هوش مصنوعی:
این متن به شرح حال و آثار شیخ شرفالدین مصلح بن عبدالله، معروف به سعدی، میپردازد. او از بزرگان صوفیه و عرفای مشهور قرن هفتم هجری است که سفرهای بسیاری به نقاط مختلف جهان داشته و با شخصیتهای بزرگی مانند مولانا جلالالدین رومی و امیرخسرو دهلوی دیدار کرده است. سعدی به دلیل فضایل اخلاقی، کمالات معنوی و اشعار پندآموزش شهرت دارد. متن شامل اشعاری از او در موضوعات مختلف مانند مواعظ، عرفان، توحید، و حکمت است که بر اهمیت عقل، عشق به خدا، خدمت به خلق، و دوری از دنیاپرستی تأکید دارند.
رده سنی:
15+
متن شامل مفاهیم عمیق عرفانی، فلسفی و اخلاقی است که برای درک کامل آن، خواننده نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات کهن فارسی دارد. همچنین، برخی از اشعار و حکایات ممکن است برای کودکان قابل درک نباشد.
بخش ۷۷ - سعدی شیرازی نَوَّرَ اللّهُ روحه
وهو شیخ شرف الدین مصلح بن عبداللّه. بعضی مصلح الدین گفتهاند. از اکابر صوفیه و اعاظم این طایفه است. در فضایل صوری و معنوی و کمالات عقلی و نقلی وحید زمان خود بوده و مدتهای بسیار در اقالیم سبعه سیاحت نموده و به خدمت بسیاری از عرفا و علمای عهد رسیده و مولانا جلال الدین محمد رومی را در روم دیده و با امیرخسرو در هند صحبت داشته و بارها به مکه پیاده رفته وسالها در بیت المقدس و شام سقایی کرده و به صحبت خضرؑرسیده. ارادت به شیخ شهاب الدین سهروردی داشته. غالباً با شیخ عبدالقادر ملاقات کرده. در سومنات رفته، بت بزرگ آنها را شکسته. مدت صد و دو سال عمر یافته و بعد از دوازده سالگی سی سال تحصیل کرده. سی سال مسافرت کرده و سی سال در همان مکان که اکنون مدفون است انزوا داشته و عبادت میکرده. در بعضی کتب کرامات آن جناب را ثبت کردهاند و مشهور است. ظهورش در زمان سعدبن زنگی بوده و به سبب خصوصیت به اتابک مذکور، سعدی تخلص فرموده. اباقاخان و صاحبدیوان از معتقدین شیخ بودهاند و او را تکریم و تحریم فرمودهاند. کمالات و حالاتش مستغنی از بیان است و دیوان شریفش مشهور و در آن اشعاری که مملو از نکات طریقت و آیات حقیقت است مجملی در این سفینه نگاشته میشود. بالجمله وفات شیخ در سنهٔ ۶۹۱ مضجعش در خارج حصار شیراز زیارتگاه اهل نیاز است:
۱
مِن قصایده فی المواعظ ۲
کس را به خیر طاعت خوداعتماد نیست
آن بی بصر بود که کند تکیه بر عصا ۳
در کوه و دشت هر سَبُعی صوفی ای بُدی
وز هیچ سودمند بدی صوف بی صفا ۴
چون شادمانی و غم دنیا مقیم نیست
فرعون کامران به و ایوب مبتلا ۵
ما بین آسمان و زمین جای عیش نیست
یکدانه چون جهد ز میان دو آسیا ۶
٭٭٭ ۷
داروی تربیت از پیر طریقت بستان
کادمی را بتر از علت نادانی نیست ۸
پنجهٔ دیو به بازوی ریاضت بشکن
کاین به سر پنجگی قوت جسمانی نیست ۹
عالم و عابد و صوفی همه طفلان رهند
مرد اگر هست بجز عالم ربانی نیست ۱۰
آخری نیست تمنای سر و سامان را
سر و سامان به ازین بی سر و سامانی نیست ۱۱
٭٭٭ ۱۲
عمل بیار و علم برمکن که مردم را
رهی سلیمتر از راهِ بینشانی نیست ۱۳
٭٭٭ ۱۴
آفرین باد بر آن کس که خداوند دل است
دل ندارد که ندارد به خداوند قرار ۱۵
این همه نقش عجب بر در و دیوارِوجود
هرکه فکرت نکند نقش بود بر دیوار ۱۶
کوه و صحرا و درختان همه در تسبیحاند
نه همه مستمعان فهم کنند این اسرار ۱۷
٭٭٭ ۱۸
بس بگردید و بگردد روزگار
دل به دنیا در نبندد هوشیار ۱۹
آنچه دیدی بر قرار خود نماند
آنچه بینی هم نماند برقرار ۲۰
دیر و زود این شکل و شخص نازنین
خاک خواهد گشتن و خاکش غبار ۲۱
سال دیگر را که میداند حساب
یا کجا رفت آنکه با ما بود پار ۲۲
صورتِ زیبای ظاهر هیچ نیست
ای برادر سیرتِ زیبا بیار ۲۳
آدمی را عقل باید در بدن
ورنه جان در کالبد دارد حمار ۲۴
گنج خواهی در طلب رنجی ببر
خرمنی میبایدت تخمی بکار ۲۵
نام نیک رفتگان ضایع مکن
تا بماند نامِ نیکت یادگار ۲۶
با غریبان لطف بی اندازه کن
تا رود نامت به نیکی در دیار ۲۷
از درونِ خستگان اندیشه کن
وز دعایِ مردم پرهیزگار ۲۸
با بدان بد باش، با نیکان نکو
جای گل گل باش، جای خار، خار ۲۹
دیو با مردم نیامیزد مترس
بل بترس از مردمان دیو سار ۳۰
٭٭٭ ۳۱
ثنای حضرت عزت نمیتوانم گفت
که ره نمیبرد آنجا قیاس و وهم و خیال ۳۲
رهی نمیبرم و چارهای نمیدانم
مگر محبت مردان مستقیم الحال ۳۳
٭٭٭ ۳۴
ای نفس گر به دیدهٔ تحقیق بنگری
درویشی اختیار کنی بر توانگری ۳۵
آبستنی که این همه فرزند را بکشت
دیگر که چشم دارد ازو مهرِ مادری ۳۶
گر کیمیای دولت جاویدت آرزوست
بشناس قدر خویش که گوگرد احمری ۳۷
دعوی مکن که برترم از دیگران به علم
چون کبر کردی از همه دونان فروتری ۳۸
شاخ درخت علم ندانم مگر عمل
با علم گر عمل نکنی شاخ بی بری ۳۹
رباعی ۴۰
سودی نبود فراخنایی بر و دوش
گر آدمیای ترا خرد باید وهوش ۴۱
گاو از من و تو فراختر دارد چشم
خر از من و تو درازتر دارد گوش ۴۲
مِنْغزلیّاته قُدِّسَ سِرُّه ۴۳
ای که انکار کنی عالم درویشان را
توچه دانی که چه سودا به سر است ایشان را ۴۴
طلب منصب دنیا نکند صاحب عقل
عاقل آنست که اندیشه کند پایان را ۴۵
٭٭٭ ۴۶
تا مرا با نقش رویش آشنایی اوفتاد
هرکه میبینم به چشمم نقش دیوار آمده است ۴۷
٭٭٭ ۴۸
از جان برون نیامده جانانت آرزوست
زنار نابریده و ایمانت آرزوست ۴۹
فرعون وار لاف اناالحق همی زنی
آنگاه قرب موسیِ عمرانت آرزوست ۵۰
٭٭٭ ۵۱
به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست ۵۲
نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل
آنچه در سِرّ سویدای بنی آدم ازوست ۵۳
٭٭٭ ۵۴
تن آدمی شریف است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت ۵۵
اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی
چه میان نقش دیوار و میان آدمیت ۵۶
رسد آدمی به جایی که بجز خدانبیند
بنگر که تا چه حد است نشان آدمیت ۵۷
٭٭٭ ۵۸
گر منزلتی هست کسی را مگر آن است
کاندر نظر هیچکسش منزلتی نیست ۵۹
هر کس صفتی دارد و رنگی و نشانی
تو ترک صفت کن که ازین به صفتی نیست ۶۰
