هوش مصنوعی:
این متن شعری است که در آن شاعر از عشق، طبیعت، وصف زیباییها، و مفاهیم فلسفی و عرفانی سخن میگوید. در این شعر، شاعر از عشق به معشوق، زیباییهای طبیعت، و مفاهیمی مانند صبر، شکیبایی، و تقدیر الهی صحبت میکند. همچنین، شاعر از مفاهیم عرفانی مانند عشق الهی و رهایی از دنیای مادی نیز سخن میگوید.
رده سنی:
16+
این متن شامل مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از مفاهیم و تصاویر شعری ممکن است نیاز به تجربه و بلوغ فکری بیشتری برای درک کامل داشته باشند.
بخش ۴۱ - مراد طلبیدن خسرو از شیرین و مانع شدن او
شبی از جمله شبهای بهاری
سعادت رخ نمود و بخت یاری ۱
شده شب روشن از مهتاب چون روز
قدح برداشته ماه شبافروز ۲
در آن مهتاب روشنتر ز خورشید
شده باده روان در سایه بید ۳
صفیر مرغ و نوشانوش ساقی
ز دلها برده اندوه فراقی ۴
شمامه با شمایل راز میگفت
صبا تفسیر آیت باز میگفت ۵
سهی سروی روان بر هر کناری
زهر سروی شکفته نوبهاری ۶
یکی بر جای ساغر دف گرفته
یکی گلاب دان بر کف گرفته ۷
چو دوری چند رفت از جام نوشین
گران شد هر سری از خواب دوشین ۸
حریفان از نشستن مست گشتند
به رفتن با ملک همدست گشتند ۹
خمار ساقیان افتاده در تاب
دماغ مطربان پیچیده در خواب ۱۰
مهیا مجلسی بیگرد اغیار
بنا میزد گلی بیزحمت خار ۱۱
شه از راه شکیبائی گذر کرد
شکار آرزو را تنگتر کرد ۱۲
سر زلف گره گیر دلارام
بدست آورد و رست از دست ایام ۱۳
لبش بوسید و گفت ای من غلامت
بده دانه که مرغ آمد به دامت ۱۴
هر آنچ از عمر پیشین رفت گو رو
کنون روز از نوست و روزی از نو ۱۵
من و تو جز من و تو کیست اینجا
حذر کردن نگوئی چیست اینجا ۱۶
یکی ساعت من دلسوز را باش
اگر روزی بدی امروز را باش ۱۷
بسان میوه دار نابرومند
امید ما و تقصیر تو تا چند ۱۸
اگر خود پولی از سنگ کبود است
چوبی آبست پل زان سوی رود است ۱۹
سگ قصاب را در پهلوی میش
جگر باشد و لیک از پهلوی خویش ۲۰
بسا ابرا که بندد گله مشک
به عشوه باغ دهقان را کند خشک ۲۱
بسا شوره زمین کز آبناکی
دهان تشنگان را کرد خاکی ۲۲
چه باید زهر در جامی نهادن
ز شیرینی بر او نامی نهادن ۲۳
به ترک لولوتر چون توان گفت
که لولو را بهتری به توان سفت ۲۴
بره در شیر مستی خورد باید
که چون پخته شود گرگش رباید ۲۵
کبوتر بچه چون آید به پرواز
ز چنگ شه فتد در چنگل باز ۲۶
به سر پنجه مشو چون شیر سرمست
که ما را پنجه شیرافکنی هست ۲۷
گوزن کوه اگر گردن فراز است
کمند چاره را بازو دراز است ۲۸
گر آهوی بیابان گرم خیز است
سکان شاه را تک تیز نیز است ۲۹
مزن چندین گره بر زلف و خالت
زکاتی ده قضا گردان مالت ۳۰
چو بازرگان صد خروار قندی
چه باشد گر به تنگی در نبندی ۳۱
چو نیل خویش را یابی خریدار
اگر در نیل باشی باز کن بار ۳۲
شکر پاسخ به لطف آواز دادش
جوابی چون طبرزد باز دادش ۳۳
که فرخ ناید از چون من غباری
که هم تختی کند با تاجداری ۳۴
خر خود را چنان چابک نه بینم
که با تازی سواری برنشینم ۳۵
نیم چندان شگرف اندر سواری
که آرم پای با شیر شکاری ۳۶
اگر نازی کنم مقصودم آنست
که در گرمی شکر خوردن زیانست ۳۷
چو زین گرمی برآسائیم یک چند
مرا شکر مبارک شاه را قند ۳۸
وزین پس بر عقیق الماس میداشت
زمرد را به افعی پاس میداشت ۳۹
سرش گر سرکشی را رهنمون بود
