هوش مصنوعی: این متن شعری است که در آن شخصیت اصلی (شیرین) از عشق و رنج‌های خود در رابطه با خسرو سخن می‌گوید. او از بی‌وفایی خسرو و رنج‌هایی که در این عشق متحمل شده است، شکایت می‌کند. شیرین از احساسات خود، از جمله عشق، غم، ناامیدی و امید، سخن می‌گوید و در نهایت از خسرو می‌خواهد که به او بازگردد. این شعر پر از احساسات عمیق و تصاویر شاعرانه است که عشق و رنج را به تصویر می‌کشد.
رده سنی: 16+ این متن شامل مفاهیم عمیق عاطفی و عاشقانه است که ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از مفاهیم و احساسات بیان‌شده در شعر ممکن است برای سنین پایین‌تر سنگین و پیچیده باشد. بنابراین، این متن برای نوجوانان و بزرگسالان مناسب است که توانایی درک و تجربه این نوع احساسات را دارند.

بخش ۵۲ - فرستادن خسرو شاپور را به طلب شیرین

شفاعت کرد روزی شه به شاپور
که تا کی باشم از دلدار خود دور ۱

بیار آن ماه را یک شب درین برج
که پنهان دارمش چون لعل در درج ۲

من از بهر صلاح دولت خویش
نیارم رغبتی کردن به دو بیش ۳

که ترسم مریم از بس ناشکیبی
چو عیسی برکشد خود را صلیبی ۴

همان بهتر که با آن ماه دلدار
نهفته دوستی ورزم پری‌وار ۵

اگر چه سوخته پایم ز راهش
چو دست سوخته دارم نگاهش ۶

گر این شوخ آن پریرخ را ببیند
شود دیوی و بر دیوی نشیند ۷

پذیرفتار فرمان گشت نقاش
که بندم نقش چین را در تو خوش باش ۸

به قصر آمد چو دریائی پر از جوش
که باشد موج آن دریا همه نوش ۹

حکایت کرد با شیرین سرآغاز
که وقت آمد که بر دولت کنی ناز ۱۰

ملک را در شکارت رخش تند است
ولیک از مریمش شمشیر کند است ۱۱

از آن او را چنین آزرم دارد
که از پیمان قیصر شرم دارد ۱۲

بیا تا یک سواره برنشینیم
ره مشگوی خسرو بر گزینیم ۱۳

طرب می‌ساز با خسرو نهانی
سر آید خصم را دولت چو دانی ۱۴

بت تنها نشین ماه تهی رو
تهی از خویشتن تنها ز خسرو ۱۵

به تندی بر زد آوازی به شاپور
که از خود شرم دارای از خدا دور ۱۶

مگو چندین که مغزم را برفتی
کفایت کن تمام است آنچه گفتی ۱۷

نه هر گوهر که پیش آید توان سفت
نه هرچ آن بر زبان آید توان گفت ۱۸

نه هر آبی که پیش آید توان خورد
نه هرچ از دست برخیزد توان کرد ۱۹

نیاید هیچ از انصاف تو یادم
به بی‌انصافیت انصاف دادم ۲۰

از این صنعت خدا دوری دهادت
خرد ز این کار دستوری دهادت ۲۱

بر آوردی مرا از شهریاری
کنون خواهی که از جانم بر آری ۲۲

من از بی‌دانشی در غم فتادم
شدم خشک از غم اندر نم فتادم ۲۳

در آنجان گر ز من بودی یکی سوز
به گیسو رفتمی راهش شب و روز ۲۴

خر از دکان پالان گر گریزد
چو بیند جو فروش از جای خیزد ۲۵

کسادی چون کشم گوهر نژادم
نخوانده چون روم آخر نه بادم ۲۶

چو ز آب حوض تر گشتست زینم
خطا باشد که در دریا نشینم ۲۷

چه فرمائی دلی با این خرابی
کنم با اژدهائی هم نقابی ۲۸

چو آن درگاه را در خور نیفتم
به زور آن به که از در درنیفتم ۲۹

ببین تا چند بار اینجا فتادم
به غمخواری و خواری دل نهادم ۳۰

نیفتاد آن رفیق بی‌وفا را
که بفرستد سلامی خشک ما را ۳۱

به یک گز مقنعه تا چند کوشم
سلیح مردمی تا چند پوشم ۳۲

