هوش مصنوعی:
این متن داستانی شاعرانه و عاشقانه است که در آن شاه به دنبال یافتن زیباترین زن جهان است. در این مسیر، او با توصیفات مختلفی از زیباییهای زنان مناطق مختلف مواجه میشود و در نهایت به شکر، زنی از شهر سپاهان، علاقهمند میشود. داستان به روابط عاشقانه، رقابتها و احساسات پیچیده بین شخصیتها میپردازد و در نهایت با ازدواج شاه و شکر به پایان میرسد.
رده سنی:
16+
این متن شامل مفاهیم عاشقانه پیچیده، توصیفات شاعرانه و برخی اشارات به روابط عاطفی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر نامناسب باشد. همچنین، درک کامل این متن نیاز به سطحی از بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات کلاسیک فارسی دارد.
بخش ۶۵ - شنیدن خسرو اوصاف شکر اسپهانی را
به آیین جهانداران یکی روز
به مجلس بود شاه مجلس افروز ۱
به عزم دست بوسش قاف تا قاف
کمر بسته کلهداران اطراف ۲
نشسته پیش تختش جمله شاهان
ز چین تا روم و از ری تا سپاهان ۳
ز سالار ختن تا خسرو زنگ
همه بر یاد خسرو باده در چنگ ۴
چو دوری چند می در داد ساقی
نماند از شرم شاهان هیچ باقی ۵
شهنشه شرم را برقع برافکند
سخن لختی به گستاخی در افکند ۶
که خوبانی که در خورد فریشند
ز عالم در کدامین بقعه بیشند ۷
یکی گفتا لطافت روم دارد
لطف گنج است و گنج آن بوم دارد ۸
یکی گفت از ختن خیزد نکوئی
فسانه است آن طرف در خوبروئی ۹
یکی گفت ارمن است آن بومآباد
که پیرکهای او باشد پریزاد ۱۰
یکی گفتا که در اقصای کشمیر
ز شیرینی نباشد هیچ تقصیر ۱۱
یکی گفتا سزای بزم شاهان
شکر نامی است در شهر سپاهان ۱۲
به شکر بر ز شیرینیش بیداد
وزو شکر به خوزستان به فریاد ۱۳
به زیر هر لبش صد خنده بیشست
لبش را چون شکر صد بنده بیشست ۱۴
قبا تنگ آید از سروش چمن را
درم واپس دهد سیمش سمن را ۱۵
رطب پیش دهانش دانه ریز است
شکر بگذار کو خود خانه خیز است ۱۶
چو بردارد نقاب از گوشه ی ماه
برآید ناله ی صد یوسف از چاه ۱۷
جز این عیبی ندارد آن دلارام
که گستاخی کند با خاص و با عام ۱۸
به هر جائی چو باد آرام گیرد
چو لاله با همه کس جام گیرد ۱۹
ز روی لطف با کس در نسازد
که آنکس خان و مان را درنبازد ۲۰
کسی کاو را شبی گیرد در آغوش
نگردد آن شبش هرگز فراموش ۲۱
ملک را در گرفت آن دلنوازی
اساسی نو نهاد از عشق بازی ۲۲
فرس میخواست بر شیرین دواند
به ترکی غارت از ترکی ستاند ۲۳
برد شیرینی قندی به قندی
گشاید مشکل بندی به بندی ۲۴
به گوهر پایه ی گوهر شود خرد
به دیبا آب دیبا را توان برد ۲۵
سرش سودای بازار شکر داشت
که شکر هم ز شیرینی اثر داشت ۲۶
نه دل می دادش از دل راندن او را
نه شایست از سپاهان خواندن او را ۲۷
در این اندیشه صابر بود یکسال
نه شد واقف کسی برحسب آن حال ۲۸
پس از سالی رکاب افشاند بر راه
سوی ملک سپاهان راند بنگاه ۲۹
