هوش مصنوعی:
درویشی به نام حمزه سکاک، مرید شیخ، در مسجد شیخ رفتار خشنی داشت و باعث آزار دیگر درویشان شد. وقتی شیخ از این موضوع مطلع شد، حمزه را احضار کرد. حمزه در پاسخ به شکایت درویشان گفت که اگر تحمل بار او را ندارند، باید لباس حمالان را درآورند. شیخ از این پاسخ خوشش آمد و به حمزه شکر پاشید و جملهای عربی گفت که معنایش این است: «هر که تحمل آزار را ندارد، باید لباس حمالان را درآورد.»
رده سنی:
15+
متن دارای مفاهیم عرفانی و اخلاقی است که برای درک کامل آن، خواننده نیاز به سطحی از بلوغ فکری و آشنایی با مفاهیم تصوف دارد. همچنین، برخی عبارات ممکن است برای کودکان قابل فهم نباشد.
حکایت ۱۰۸ - درویشی بود در از جاه او را حمزۀ سکاک نام بود، مرید شیخ بود و هر روز که نوبت مجلس شیخ بودی بمیهنه آمدی و چون شیخ مجلس بگفتی حمزه بازگشتی.مگر روز پنجشنب
درویشی بود در از جاه او را حمزۀ سکاک نام بود، مرید شیخ بود و هر روز که نوبت مجلس شیخ بودی بمیهنه آمدی و چون شیخ مجلس بگفتی حمزه بازگشتی.مگر روز پنجشنبه شیخ نماز آدینه بگزاردی بازگشتی و مردی عزیز و گرم رو بود اما چون بی دلی بود. و در آن وقت جمعی صوفیان در مسجد خانۀ شیخ زاویۀ داشتندی. روزی گرمگاه این حمزه در مسجد شیخ آمد وغلبۀ بکرد و در مسجد بدرشتی هرچ تمامتر باز زد چنانک همۀ درویشان از آن آسیب کوفته شدند و متغیر شدند. شیخ را از آن حال آگاهی بود، بیرون آمد و معهود شیخ نبود کی در آن وقت بیرون آید. چون شیخ بیرون آمد جمع در اضطراب درآمدند و از حمزه شکایت کردند که ما را بشولیده میدارد. شیخ بفرمود که تا حمزه را بخوانند وحمزه به بازار رفته بود، برفتند و او را پیش آوردند. شیخ گفت یاحمزه درویشان از تو شکایت میکنند که اوقات ایشان را بشولیده میداری ؟ حمزه گفت: ای شیخ چون طاقت بار حمزه نمیدارند جامۀ حمالان برباید کشید، شیخ را وقت خوش ببود و نعرۀ بزد و گفت بازگوی! حمزه بازگفت. شیخ نعرۀ دیگر بزد پس حسن را فرمود کی شکر آورد، حسن طبقی شکر پیش شیخ آورد، شیخ بدست مبارک خویش بسر حمزه فرو میریخت و همچنان نعره میزد ومیگفت: من لم یطق احتمال الاذی فعلیه ان ینزع ثوب الحمالین.
۴۰۷
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:حکایت ۱۰۷ - خواجه عبدالکریم که خادم خاص شیخ بود گفت روزی درویشی مرا نشانده بود تا از حکایتهای شیخ برای او مینوشتم. چون پیش شیخ رسیدم گفت چه کار میکردی؟ گفتم درو
گوهر بعدی:حکایت ۱۰۹ - آوردهاند کی وقتی شیخ ابوسعید قدس اللّه روحه العزیز چون بجانب باورد آمد عریفی بود، پیش شیخ آمد و گفت ای شیخ چه باشد کی اگر شیخ روزی چند در باورد مقام
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.