روانبود که چون من زن شماری
کله‌داری کند با تاجداری ۳۳

قضای بد نگر کامد مرا پیش
خسک بر خستگی و خار بر ریش ۳۴

به گل چیدن بدم در خار ماندم
به کاری می‌شدم دربار ماندم ۳۵

چو خود بد کردم از کس چون خروشم
خطای خود ز چشم بد چه پوشم ۳۶

یکی را گفتم این جان و جهانست
جهان بستد کنون دربند جانست ۳۷

نه هرکس که آتشی گوید زبانش
بسوزاند تف آتش دهانش ۳۸

ترازو را دو سر باشد نه یکسر
یکی جو در حساب آرد یکی زر ۳۹

ترازوئی که ما را داد خسرو
یکی سر دارد آن هم نیز پر جو ۴۰

دلم زان جو که خرباری ندارد
به غیر از خوردنش کاری ندارد ۴۱

نمانم جز عروسی را در این سنگ
که از گچ کرده باشندش به نیرنگ ۴۲

عروس گچ شبستان را نشاید
ترنج موم ریحان را نشاید ۴۳

بسی کردم شگرفیها که شاید
که گویم وز توام شرمی نیاید ۴۴

چه کرد آن رهزن خونخواره من
جز آتش پاره‌ای درباره من ۴۵

من اینک زنده او با یار دیگر
ز مهر انگیخته بازار دیگر ۴۶

اگر خود روی من روئیست از سنگ
در او بیند فرو ریزد ازین ننگ ۴۷

گرفتم سگ صفت کردندم آخر
به شیر سگ نپروردندم آخر ۴۸

سگ از من به بود گر تا توانم
فریبش را چو سگ از در نرانم ۴۹

شوم پیش سگ اندازم دلی را
که خواهد سگ دل بی‌حاصلی را ۵۰

دل آن به کو بدان کس وا نبیند
که در سگ بیند و در ما نه بیند ۵۱

مرا خود کاشکی مادر نزادی
و گر زادی بخورد سگ بدادی ۵۲

بیا تا کژ نشینم راست گویم
چه خواریها کز او نامد برویم ۵۳

هزاران پرده بستم راست در کار
هنوزم پرده کژ می‌دهد یار ۵۴

شد آبم و او به موئی تر نیامد
چنان کابی به آبی بر نیامد ۵۵

چگونه راست آید رهزنی را
که ریزد آبروی چون منی را ۵۶

فرس با من چنان در جنگ راند است
که جای آشتی رنگی نماند است ۵۷

چو ما را نیست پشمی در کلاهش
کشیدم پشم در خیل و سپاهش ۵۸

ز بس سر زیر او بردن خمیدم
ز بس تار غمش خود را ندیدم ۵۹

دلم کورست و بینائی گزیند
چه کوری دل چه آن کس کو نه بیند ۶۰

سرم می‌خارد و پروا ندارم
که در عشقش سر خود را بخارم ۶۱

زبانم خود چنین پر زخم از آنست
که هرچ او می‌دهد زخم زبانست ۶۲

سزد گر با من او همدم نباشد
ز کس بختم نبد زو هم نباشد ۶۳

بدین بختم چنو همخوابه باید
کز او سرسام را گرمابه پاید ۶۴

دلم می‌جست و دانستم کز ایام
زیانی دید خواهم کام و ناکام ۶۵

بلی هست آزموده در نشانها
که هر کش دل جهد بیند زیانها ۶۶

کنونم می‌جهد چشم گهربار
چه خواهم دید بسم‌الله دگربار ۶۷

مرا زین قصر بیرون گر بهشت است
نباید رفت اگر چه سرنبشت است ۶۸

گر آید دختر قیصر نه شاپور
ازین قصرش به رسوائی کنم دور ۶۹

به دستان می‌فریبندم نه مستم
نیارند از ره دستان به دستم ۷۰

اگر هوش مرا در دل ندانند
من آن دانم که در بابل ندانند ۷۱

سر اینجا به بود سرکش نه آنجا
که نعل اینجاست در آتش نه آنجا ۷۲

اگر خسرو نه کیخسرو بود شاه
نباید کردنش سر پنجه با ماه ۷۳

به ار پهلو کند زین نرگس مست
نهد پیشم چو سوسن دست بر دست ۷۴

و گر با جوش گرمم بر ستیزد
چنان جوشم کز او جوشن بریزد ۷۵

فرستم زلف را تا یک فن آرد
شکیبش را رسن در گردن آرد ۷۶

بگویم غمزه را تا وقت شبگیر
سمندش را به رقص آرد به یک تیر ۷۷