فرود آمد به نزهتگاه آن بوم
سوادی دید بیش از کشور روم ۳۰
گروهی تازه روی و عشرت افروز
به گاه خوشدلی روشنتر از روز ۳۱
نشاط آغاز کرد و باده میخورد
غم آن لعبت آزاده میخورد ۳۲
نهفته باز میپرسید جایش
به دست آورد هنجار سرایش ۳۳
شبی برخاست تنها با غلامی
ز بازار شکر برخاست کامی ۳۴
چو خسرو بر سر کوی شکر شد
سپاهان قصر شیرینی دگر شد ۳۵
حلاوتهای عیش آن عصر میداشت
که شکر کوی و شیرین قصر میداشت ۳۶
به در بر حلقه زد خاموش خاموش
برون آمد غلامی حلقه در گوش ۳۷
جوانی دید زیباروی بر در
نمودار جهانداریش در سر ۳۸
فرود آوردش از شبدیز چون ماه
فرس را راند حالی بر علف گاه ۳۹
چو مهمانان به ایوانش درون برد
بدان مهمان سر از کیوان برون برد ۴۰
ملک چون بر بساط کار بنشست
درستی چند را بر کار بشکست ۴۱
اجازت داد تا شکر بیاید
به مهمان بر ز لب شکر گشاید ۴۲
برون آمد شکر با جام جلاب
دهانی پر شکر چشمی پر از خواب ۴۳
شکر نامی که شکر ریزد او بود
نباتی کز سپاهان خیزد او بود ۴۴
ز گیسو نافه نافه مشک میبیخت
ز خنده خانه خانه قند میریخت ۴۵
چو ویسه فتنهای در شهد بوسی
چو دایه آیتی در چاپلوسی ۴۶
کنیزان داشتی رومی و چینی
کز ایشان هیچ را مثلی نه بینی ۴۷
همه در نیم شب نوروز کرده
به کار عیش دستآموز کرده ۴۸
نشست و باده پیش آورد حالی
بتی یارب چنان و خانه خالی ۴۹
نه می در آبگینه کان سمنبر
در آب خشک میکرد آتش تر ۵۰
گلابی را به تلخی راه میداد
به شیرینی بدست شاه میداد ۵۱
نشسته شاه عالم مهترانه
شکر برداشته چون مه ترانه ۵۲
پیاپی رطلها پرتاب میکرد
ملک را شهر بند خواب میکرد ۵۳
چو نوش باده از لب نیش برداشت
شکر برخاست شمع از پیش برداشت ۵۴
به عذری کان قبول افتاد در راه
برون آمد ز خلوت خانه شاه ۵۵
کنیزی را که هم بالای او بود
به حسن و چابکی همتای او بود ۵۶
در او پوشید زر و زیور خویش
فرستاد و گرفت آن شب سر خویش ۵۷
ملک چون دید کامد نازنینش
ستد داد شکر از انگبینش ۵۸
در او پیچید و آن شب کام دل راند
به مصروعی بر افسونی غلط خواند ۵۹
ز شیرینی که آن شمع سحر بود
گمان افتاد او را کان شکر بود ۶۰
کنیز از کار خسرو ماند مدهوش
که شیرین آمدش خسرو در آغوش ۶۱
فسانه بود خسرو در نکوئی
فسونگر بود وقت نغز گوئی ۶۲
ز هر کس کو به بالا سروری داشت
سری و گردنی بالاتری داشت ۶۳
به خوش مغزی به از بادام تر بود
به شیرین استخوانی نیشکر بود ۶۴
شبی که اسب نشاطش لنگ رفتی
کم این بودی که سی فرسنگ رفتی ۶۵
هر آن روزی که نصفی کم کشیدی
چهل من ساغری دردم کشیدی ۶۶
چو صبح آمد کنیز از جای برخاست
به دستان از ملک دستوریی خواست ۶۷
به نزدیک شکر شد کام و ناکام
به شکر باز گفت احوال بادام ۶۸
هر آنچ از شاه دید او را خبر داد
نهانیهای خلوت را به در داد ۶۹
بدان تا شکر آگه باشد از کار
بگوید هر چه پرسد زو جهاندار ۷۰
