان تر میکند ۲۵۱
ای بسا ریش سفید و دل چو قیر
ای بسا ریش سیاه و دل منیر ۲۵۲
بس منافق کاندرین ظاهر گریخت
خون صد مؤمن به پنهانی بریخت ۲۵۳
عقل ضد شهوت است ای پهلوان
آن که شهوت میتند عقلش مخوان ۲۵۴
هرکجا خواهد خدا دوزخ کند
اوج را برمرغ، دام و فخ کند ۲۵۵
یار غالب شو که تا غالب شوی
یار مغلوبان مشو هان ای غوی ۲۵۶
حجت دهری همین باشد که من
غیر این ظاهر نمیبینم وطن ۲۵۷
عمر کرکس سه هزار و پانصد است
مر کبوتر را چه باشد زان به دست ۲۵۸
میبمیرد از کبوتر صد هزار
مرگ کرکس مینبیند آشکار ۲۵۹
جمله پندارند کرکس باقی است
نی، غلط کردند یک کس باقی است ۲۶۰
مینماند زین جهان یک تار مو
کُلُّ شییٍ هالک اِلّا وَجْهَهُ ۲۶۱
هیچ نقاشی نگارد زین نقش
بی امید نفع بهر عین نقش ۲۶۲
هیچ کوزه گر کند کوزه شتاب
بهر عین کوزه نی از بهر آب ۲۶۳
نقش ظاهر بهر نقش غایب است
و آن برای غایب و دیگر ببست ۲۶۴
هرکسی اندازهٔ روشن دلی
غیب را بیند به قدر صیقلی ۲۶۵
گر تو گویی کان صفا فضل خداست
نیز این توفیق صیقل زان عطاست ۲۶۶
هر دل ار سامع بُدی، وحی نهان
حرف و صوتی کی بُدی اندر جهان ۲۶۷
گر به فضلش پی ببردی هر فضول
کی فرستادی خدا چندین رسول ۲۶۸
عالم خلق است ره سویِ جهات
بی جهت دان عالم امر و صفات ۲۶۹
هرکسی پیش کلوخی سینه چاک
کان کلوخ از حسن گشته جرعه ناک ۲۷۰
باده خاک آلودتان مجنون کند
صاف اگر باشد ندانم چون کند ۲۷۱
جان چو بی این جیفه بنماید جمال
من نیارم گفت لطف آن وصال ۲۷۲
چون شکار خوک آید صید عام
رنج بی حد لقمه خوردن زوحرام ۲۷۳
آنکه ارزد صید را عشق است و بس
لیک او کی گنجد اندر دام کس ۲۷۴
بس نکو گفت آن رسول خوش جواز
ذرهٔ عقلت به از صوم و نماز ۲۷۵
زانکه عقلت جوهر است، این دو عَرض
این دو در تکمیل او شد مفترض ۲۷۶
عقل جزوی عقل را بدنام کرد
کام دنیا مرد را ناکام کرد ۲۷۷
هست الوهیت ردای ذوالجلال
هرکه در پوشد بدو گردد وبال ۲۷۸
ای بسا نازا که او گردد گناه
افکند مر بنده را از چشم شاه ۲۷۹
این نیاز از جسم لاغر میکند
صدر را چون بدر انور میکند ۲۸۰
عشق آن شعله است کوچون برفروخت
هرکه جز معشوق باشد جمله سوخت ۲۸۱
عمر و مرگ این هر دو با حق خوش بود
بی خدا آب حیات آتش بود ۲۸۲
زندگانی بی تو جان فرسودن است
مرگ حاضر از تو غایب بودن است ۲۸۳
چون قِدَم آید حَدَث گردد عبث
پس کجا راند قدیمی را حدث ۲۸۴
بر حدث چون زد قدم دنگش کند
چون که دنگش کرد همرنگش کند ۲۸۵
باز پیلم دید هندستان به خواب
از خراج امید برده، شد خراب ۲۸۶
بار دیگر آمدم دیوانهوار
رو رو اکنون زود زنجیری بیار ۲۸۷
غیر آن زنجیر زلف دلبرم
گر دو صد زنجیر آری بر دَرم ۲۸۸
هین بنه بر پایم آن زنجیر را
که شکستم سلسلهٔ تدبیر را ۲۸۹
عاشقم من بر فن دیوانگی
سیرم از فرهنگ و از فرزانگی ۲۹۰