سنگی و گیاهی که درو خاصیتی هست
از آدمیای به که درو منفعتی نیست ۶۱
٭٭٭ ۶۲
خیال روی کسی در سر است هرکس را
مرا خیال کسی کز خیال بیرون است ۶۳
٭٭٭ ۶۴
آن کز توانگری و بزرگی و خواجگی
بیگانه شد به هر که رسید آشنای اوست ۶۵
کوتاه همتان همه راحت طلب کنند
عارف بلا که راحت او در بلای اوست ۶۶
بگذار هرچه داری و بگذر که هیچ نیست
این پنج روز عمر که مرگ از قفای اوست ۶۷
٭٭٭ ۶۸
نظر آنان که نکردند بدین مشتی خاک
الحق انصاف توان داد که صاحب نظرند ۶۹
دوستی با که شنیدی که به سر برد جهان
حق عیان است ولی طایفهای بی بصرند ۷۰
٭٭٭ ۷۱
شرف مرد به جودست و کرامت به سجود
هرکه این هر دو ندارد عدمش به ز وجود ۷۲
اگر خدای نباشد ز بندهای خشنود
شفاعت همه پیغمبران ندارد سود ۷۳
گنه نبود و عبادت نبود بر سر خلق
نوشته بود که این مُقْبِل است و آن مردود ۷۴
٭٭٭ ۷۵
دل آیینهٔ صورتِ غیب است ولیکن
شرط است که با آینه زنگار نباشد ۷۶
٭٭٭ ۷۷
نظرِ خدای بینان ز سرِ هوا نباشد
سفرِ نیازمندان ز سرِ خطا نباشد ۷۸
٭٭٭ ۷۹
به چشم عجب و تکبر نظر مکن بر خلق
که دوستان خدا ممکنند در اوباش ۸۰
٭٭٭ ۸۱
عجایب نقشها بینی خلاف رومی و چینی
اگر با دوست بنشینی ز دنیا و آخرت غافل ۸۲
٭٭٭ ۸۳
هیچکس بی دامن تر نیست اما دیگران
باز میپوشند و ما بر آفتاب افکندهایم ۸۴
٭٭٭ ۸۵
سالها در پی مقصود به جان گردیدیم
یار در خانه و ما گِرد جهان گردیدیم ۸۶
٭٭٭ ۸۷
هرکه به خویشتن رود ره نبرد به سوی او
بینش ما نیاورد طاقتِ حسنِ روی او ۸۸
٭٭٭ ۸۹
آستین بر روی نقشی در میان افکنده است
خویشتن پنهان و شوری در جهان افکنده است ۹۰
٭٭٭ ۹۱
هیچ نقاشی نمیبیند که شوری افکند
وانکه دید ازحیرتش کلک ازبنان افکندهاست ۹۲
٭٭٭ ۹۳
اگر لذت ترک لذت بدانی
وگر لذت نفس لذت نخوانی ۹۴
٭٭٭ ۹۵
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی
صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی ۹۶
ملک صمدیت را چه سود و زیان دارد
گر حافظ قرآنی ور عابد اصنامی ۹۷
گر عاقل و هشیاری وز دل خبری داری
تا آدمیت خوانند ورنه کم از انعامی ۹۸
منتخب مثنوی بوستان در توحید ۹۹
بری ذاتش از تهمت ضد و جنس
غنی مُلکش از طاعت جن و انس ۱۰۰
جهان متفق بر الهیّتش
فرو مانده در کُنهِ ماهیتش ۱۰۱
محیط است علم ملک بر بسیط
قیاس تو بر وی نگردد محیط ۱۰۲
درین ورطه کشتی فرو شد هزار
که پیدا نشد تختهای بر کنار ۱۰۳
کسی را درین بزم ساغر دهند
که داروی بی هوشیاش در دهند ۱۰۴
کسی ره سویِ گنج قارون نبرد
وگر برد ره باز بیرون نبرد ۱۰۵
محال است سعدی که راه صفا
توان رفت جز در پیِ مصطفی ۱۰۶
به طاعت بنه چهره بر آستان
که این است سجّادهٔ راستان ۱۰۷
تو هم گردن از حکم او در مپیچ
که گردن نپیچد ز حکم تو هیچ ۱۰۸
در نصایح و مواعظ فرماید ۱۰۹
شنیدم که جمشید فرخ سرشت
به سرچشمهای بر به سنگی نوشت ۱۱۰
بر این چشمه چون ما بسی دم زدند
برفتند چون چشم بر هم زدند ۱۱۱
نه بر باد رفتی سحرگاه و شام
سریر سلیمان علیه السّلام ۱۱۲
در آخر ندیدی که بر باد رفت
خنک آنکه با دانش و داد رفت ۱۱۳
طریقت بجز خدمت خلق نیست
به تسبیح و سجاده و دلق نیست ۱۱۴
قدم باید اندر طریقت نه دم
که اصلی ندارد دَمِ بی قدم ۱۱۵
مگو جاهی از سلطنت بیش نیست
که ایمنتر از ملک درویش نیست ۱۱۶
گدا را چو حاصل شود نانِ شام
چنان خوش بخسبد که سلطانِ شام ۱۱۷
٭٭٭ ۱۱۸
اگر سرفرازی به کیوان در است
وگر تنگ دستی به زندان درّ است ۱۱۹
چو سیل اجل بر سر هر دو تاخت
نمیشاید از یکدگرشان شناخت ۱۲۰
نه هر آدمی زاده از دد به است
که دد ز آدمی زادهٔ بد به است ۱۲۱
چو انسان نداند بجز خورد و خواب
کدامش فضیلت بود بر دولب ۱۲۲
جهان ای پسر ملک جاویدنیست
ز دنیا وفاداری امید نیست ۱۲۳
همه تخت و ملکی پذیرد زوال
بجز ملک فرمان دِه لایزال ۱۲۴
بر مرد هشیار، دنیا خس است
که هر مدتی جایِ دیگر کس است ۱۲۵
نه لایق بود عشق با دلبری
که هر بامدادش بود شوهری ۱۲۶
ز دشمن شنو سیرت خود که دوست
هر آنچه از تو آید به چشمش نکوست ۱۲۷
ستایش سرایان نه یار تو اند
ملامت کنان دوستدار تو اند ۱۲۸
٭٭٭ ۱۲۹
اگر پیل زوری وگر شیر چنگ
به نزدیکِ من صلح بهتر ز جنگ ۱۳۰
اگر هوشمندی به معنی گرای
که صورت ز معنی بماند به جای ۱۳۱
کسی گوی دولت ز دنیا برد
که با خود نصیبی به عقبی برد ۱۳۲
مگردان غریب از درت بی نصیب
مبادا که گردی به درها غریب ۱۳۳
بزرگی رساند به محتاج خیر
که ترسد که محتاج گردد به غیر ۱۳۴
خنک آنکه در صحبت عاقلان
بیاموزد اخلاقِ صاحبدلان ۱۳۵
چو در تنگدستی نداری شکیب
نگهدار وقت فراخی حسیب ۱۳۶
جوانمرد گر راست خواهی ولیست
کرم پیشهٔ شاه مردان علیست ۱۳۷
خدا را بر آن بنده بخشایش است
که خلق از وجودش در آسایش است ۱۳۸
کرم ورزد آن سر که مغزی دروست
که دون همتانند بی مغز و پوست ۱۳۹
کسی نیک بیند به هر دو سرای
که نیکی رساند به خلقِ خدای ۱۴۰
قیامت کسی باشد اندر بهشت
که معنی طلب کرد و دعوی بِهِشت ۱۴۱
تکلف برِ مرد درویش نیست
وصیت همین یک سخن بیش نیست ۱۴۲
الا گر طلبکار اهلِ دلی
ز خدمت مکن یک زمان غافلی ۱۴۳
٭٭٭ ۱۴۴
خورش ده به گنجشک و کبک و حمام
که یک روزت افتد همایی به دام ۱۴۵
بدانی که چون راه بردم به دوست
هر آن کس که پیش آمدم گفتم اوست ۱۴۶
به رغبت بکش بار هر جاهلی
که اُفتی به سروقت صاحبدلی ۱۴۷
نه هر کس سزاوار باشد به مال
یکی مال خواهد یکی گوشمال ۱۴۸
وله ایضاً در صفت اولیاءاللّه کَثَّرهُم اللّه تعالی گوید ۱۴۹
خوشا وقت شوریدگان غمش
اگر زخم بینند وگر مرهمش ۱۵۰
گدایان از پادشاهی نفور
به امیدش اندر گدایی صبور ۱۵۱
دمادم شراب الم در کشند
وگر تلخ بینند دم درکشند ۱۵۲
نه تلخ است صبری که بر یادِاوست
که تلخی شکر باشد از دستِ دوست ۱۵۳
اسیرش نخواهد خلاصی ز بند
شکارش نجوید خلاص از کمند ۱۵۴
سلاطینِ عزلت گدایان حیّ
منازل شناسانِ گم کردهِ پی ۱۵۵
ملامت کشانند مستان یار
سبکتر برد اشتر مست بار ۱۵۶
به سروقتشان خلق کی پی برند
که چون آب حیوانِ به ظلمت درند ۱۵۷
چو پروانه آتش به خود در زنند