ز گیسو مشک بر آش فشانم
چو عودش بر سر آتش نشانم ۷۸

ز تاب زلف خویش آرم به تابش
فرو بندم به سحر غمزه خوابش ۷۹

خیالم را بفرمایم که در خواب
بدین خاکش دواند تیز چون آب ۸۰

مرا بگذار تا گریم بدین روز
تو مادر مرده را شیون میاموز ۸۱

منم کز یاد او پیوسته شادم
که او در عمرها نارد به یادم ۸۲

ز مهرم گرد او بوئی نگردد
غم من بر دلش موئی نگردد ۸۳

گر آن نامهربان از مهر سیر است
زمانه بر چنین بازی دلیر است ۸۴

شکیبائی کنم چندان که یک روز
درآیداز در مهر آن دل‌افروز ۸۵

کمند دل در آن سرکش چه پیچم
رسن در گردن آتش چه پیچم ۸۶

زمینم من به قدر او آسمان‌وار
زمین را کی بود با آسمان کار ۸۷

کند با جنس خود هر جنس پرواز
کبوتر با کبوتر باز با باز ۸۸

نشاید باد را در خاک بستن
نه باهم آب و آتش را نشستن ۸۹

چو وصلش نیست از هجران چه ترسم
تنی نازنده از زندان چه ترسم ۹۰

بود سرمایه‌داران را غم بار
تهیدست ایمن است از دزد و طرار ۹۱

نه آن مرغم که بر من کس نهد قید
نه هر بازی تواند کردنم صید ۹۲

گر آید خسرو از بتخانه چین
ز شورستان نیابد شهد شیرین ۹۳

اگر شبدیز توسن را تکی هست
ز تیزی نیز گلگون را رگی هست ۹۴

و گر مریم درخت قند کشته است
رطب‌های مرا مریم سرشته است ۹۵

گر او را دعوی صاحب کلاهی است
مرا نیز از قصب سربند شاهی است ۹۶

نخواهم کردن این تلخی فراموش
که جان شیرین کند مریم کند نوش ۹۷

یکی درجست و دریا در کمین یافت
یکی سرکه طلب کرد انگبین یافت ۹۸

همه ساله نباشد سینه بر دست
به هرجا گرد رانی گردنی هست ۹۹

نبودم عاشق ار بودم به تقدیر
پشیمانم خطا کردم چه تدبیر ۱۰۰

مزاحی کردم او درخواست پنداشت
دروغی گفتم او خود راست پنداشت ۱۰۱

دل من هست از این بازار بی‌زار
قسم خواهی به دادار و به دیدار ۱۰۲

سخن را رشته بس باریک رشتم
و گرچه در شب تاریک رشتم ۱۰۳

چنین تا کی چو موم افسرده باشم
برافروزم و گر نه مرده باشم ۱۰۴

به نفرینش نگویم خیر و شر هیچ
خداوندا تو می‌دانی دگر هیچ ۱۰۵

لب آنکس را دهم کو را نیاز است
نه دستی راست حلواکان دراز است؟ ۱۰۶

بهاری را که بر خاکش فشانی
از آن به کش برد باد خزانی ۱۰۷

گرفتار سگان گشتن به نخجیر
به از افسوس شیران زبون گیر ۱۰۸

بیا گو گر منت باید چو مردان
به پای خود کسی رنجه مگردان ۱۰۹

هژبرانی که شیران شکارند
به پای خود پیام خود گذارند ۱۱۰

چو دولت پای بست اوست پایم
به پای دیگران خواندن نیایم ۱۱۱

به دوش دیگران زنبیل سایند؟
به دندان کسان زنجیر خایند؟ ۱۱۲

چه تدبیر از پی تدبیر کردن
نخواهم خویشتن را پیر کردن ۱۱۳

به پیری می‌خورم؟ بادم قدح خرد
که هنگام رحیل آخور زند کرد ۱۱۴

به نادانی در افتادم بدین دام
به دانائی برون آیم سرانجام ۱۱۵

مگر نشنیدی از جادوی جوزن
که داند دود هر کس راه روزن ۱۱۶

مرا این رنج و این تیمار دیدن
ز دل باید نه از دلدار دیدن ۱۱۷

همه جا دزد از بیگانه خیزد
مرا بنگر که دزد از خانه خیزد ۱۱۸

به افسون از دل خود رست نتوان
که دزد خانه را دربست نتوان ۱۱۹

چو کوران گر نه لعل از سنگ پرسم
چرا ده بینم و فرسنگ پرسم ۱۲۰

دل من در حق من رای بدزد
به دست خود تبر بر پای خود زد ۱۲۱