شکر برداشت شمع و در شد از در
که خوش باشد به یک جا شمع و شکر ۷۱
ملک پنداشت کان هم بستر او بود
کنیزک شمع دارد شکر او بود ۷۲
بپرسیدش که تا مهمانپرستی
به خلوت با چو من مهمان نشستی ۷۳
جوابش داد کای از مهتران طاق
ندیدم مثل تو مهمان در آفاق ۷۴
همه چیزیت هست از خوبروئی
ز شیرین شکری و نغز گوئی ۷۵
یکی عیب است اگر ناید گرانت
که بوئی در نمک دارد دهانت ۷۶
نمک در مردم آرد بوی پاکی
تو با چندین نمک چون بوی ناکی ۷۷
به سوسن بوی شه گفتا چه تدبیر
سمنبر گفت سالی سوسن و سیر ۷۸
ملک چون رخت از آن بتخانه بر بست
گرفت آن پند را یکسال در دست ۷۹
بر آن افسانه چون بگذشت سالی
مزاج شه شد از حالی به حالی ۸۰
به زیرش رام شد دوران توسن
برآوردش درخت سیر سوسن ۸۱
شبی بر عادت پارینه برخاست
به شکر باز بازاری برآراست ۸۲
همان شیرینی پارینه دریافت
به شیرینی رسد هر کو شکر یافت ۸۳
چو دوری چند رفت از عیش سازی
پدید آمد نشان بوس و بازی ۸۴
همان جفته نهاد آن سیم ساقش
به جفتی دیگر از خود کرد طاقش ۸۵
ملک نقل دهان آلوده میخورد
به امید شکر پالوده میخورد ۸۶
چو لشگر بر رحیل افتاد شب را
ملک پرسید باز آن نوش لب را ۸۷
که چون من هیچ مهمانی رسیدت؟
بدین رغبت کسی در بر کشیدت؟ ۸۸
جوابی شکرینش داد شکر
که پارم بود یاری چون تو در بر ۸۹
جز آن کان شخص را بوی دهان بود
تو خوشبوئی ازین به چون توان بود ۹۰
ملک گفتا چو بینی عیب هر چیز
ببین عیب جمال خویشتن نیز ۹۱
بپرسیدش که عیب من کدامست
کز آن عیب این نکوئی زشت نامست ۹۲
جوابش داد کان عیب است مشهور
که یکساعت ز نزدیکان نهای دور ۹۳
چو دور چرخ با هر کس بسازی
چو گیتی را همه کس عشق بازی ۹۴
نگارین مرغی ای تمثال چینی
چرا هر لحظه بر شاخی نشینی ۹۵
غلاف نازکی داری دریغی
که هر ساعت کنی بازی به تیغی ۹۶
جوابش داد شکر کای جوانمرد
چه پنداری کزین شکر کسی خورد؟ ۹۷
به ستاری که ستر اوست پیشم
که تا من زندهام بر مهر خویشم ۹۸
نه کس با من شبی در پرده خفته است
نه درم را کسی در دور سفته است ۹۹
کنیزان منند اینان که بینی
که در خلوت تو با ایشان نشینی ۱۰۰
بلی من باشم آن کاول درآیم
به می بنشینم و عشرت فزایم ۱۰۱
ولی آن دلستان کاید در آغوش
نه من چون من بتی باشد قصب پوش ۱۰۲
چو بشنید این سخن شاه از زبانش
بدین معنی گواهی داد جانش ۱۰۳
دری کو را بود مهر خدائی
دهد ناسفته گی بروی گوائی ۱۰۴
چو بر زد آتش مشرق زبانه
ملک چون آب شد زانجا روانه ۱۰۵
بزرگان سپاهان را طلب کرد
وزیشان پرسشی زان نوش لب کرد ۱۰۶
به یک رویه همه شهر سپاهان
شدند آن پاکدامن را گواهان ۱۰۷
که شکر همچنان در تنگ خویش است
نیازرده گلی بر رنگ خویش است ۱۰۸
متاع خویشتن دربار دارد
کنیزی چند را بر کار دارد ۱۰۹
سمندش گر چه با هرکس به زین است
سنان دور باشش آهنین است ۱۱۰
عجوزان نیز کردند استواری