هرچه غیر شورش و دیوانگی است
اندر این ره دوری و بیگانگی است ۲۹۱
معنی مردم بر آتش حاکم است
لیک آتش را قشورش هیزم است ۲۹۲
کوزهٔ چوبین که در وی آب جوست
قدرت آتش همه بر ظرف اوست ۲۹۳
گفت فرعونی اناالحق، گشت پست
گفت منصوری اناالحق و بِرَست ۲۹۴
آن انا را لعنت اللّه در عَقَب
وین انا را رحمت اللّه ای عجب ۲۹۵
این انا هُو بود در سرّ، ای فَضول
زاتحاد نور نز راه حلول ۲۹۶
ای خدا آن کن که آنت میسزد
که به هر سوراخ مارم میگزد ۲۹۷
هرکرا اسرار حق آموختند
مُهر کردند و دهانش دوختند ۲۹۸
آسمان شوابر شو باران ببار
آب اندر ناودان ناید به کار ۲۹۹
آب باران باغ صد رنگ آورد
ناودان، همسایه در جنگ آورد ۳۰۰
اندرین ملت نبد مسخ بدن
لیک مسخ دل بود ای ذوفطن ۳۰۱
وقت خشم و وقت شهوت مرد کُو
طالب مرد چنینم کو به کو ۳۰۲
ور خرد جبر از قَدَر رسواتراست
زان که جبری حس خود را منکر است ۳۰۳
جامهاش سوزد بگوید نار نیست
جامهاش دوزد بگوید تار نیست ۳۰۴
این که فردا این کنم یا آن کنم
این دلیل اختیار است ای صنم ۳۰۵
پوزبند وسوسه عشق است و بس
ورنه کی وسواس را بسته است کس ۳۰۶
پیر، عشق تست نی موی سپید
دست گیر صد هزاران ناامید ۳۰۷
ابلهان گفتند مجنون را ز جهل
حسن لیلی نیست چندان هست سهل ۳۰۸
گفت صورت کوزه است و حُسنْمی
می خدایم میدهد از جام وی ۳۰۹
باده از غیب است و کوزه این جهان
کوزه پیدا، باده در وی بس نهان ۳۱۰
یا خَفِیَّ الذاتِ مَحْسوسَ العَطَی
اَنْتَ کالماءِ ونَحْنُ کَالرَّحی ۳۱۱
اَنْتَ کالرِّیحِ وَنَحْنُ کَالغُبار
یَخْتَفی الریحُ وَغَبْراهُ جِهار ۳۱۲
جُنبشِ ما هر دمی خود اَشْهَد است
که گواه ذوالجلال سرمد است ۳۱۳
گردش سنگ آسیا در اضطراب
اَشْهَد آمد بر وجود جوی آب ۳۱۴
ای برون از وهم و قال و قیل من
خاک بر فرق من و تمثیل من ۳۱۵
رحم کن بر وی که روی تو بدید
فرقت تلخ تو چون خواهد کشید ۳۱۶
جمله عالم ز اختیار و هست خود
میگریزد در سر سرمست خود ۳۱۷
تا دمی از هوشیاری وارهند
ننگ بنگ و خمر بر خود مینهند ۳۱۸
جمله دانسته که این هستی فخ است
ذکر و فکر اختیاری دوزخ است ۳۱۹
چیست معراج فلک این نیستی
عاشقان را مذهب و دین نیستی ۳۲۰
ای ز تو ویران مکان و منزلم
چون ننالم چون بیفشاری دلم ۳۲۱
جان من بستان تو ای جان را اصول
زان که بی تو گشتهام از جان ملول ۳۲۲
ای رفیقان راهها را بست یار
آهوی لنگیم و او شیر شکار ۳۲۳
جز که تسلیم و رضا کو چارهای
در کف شیر نر خونخوارهای ۳۲۴
او ندارد خواب و خور چون آفتاب
روحها را میکند بی خورد و خواب ۳۲۵
ای عدوی شرم و اندیشه بیا
که دریدم پردهٔ شرم و حیا ۳۲۶
تا نسوزم کی خنک گردد دلت
ای دل ما خانمان و منزلت ۳۲۷
خانهٔ خود را همی سوزی، بسوز
کیست آن کس که بگوید لایَجوز ۳۲۸