نه چون کرم پیله به خود درتنند ۱۵۸
دلارام در بر، دلارام جوی
لب از تشنگی خشک بر طرفِ جوی ۱۵۹
نگویم که بر آب قادر نیاند
که بر شاطئی نیل مستسقیاند ۱۶۰
ترا عشق همچون تویی ز آب و گل
رباید همی صبر و آرام دل ۱۶۱
به بیداریاش فتنه بر خط و خال
به خواب اندرش پای بند خیال ۱۶۲
به صدقش چنان سر نهی بر قدم
که بینی جهان با وجودش عدم ۱۶۳
تو گویی به چشم اندرش منزل است
اگر دیده بر هم نهی منزل است ۱۶۴
نه اندیشه از کس که رسوا شوی
نه طاقت که یکدم شکیبا شوی ۱۶۵
گرت جان بخواهد به لب برنهی
وگر تیغ بر سر نهد سرنهی ۱۶۶
چو عشقی که بنیاد او برهواست
چنین فتنه انگیز و فرمانرواست ۱۶۷
عجب داری از سالکان طریق
که باشند در بحر معنی غریق ۱۶۸
ز سودای جانان به جان مشتعل
به ذکر حبیب از جهان مشتغل ۱۶۹
به یاد حق از خلق بگریخته
چنان مست ساقی که میریخته ۱۷۰
نشاید به دارو دوا کردشان
که کس مطلع نیست بر دردشان ۱۷۱
الستِ ازل هم چنانشان به گوش
به فریاد قالوا بلی در خروش ۱۷۲
گروهی عمل دار عزلت نشین
قدمهای خاکی دم آتشین ۱۷۳
به یک نعره کوهی ز جابرکنند
به یک ناله شهری به هم درزنند ۱۷۴
چو بادند پنهان چالاک پو
چو سنگند خاموش و تسبیح گو ۱۷۵
سحرها بگریند چندان که آب
فروشوید از چشمشان کحل خواب ۱۷۶
فرس گشته از بس که شب راندهاند
سحرگه خروشان که واماندهاند ۱۷۷
شب و روز در بحر سودا و سوز
ندانند ز آشفتگی شب ز روز ۱۷۸
چنان فتنه بر حسن صورت نگار
که باحسن صورت ندارند کار ۱۷۹
ندادند صاحبدلان دل به پوست
وگر ابلهی داد بی مغز اوست ۱۸۰
می صِرفْوحدت کسی نوش کرد
که دنیا و عقبی فراموش کرد ۱۸۱
مرا با وجود تو هستی نماند
به یاد توام خودپرستی نماند ۱۸۲
اگر جرم بینی مکن عیب من
تویی سر برآورده از جیب من ۱۸۳
به حقش که تا حق جمالم نمود
دگر هرچه دیدم خیالم نمود ۱۸۴
پراکندگانند زیر فلک
که هم دد توان خواندشان هم ملک ۱۸۵
٭٭٭ ۱۸۶
قوی بازوانند و کوتاه دست
خردمند و شیدا و هشیار و مست ۱۸۷
گه آسوده در گوشهای خرقه دوز
گه آشفته در مجلسی خرقه سوز ۱۸۸
نه سودای خودشان نه پروای کس
نه در کنج توحیدشان جای کس ۱۸۹
تهی دست مردان پرحوصله
بیابان نوردان بی قافله ۱۹۰
عزیزان پوشیده از چشم خلق
نه زنار داران پوشیده دلق ۱۹۱
به خود سر فرو برده همچون صدف
نه مانند دریا برآورده کف ۱۹۲
نه مردم همین استخوانند وپوست
نه هر صورتی جانِ معنی دروست ۱۹۳
نه سلطان خریدار هر بندهایست
نه در زیر هر ژندهای زندهایست ۱۹۴
اگر ژاله هر قطرهای دُرّ شدی
چو خرمهره بازار زو پر شدی ۱۹۵
حریفان خلوت سرای الست
به یک جرعه تا نفخهٔ صور مست ۱۹۶
به تیغ از غرض برنگیرند چنگ
که پرهیز و عشق آبگینه است و سنگ ۱۹۷
طلبکار باید صبور و حمول
که نشنیدهام کیمیاگر ملول ۱۹۸
٭٭٭ ۱۹۹
زر از بهر چیزی خریدن نکوست
چه خواهی خریدن به از یار و دوست ۲۰۰
یکم روز بر بندهای دل بسوخت
که میگفت و فرماندهش میفروخت ۲۰۱
ترا بنده از من به افتد بسی
مرا خواجه چون تو نباشد کسی ۲۰۲
بسا عقل زورآور چیره دست
که سودای عشقش کند زیردست ۲۰۳
ترا هرچه مشغول دارد ز دوست
گر انصاف پرسی دلارامت اوست ۲۰۴
خلاف طریقت بود کاولیا
تمناکنند از خدا جز خدا ۲۰۵
گر از دوست چشمت بر احسان اوست
تو در بند خویشی نه دربند دوست ۲۰۶
ترا تا دهن باشد از حرص باز
نیاید به گوشِ دل از غیب راز ۲۰۷
حقایق سراییست آراسته
هوا وهوس گرد برخاسته ۲۰۸
نبینی به جایی که برخاست گرد
نبیند نظر گرچه بیناست مرد ۲۰۹
حکایت ۲۱۰
قضا را من و پیری از فاریاب
رسیدیم در خاک مغرب به آب ۲۱۱
مرا یک درم بود و برداشتند
به کشتی و درویش بگذاشتند ۲۱۲
سیاهان براندند کشتی چو دود
که آن ناخدا ناخداترس بود ۲۱۳
مرا گریه آمد ز تیمار جفت
برآن گریه قهقه بخندید و گفت ۲۱۴
مخور غم برای من ای پرخرد
مرا آن کس آرد که کشتی برد ۲۱۵
بگسترد سجاده بر روی آب
خیالی است پنداشتم یا به خواب ۲۱۶
زمدهوشیام دیده آن شب نخفت
نگه بامدادان به من کرد وگفت ۲۱۷
عجب داری ای یار فرخنده رای
ترا کشتی آورد ما را خدای ۲۱۸
چرا اهل صورت بدین نگروند
که ابدال در آب و آتش روند ۲۱۹
نه طفلی کز آتش ندارد خبر
نگهداردش مادرِ مهرور ۲۲۰
پس آنان که در وجد مستغرقاند
شب و روز در عین حفظِ حقاند ۲۲۱
نگهدارد از تابِ آتش خلیل
چو تابوت موسی ز غرقابِ نیل ۲۲۲
چو کودک به دست شناور درست
نترسد اگر دجله پهناور است ۲۲۳
به دریا نخواهد شدن بط غریق
سمندر چه داند عذاب الحریق ۲۲۴
تو بر روی دریا قدم چون زنی
چو مردان که بر خشک تردامنی ۲۲۵
ره عقل جز پیچ بر پیچ نیست
برِ عارفان جز خدا هیچ نیست ۲۲۶
و له ایضاً در توحید حق سُبحانه و تعالی به طریق شهود ۲۲۷
توان گفتن این با حقایق شناس
ولی خورده گیرند اهل قیاس ۲۲۸
که پس آسمان و زمین چیستند
بنی آدم و دام و دد کیستند ۲۲۹
پسندیده پرسیدی ای هوشمند
بگویم گر آید جوابت پسند ۲۳۰
که هامون و دریا و کوه و فلک
پری و آدمیزاد و دیو و ملک ۲۳۱
همه هرچه هستند از آن کمترند
که با هستیاش نام هستی برند ۲۳۲
عظیم است پیش تو دریا به موج
بلند است خورشید تابان به اوج ۲۳۳
ولی اهل صورت کجا پی برند
که ارباب معنی به ملکی درند ۲۳۴
که گرهفت دریاست یک قطره نیست
وگر آفتاب است یک ذره نیست ۲۳۵
چو سلطان عزت علم برکشید
جهان سر به جیب عدم برکشید ۲۳۶
و له ایضاً ۲۳۷
مگر دیده باشی که در باغ و راغ
بتابد به شب کرمکی چون چراغ ۲۳۸
یکی گفتش ای کرمک شب فروز
چه بودت که بیرون نیایی به روز ۲۳۹
ببین کاتشین کرمکی خاک زاد
جواب از سر روشنایی چه داد ۲۴۰
که من روز و شب جز به صحرا نیام
ولی پیش خورشید پیدا نیام ۲۴۱
اگر عز و جاه است وگر ذُلِّ قید
من از حق شناسم نه از عمر و زید ۲۴۲
بخور هرچه آید ز دست حبیب
نه بیمار داناتر است از طبیب ۲۴۳
اگر مرد عشقی کم خویش گیر
وگر نه ره عافیت پیش گیر ۲۴۴
مترس از محبت که خاکت کند
که باقی شوی گر هلاکت کند ۲۴۵
توتا با خودی با خودت راه نیست
وزین نکته جز بی خود آگاه نیست ۲۴۶
نه مطرب که آواز پای ستور
سماع است اگر عشق داری و شور ۲۴۷