تقاضای دلش یارب که چون بود ۴۰
شده از سرخ روئی تیز چون خار
خوشا خاری که آرد سرخ گل بار ۴۱
بهر موئی که تندی داشت چون شیر
هزاران موی قاقم داشت در زیر ۴۲
کمان ابرویش گر شد گره گیر
کرشمه بر هدف میراند چون تیر ۴۳
سنان در غمزه کامد نوبت جنگ
به هر جنگی درش صد آشتی رنگ ۴۴
نمک در خنده کین لب را مکن ریش
بهر لفظ مکن در صد آشتی رنگ ۴۵
قصب بر رخ که گر نوشم نهانست
بنا گوشم به خرده در میانست ۴۶
ازین سو حلقه لب کرده خاموش
ز دیگر سو نهاده حلقه در گوش ۴۷
به چشمی ناز بیاندازه میکرد
به دیگر چشم عذری تازه میکرد ۴۸
چو سر پیچید گیسو مجلس آراست
چو رخ گرداند گردن عذر آن خواست ۴۹
چو خسرو را به خواهش گرم دل یافت
مروت را در آن بازی خجل یافت ۵۰
نمود اندر هزیمت شاه را پشت
به گوگرد سفید آتش همی کشت ۵۱
بدان پشتی چو پشتش ماند واپس
که روی شاه پشتیوان من بس ۵۲
غلط گفتم نمودش تخته عاج
که شه را نیز باید تخت با تاج ۵۳
حساب دیگر آن بودش در این کوی
که پشتم نیز محرابست چون روی ۵۴
دگر وجه آنکه گر وجهی شد از دست
از آن روشنترم وجهی دگر هست ۵۵
چه خوش نازیست ناز خوبرویان
ز دیده رانده را در دیده جویان ۵۶
به چشمی طیرگی کردن که برخیز
به دیگر چشم دلدان که مگریز ۵۷
به صد جان ارزد آن رغبت که جانان
نخواهم گوید و خواهد به صد جان ۵۸
چو خسرو دید کان ماه نیازی
نخواهد کردن او را چاره سازی ۵۹
به گستاخی در آمد کی دلارام
گواژه چند خواهی زد بیارام ۶۰
چو میخوردی و میدادی به من بار
چرا باید که من مستم تو هشیار ۶۱
به هشیاری مشو با من که مستی
چو من بیدل نهای؟ حقا که هستی ۶۲
ترا این کبک بشکستن چه سوداست
که باز عشق کبکت را ربود است ۶۳
و گر خواهی که در دل راز پوشی
شکیبت باد تا با دل بکوشی ۶۴
تو نیز اندر هزیمت بوق میزن
ز چاهی خمیه بر عیوق میزن ۶۵
درین سودا که با شمشیر تیز است
صلاح گردن افرازان گریز است ۶۶
تو خود دانی که در شمشیر بازی
هلاک سر بود گردن فرازی ۶۷
دلت گرچه به دلداری نکوشد
بگو تا عشوه رنگی میفروشد ۶۸
بگوید دوستم ور خود نباشد
مرا نیک افتد او را بد نباشد ۶۹
بسی فال از سر بازیچه برخاست
چو اختر میگذشت آن فال شد راست ۷۰
چه نیکو فال زد صاحب معانی
که خود را فال نیکو زن چو دانی ۷۱
بد آید فال چون باشی بداندیش
چو گفتی نیک نیک آید فراپیش ۷۲
مرا از لعل تو بوسی تمامست
حلالم کن که آن نیزم حرامست ۷۳
و گر خواهی که لب زین نیز دوزم
بدین گرمی نه کان گاهی بسوزم ۷۴
از آن ترسم که فردا رخ خراشی
که چون من عاشقی را کشته باشی ۷۵
ترا هم خون من دامن بگیرد
که خون عاشقان هرگز نمیرد ۷۶
گرفتم رای دمسازی نداری
ببوسی هم سر بازی نداری ۷۷
ندارم زهره بوس لبانت
چه بوسم؟ آستین یا آستانت ۷۸
نگویم بوسه را میری به من ده
لبت را چاشنیگیری به من ده ۷۹
بده یک بوسه تا ده واستانی
ازین به چون بود بازارگانی ۸۰
چو بازرگان صد خروار قندی
به ار با من به قندی در نبندی ۸۱
چو بگشائی گشاید بند بر تو
فرو بندی فرو بندند بر تو ۸۲
چو سقا آب چشمه بیش ریزد
ز چشمه کاب خیزد بیش خیزد ۸۳
در آغوشت کشم چون آب در میغ
مرا جانی تو با جان چون زنم تیغ ۸۴
سر زلف تو چون هندوی ناپاک
بروز پاک رختم را برد پاک ۸۵
به دزدی هندویت را گر نگیرم
چو هندو دزد نافرمان پذیرم ۸۶