عروسش بکر بود اندر عماری ۱۱۱
ملک را فرخ آمد فال اختر
که از چندین مگس چون رست شکر ۱۱۲
فرستاد از سرای خویش خواندش
به آیین زناشوئی نشاندش ۱۱۳
نسفته در دریائیش را سفت
نگین لعل را یاقوت شد جفت ۱۱۴
سوی شهر مداین شد دگربار
شکر با او به دامنها شکربار ۱۱۵
به شکر عشق شیرین خوار میکرد
شکر شیرینیی بر کار میکرد ۱۱۶
چو بگرفت از شکر خوردن دل شاه
بنوش آباد شیرین شد دگر راه ۱۱۷
شکر در تنگ شه تیمار میخورد
ز نخلستان شیرین خار میخورد ۱۱۸
شه از سودای شیرین شور در سر
گدازان گشته چون در آب شکر ۱۱۹
چو شمع از دوری شیرین در آتش
که باشد عیش موم از انگبین خوش ۱۲۰
کسی کز جان شیرین باز ماند
چه سود ار در دهن شکر فشاند ۱۲۱
شکر هرگز نگیرد جای شیرین
بچربد بر شکر حلوای شیرین ۱۲۲
چمن خاکست چون نسرین نباشد
شکر تلخ است چون شیرین نباشد ۱۲۳
مگو شیرین و شکر هست یکسان
ز نی خیزد شکر شیرینی از جان ۱۲۴
چو شمع شهد شیرین برفروزد
شکر بر مجمر آنجا عود سوزد ۱۲۵
شکر گر چاشنی در جام دارد
ز شیرینی حلاوت وام دارد ۱۲۶
ز شیرینی بزرگان ناشکیبند
به شکر طفل و طوطی را فریبند ۱۲۷
هر آبی کان بود شیرین بسازد
شکر چون آب را بیند گدازد ۱۲۸
ز شیرین تا شکر فرقی عیان است
که شیرین جان و شکر جای جان است ۱۲۹
پریروئی است شیرین در عماری
پرند او شکر در پردهداری ۱۳۰
بداند این قدر هر کش تمیز است
که شکر بهر شیرینی عزیز است ۱۳۱
دلش میگفت شیرین بایدم زود
که عیشم را نمیدارد شکر سود ۱۳۲
یخ از بلور صافی تر به گوهر
خلاف آن شد که این خشک است و آن تر ۱۳۳
دیگر ره گفت نشکیبم ز شیرین
چه باید کرد با خود جنگ چندین ۱۳۴
گرم سنگ آسیا بر سر بگردد
دل آن دل نیست کز دلبر بگردد ۱۳۵
به سر کردم نگردانم سر از یار
سری دارم مباح از بهر این کار ۱۳۶
دیگر ره گفت که این تدبیر خام است
صبوری کن که رسوائی تمام است ۱۳۷
مرا آن به که از شیرین شکیبم
نه طفلم تا به شیرینی فریبم ۱۳۸
به باید در کشیدن میل را میل
که کس را کار برناید به تعجیل ۱۳۹
مرا شیرین و شکر هر دو در جام
چرا بر من به تلخی گردد ایام ۱۴۰
دلم با این رفیقان بیرفیق است
ز بس ملاحبان کشتی غریق است ۱۴۱
نمیخواهی که زیر افتی چو سایه
مشو بر نردبان جز پایه پایه ۱۴۲
چنان راغب مشو در جستن کام
که از نایافتن رنجی سرانجام ۱۴۳
طمع کم دار تا گر بیش یابی
فتوحی بر فتوح خویش یابی ۱۴۴
دل آن به کز در مردی در آید
مراد مردم از مردی بر آید ۱۴۵
به صبرم کرد باید رهنمونی
زنی شد با زنان کردن زبونی ۱۴۶
به مردان بر زنی کردن حرام است
زنی کردن زنی کردن کدام است؟ ۱۴۷
مرا دعوی چه باید کرد شیری
که آهوئی کند بر من دلیری ۱۴۸
اگر خود گوسپندی رند و ریشم
نه بر پشم کسان بر پشم خویشم ۱۴۹
چو پیلان را ز خود با کس نگفتم
چو پیله در گلیم خویش خفتم ۱۵۰
چنان در سر گرفت آن ترک طناز