مگس پیش شوریدهای پر نزد
که او چون مگس دست بر سر نزد ۲۴۸
نه بم داند آشفته سامان نه زیر
به آواز مرغی بنالد فقیر ۲۴۹
سراینده خود مینگردد خموش
ولیکن نه هر وقت باز است گوش ۲۵۰
چو شوریدگان می پرستی کنند
به آواز دولاب مستی کنند ۲۵۱
به رقص اندر آیند دولاب وار
چو دولاب بر خود بگریند زار ۲۵۲
به تسلیم سر در گریبان برند
چو طاقت نماند گریبان درند ۲۵۳
بگویم سماع ای برادر که چیست
اگر مستمع را بدانم که کیست ۲۵۴
گر از برج معنی پرد طیر او
فرشته فرو ماند از سیرِ او ۲۵۵
وگر مردِ لهو است و بازوی ولاغ
قویتر شود دیوش اندر دِماغ ۲۵۶
چه مرد سماع است شهوت پرست
به آواز خوش خفته خیزد نه مست ۲۵۷
پریشان شود گل به باد سحر
نه هیزم که نشکافدش جز تبر ۲۵۸
جهان پر سماع است و مستی و شور
ولیکن چه بیند در آیینه کور ۲۵۹
مکن عیب درویش مدهوش و مست
که غرقه است زان میزند پا و دست ۲۶۰
گشاید دری بر دل از واردات
فشاند سرِ دست بر کاینات ۲۶۱
نبینی شتر بر حدایِ عرب
که چونش به رقص اندر آرد طرب ۲۶۲
شتر را که شور و طرب در سر است
اگر آدمی را نباشد خر است ۲۶۳
تعلق حجاب است و بی حاصلی
چو پیوندها بگسلی واصلی ۲۶۴
مکن گریه بر گور مقتول دوست
برو خرمی کن که مقبول اوست ۲۶۵
فدایی ندارد ز مقصود چنگ
وگر بر سرش تیر بارند و سنگ ۲۶۶
ز خاک آفریدت خداوند پاک
رو ای بنده افتادگی کن چو خاک ۲۶۷
حریص و جهان سوز و سرکش مباش
ز خاک آفریدت چو آتش مباش ۲۶۸
طریقت جز این نیست درویش را
که افتاده دارد تنِ خویش را ۲۶۹
حکایت ۲۷۰
شنیدم که وقتی سحرگاهِ عید
ز گرمابه آمد برون بایزید ۲۷۱
یکی طشتِ خاکسترش بی خبر
فرو ریختند از سرایی به سر ۲۷۲
همی گفت ژولیده دستار موی
کفِ دست شکرانه مالان به روی ۲۷۳
که ای نفس من در خور آتشم
ز خاکستری روی درهم کشم ۲۷۴
بزرگان نکردند در خود نگاه
خدا بینی از خویشتن بین مخواه ۲۷۵
قیامت کسی بینی اندر بهشت
که معنی طلب کرد و دعوی بِهِشت ۲۷۶
ز مغرورِ دنیا رهِ دین مجوی
خدابینی از خویشتن بین مجوی ۲۷۷
یکی حلقهٔ کعبه دارد به دست
یکی در خرابات افتاده مست ۲۷۸
گر این را براند که باز آردش
ور آن را بخواند که نگذاردش ۲۷۹
نه منعم به مال از کسی بهتر است
خر ار جُلِّ اطلس بپوشد خر است ۲۸۰
وجودی دهد روشنایی به جمع
که سوزیش در سینه باشد چو شمع ۲۸۱
دلم خانهٔ مهر یار است و بس
از آن مینگنجد درو کین کس ۲۸۲
حکایت ۲۸۳
چه خوش گفت بهلول فرخنده خوی
چو بگذشت بر عارفی جنگجوی ۲۸۴
گر این مدّعی دوست بشناختی
به پیکار دشمن نپرداختی ۲۸۵
گر از هستیِ حق خبر داشتی
همه هست را نیست پنداشتی ۲۸۶
حکایت فی التمثیل ۲۸۷
شنیدم که در دشت صنعا جنید
سگی دید برکنده دندان ز صید ۲۸۸
ز نیروی سر پنجهٔ شیرگیر
فرومانده عاجز چو روباهِ پیر ۲۸۹
چو مسکین و بی طاقتش دید و ریش
بدو داد یک نیمه از نانِ خویش ۲۹۰
شنیدم که میگفت و خون میگریست
که داند که بهتر ز ما هر دو کیست ۲۹۱
به ظاهر من امروز از او بهترم
دگر تا چه راند قضا بر سرم ۲۹۲
از آن بر ملایک شرف داشتند
که خود را به از سگ نپنداشتند ۲۹۳
از آن دوستان خدا برسرند
که از خلق بسیار بر سرخورند ۲۹۴
اگر مشک را ابلهی گنده گفت
تو مجموع باش او پراکنده گفت ۲۹۵
تو نیکوروش باش تا بدسگال
به عیب تو گفتن نیابد مجال ۲۹۶
سعادت به بخشایش داور است
نه در چنگ و بازوی زورآور است ۲۹۷
چو نتوان برافلاک دست آختن
ضروریست باگردشش ساختن ۲۹۸
چه داند طبیب از کسی رنج برد
که بیچاره خواهد خود از رنج مرد ۲۹۹
چو رد مینگردد خدنگِ قضا
سپر نیست مر بنده را جز رضا ۳۰۰
وله ایضاً فی الحکمة ۳۰۱
شتر بچه با مادر خویش گفت
که آخر زمانی ز رفتن بخفت ۳۰۲
بگفت ار به دست من استی مهار
ندیدی کسم بارکش در قطار ۳۰۳
خدا کشتی آنجا که خواهد برد
اگر ناخدا جامه برتن درد ۳۰۴
چه زنار مغ بر میان و چه دلق
که درپوشی از بهر پندار خلق ۳۰۵
به اندازهٔ بود باید نمود
خجالت نبرد آنکه بنمود بود ۳۰۶
زراندودگان را بر آتش برند
پدید آید آنگه که مس یا زرند ۳۰۷
نکوسیرتی بی تکلف برون
به از پارسایی خراب اندرون ۳۰۸
نگویم تواند رسیدن به دوست
در این ره جزآن کس که رویش دروست ۳۰۹
چو روی پرستیدنت در خداست
اگر جبرئیلت نبیند رواست ۳۱۰
خور و خواب تنها طریق دد است
برین بودن آیین نابخرد است ۳۱۱
بر آنان که شد سرّ حق آشکار
نکردند باطل برو اختیار ۳۱۲
تو خود را از آن در چه انداختی
که چه را ز ره باز نشناختی ۳۱۳
تنور شکم دمبدم تافتن
مصیبت بود روزِ نایافتن ۳۱۴
خبر ده به درویشِ سلطان پرست
که سلطان ز درویش مسکینتر است ۳۱۵
گدا را کند یک درم سیم سیر
فریدون به ملکِ عجم نیم سیر ۳۱۶
اگر پای در دامن آری چو کوه
سرت ز آسمان بگذرد در شکوه ۳۱۷
ترا خاموشی ای خداوند هوش
وقار است و نااهل را پرده پوش ۳۱۸
و له ایضاً فی الحکمة ۳۱۹
بد اندر حق مردم نیک و بد
مگو ای خردمند صاحب خرد ۳۲۰
که بدمرد را خصم خود میکنی
وگر نیکمرد است بد میکنی ۳۲۱
کسی پیشِ من در جهان عاقل است
که مشغول خود وز جهان غافل است ۳۲۲
نشاید هوس باختن با گلی
که هر بامدادش بود بلبلی ۳۲۳
محقق همان بیند اندر اِبِل
که در خوبرویان چین و چگل ۳۲۴
کس از دست طعن زبانها نرست
اگر خودنمای است وگر حق پرست ۳۲۵
چو راضی شد از بنده یزدان پاک
گر اینان نباشند راضی چه باک ۳۲۶
بداندیش خلق از حق آگاه نیست
ز غوغای خلقش به حق راه نیست ۳۲۷
از آن ره به جایی نیاوردهاند
که اول قدم ره غلط کردهاند ۳۲۸
دو کس برحدیثی گمارند گوش
یکی اهرمن خوی و دیگر سروش ۳۲۹
یکی پند گیرد یکی ناپسند
نپردازد از حرف گیری به پند ۳۳۰
که یارد به کنج سلامت نشست
که پیغمبر از خبث مردم نرست ۳۳۱
خدا را که بی مثل و یار است و جفت
همانا شنیدی که ترسا چه گفت ۳۳۲
صفایی به دست آور ای بی تمیز
که ننماید آیینهٔ تیره چیز ۳۳۳
تو قایم به خود نیستی یک قدم
ز غیبت مدد میرسد دمبدم ۳۳۴
رهِ راست باید نه بالایِ راست
که کافر هم از رویِ صورت چو ماست ۳۳۵
نداند کسی قدر روزِ خوشی
مگر روزی افتد به سختی کشی ۳۳۶
مکن ناله از بینوایی بسی
چو بینی ز خود بینواتر کسی ۳۳۷