اگر چه دزد با صد دهره باشد
چو بانگش بر زنی بیزهره باشد ۸۷
نبرد دزد هندو را کسی دست
که با دزدی جوانمردیش هم هست ۸۸
کمند زلف خود در گردنم بند
به صید لاغر امشب باش خرسند ۸۹
تو دل خر باش تا من جان فروشم
تو ساقی باش تا من باده نوشم ۹۰
شب وصلت لبی پرخنده دارم
چراغ آشنائی زنده دارم ۹۱
حساب حلقه خواهد کرد گوشم
تو میخر بنده تا من میفروشم ۹۲
شمار بوسه خواهد بود کارم
تو میده بوسه تا من میشمارم ۹۳
بیا تا از در دولت در آئیم
چو دولت خوش بر آمد خوش برآئیم ۹۴
یک امشب تازه داریم این نفس را
که بر فردا ولایت نیست کس را ۹۵
به نقد امشب چو با هم سازگاریم
نظر بر نسیه فردا چه داریم ۹۶
مکن بازی بدان زلف شکن گیر
به من بازی کن امشب دست من گیر ۹۷
به جان آمد دلم درمان من ساز
کنار خود حصار جان من ساز ۹۸
ز جان شیرینتری ای چشمه نوش
سزد گر گیرمت چون جان در آغوش ۹۹
چو شکر گر لبت بوسم و گر پای
همه شیرینتر آید جایت از جای ۱۰۰
همه تن در تو شیرینی نهفتند
به کم کاری ترا شیرین نگفتند ۱۰۱
درین شادی به ار غمگین نباشی
نه شیرین باشی ار شیرین نباشی ۱۰۲
شکر لب گفت از این زنهار خواری
پشیمان شو مکن بیزینهاری ۱۰۳
که شه را بد بود زنهار خوردن
بد آمد در جهان بد کار کردن ۱۰۴
مجوی آبی که آبم را بریزد
مخواه آن کام کز من برنخیزد ۱۰۵
کزین مقصود بیمقصود گردم
تو آتش گشتهای من عود گردم ۱۰۶
مرا بیعشق دل خود مهربان بود
چو عشق آمد فسرده چون توان بود ۱۰۷
گر از بازار عشق اندازه گیرم
بتو هر دم نشاطی تازه گیرم ۱۰۸
ولیکن نرد با خود باخت نتوان
همیشه با خوشی در ساخت نتوان ۱۰۹
جهان نیمی ز بهر شادکامی است
دگر نیمه ز بهر نیک نامی است ۱۱۰
چه باید طبع را بدرام کردن
دو نیکو نام را بدنام کردن ۱۱۱
همان بهتر که از خود شرم داریم
بدین شرم از خدا آزرم داریم ۱۱۲
زن افکندن نباشد مرد رائی
خود افکن باش اگر مردی نمائی ۱۱۳
کسی کافکند خود را بر سر آمد
خود افکن با همه عالم بر آمد ۱۱۴
من آن شیرین درخت آبدارم
که هم حلوا و هم جلاب دارم ۱۱۵
نخست از من قناعت کن به جلاب
که حلوا هم تو خواهی خورد مشتاب ۱۱۶
به اول شربت از حلوا میندیش
که حلوا پس بود جلاب در پیش ۱۱۷
چو ما را قند و شکر در دهان هست
به خوزستان چه باید در زدن دست ۱۱۸
زلال آب چندانی بود خوش
کز او بتوان نشاند آشوب آتش ۱۱۹
چو آب از سرگذشت آید زیانی
و گر خود باشد آب زندگانی ۱۲۰
گر این دل چون تو جانان را نخواهد
دلی باشد که او جان را نخواهد ۱۲۱
ولی تب کرده را حلوا چشیدن
نیرزد سالها صفرا کشیدن ۱۲۲
بسا بیمار کز بسیار خواری
بماند سال و مه در رنج و زاری ۱۲۳
اگر چه طبع جوید میوهتر
اگر چه میل دارد دل به شکر ۱۲۴
ملک چون دید کو در کار خام است
زبانش توسن است و طبع رام است ۱۲۵
به لابه گفت کای ماه جهان تاب
عتاب دوستان نازست بر تاب ۱۲۶
صواب آید روا داری پسندی
که وقت دستگیری دستبندی ۱۲۷
دویدم تا به تو دستی در آرم
به دست آرم تو را دستی برآرم ۱۲۸
چو میبینم کنون زلفت مرا بست
تو در دست آمدی من رفتم از دست ۱۲۹
نگویم در وفا سوگند بشکن
خمارم را به بوسی چند بشکن ۱۳۰
اسیری را به وعده شاد میکن
مبارک مردهای آزاد میکن ۱۳۱
ز باغ وصل پر گل کن کنارم
چو دانی کز فراقت بر چه خارم ۱۳۲
مگر زان گل گلاب آلود گردم
به بوی از گلستان خشنود گردم ۱۳۳