اَنْتَ وَجْهی لاعَجَب إِنْلا اَرَاه
غایةُ الْقُربِ حِجابُ الاِشْتِباه ۳۲۹
من ندانم که تو ماهی یا وثن
من ندانم که چه میخواهی ز من ۳۳۰
برگ کاهم پیش تو ای تند باد
من چه دانم که کجا خواهم فتاد ۳۳۱
توبه را بار دگر سیلاب برد
دزد آمد پاسبان را خواب برد ۳۳۲
بوی جانی سوی جانم میرسد
بوی یار مهربانم میرسد ۳۳۳
عاشقی و توبه و امکان صبر
این محالی باشد ای جان را سطبر ۳۳۴
استخوان و پوست رو پوشست و بس
در دو عالم غیر یزدان نیست کس ۳۳۵
چیست پرده پیش روی آفتاب
جز فزونی شعشه تیزی و تاب ۳۳۶
چون که جمله از یکی دست آمده
این چرا هشیار و آن مست آمده ۳۳۷
چون ز یک دریاست این جوها روان
این چرا نوش است و آن زهر روان ۳۳۸
وحدتی که دیده با چندین هزار
جنبشی که دیده در عین قرار ۳۳۹
نیست از عاشق کسی دیوانهتر
عقل از سودای او کور است و کر ۳۴۰
گر طبیبی را رسد زین گون جنون
دفتر طب را فرو شوید به خون ۳۴۱
طب جمله عقلها منقوش اوست
روی جمله دلبران روپوش اوست ۳۴۲
مات اویم مات اویم مات او
که همی رانیم تزویرات او ۳۴۳
بحر وحدانی است جفت و زوج نیست
گوهر و ماهیش غیر موج نیست ۳۴۴
نیست اندر بحر شرک و پیچ و پیچ
لیک با احول چه گویم هیچ هیچ ۳۴۵
آن یکی که زان سوی و صفست و حال
جز دویی ناید به میدان مقال ۳۴۶
هر شبی تدبیر و فرهنگم به خواب
همچو کشتی غرقه میگردد به آب ۳۴۷
تا سحر جمله شب آن شاه ولی
خود همی گوید الست و خود بلی ۳۴۸
گر به خویشم هیچ رأی و فن بدی
رأی و تدبیرم به حکم من بدی ۳۴۹
بودمی آگه ز منزلهای جان
وقت خواب و بیهشی و امتحان ۳۵۰
در زمان بیهشی خود هیچ من
در زمان هوش اندر پیچ من ۳۵۱
چون الف چیزی ندارم ای کریم
جز دلی دل تنگتر از چشم میم ۳۵۲
آن الف چیزی ندارد غافلی است
میم دلتنگ آن زمان عاقلی اَست ۳۵۳
مؤمن و ترسا، یهود و گبر و مُغ
جمله را رُوسوی آن سلطان اُلُغ ۳۵۴
پنج وقت آمد نماز رهنمون
عاشقانش فی صلوة الدائمون ۳۵۵
خلق را چون آب دان صاف و زلال
وندر آن تابان صفات ذوالجلال ۳۵۶
آن مبدل شد درین جو چند بار
عکس ماه و عکس اختر برقرار ۳۵۷
جمله تصویر است عکس آب جوست
چون بمالی چشم خود، خود جمله اوست ۳۵۸
نقشها گر باخبر گر بی خبر
در کف نقاش باشد مختصر ۳۵۹
کوزه گر با کوزه باشد کارساز
کوزه از خود کی شود پهن و دراز ۳۶۰
صورت از بی صورت آمد در وجود
همچنان کز آتشی زاده است دود ۳۶۱
فاعل مطلق یقین بی صورت است
صورت اندر دست او چون آلت است ۳۶۲
تا به دریا سیراسب و زین بود
بعد ازینت مرکب چوبین بود ۳۶۳
تعداد ابیات: ۳۲۲
۵۰۹
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۴۴ - جمالی اردستانی قُدِّسَ سِرُّه
گوهر بعدی:بخش ۴۶ - حمید الدین ناگوری قُدِّسَ سِرُّه
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.