یکی را که در بند بینی مخند
مبادا که ناگه درافتی به بند ۳۳۸
و له رحمة اللّه علیه فی المعارف ۳۳۹
الا ای که عمرت به هفتاد رفت
مگر خفته بودی که بر باد رفت ۳۴۰
همه برگ بودن همی ساختی
به تدبیر رفتن نپرداختی ۳۴۱
چو پنجاه سالت برون شد ز دست
غنیمت شمر چند روزی که هست ۳۴۲
نگو گفت لقمان که نازیستن
به از سالها در خطا زیستن ۳۴۳
تفرج کنان در هوا و هوس
گذشتیم بر خاکِ بسیار کس ۳۴۴
کسانی که از ما به غیب اندرند
بیایند و بر خاک ما بگذرند ۳۴۵
غنیمت شمر این گرامی نفس
که بی مرغ قیمت ندارد قفس ۳۴۶
پی نیکمردان بباید شتافت
که هرکه این سعادت طلب کرد یافت ۳۴۷
شراب از پی سرخ رویی خورند
وز آن عاقبت زردرویی برند ۳۴۸
به مردان راهت که راهی بده
از این دشمنانم پناهی بده ۳۴۹
به حقت که چشمم ز باطل بدوز
به نورت که فردا به نارم مسوز ۳۵۰
ز جرمم در این مملکت جاه نیست
ولیکن به ملکِ دگر راه نیست ۳۵۱
چه برخیزد از دست تدبیر ما
همین نکته بس عذر تقصیر ما ۳۵۲
مِن قصایده فی المواعظ ۲
کس را به خیر طاعت خوداعتماد نیست
آن بی بصر بود که کند تکیه بر عصا ۳
در کوه و دشت هر سَبُعی صوفی ای بُدی
وز هیچ سودمند بدی صوف بی صفا ۴
چون شادمانی و غم دنیا مقیم نیست
فرعون کامران به و ایوب مبتلا ۵
ما بین آسمان و زمین جای عیش نیست
یکدانه چون جهد ز میان دو آسیا ۶
٭٭٭ ۷
داروی تربیت از پیر طریقت بستان
کادمی را بتر از علت نادانی نیست ۸
پنجهٔ دیو به بازوی ریاضت بشکن
کاین به سر پنجگی قوت جسمانی نیست ۹
عالم و عابد و صوفی همه طفلان رهند
مرد اگر هست بجز عالم ربانی نیست ۱۰
آخری نیست تمنای سر و سامان را
سر و سامان به ازین بی سر و سامانی نیست ۱۱
٭٭٭ ۱۲
عمل بیار و علم برمکن که مردم را
رهی سلیمتر از راهِ بینشانی نیست ۱۳
٭٭٭ ۱۴
آفرین باد بر آن کس که خداوند دل است
دل ندارد که ندارد به خداوند قرار ۱۵
این همه نقش عجب بر در و دیوارِوجود
هرکه فکرت نکند نقش بود بر دیوار ۱۶
کوه و صحرا و درختان همه در تسبیحاند
نه همه مستمعان فهم کنند این اسرار ۱۷
٭٭٭ ۱۸
بس بگردید و بگردد روزگار
دل به دنیا در نبندد هوشیار ۱۹
آنچه دیدی بر قرار خود نماند
آنچه بینی هم نماند برقرار ۲۰
دیر و زود این شکل و شخص نازنین
خاک خواهد گشتن و خاکش غبار ۲۱
سال دیگر را که میداند حساب
یا کجا رفت آنکه با ما بود پار ۲۲
صورتِ زیبای ظاهر هیچ نیست
ای برادر سیرتِ زیبا بیار ۲۳
آدمی را عقل باید در بدن
ورنه جان در کالبد دارد حمار ۲۴
گنج خواهی در طلب رنجی ببر
خرمنی میبایدت تخمی بکار ۲۵
نام نیک رفتگان ضایع مکن
تا بماند نامِ نیکت یادگار ۲۶
با غریبان لطف بی اندازه کن
تا رود نامت به نیکی در دیار ۲۷
از درونِ خستگان اندیشه کن
وز دعایِ مردم پرهیزگار ۲۸
با بدان بد باش، با نیکان نکو
جای گل گل باش، جای خار، خار ۲۹
دیو با مردم نیامیزد مترس
بل بترس از مردمان دیو سار ۳۰
٭٭٭ ۳۱
ثنای حضرت عزت نمیتوانم گفت
که ره نمیبرد آنجا قیاس و وهم و خیال ۳۲
رهی نمیبرم و چارهای نمیدانم
مگر محبت مردان مستقیم الحال ۳۳
٭٭٭ ۳۴
ای نفس گر به دیدهٔ تحقیق بنگری
درویشی اختیار کنی بر توانگری ۳۵
آبستنی که این همه فرزند را بکشت
دیگر که چشم دارد ازو مهرِ مادری ۳۶
گر کیمیای دولت جاویدت آرزوست
بشناس قدر خویش که گوگرد احمری ۳۷
دعوی مکن که برترم از دیگران به علم
چون کبر کردی از همه دونان فروتری ۳۸
شاخ درخت علم ندانم مگر عمل
با علم گر عمل نکنی شاخ بی بری ۳۹
رباعی ۴۰
سودی نبود فراخنایی بر و دوش
گر آدمیای ترا خرد باید وهوش ۴۱
گاو از من و تو فراختر دارد چشم
خر از من و تو درازتر دارد گوش ۴۲
مِنْغزلیّاته قُدِّسَ سِرُّه ۴۳
ای که انکار کنی عالم درویشان را
توچه دانی که چه سودا به سر است ایشان را ۴۴
طلب منصب دنیا نکند صاحب عقل
عاقل آنست که اندیشه کند پایان را ۴۵
٭٭٭ ۴۶
تا مرا با نقش رویش آشنایی اوفتاد
هرکه میبینم به چشمم نقش دیوار آمده است ۴۷
٭٭٭ ۴۸
از جان برون نیامده جانانت آرزوست
زنار نابریده و ایمانت آرزوست ۴۹
فرعون وار لاف اناالحق همی زنی
آنگاه قرب موسیِ عمرانت آرزوست ۵۰
٭٭٭ ۵۱
به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست ۵۲
نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل
آنچه در سِرّ سویدای بنی آدم ازوست ۵۳
٭٭٭ ۵۴
تن آدمی شریف است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت ۵۵
اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی
چه میان نقش دیوار و میان آدمیت ۵۶
رسد آدمی به جایی که بجز خدانبیند
بنگر که تا چه حد است نشان آدمیت ۵۷
٭٭٭ ۵۸
گر منزلتی هست کسی را مگر آن است
کاندر نظر هیچکسش منزلتی نیست ۵۹
هر کس صفتی دارد و رنگی و نشانی
تو ترک صفت کن که ازین به صفتی نیست ۶۰
سنگی و گیاهی که درو خاصیتی هست
از آدمیای به که درو منفعتی نیست ۶۱
٭٭٭ ۶۲
خیال روی کسی در سر است هرکس را
مرا خیال کسی کز خیال بیرون است ۶۳
٭٭٭ ۶۴
آن کز توانگری و بزرگی و خواجگی
بیگانه شد به هر که رسید آشنای اوست ۶۵
کوتاه همتان همه راحت طلب کنند
عارف بلا که راحت او در بلای اوست ۶۶
بگذار هرچه داری و بگذر که هیچ نیست
این پنج روز عمر که مرگ از قفای اوست ۶۷
٭٭٭ ۶۸
نظر آنان که نکردند بدین مشتی خاک
الحق انصاف توان داد که صاحب نظرند ۶۹
دوستی با که شنیدی که به سر برد جهان
حق عیان است ولی طایفهای بی بصرند ۷۰
٭٭٭ ۷۱
شرف مرد به جودست و کرامت به سجود
هرکه این هر دو ندارد عدمش به ز وجود ۷۲
اگر خدای نباشد ز بندهای خشنود
شفاعت همه پیغمبران ندارد سود ۷۳
گنه نبود و عبادت نبود بر سر خلق
نوشته بود که این مُقْبِل است و آن مردود ۷۴
٭٭٭ ۷۵
دل آیینهٔ صورتِ غیب است ولیکن
شرط است که با آینه زنگار نباشد ۷۶
٭٭٭ ۷۷
نظرِ خدای بینان ز سرِ هوا نباشد
سفرِ نیازمندان ز سرِ خطا نباشد ۷۸
٭٭٭ ۷۹
به چشم عجب و تکبر نظر مکن بر خلق
که دوستان خدا ممکنند در اوباش ۸۰
٭٭٭ ۸۱
عجایب نقشها بینی خلاف رومی و چینی
اگر با دوست بنشینی ز دنیا و آخرت غافل ۸۲
٭٭٭ ۸۳