تو سرمست و سر زلف تو در دست
اگر خوشدل نشینم جان آن هست ۱۳۴
چو با تو میخورم چون کش نباشم
تو را بینم چرا دلخوش نباشم ۱۳۵
کمر زرین بود چون با تو بندم
دهن شیرین شود چون با تو خندم ۱۳۶
گر از من میبری چون مهره از مار
من از گل باز میمانم تو از خار ۱۳۷
گر از درد سر من میشوی فرد
من از سر دور میمانم تو از درد ۱۳۸
جگر خور کز تو به یاری ندارم
ز تو خوشتر جگر خواری ندارم ۱۳۹
مرا گر روی تو دلکش نباشد
دلم باشد ولیکن خوش باشد ۱۴۰
اگر دیده شود بر تو بدل گیر
بود در دیده خس لیکن به تصغیر ۱۴۱
و گر جان گردد از رویت عنان تاب
بود جان را عروسی لیک در خواب ۱۴۲
عتابی گر بود ما را ازین پس
میانجی در میانه موی تو بس ۱۴۳
فلک چون جام یاقوتین روان کرد
ز جرعه خاک را یاقوت سان کرد ۱۴۴
ملک برخاست جام باده در دست
هنوز از باده دوشینه سرمست ۱۴۵
همان سودا گرفته دامنش را
همان آتش رسیده خرمنش را ۱۴۶
هوای گرم بود و آتش تیز
نمیکرد از گیاه خشک پرهیز ۱۴۷
گرفت آن نار پستان را چنان سخت
که دیبا را فرو بندند بر تخت ۱۴۸
بسی کوشید شیرین تا به صد زور
قضای شیر گشت از پهلوی گور ۱۴۹
ملک را گرم دید از بیقراری
مکن گفتا بدینسان گرم کاری ۱۵۰
چه باید خویشتن را گرم کردن
مرا در روی خود بی شرم کردن ۱۵۱
چو تو گرمی کنی نیکو نباشد
گلی کو گرم شد خوشبو نباشد ۱۵۲
چو باشد گفتگوی خواجه بسیار
به گستاخی پدید آید پرستار ۱۵۳
به گفتن با پرستاران چه کوشی
سیاست باید اینجا یا خموشی ۱۵۴
ستور پادشاهی تا بود لنگ
به دشواری مراد آید فرا چنگ ۱۵۵
چو روز بینوائی بر سر آید
مرادت خود به زور از در درآید ۱۵۶
نباشد هیچ هشیاری در آن مست
که غل بر پای دارد جام در دست ۱۵۷
تو دولت جو که من خود هستم اینک
به دست آر آن که من در دستم اینک ۱۵۸
نخواهم نقش بیدولت نمودن
من و دولت به هم خواهیم بودن ۱۵۹
ز دولت دوستی جان بر تو ریزم
نیم دشمن که از دولت گریزم ۱۶۰
طرب کن چون در دولت گشادی
مخور غم چون به روز نیک زادی ۱۶۱
نخست اقبال وانگه کام جستن
نشاید گنج بیآرام جستن ۱۶۲
به صبری میتوان کامی خریدن
به آرامی دلارامی خریدن ۱۶۳
زبان آنگه سخن چشم آنگهی نور
نخست انگور و آنگه آب انگور ۱۶۴
به گرمی کار عاقل به نگردد
بتک دانی که بز فربه نگردد ۱۶۵
درین آوارگی ناید برومند
که سازم با مراد شاه پیوند ۱۶۶
اگر با تو بیاری سر در آرم
من آن یارم که از کارت بر آرم ۱۶۷
تو ملک پادشاهی را بدست آر
که من باشم اگر دولت بود یار ۱۶۸
گرت با من خوش آید آشنائی
همی ترسم که از شاهی برآئی ۱۶۹
و گر خواهی به شاهی باز پیوست
دریغا من که باشم رفته از دست ۱۷۰
جهان در نسل تو ملکی قدیم است
بدست دیگران عیبی عظیم است ۱۷۱
جهان آنکس برد کو بر شتابد
جهانگیری توقف بر نتابد ۱۷۲
همه چیزی ز روی کدخدائی
سکون بر تابد الا پادشائی ۱۷۳
اگر در پادشاهی بنگری تیز
سبق برده است از عزم سبک خیز ۱۷۴
جوانی داری و شیری و شاهی
سری و با سری صاحب کلاهی ۱۷۵
ولایت را ز فتنه پای بگشای
یکی ره دستبرد خویش بنمای ۱۷۶
بدین هندو که رختت راگرفته است
به ترکی تاج و تختت را گرفته است ۱۷۷
به تیغ آزرده کن ترکیب جسمش
مگر باطل کنی ساز طلسمش ۱۷۸
که دست خسروان در جستن کام
گهی با تیغ باید گاه با جام ۱۷۹
ز تو یک تیغ تنها بر گرفتن