دلی دارم کز او حاصل ندارم
مرا آن به که دل با دل ندارم ۱۲۲

دلم ظالم شد و یارم ستمکار
ازین دل بی‌دلم زین یار بی‌یار ۱۲۳

شدم دلشاد روزی با دل‌افروز
از آن روز اوفتادستم بدین روز ۱۲۴

غم روزی خورد هرکس به تقدیر
چو من غم روزی اوفتادم چه تدبیر ۱۲۵

نهان تا کی کنم سوزی به سوزی
به سر تا کی برم روزی به روزی ۱۲۶

مرا کز صبر کردن تلخ شد کام
سزد گر لعبت صبرم نهی نام ۱۲۷

اگر دورم ز گنج و کشور خویش
نه آخر هستم آزاد سر خویش ۱۲۸

نشاید حکم کردن بر دو بنیاد
یکی بر بی‌طمع دیگر بر آزاد ۱۲۹

وزان پس مهر لولو بر شکر زد
به عناب و طبرزد بانگ بر زد ۱۳۰

که گر شه گوید او را دوست دارم
بگو کاین عشوه ناید در شمارم ۱۳۱

و گر گوید بدان صبحم نیاز است
بگو بیدار منشین شب دراز است ۱۳۲

و گر گوید به شیرین کی رسم باز
بگو با روزه مریم همی ساز ۱۳۳

و گر گوید بدان حلوا کشم دست؟
بگو رغبت به حلوا کم کند مست ۱۳۴

و گر گوید کشم تنگش در آغوش
بگو کاین آرزو بادت فراموش ۱۳۵

و گر گوید کنم زان لب شکرریز
بگو دور از لبت دندان مکن تیز ۱۳۶

و گر گوید بگیرم زلف و خالش
بگو تا هانگیری هاممالش ۱۳۷

و گر گوید نهم رخ بر رخ ماه
بگو با رخ برابر چون شود شاه ۱۳۸

و گر گوید ربایم زان زنخ گوی
بگو چوگان خوری زان زلف بر روی ۱۳۹

و گر گوید به خایم لعل خندان
بگو از دور می‌خور آب دندان ۱۴۰

گر از فرمان من سر برگراید
بگو فرمان فراقت راست شاید ۱۴۱

فراقش گر کند گستاخ بینی
بگو برخیزمت یا می نشینی ۱۴۲

وصالش گر بگوید زان اویم
بگو خاموش باشی تا نگویم ۱۴۳

فرو می‌خواند ازین مشتی فسانه
در او تهدیدهای مادگانه ۱۴۴

عتابش گرچه می‌زد شیشه بر سنگ
عقیقش نرخ می‌برید در جنگ ۱۴۵

چو بر شاپور تندی زد خمارش
ز رنج دل سبک‌تر گشت بارش ۱۴۶

به نرمی گفت کای مرد سخنگوی
سخن در مغز تو چون آب در جوی ۱۴۷

اگر وقتی کنی بر شه سلامی
بدان حضرت رسان از من پیامی ۱۴۸

که شیرین گوید ای بدمهر بدعهد
کجا آن صحبت شیرین‌تر از شهد ۱۴۹

مرا ظن بود کز من برنگردی
خریدار بتی دیگر نگردی ۱۵۰

کنون در خود خطا کردی ظنم را
که در دل جای کردی دشمنم را ۱۵۱

ازین بیداد دل در داد بادت
ز آه تلخ شیرین یاد بادت ۱۵۲

چو بخت خفته یاری را نشائی
چو دوران سازگاری را نشانی ۱۵۳

بدین خواری مجویم گر عزیزم
خط آزادیم ده گر کنیزم ۱۵۴

ترا من همسرم در هم نشینی
به چشم زیر دستانم چه بینی ۱۵۵

چنین در پایه زیرم مکن جای
وگرنه بر درت بالا نهم پای ۱۵۶

به پلپل دانه‌های اشک جوشان
دوانم بر در خویشت خروشان ۱۵۷

نداری جز مراد خویشتن کار
نباید بود ازینسان خویشتن‌دار ۱۵۸

چو تو دل بر مراد خویش داری
مراد دیگران کی پیش داری ۱۵۹

مرا تا خار در ره می‌شکستی
کمان در کار ده ده می‌شکستی ۱۶۰

بخار تلخ شیرین بود گستاخ
چو شیرین شد رطب خار است بر شاخ ۱۶۱

به باغ افکندت پالود خونم
چو بر بگرفت باغ از در برونم ۱۶۲

نگشتم ز آتشت گرم ای دل‌افروز
به دودت کور می‌کردم شب و روز ۱۶۳

جفا زین بیش؟ که اندامم شکستی
چو نام‌آور شدی نامم شکستی ۱۶۴

عمل‌داران چو خود را ساز بینند
به معزولان ازین به باز بینند ۱۶۵

به معزولی به چشمم در نشستی