هیچکس بی دامن تر نیست اما دیگران
باز میپوشند و ما بر آفتاب افکندهایم ۸۴
٭٭٭ ۸۵
سالها در پی مقصود به جان گردیدیم
یار در خانه و ما گِرد جهان گردیدیم ۸۶
٭٭٭ ۸۷
هرکه به خویشتن رود ره نبرد به سوی او
بینش ما نیاورد طاقتِ حسنِ روی او ۸۸
٭٭٭ ۸۹
آستین بر روی نقشی در میان افکنده است
خویشتن پنهان و شوری در جهان افکنده است ۹۰
٭٭٭ ۹۱
هیچ نقاشی نمیبیند که شوری افکند
وانکه دید ازحیرتش کلک ازبنان افکندهاست ۹۲
٭٭٭ ۹۳
اگر لذت ترک لذت بدانی
وگر لذت نفس لذت نخوانی ۹۴
٭٭٭ ۹۵
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی
صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی ۹۶
ملک صمدیت را چه سود و زیان دارد
گر حافظ قرآنی ور عابد اصنامی ۹۷
گر عاقل و هشیاری وز دل خبری داری
تا آدمیت خوانند ورنه کم از انعامی ۹۸
منتخب مثنوی بوستان در توحید ۹۹
بری ذاتش از تهمت ضد و جنس
غنی مُلکش از طاعت جن و انس ۱۰۰
جهان متفق بر الهیّتش
فرو مانده در کُنهِ ماهیتش ۱۰۱
محیط است علم ملک بر بسیط
قیاس تو بر وی نگردد محیط ۱۰۲
درین ورطه کشتی فرو شد هزار
که پیدا نشد تختهای بر کنار ۱۰۳
کسی را درین بزم ساغر دهند
که داروی بی هوشیاش در دهند ۱۰۴
کسی ره سویِ گنج قارون نبرد
وگر برد ره باز بیرون نبرد ۱۰۵
محال است سعدی که راه صفا
توان رفت جز در پیِ مصطفی ۱۰۶
به طاعت بنه چهره بر آستان
که این است سجّادهٔ راستان ۱۰۷
تو هم گردن از حکم او در مپیچ
که گردن نپیچد ز حکم تو هیچ ۱۰۸
در نصایح و مواعظ فرماید ۱۰۹
شنیدم که جمشید فرخ سرشت
به سرچشمهای بر به سنگی نوشت ۱۱۰
بر این چشمه چون ما بسی دم زدند
برفتند چون چشم بر هم زدند ۱۱۱
نه بر باد رفتی سحرگاه و شام
سریر سلیمان علیه السّلام ۱۱۲
در آخر ندیدی که بر باد رفت
خنک آنکه با دانش و داد رفت ۱۱۳
طریقت بجز خدمت خلق نیست
به تسبیح و سجاده و دلق نیست ۱۱۴
قدم باید اندر طریقت نه دم
که اصلی ندارد دَمِ بی قدم ۱۱۵
مگو جاهی از سلطنت بیش نیست
که ایمنتر از ملک درویش نیست ۱۱۶
گدا را چو حاصل شود نانِ شام
چنان خوش بخسبد که سلطانِ شام ۱۱۷
٭٭٭ ۱۱۸
اگر سرفرازی به کیوان در است
وگر تنگ دستی به زندان درّ است ۱۱۹
چو سیل اجل بر سر هر دو تاخت
نمیشاید از یکدگرشان شناخت ۱۲۰
نه هر آدمی زاده از دد به است
که دد ز آدمی زادهٔ بد به است ۱۲۱
چو انسان نداند بجز خورد و خواب
کدامش فضیلت بود بر دولب ۱۲۲
جهان ای پسر ملک جاویدنیست
ز دنیا وفاداری امید نیست ۱۲۳
همه تخت و ملکی پذیرد زوال
بجز ملک فرمان دِه لایزال ۱۲۴
بر مرد هشیار، دنیا خس است
که هر مدتی جایِ دیگر کس است ۱۲۵
نه لایق بود عشق با دلبری
که هر بامدادش بود شوهری ۱۲۶
ز دشمن شنو سیرت خود که دوست
هر آنچه از تو آید به چشمش نکوست ۱۲۷
ستایش سرایان نه یار تو اند
ملامت کنان دوستدار تو اند ۱۲۸
٭٭٭ ۱۲۹
اگر پیل زوری وگر شیر چنگ
به نزدیکِ من صلح بهتر ز جنگ ۱۳۰
اگر هوشمندی به معنی گرای
که صورت ز معنی بماند به جای ۱۳۱
کسی گوی دولت ز دنیا برد
که با خود نصیبی به عقبی برد ۱۳۲
مگردان غریب از درت بی نصیب
مبادا که گردی به درها غریب ۱۳۳
بزرگی رساند به محتاج خیر
که ترسد که محتاج گردد به غیر ۱۳۴
خنک آنکه در صحبت عاقلان
بیاموزد اخلاقِ صاحبدلان ۱۳۵
چو در تنگدستی نداری شکیب
نگهدار وقت فراخی حسیب ۱۳۶
جوانمرد گر راست خواهی ولیست
کرم پیشهٔ شاه مردان علیست ۱۳۷
خدا را بر آن بنده بخشایش است
که خلق از وجودش در آسایش است ۱۳۸
کرم ورزد آن سر که مغزی دروست
که دون همتانند بی مغز و پوست ۱۳۹
کسی نیک بیند به هر دو سرای
که نیکی رساند به خلقِ خدای ۱۴۰
قیامت کسی باشد اندر بهشت
که معنی طلب کرد و دعوی بِهِشت ۱۴۱
تکلف برِ مرد درویش نیست
وصیت همین یک سخن بیش نیست ۱۴۲
الا گر طلبکار اهلِ دلی
ز خدمت مکن یک زمان غافلی ۱۴۳
٭٭٭ ۱۴۴
خورش ده به گنجشک و کبک و حمام
که یک روزت افتد همایی به دام ۱۴۵
بدانی که چون راه بردم به دوست
هر آن کس که پیش آمدم گفتم اوست ۱۴۶
به رغبت بکش بار هر جاهلی
که اُفتی به سروقت صاحبدلی ۱۴۷
نه هر کس سزاوار باشد به مال
یکی مال خواهد یکی گوشمال ۱۴۸
وله ایضاً در صفت اولیاءاللّه کَثَّرهُم اللّه تعالی گوید ۱۴۹
خوشا وقت شوریدگان غمش
اگر زخم بینند وگر مرهمش ۱۵۰
گدایان از پادشاهی نفور
به امیدش اندر گدایی صبور ۱۵۱
دمادم شراب الم در کشند
وگر تلخ بینند دم درکشند ۱۵۲
نه تلخ است صبری که بر یادِاوست
که تلخی شکر باشد از دستِ دوست ۱۵۳
اسیرش نخواهد خلاصی ز بند
شکارش نجوید خلاص از کمند ۱۵۴
سلاطینِ عزلت گدایان حیّ
منازل شناسانِ گم کردهِ پی ۱۵۵
ملامت کشانند مستان یار
سبکتر برد اشتر مست بار ۱۵۶
به سروقتشان خلق کی پی برند
که چون آب حیوانِ به ظلمت درند ۱۵۷
چو پروانه آتش به خود در زنند
نه چون کرم پیله به خود درتنند ۱۵۸
دلارام در بر، دلارام جوی
لب از تشنگی خشک بر طرفِ جوی ۱۵۹
نگویم که بر آب قادر نیاند
که بر شاطئی نیل مستسقیاند ۱۶۰
ترا عشق همچون تویی ز آب و گل
رباید همی صبر و آرام دل ۱۶۱
به بیداریاش فتنه بر خط و خال
به خواب اندرش پای بند خیال ۱۶۲
به صدقش چنان سر نهی بر قدم
که بینی جهان با وجودش عدم ۱۶۳
تو گویی به چشم اندرش منزل است
اگر دیده بر هم نهی منزل است ۱۶۴
نه اندیشه از کس که رسوا شوی
نه طاقت که یکدم شکیبا شوی ۱۶۵
گرت جان بخواهد به لب برنهی
وگر تیغ بر سر نهد سرنهی ۱۶۶
چو عشقی که بنیاد او برهواست
چنین فتنه انگیز و فرمانرواست ۱۶۷
عجب داری از سالکان طریق
که باشند در بحر معنی غریق ۱۶۸
ز سودای جانان به جان مشتعل
به ذکر حبیب از جهان مشتغل ۱۶۹
به یاد حق از خلق بگریخته
چنان مست ساقی که میریخته ۱۷۰
نشاید به دارو دوا کردشان
که کس مطلع نیست بر دردشان ۱۷۱
الستِ ازل هم چنانشان به گوش
به فریاد قالوا بلی در خروش ۱۷۲
گروهی عمل دار عزلت نشین
قدمهای خاکی دم آتشین ۱۷۳
به یک نعره کوهی ز جابرکنند
به یک ناله شهری به هم درزنند ۱۷۴
چو بادند پنهان چالاک پو
چو سنگند خاموش و تسبیح گو ۱۷۵
سحرها بگریند چندان که آب