ز شش حد جهان لشگر گرفتن ۱۸۰
کمر بندد فلک در جنگ با تو
در اندازد به دشمن سنگ با تو ۱۸۱
مرا نیز ار بود دستی نمایم
وگرنه در دعا دستی گشایم ۱۸۲
سعادت رخ نمود و بخت یاری ۱
شده شب روشن از مهتاب چون روز
قدح برداشته ماه شبافروز ۲
در آن مهتاب روشنتر ز خورشید
شده باده روان در سایه بید ۳
صفیر مرغ و نوشانوش ساقی
ز دلها برده اندوه فراقی ۴
شمامه با شمایل راز میگفت
صبا تفسیر آیت باز میگفت ۵
سهی سروی روان بر هر کناری
زهر سروی شکفته نوبهاری ۶
یکی بر جای ساغر دف گرفته
یکی گلاب دان بر کف گرفته ۷
چو دوری چند رفت از جام نوشین
گران شد هر سری از خواب دوشین ۸
حریفان از نشستن مست گشتند
به رفتن با ملک همدست گشتند ۹
خمار ساقیان افتاده در تاب
دماغ مطربان پیچیده در خواب ۱۰
مهیا مجلسی بیگرد اغیار
بنا میزد گلی بیزحمت خار ۱۱
شه از راه شکیبائی گذر کرد
شکار آرزو را تنگتر کرد ۱۲
سر زلف گره گیر دلارام
بدست آورد و رست از دست ایام ۱۳
لبش بوسید و گفت ای من غلامت
بده دانه که مرغ آمد به دامت ۱۴
هر آنچ از عمر پیشین رفت گو رو
کنون روز از نوست و روزی از نو ۱۵
من و تو جز من و تو کیست اینجا
حذر کردن نگوئی چیست اینجا ۱۶
یکی ساعت من دلسوز را باش
اگر روزی بدی امروز را باش ۱۷
بسان میوه دار نابرومند
امید ما و تقصیر تو تا چند ۱۸
اگر خود پولی از سنگ کبود است
چوبی آبست پل زان سوی رود است ۱۹
سگ قصاب را در پهلوی میش
جگر باشد و لیک از پهلوی خویش ۲۰
بسا ابرا که بندد گله مشک
به عشوه باغ دهقان را کند خشک ۲۱
بسا شوره زمین کز آبناکی
دهان تشنگان را کرد خاکی ۲۲
چه باید زهر در جامی نهادن
ز شیرینی بر او نامی نهادن ۲۳
به ترک لولوتر چون توان گفت
که لولو را بهتری به توان سفت ۲۴
بره در شیر مستی خورد باید
که چون پخته شود گرگش رباید ۲۵
کبوتر بچه چون آید به پرواز
ز چنگ شه فتد در چنگل باز ۲۶
به سر پنجه مشو چون شیر سرمست
که ما را پنجه شیرافکنی هست ۲۷
گوزن کوه اگر گردن فراز است
کمند چاره را بازو دراز است ۲۸
گر آهوی بیابان گرم خیز است
سکان شاه را تک تیز نیز است ۲۹
مزن چندین گره بر زلف و خالت
زکاتی ده قضا گردان مالت ۳۰
چو بازرگان صد خروار قندی
چه باشد گر به تنگی در نبندی ۳۱
چو نیل خویش را یابی خریدار
اگر در نیل باشی باز کن بار ۳۲
شکر پاسخ به لطف آواز دادش
جوابی چون طبرزد باز دادش ۳۳
که فرخ ناید از چون من غباری
که هم تختی کند با تاجداری ۳۴
خر خود را چنان چابک نه بینم
که با تازی سواری برنشینم ۳۵
نیم چندان شگرف اندر سواری
که آرم پای با شیر شکاری ۳۶
اگر نازی کنم مقصودم آنست
که در گرمی شکر خوردن زیانست ۳۷
چو زین گرمی برآسائیم یک چند
مرا شکر مبارک شاه را قند ۳۸
وزین پس بر عقیق الماس میداشت
زمرد را به افعی پاس میداشت ۳۹
سرش گر سرکشی را رهنمون بود
تقاضای دلش یارب که چون بود ۴۰
شده از سرخ روئی تیز چون خار
خوشا خاری که آرد سرخ گل بار ۴۱
بهر موئی که تندی داشت چون شیر
هزاران موی قاقم داشت در زیر ۴۲
کمان ابرویش گر شد گره گیر
کرشمه بر هدف میراند چون تیر ۴۳
سنان در غمزه کامد نوبت جنگ
به هر جنگی درش صد آشتی رنگ ۴۴
نمک در خنده کین لب را مکن ریش
بهر لفظ مکن در صد آشتی رنگ ۴۵
قصب بر رخ که گر نوشم نهانست
بنا گوشم به خرده در میانست ۴۶
ازین سو حلقه لب کرده خاموش