چو عامل گشتی از من چشم بستی ۱۶۶

به آب دیده کشتی چند رانم
وصالت را به یاری چند خوانم ۱۶۷

چو بی‌یار آمدی من بودمت یار
چو در کاری نباشد با منت کار ۱۶۸

چو کارم را به رسوائی فکندی
سپر بر آب رعنائی فکندی ۱۶۹

برات کشتنم را ساز دادی
به آسیب فراقم باز دادی ۱۷۰

نماند از جان من جز رشته تائی
مکش کین رشته سر دارد به جائی ۱۷۱

مزن شمشیر بر شیرین مظلوم
ترا آن بس که راندی نیزه بر روم ۱۷۲

چو نقش کارگاه رومیت هست
ز رومی کار ارمن دور کن دست ۱۷۳

ز باغ روم گل داری به خرمن
مکن تاراج تخت و تاج ارمن ۱۷۴

مکن کز گرمی آتش زود خیزد
وز آتش ترسم آنگه دود خیزد ۱۷۵

هزار از بهر می خوردن بود یار
یکی از بهر غم خوردن نگهدار ۱۷۶

مرا در کار خود رنجور داری
کشی در دام و دامن دور داری ۱۷۷

خسک بر دامن دوران میفشان
نمک بر جان مهجوران میفشان ۱۷۸

ترا در بزم شاهان خوش برد خواب
ز بنگاه غریبان روی بر تاب ۱۷۹

رها کن تا در این محنت که هستم
خدای خویشتن را می‌پرستم ۱۸۰

به دام آورده گیر این مرغ را باز
دیگر باره به صحرا کرده پرواز ۱۸۱

مشو راهی که خر در گل بماند
ز کارت بی‌دلان را دل بماند ۱۸۲

مزن آتش در این جان ستمکش
رها کن خانه‌ای از بهر آتش ۱۸۳

در این آتش که عشق افروخت بر من
دریغا عشق خواهد سوخت خرمن ۱۸۴

غمت بر هر رگم پیچید ماری
شکستم در بن هر موی خاری ۱۸۵

نه شب خبسم نه روز آسایشم هست
نه از تو ذره‌ای بخشایشم هست ۱۸۶

صبوری چون کنم عمری چنین تنگ
به منزل چون رسم پائی چنین لنگ ۱۸۷

ز اشک و آه من در هر شماری
بود دریا نمی دوزخ شراری ۱۸۸

در این دریا کم آتش گشت کشتی
مرا هم دوزخی خوان هم بهشتی ۱۸۹

وگرنه بر در دوزخ نهانی
چرا می‌جویم آب زندگانی ۱۹۰

مرا چون بد نباشد حال بی تو؟
که بودم با تو پار امسال بی تو ۱۹۱

ترا خاکی است خاک از در گذشته
مرا آبی است آب از سر گذشته ۱۹۲

بر آب دیده کشتی چند رانم
وصالت را به یاری چند خوانم ۱۹۳

همه کارم که بی تو ناتمام است
چنین خام از تمناهای خام است ۱۹۴

نه بینی هر که میرد تا نمیرد
امید از زندگانی برنگیرد ۱۹۵

خرد ما را به دانش رهنمون است
حساب عشق ازین دفتر برون است ۱۹۶

بر این ابلق کسی چابک سوار است
که در میدان عشق آشفته کار است ۱۹۷

مفرح ساختن فرزانگان راست
چو شد پرداخته دیوانگان راست ۱۹۸

به عشق اندر صبوری خام کاری است
بنای عاشقی بر بی‌قراری است ۱۹۹

صبوری از طریق عشق دور است
نباشد عاشق آنکس کو صبور است ۲۰۰

بدینسان گرچه شیرین است رنجور
ز خسرو باد دایم رنج و غم دور ۲۰۱

چو بر شاپور خواند این داستان را
سبک بوسید شاپور آستان را ۲۰۲

که از تدبیر ما رای تو بیش است
همه گفتار تو بر جای خویش است ۲۰۳

وزان پس گر دلش اندیشه سفتی
سخن با او نسنجیده نگفتی ۲۰۴

سخن باید بدانش درج کردن
چو زر سنجیدان آنگه خرج کردن ۲۰۵
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۰۵
کانال گوهرین در ایتا
۱۲۶۴
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۵۱ - شفاعت کردن خسرو پیش مریم از شیرین
گوهر بعدی:بخش ۵۳ - آغاز عشق فرهاد
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.