کزو خسرو نه کیخسرو کشد ناز ۱۵۱
چو کرد ار دل ستاند سینه جوید
ورش خانه دهی گنجینه جوید ۱۵۲
دلم را گر فراقش خون برآرد
طمع برد و طمع طاعون برآرد ۱۵۳
ز معشوقه وفا جستن غریب است
نگوید کس که سکبا بر طبیب است ۱۵۴
مرا هر دم بر آن آرد ستیزش
که خیز استغفرالله خون به ریزش ۱۵۵
من این آزرم تا کی دارم او را
چو آزردم تمام آزارم او را ۱۵۶
به گیلان در نکو گفت آن نکوزن
میازار ار بیازاری نکو زن ۱۵۷
مزن زن راولی چون بر ستیزد
چنانش زن که هرگز برنخیزد ۱۵۸
دل شه چاره آن غم ندانست
که راز خویش را محرم ندانست ۱۵۹
دل آن محرم بود کز خانه باشد
دل بیگانه هم بیگانه باشد ۱۶۰
چو دزدیده نخواهی دانه خویش
مهل بیگانه را در خانه خویش ۱۶۱
چنان گو راز خود با بهترین دوست
که پنداری که دشمنتر کسی اوست ۱۶۲
مگو ناگفتنی در پیش اغیار
نه با اغیار با محرمترین یار ۱۶۳
به خلوت نیزش از دیوار میپوش
که باشد در پس دیوارها گوش ۱۶۴
و گر نتوان که پنهان داری از خویش
مده خاطر بدان یعنی میندیش ۱۶۵
میندیش آنچه نتوان گفتنش باز
که نندیشیده به ناگفتنی راز ۱۶۶
در این مجلس چنان کن پردهسازی
که ناید شحنه در شمشیربازی ۱۶۷
سرودی کان بیابان را نشاید
سزد گر بزم سلطان را نشاید ۱۶۸
اگر دانا و گر نادان بود یار
بضاعت را به کس بیمهر مسپار ۱۶۹
مکن با هیچ بد محضر نشستی
که نارد در شکوهت جز شکستی ۱۷۰
درختی کار در هر گل که کاری
کز او آن بر که کشتی چشم داری ۱۷۱
سخن در فرجهای پرور که فرجام
زوا گفتن ترا نیکو شود نام ۱۷۲
اگر صد وجه نیک آید فرا پیش
چو وجهی بد بود زان بد بیندیش ۱۷۳
به چشم دشمنان بین حرف خود را
بدین حرفتشناسی نیک و بد را ۱۷۴
چو دوزی صد قبا در شادکامی
به در پیراهنی در نیک نامی ۱۷۵
به مجلس بود شاه مجلس افروز ۱
به عزم دست بوسش قاف تا قاف
کمر بسته کلهداران اطراف ۲
نشسته پیش تختش جمله شاهان
ز چین تا روم و از ری تا سپاهان ۳
ز سالار ختن تا خسرو زنگ
همه بر یاد خسرو باده در چنگ ۴
چو دوری چند می در داد ساقی
نماند از شرم شاهان هیچ باقی ۵
شهنشه شرم را برقع برافکند
سخن لختی به گستاخی در افکند ۶
که خوبانی که در خورد فریشند
ز عالم در کدامین بقعه بیشند ۷
یکی گفتا لطافت روم دارد
لطف گنج است و گنج آن بوم دارد ۸
یکی گفت از ختن خیزد نکوئی
فسانه است آن طرف در خوبروئی ۹
یکی گفت ارمن است آن بومآباد
که پیرکهای او باشد پریزاد ۱۰
یکی گفتا که در اقصای کشمیر
ز شیرینی نباشد هیچ تقصیر ۱۱
یکی گفتا سزای بزم شاهان
شکر نامی است در شهر سپاهان ۱۲
به شکر بر ز شیرینیش بیداد
وزو شکر به خوزستان به فریاد ۱۳
به زیر هر لبش صد خنده بیشست
لبش را چون شکر صد بنده بیشست ۱۴
قبا تنگ آید از سروش چمن را
درم واپس دهد سیمش سمن را ۱۵
رطب پیش دهانش دانه ریز است
شکر بگذار کو خود خانه خیز است ۱۶