ز دیگر سو نهاده حلقه در گوش ۴۷
به چشمی ناز بیاندازه میکرد
به دیگر چشم عذری تازه میکرد ۴۸
چو سر پیچید گیسو مجلس آراست
چو رخ گرداند گردن عذر آن خواست ۴۹
چو خسرو را به خواهش گرم دل یافت
مروت را در آن بازی خجل یافت ۵۰
نمود اندر هزیمت شاه را پشت
به گوگرد سفید آتش همی کشت ۵۱
بدان پشتی چو پشتش ماند واپس
که روی شاه پشتیوان من بس ۵۲
غلط گفتم نمودش تخته عاج
که شه را نیز باید تخت با تاج ۵۳
حساب دیگر آن بودش در این کوی
که پشتم نیز محرابست چون روی ۵۴
دگر وجه آنکه گر وجهی شد از دست
از آن روشنترم وجهی دگر هست ۵۵
چه خوش نازیست ناز خوبرویان
ز دیده رانده را در دیده جویان ۵۶
به چشمی طیرگی کردن که برخیز
به دیگر چشم دلدان که مگریز ۵۷
به صد جان ارزد آن رغبت که جانان
نخواهم گوید و خواهد به صد جان ۵۸
چو خسرو دید کان ماه نیازی
نخواهد کردن او را چاره سازی ۵۹
به گستاخی در آمد کی دلارام
گواژه چند خواهی زد بیارام ۶۰
چو میخوردی و میدادی به من بار
چرا باید که من مستم تو هشیار ۶۱
به هشیاری مشو با من که مستی
چو من بیدل نهای؟ حقا که هستی ۶۲
ترا این کبک بشکستن چه سوداست
که باز عشق کبکت را ربود است ۶۳
و گر خواهی که در دل راز پوشی
شکیبت باد تا با دل بکوشی ۶۴
تو نیز اندر هزیمت بوق میزن
ز چاهی خمیه بر عیوق میزن ۶۵
درین سودا که با شمشیر تیز است
صلاح گردن افرازان گریز است ۶۶
تو خود دانی که در شمشیر بازی
هلاک سر بود گردن فرازی ۶۷
دلت گرچه به دلداری نکوشد
بگو تا عشوه رنگی میفروشد ۶۸
بگوید دوستم ور خود نباشد
مرا نیک افتد او را بد نباشد ۶۹
بسی فال از سر بازیچه برخاست
چو اختر میگذشت آن فال شد راست ۷۰
چه نیکو فال زد صاحب معانی
که خود را فال نیکو زن چو دانی ۷۱
بد آید فال چون باشی بداندیش
چو گفتی نیک نیک آید فراپیش ۷۲
مرا از لعل تو بوسی تمامست
حلالم کن که آن نیزم حرامست ۷۳
و گر خواهی که لب زین نیز دوزم
بدین گرمی نه کان گاهی بسوزم ۷۴
از آن ترسم که فردا رخ خراشی
که چون من عاشقی را کشته باشی ۷۵
ترا هم خون من دامن بگیرد
که خون عاشقان هرگز نمیرد ۷۶
گرفتم رای دمسازی نداری
ببوسی هم سر بازی نداری ۷۷
ندارم زهره بوس لبانت
چه بوسم؟ آستین یا آستانت ۷۸
نگویم بوسه را میری به من ده
لبت را چاشنیگیری به من ده ۷۹
بده یک بوسه تا ده واستانی
ازین به چون بود بازارگانی ۸۰
چو بازرگان صد خروار قندی
به ار با من به قندی در نبندی ۸۱
چو بگشائی گشاید بند بر تو
فرو بندی فرو بندند بر تو ۸۲
چو سقا آب چشمه بیش ریزد
ز چشمه کاب خیزد بیش خیزد ۸۳
در آغوشت کشم چون آب در میغ
مرا جانی تو با جان چون زنم تیغ ۸۴
سر زلف تو چون هندوی ناپاک
بروز پاک رختم را برد پاک ۸۵
به دزدی هندویت را گر نگیرم
چو هندو دزد نافرمان پذیرم ۸۶
اگر چه دزد با صد دهره باشد
چو بانگش بر زنی بیزهره باشد ۸۷
نبرد دزد هندو را کسی دست
که با دزدی جوانمردیش هم هست ۸۸
کمند زلف خود در گردنم بند
به صید لاغر امشب باش خرسند ۸۹
تو دل خر باش تا من جان فروشم
تو ساقی باش تا من باده نوشم ۹۰
شب وصلت لبی پرخنده دارم
چراغ آشنائی زنده دارم ۹۱
حساب حلقه خواهد کرد گوشم
تو میخر بنده تا من میفروشم ۹۲
شمار بوسه خواهد بود کارم
تو میده بوسه تا من میشمارم ۹۳
بیا تا از در دولت در آئیم