فروشوید از چشمشان کحل خواب ۱۷۶
فرس گشته از بس که شب راندهاند
سحرگه خروشان که واماندهاند ۱۷۷
شب و روز در بحر سودا و سوز
ندانند ز آشفتگی شب ز روز ۱۷۸
چنان فتنه بر حسن صورت نگار
که باحسن صورت ندارند کار ۱۷۹
ندادند صاحبدلان دل به پوست
وگر ابلهی داد بی مغز اوست ۱۸۰
می صِرفْوحدت کسی نوش کرد
که دنیا و عقبی فراموش کرد ۱۸۱
مرا با وجود تو هستی نماند
به یاد توام خودپرستی نماند ۱۸۲
اگر جرم بینی مکن عیب من
تویی سر برآورده از جیب من ۱۸۳
به حقش که تا حق جمالم نمود
دگر هرچه دیدم خیالم نمود ۱۸۴
پراکندگانند زیر فلک
که هم دد توان خواندشان هم ملک ۱۸۵
٭٭٭ ۱۸۶
قوی بازوانند و کوتاه دست
خردمند و شیدا و هشیار و مست ۱۸۷
گه آسوده در گوشهای خرقه دوز
گه آشفته در مجلسی خرقه سوز ۱۸۸
نه سودای خودشان نه پروای کس
نه در کنج توحیدشان جای کس ۱۸۹
تهی دست مردان پرحوصله
بیابان نوردان بی قافله ۱۹۰
عزیزان پوشیده از چشم خلق
نه زنار داران پوشیده دلق ۱۹۱
به خود سر فرو برده همچون صدف
نه مانند دریا برآورده کف ۱۹۲
نه مردم همین استخوانند وپوست
نه هر صورتی جانِ معنی دروست ۱۹۳
نه سلطان خریدار هر بندهایست
نه در زیر هر ژندهای زندهایست ۱۹۴
اگر ژاله هر قطرهای دُرّ شدی
چو خرمهره بازار زو پر شدی ۱۹۵
حریفان خلوت سرای الست
به یک جرعه تا نفخهٔ صور مست ۱۹۶
به تیغ از غرض برنگیرند چنگ
که پرهیز و عشق آبگینه است و سنگ ۱۹۷
طلبکار باید صبور و حمول
که نشنیدهام کیمیاگر ملول ۱۹۸
٭٭٭ ۱۹۹
زر از بهر چیزی خریدن نکوست
چه خواهی خریدن به از یار و دوست ۲۰۰
یکم روز بر بندهای دل بسوخت
که میگفت و فرماندهش میفروخت ۲۰۱
ترا بنده از من به افتد بسی
مرا خواجه چون تو نباشد کسی ۲۰۲
بسا عقل زورآور چیره دست
که سودای عشقش کند زیردست ۲۰۳
ترا هرچه مشغول دارد ز دوست
گر انصاف پرسی دلارامت اوست ۲۰۴
خلاف طریقت بود کاولیا
تمناکنند از خدا جز خدا ۲۰۵
گر از دوست چشمت بر احسان اوست
تو در بند خویشی نه دربند دوست ۲۰۶
ترا تا دهن باشد از حرص باز
نیاید به گوشِ دل از غیب راز ۲۰۷
حقایق سراییست آراسته
هوا وهوس گرد برخاسته ۲۰۸
نبینی به جایی که برخاست گرد
نبیند نظر گرچه بیناست مرد ۲۰۹
حکایت ۲۱۰
قضا را من و پیری از فاریاب
رسیدیم در خاک مغرب به آب ۲۱۱
مرا یک درم بود و برداشتند
به کشتی و درویش بگذاشتند ۲۱۲
سیاهان براندند کشتی چو دود
که آن ناخدا ناخداترس بود ۲۱۳
مرا گریه آمد ز تیمار جفت
برآن گریه قهقه بخندید و گفت ۲۱۴
مخور غم برای من ای پرخرد
مرا آن کس آرد که کشتی برد ۲۱۵
بگسترد سجاده بر روی آب
خیالی است پنداشتم یا به خواب ۲۱۶
زمدهوشیام دیده آن شب نخفت
نگه بامدادان به من کرد وگفت ۲۱۷
عجب داری ای یار فرخنده رای
ترا کشتی آورد ما را خدای ۲۱۸
چرا اهل صورت بدین نگروند
که ابدال در آب و آتش روند ۲۱۹
نه طفلی کز آتش ندارد خبر
نگهداردش مادرِ مهرور ۲۲۰
پس آنان که در وجد مستغرقاند
شب و روز در عین حفظِ حقاند ۲۲۱
نگهدارد از تابِ آتش خلیل
چو تابوت موسی ز غرقابِ نیل ۲۲۲
چو کودک به دست شناور درست
نترسد اگر دجله پهناور است ۲۲۳
به دریا نخواهد شدن بط غریق
سمندر چه داند عذاب الحریق ۲۲۴
تو بر روی دریا قدم چون زنی
چو مردان که بر خشک تردامنی ۲۲۵
ره عقل جز پیچ بر پیچ نیست
برِ عارفان جز خدا هیچ نیست ۲۲۶
و له ایضاً در توحید حق سُبحانه و تعالی به طریق شهود ۲۲۷
توان گفتن این با حقایق شناس
ولی خورده گیرند اهل قیاس ۲۲۸
که پس آسمان و زمین چیستند
بنی آدم و دام و دد کیستند ۲۲۹
پسندیده پرسیدی ای هوشمند
بگویم گر آید جوابت پسند ۲۳۰
که هامون و دریا و کوه و فلک
پری و آدمیزاد و دیو و ملک ۲۳۱
همه هرچه هستند از آن کمترند
که با هستیاش نام هستی برند ۲۳۲
عظیم است پیش تو دریا به موج
بلند است خورشید تابان به اوج ۲۳۳
ولی اهل صورت کجا پی برند
که ارباب معنی به ملکی درند ۲۳۴
که گرهفت دریاست یک قطره نیست
وگر آفتاب است یک ذره نیست ۲۳۵
چو سلطان عزت علم برکشید
جهان سر به جیب عدم برکشید ۲۳۶
و له ایضاً ۲۳۷
مگر دیده باشی که در باغ و راغ
بتابد به شب کرمکی چون چراغ ۲۳۸
یکی گفتش ای کرمک شب فروز
چه بودت که بیرون نیایی به روز ۲۳۹
ببین کاتشین کرمکی خاک زاد
جواب از سر روشنایی چه داد ۲۴۰
که من روز و شب جز به صحرا نیام
ولی پیش خورشید پیدا نیام ۲۴۱
اگر عز و جاه است وگر ذُلِّ قید
من از حق شناسم نه از عمر و زید ۲۴۲
بخور هرچه آید ز دست حبیب
نه بیمار داناتر است از طبیب ۲۴۳
اگر مرد عشقی کم خویش گیر
وگر نه ره عافیت پیش گیر ۲۴۴
مترس از محبت که خاکت کند
که باقی شوی گر هلاکت کند ۲۴۵
توتا با خودی با خودت راه نیست
وزین نکته جز بی خود آگاه نیست ۲۴۶
نه مطرب که آواز پای ستور
سماع است اگر عشق داری و شور ۲۴۷
مگس پیش شوریدهای پر نزد
که او چون مگس دست بر سر نزد ۲۴۸
نه بم داند آشفته سامان نه زیر
به آواز مرغی بنالد فقیر ۲۴۹
سراینده خود مینگردد خموش
ولیکن نه هر وقت باز است گوش ۲۵۰
چو شوریدگان می پرستی کنند
به آواز دولاب مستی کنند ۲۵۱
به رقص اندر آیند دولاب وار
چو دولاب بر خود بگریند زار ۲۵۲
به تسلیم سر در گریبان برند
چو طاقت نماند گریبان درند ۲۵۳
بگویم سماع ای برادر که چیست
اگر مستمع را بدانم که کیست ۲۵۴
گر از برج معنی پرد طیر او
فرشته فرو ماند از سیرِ او ۲۵۵
وگر مردِ لهو است و بازوی ولاغ
قویتر شود دیوش اندر دِماغ ۲۵۶
چه مرد سماع است شهوت پرست
به آواز خوش خفته خیزد نه مست ۲۵۷
پریشان شود گل به باد سحر
نه هیزم که نشکافدش جز تبر ۲۵۸
جهان پر سماع است و مستی و شور
ولیکن چه بیند در آیینه کور ۲۵۹
مکن عیب درویش مدهوش و مست
که غرقه است زان میزند پا و دست ۲۶۰
گشاید دری بر دل از واردات
فشاند سرِ دست بر کاینات ۲۶۱
نبینی شتر بر حدایِ عرب
که چونش به رقص اندر آرد طرب ۲۶۲
شتر را که شور و طرب در سر است
اگر آدمی را نباشد خر است ۲۶۳
تعلق حجاب است و بی حاصلی
چو پیوندها بگسلی واصلی ۲۶۴
مکن گریه بر گور مقتول دوست
برو خرمی کن که مقبول اوست ۲۶۵
فدایی ندارد ز مقصود چنگ