چو بردارد نقاب از گوشه ی ماه
برآید ناله ی صد یوسف از چاه ۱۷
جز این عیبی ندارد آن دلارام
که گستاخی کند با خاص و با عام ۱۸
به هر جائی چو باد آرام گیرد
چو لاله با همه کس جام گیرد ۱۹
ز روی لطف با کس در نسازد
که آنکس خان و مان را درنبازد ۲۰
کسی کاو را شبی گیرد در آغوش
نگردد آن شبش هرگز فراموش ۲۱
ملک را در گرفت آن دلنوازی
اساسی نو نهاد از عشق بازی ۲۲
فرس میخواست بر شیرین دواند
به ترکی غارت از ترکی ستاند ۲۳
برد شیرینی قندی به قندی
گشاید مشکل بندی به بندی ۲۴
به گوهر پایه ی گوهر شود خرد
به دیبا آب دیبا را توان برد ۲۵
سرش سودای بازار شکر داشت
که شکر هم ز شیرینی اثر داشت ۲۶
نه دل می دادش از دل راندن او را
نه شایست از سپاهان خواندن او را ۲۷
در این اندیشه صابر بود یکسال
نه شد واقف کسی برحسب آن حال ۲۸
پس از سالی رکاب افشاند بر راه
سوی ملک سپاهان راند بنگاه ۲۹
فرود آمد به نزهتگاه آن بوم
سوادی دید بیش از کشور روم ۳۰
گروهی تازه روی و عشرت افروز
به گاه خوشدلی روشنتر از روز ۳۱
نشاط آغاز کرد و باده میخورد
غم آن لعبت آزاده میخورد ۳۲
نهفته باز میپرسید جایش
به دست آورد هنجار سرایش ۳۳
شبی برخاست تنها با غلامی
ز بازار شکر برخاست کامی ۳۴
چو خسرو بر سر کوی شکر شد
سپاهان قصر شیرینی دگر شد ۳۵
حلاوتهای عیش آن عصر میداشت
که شکر کوی و شیرین قصر میداشت ۳۶
به در بر حلقه زد خاموش خاموش
برون آمد غلامی حلقه در گوش ۳۷
جوانی دید زیباروی بر در
نمودار جهانداریش در سر ۳۸
فرود آوردش از شبدیز چون ماه
فرس را راند حالی بر علف گاه ۳۹
چو مهمانان به ایوانش درون برد
بدان مهمان سر از کیوان برون برد ۴۰
ملک چون بر بساط کار بنشست
درستی چند را بر کار بشکست ۴۱
اجازت داد تا شکر بیاید
به مهمان بر ز لب شکر گشاید ۴۲
برون آمد شکر با جام جلاب
دهانی پر شکر چشمی پر از خواب ۴۳
شکر نامی که شکر ریزد او بود
نباتی کز سپاهان خیزد او بود ۴۴
ز گیسو نافه نافه مشک میبیخت
ز خنده خانه خانه قند میریخت ۴۵
چو ویسه فتنهای در شهد بوسی
چو دایه آیتی در چاپلوسی ۴۶
کنیزان داشتی رومی و چینی
کز ایشان هیچ را مثلی نه بینی ۴۷
همه در نیم شب نوروز کرده
به کار عیش دستآموز کرده ۴۸
نشست و باده پیش آورد حالی
بتی یارب چنان و خانه خالی ۴۹
نه می در آبگینه کان سمنبر
در آب خشک میکرد آتش تر ۵۰
گلابی را به تلخی راه میداد
به شیرینی بدست شاه میداد ۵۱
نشسته شاه عالم مهترانه
شکر برداشته چون مه ترانه ۵۲
پیاپی رطلها پرتاب میکرد
ملک را شهر بند خواب میکرد ۵۳
چو نوش باده از لب نیش برداشت
شکر برخاست شمع از پیش برداشت ۵۴
به عذری کان قبول افتاد در راه
برون آمد ز خلوت خانه شاه ۵۵
کنیزی را که هم بالای او بود
به حسن و چابکی همتای او بود ۵۶
در او پوشید زر و زیور خویش
فرستاد و گرفت آن شب سر خویش ۵۷