چو دولت خوش بر آمد خوش برآئیم ۹۴
یک امشب تازه داریم این نفس را
که بر فردا ولایت نیست کس را ۹۵
به نقد امشب چو با هم سازگاریم
نظر بر نسیه فردا چه داریم ۹۶
مکن بازی بدان زلف شکن گیر
به من بازی کن امشب دست من گیر ۹۷
به جان آمد دلم درمان من ساز
کنار خود حصار جان من ساز ۹۸
ز جان شیرینتری ای چشمه نوش
سزد گر گیرمت چون جان در آغوش ۹۹
چو شکر گر لبت بوسم و گر پای
همه شیرینتر آید جایت از جای ۱۰۰
همه تن در تو شیرینی نهفتند
به کم کاری ترا شیرین نگفتند ۱۰۱
درین شادی به ار غمگین نباشی
نه شیرین باشی ار شیرین نباشی ۱۰۲
شکر لب گفت از این زنهار خواری
پشیمان شو مکن بیزینهاری ۱۰۳
که شه را بد بود زنهار خوردن
بد آمد در جهان بد کار کردن ۱۰۴
مجوی آبی که آبم را بریزد
مخواه آن کام کز من برنخیزد ۱۰۵
کزین مقصود بیمقصود گردم
تو آتش گشتهای من عود گردم ۱۰۶
مرا بیعشق دل خود مهربان بود
چو عشق آمد فسرده چون توان بود ۱۰۷
گر از بازار عشق اندازه گیرم
بتو هر دم نشاطی تازه گیرم ۱۰۸
ولیکن نرد با خود باخت نتوان
همیشه با خوشی در ساخت نتوان ۱۰۹
جهان نیمی ز بهر شادکامی است
دگر نیمه ز بهر نیک نامی است ۱۱۰
چه باید طبع را بدرام کردن
دو نیکو نام را بدنام کردن ۱۱۱
همان بهتر که از خود شرم داریم
بدین شرم از خدا آزرم داریم ۱۱۲
زن افکندن نباشد مرد رائی
خود افکن باش اگر مردی نمائی ۱۱۳
کسی کافکند خود را بر سر آمد
خود افکن با همه عالم بر آمد ۱۱۴
من آن شیرین درخت آبدارم
که هم حلوا و هم جلاب دارم ۱۱۵
نخست از من قناعت کن به جلاب
که حلوا هم تو خواهی خورد مشتاب ۱۱۶
به اول شربت از حلوا میندیش
که حلوا پس بود جلاب در پیش ۱۱۷
چو ما را قند و شکر در دهان هست
به خوزستان چه باید در زدن دست ۱۱۸
زلال آب چندانی بود خوش
کز او بتوان نشاند آشوب آتش ۱۱۹
چو آب از سرگذشت آید زیانی
و گر خود باشد آب زندگانی ۱۲۰
گر این دل چون تو جانان را نخواهد
دلی باشد که او جان را نخواهد ۱۲۱
ولی تب کرده را حلوا چشیدن
نیرزد سالها صفرا کشیدن ۱۲۲
بسا بیمار کز بسیار خواری
بماند سال و مه در رنج و زاری ۱۲۳
اگر چه طبع جوید میوهتر
اگر چه میل دارد دل به شکر ۱۲۴
ملک چون دید کو در کار خام است
زبانش توسن است و طبع رام است ۱۲۵
به لابه گفت کای ماه جهان تاب
عتاب دوستان نازست بر تاب ۱۲۶
صواب آید روا داری پسندی
که وقت دستگیری دستبندی ۱۲۷
دویدم تا به تو دستی در آرم
به دست آرم تو را دستی برآرم ۱۲۸
چو میبینم کنون زلفت مرا بست
تو در دست آمدی من رفتم از دست ۱۲۹
نگویم در وفا سوگند بشکن
خمارم را به بوسی چند بشکن ۱۳۰
اسیری را به وعده شاد میکن
مبارک مردهای آزاد میکن ۱۳۱
ز باغ وصل پر گل کن کنارم
چو دانی کز فراقت بر چه خارم ۱۳۲
مگر زان گل گلاب آلود گردم
به بوی از گلستان خشنود گردم ۱۳۳
تو سرمست و سر زلف تو در دست
اگر خوشدل نشینم جان آن هست ۱۳۴
چو با تو میخورم چون کش نباشم
تو را بینم چرا دلخوش نباشم ۱۳۵
کمر زرین بود چون با تو بندم
دهن شیرین شود چون با تو خندم ۱۳۶
گر از من میبری چون مهره از مار
من از گل باز میمانم تو از خار ۱۳۷
گر از درد سر من میشوی فرد
من از سر دور میمانم تو از درد ۱۳۸
جگر خور کز تو به یاری ندارم
ز تو خوشتر جگر خواری ندارم ۱۳۹
مرا گر روی تو دلکش نباشد