وگر بر سرش تیر بارند و سنگ ۲۶۶
ز خاک آفریدت خداوند پاک
رو ای بنده افتادگی کن چو خاک ۲۶۷
حریص و جهان سوز و سرکش مباش
ز خاک آفریدت چو آتش مباش ۲۶۸
طریقت جز این نیست درویش را
که افتاده دارد تنِ خویش را ۲۶۹
حکایت ۲۷۰
شنیدم که وقتی سحرگاهِ عید
ز گرمابه آمد برون بایزید ۲۷۱
یکی طشتِ خاکسترش بی خبر
فرو ریختند از سرایی به سر ۲۷۲
همی گفت ژولیده دستار موی
کفِ دست شکرانه مالان به روی ۲۷۳
که ای نفس من در خور آتشم
ز خاکستری روی درهم کشم ۲۷۴
بزرگان نکردند در خود نگاه
خدا بینی از خویشتن بین مخواه ۲۷۵
قیامت کسی بینی اندر بهشت
که معنی طلب کرد و دعوی بِهِشت ۲۷۶
ز مغرورِ دنیا رهِ دین مجوی
خدابینی از خویشتن بین مجوی ۲۷۷
یکی حلقهٔ کعبه دارد به دست
یکی در خرابات افتاده مست ۲۷۸
گر این را براند که باز آردش
ور آن را بخواند که نگذاردش ۲۷۹
نه منعم به مال از کسی بهتر است
خر ار جُلِّ اطلس بپوشد خر است ۲۸۰
وجودی دهد روشنایی به جمع
که سوزیش در سینه باشد چو شمع ۲۸۱
دلم خانهٔ مهر یار است و بس
از آن مینگنجد درو کین کس ۲۸۲
حکایت ۲۸۳
چه خوش گفت بهلول فرخنده خوی
چو بگذشت بر عارفی جنگجوی ۲۸۴
گر این مدّعی دوست بشناختی
به پیکار دشمن نپرداختی ۲۸۵
گر از هستیِ حق خبر داشتی
همه هست را نیست پنداشتی ۲۸۶
حکایت فی التمثیل ۲۸۷
شنیدم که در دشت صنعا جنید
سگی دید برکنده دندان ز صید ۲۸۸
ز نیروی سر پنجهٔ شیرگیر
فرومانده عاجز چو روباهِ پیر ۲۸۹
چو مسکین و بی طاقتش دید و ریش
بدو داد یک نیمه از نانِ خویش ۲۹۰
شنیدم که میگفت و خون میگریست
که داند که بهتر ز ما هر دو کیست ۲۹۱
به ظاهر من امروز از او بهترم
دگر تا چه راند قضا بر سرم ۲۹۲
از آن بر ملایک شرف داشتند
که خود را به از سگ نپنداشتند ۲۹۳
از آن دوستان خدا برسرند
که از خلق بسیار بر سرخورند ۲۹۴
اگر مشک را ابلهی گنده گفت
تو مجموع باش او پراکنده گفت ۲۹۵
تو نیکوروش باش تا بدسگال
به عیب تو گفتن نیابد مجال ۲۹۶
سعادت به بخشایش داور است
نه در چنگ و بازوی زورآور است ۲۹۷
چو نتوان برافلاک دست آختن
ضروریست باگردشش ساختن ۲۹۸
چه داند طبیب از کسی رنج برد
که بیچاره خواهد خود از رنج مرد ۲۹۹
چو رد مینگردد خدنگِ قضا
سپر نیست مر بنده را جز رضا ۳۰۰
وله ایضاً فی الحکمة ۳۰۱
شتر بچه با مادر خویش گفت
که آخر زمانی ز رفتن بخفت ۳۰۲
بگفت ار به دست من استی مهار
ندیدی کسم بارکش در قطار ۳۰۳
خدا کشتی آنجا که خواهد برد
اگر ناخدا جامه برتن درد ۳۰۴
چه زنار مغ بر میان و چه دلق
که درپوشی از بهر پندار خلق ۳۰۵
به اندازهٔ بود باید نمود
خجالت نبرد آنکه بنمود بود ۳۰۶
زراندودگان را بر آتش برند
پدید آید آنگه که مس یا زرند ۳۰۷
نکوسیرتی بی تکلف برون
به از پارسایی خراب اندرون ۳۰۸
نگویم تواند رسیدن به دوست
در این ره جزآن کس که رویش دروست ۳۰۹
چو روی پرستیدنت در خداست
اگر جبرئیلت نبیند رواست ۳۱۰
خور و خواب تنها طریق دد است
برین بودن آیین نابخرد است ۳۱۱
بر آنان که شد سرّ حق آشکار
نکردند باطل برو اختیار ۳۱۲
تو خود را از آن در چه انداختی
که چه را ز ره باز نشناختی ۳۱۳
تنور شکم دمبدم تافتن
مصیبت بود روزِ نایافتن ۳۱۴
خبر ده به درویشِ سلطان پرست
که سلطان ز درویش مسکینتر است ۳۱۵
گدا را کند یک درم سیم سیر
فریدون به ملکِ عجم نیم سیر ۳۱۶
اگر پای در دامن آری چو کوه
سرت ز آسمان بگذرد در شکوه ۳۱۷
ترا خاموشی ای خداوند هوش
وقار است و نااهل را پرده پوش ۳۱۸
و له ایضاً فی الحکمة ۳۱۹
بد اندر حق مردم نیک و بد
مگو ای خردمند صاحب خرد ۳۲۰
که بدمرد را خصم خود میکنی
وگر نیکمرد است بد میکنی ۳۲۱
کسی پیشِ من در جهان عاقل است
که مشغول خود وز جهان غافل است ۳۲۲
نشاید هوس باختن با گلی
که هر بامدادش بود بلبلی ۳۲۳
محقق همان بیند اندر اِبِل
که در خوبرویان چین و چگل ۳۲۴
کس از دست طعن زبانها نرست
اگر خودنمای است وگر حق پرست ۳۲۵
چو راضی شد از بنده یزدان پاک
گر اینان نباشند راضی چه باک ۳۲۶
بداندیش خلق از حق آگاه نیست
ز غوغای خلقش به حق راه نیست ۳۲۷
از آن ره به جایی نیاوردهاند
که اول قدم ره غلط کردهاند ۳۲۸
دو کس برحدیثی گمارند گوش
یکی اهرمن خوی و دیگر سروش ۳۲۹
یکی پند گیرد یکی ناپسند
نپردازد از حرف گیری به پند ۳۳۰
که یارد به کنج سلامت نشست
که پیغمبر از خبث مردم نرست ۳۳۱
خدا را که بی مثل و یار است و جفت
همانا شنیدی که ترسا چه گفت ۳۳۲
صفایی به دست آور ای بی تمیز
که ننماید آیینهٔ تیره چیز ۳۳۳
تو قایم به خود نیستی یک قدم
ز غیبت مدد میرسد دمبدم ۳۳۴
رهِ راست باید نه بالایِ راست
که کافر هم از رویِ صورت چو ماست ۳۳۵
نداند کسی قدر روزِ خوشی
مگر روزی افتد به سختی کشی ۳۳۶
مکن ناله از بینوایی بسی
چو بینی ز خود بینواتر کسی ۳۳۷
یکی را که در بند بینی مخند
مبادا که ناگه درافتی به بند ۳۳۸
و له رحمة اللّه علیه فی المعارف ۳۳۹
الا ای که عمرت به هفتاد رفت
مگر خفته بودی که بر باد رفت ۳۴۰
همه برگ بودن همی ساختی
به تدبیر رفتن نپرداختی ۳۴۱
چو پنجاه سالت برون شد ز دست
غنیمت شمر چند روزی که هست ۳۴۲
نگو گفت لقمان که نازیستن
به از سالها در خطا زیستن ۳۴۳
تفرج کنان در هوا و هوس
گذشتیم بر خاکِ بسیار کس ۳۴۴
کسانی که از ما به غیب اندرند
بیایند و بر خاک ما بگذرند ۳۴۵
غنیمت شمر این گرامی نفس
که بی مرغ قیمت ندارد قفس ۳۴۶
پی نیکمردان بباید شتافت
که هرکه این سعادت طلب کرد یافت ۳۴۷
شراب از پی سرخ رویی خورند
وز آن عاقبت زردرویی برند ۳۴۸
به مردان راهت که راهی بده
از این دشمنانم پناهی بده ۳۴۹
به حقت که چشمم ز باطل بدوز
به نورت که فردا به نارم مسوز ۳۵۰
ز جرمم در این مملکت جاه نیست
ولیکن به ملکِ دگر راه نیست ۳۵۱
چه برخیزد از دست تدبیر ما
همین نکته بس عذر تقصیر ما ۳۵۲
تعداد ابیات: ۳۰۵
۴۶۰
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۷۶ - سرمد کاشی قُدِّسَ سِرُّه
گوهر بعدی:بخش ۷۸ - شقیق بلخی قُدِّسَ سِرُّه العزیز
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.