ملک چون دید کامد نازنینش
ستد داد شکر از انگبینش ۵۸
در او پیچید و آن شب کام دل راند
به مصروعی بر افسونی غلط خواند ۵۹
ز شیرینی که آن شمع سحر بود
گمان افتاد او را کان شکر بود ۶۰
کنیز از کار خسرو ماند مدهوش
که شیرین آمدش خسرو در آغوش ۶۱
فسانه بود خسرو در نکوئی
فسونگر بود وقت نغز گوئی ۶۲
ز هر کس کو به بالا سروری داشت
سری و گردنی بالاتری داشت ۶۳
به خوش مغزی به از بادام تر بود
به شیرین استخوانی نیشکر بود ۶۴
شبی که اسب نشاطش لنگ رفتی
کم این بودی که سی فرسنگ رفتی ۶۵
هر آن روزی که نصفی کم کشیدی
چهل من ساغری دردم کشیدی ۶۶
چو صبح آمد کنیز از جای برخاست
به دستان از ملک دستوریی خواست ۶۷
به نزدیک شکر شد کام و ناکام
به شکر باز گفت احوال بادام ۶۸
هر آنچ از شاه دید او را خبر داد
نهانیهای خلوت را به در داد ۶۹
بدان تا شکر آگه باشد از کار
بگوید هر چه پرسد زو جهاندار ۷۰
شکر برداشت شمع و در شد از در
که خوش باشد به یک جا شمع و شکر ۷۱
ملک پنداشت کان هم بستر او بود
کنیزک شمع دارد شکر او بود ۷۲
بپرسیدش که تا مهمانپرستی
به خلوت با چو من مهمان نشستی ۷۳
جوابش داد کای از مهتران طاق
ندیدم مثل تو مهمان در آفاق ۷۴
همه چیزیت هست از خوبروئی
ز شیرین شکری و نغز گوئی ۷۵
یکی عیب است اگر ناید گرانت
که بوئی در نمک دارد دهانت ۷۶
نمک در مردم آرد بوی پاکی
تو با چندین نمک چون بوی ناکی ۷۷
به سوسن بوی شه گفتا چه تدبیر
سمنبر گفت سالی سوسن و سیر ۷۸
ملک چون رخت از آن بتخانه بر بست
گرفت آن پند را یکسال در دست ۷۹
بر آن افسانه چون بگذشت سالی
مزاج شه شد از حالی به حالی ۸۰
به زیرش رام شد دوران توسن
برآوردش درخت سیر سوسن ۸۱
شبی بر عادت پارینه برخاست
به شکر باز بازاری برآراست ۸۲
همان شیرینی پارینه دریافت
به شیرینی رسد هر کو شکر یافت ۸۳
چو دوری چند رفت از عیش سازی
پدید آمد نشان بوس و بازی ۸۴
همان جفته نهاد آن سیم ساقش
به جفتی دیگر از خود کرد طاقش ۸۵
ملک نقل دهان آلوده میخورد
به امید شکر پالوده میخورد ۸۶
چو لشگر بر رحیل افتاد شب را
ملک پرسید باز آن نوش لب را ۸۷
که چون من هیچ مهمانی رسیدت؟
بدین رغبت کسی در بر کشیدت؟ ۸۸
جوابی شکرینش داد شکر
که پارم بود یاری چون تو در بر ۸۹
جز آن کان شخص را بوی دهان بود
تو خوشبوئی ازین به چون توان بود ۹۰
ملک گفتا چو بینی عیب هر چیز
ببین عیب جمال خویشتن نیز ۹۱
بپرسیدش که عیب من کدامست
کز آن عیب این نکوئی زشت نامست ۹۲
جوابش داد کان عیب است مشهور
که یکساعت ز نزدیکان نهای دور ۹۳
چو دور چرخ با هر کس بسازی
چو گیتی را همه کس عشق بازی ۹۴
نگارین مرغی ای تمثال چینی
چرا هر لحظه بر شاخی نشینی ۹۵
غلاف نازکی داری دریغی
که هر ساعت کنی بازی به تیغی ۹۶
جوابش داد شکر کای جوانمرد
چه پنداری کزین شکر کسی خورد؟ ۹۷
به ستاری که ستر اوست پیشم