دلم باشد ولیکن خوش باشد ۱۴۰
اگر دیده شود بر تو بدل گیر
بود در دیده خس لیکن به تصغیر ۱۴۱
و گر جان گردد از رویت عنان تاب
بود جان را عروسی لیک در خواب ۱۴۲
عتابی گر بود ما را ازین پس
میانجی در میانه موی تو بس ۱۴۳
فلک چون جام یاقوتین روان کرد
ز جرعه خاک را یاقوت سان کرد ۱۴۴
ملک برخاست جام باده در دست
هنوز از باده دوشینه سرمست ۱۴۵
همان سودا گرفته دامنش را
همان آتش رسیده خرمنش را ۱۴۶
هوای گرم بود و آتش تیز
نمیکرد از گیاه خشک پرهیز ۱۴۷
گرفت آن نار پستان را چنان سخت
که دیبا را فرو بندند بر تخت ۱۴۸
بسی کوشید شیرین تا به صد زور
قضای شیر گشت از پهلوی گور ۱۴۹
ملک را گرم دید از بیقراری
مکن گفتا بدینسان گرم کاری ۱۵۰
چه باید خویشتن را گرم کردن
مرا در روی خود بی شرم کردن ۱۵۱
چو تو گرمی کنی نیکو نباشد
گلی کو گرم شد خوشبو نباشد ۱۵۲
چو باشد گفتگوی خواجه بسیار
به گستاخی پدید آید پرستار ۱۵۳
به گفتن با پرستاران چه کوشی
سیاست باید اینجا یا خموشی ۱۵۴
ستور پادشاهی تا بود لنگ
به دشواری مراد آید فرا چنگ ۱۵۵
چو روز بینوائی بر سر آید
مرادت خود به زور از در درآید ۱۵۶
نباشد هیچ هشیاری در آن مست
که غل بر پای دارد جام در دست ۱۵۷
تو دولت جو که من خود هستم اینک
به دست آر آن که من در دستم اینک ۱۵۸
نخواهم نقش بیدولت نمودن
من و دولت به هم خواهیم بودن ۱۵۹
ز دولت دوستی جان بر تو ریزم
نیم دشمن که از دولت گریزم ۱۶۰
طرب کن چون در دولت گشادی
مخور غم چون به روز نیک زادی ۱۶۱
نخست اقبال وانگه کام جستن
نشاید گنج بیآرام جستن ۱۶۲
به صبری میتوان کامی خریدن
به آرامی دلارامی خریدن ۱۶۳
زبان آنگه سخن چشم آنگهی نور
نخست انگور و آنگه آب انگور ۱۶۴
به گرمی کار عاقل به نگردد
بتک دانی که بز فربه نگردد ۱۶۵
درین آوارگی ناید برومند
که سازم با مراد شاه پیوند ۱۶۶
اگر با تو بیاری سر در آرم
من آن یارم که از کارت بر آرم ۱۶۷
تو ملک پادشاهی را بدست آر
که من باشم اگر دولت بود یار ۱۶۸
گرت با من خوش آید آشنائی
همی ترسم که از شاهی برآئی ۱۶۹
و گر خواهی به شاهی باز پیوست
دریغا من که باشم رفته از دست ۱۷۰
جهان در نسل تو ملکی قدیم است
بدست دیگران عیبی عظیم است ۱۷۱
جهان آنکس برد کو بر شتابد
جهانگیری توقف بر نتابد ۱۷۲
همه چیزی ز روی کدخدائی
سکون بر تابد الا پادشائی ۱۷۳
اگر در پادشاهی بنگری تیز
سبق برده است از عزم سبک خیز ۱۷۴
جوانی داری و شیری و شاهی
سری و با سری صاحب کلاهی ۱۷۵
ولایت را ز فتنه پای بگشای
یکی ره دستبرد خویش بنمای ۱۷۶
بدین هندو که رختت راگرفته است
به ترکی تاج و تختت را گرفته است ۱۷۷
به تیغ آزرده کن ترکیب جسمش
مگر باطل کنی ساز طلسمش ۱۷۸
که دست خسروان در جستن کام
گهی با تیغ باید گاه با جام ۱۷۹
ز تو یک تیغ تنها بر گرفتن
ز شش حد جهان لشگر گرفتن ۱۸۰
کمر بندد فلک در جنگ با تو
در اندازد به دشمن سنگ با تو ۱۸۱
مرا نیز ار بود دستی نمایم
وگرنه در دعا دستی گشایم ۱۸۲
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۸۲
۱۴۸۲
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۴۰ - افسانهسرائی ده دختر
گوهر بعدی:بخش ۴۲ - به خشم رفتن خسرو از پیش شیرین و رفتن به روم و پیوند او با مریم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.