که تا من زندهام بر مهر خویشم ۹۸
نه کس با من شبی در پرده خفته است
نه درم را کسی در دور سفته است ۹۹
کنیزان منند اینان که بینی
که در خلوت تو با ایشان نشینی ۱۰۰
بلی من باشم آن کاول درآیم
به می بنشینم و عشرت فزایم ۱۰۱
ولی آن دلستان کاید در آغوش
نه من چون من بتی باشد قصب پوش ۱۰۲
چو بشنید این سخن شاه از زبانش
بدین معنی گواهی داد جانش ۱۰۳
دری کو را بود مهر خدائی
دهد ناسفته گی بروی گوائی ۱۰۴
چو بر زد آتش مشرق زبانه
ملک چون آب شد زانجا روانه ۱۰۵
بزرگان سپاهان را طلب کرد
وزیشان پرسشی زان نوش لب کرد ۱۰۶
به یک رویه همه شهر سپاهان
شدند آن پاکدامن را گواهان ۱۰۷
که شکر همچنان در تنگ خویش است
نیازرده گلی بر رنگ خویش است ۱۰۸
متاع خویشتن دربار دارد
کنیزی چند را بر کار دارد ۱۰۹
سمندش گر چه با هرکس به زین است
سنان دور باشش آهنین است ۱۱۰
عجوزان نیز کردند استواری
عروسش بکر بود اندر عماری ۱۱۱
ملک را فرخ آمد فال اختر
که از چندین مگس چون رست شکر ۱۱۲
فرستاد از سرای خویش خواندش
به آیین زناشوئی نشاندش ۱۱۳
نسفته در دریائیش را سفت
نگین لعل را یاقوت شد جفت ۱۱۴
سوی شهر مداین شد دگربار
شکر با او به دامنها شکربار ۱۱۵
به شکر عشق شیرین خوار میکرد
شکر شیرینیی بر کار میکرد ۱۱۶
چو بگرفت از شکر خوردن دل شاه
بنوش آباد شیرین شد دگر راه ۱۱۷
شکر در تنگ شه تیمار میخورد
ز نخلستان شیرین خار میخورد ۱۱۸
شه از سودای شیرین شور در سر
گدازان گشته چون در آب شکر ۱۱۹
چو شمع از دوری شیرین در آتش
که باشد عیش موم از انگبین خوش ۱۲۰
کسی کز جان شیرین باز ماند
چه سود ار در دهن شکر فشاند ۱۲۱
شکر هرگز نگیرد جای شیرین
بچربد بر شکر حلوای شیرین ۱۲۲
چمن خاکست چون نسرین نباشد
شکر تلخ است چون شیرین نباشد ۱۲۳
مگو شیرین و شکر هست یکسان
ز نی خیزد شکر شیرینی از جان ۱۲۴
چو شمع شهد شیرین برفروزد
شکر بر مجمر آنجا عود سوزد ۱۲۵
شکر گر چاشنی در جام دارد
ز شیرینی حلاوت وام دارد ۱۲۶
ز شیرینی بزرگان ناشکیبند
به شکر طفل و طوطی را فریبند ۱۲۷
هر آبی کان بود شیرین بسازد
شکر چون آب را بیند گدازد ۱۲۸
ز شیرین تا شکر فرقی عیان است
که شیرین جان و شکر جای جان است ۱۲۹
پریروئی است شیرین در عماری
پرند او شکر در پردهداری ۱۳۰
بداند این قدر هر کش تمیز است
که شکر بهر شیرینی عزیز است ۱۳۱
دلش میگفت شیرین بایدم زود
که عیشم را نمیدارد شکر سود ۱۳۲
یخ از بلور صافی تر به گوهر
خلاف آن شد که این خشک است و آن تر ۱۳۳
دیگر ره گفت نشکیبم ز شیرین
چه باید کرد با خود جنگ چندین ۱۳۴
گرم سنگ آسیا بر سر بگردد
دل آن دل نیست کز دلبر بگردد ۱۳۵
به سر کردم نگردانم سر از یار
سری دارم مباح از بهر این کار ۱۳۶
دیگر ره گفت که این تدبیر خام است
صبوری کن که رسوائی تمام است ۱۳۷
مرا آن به که از شیرین شکیبم
نه طفلم تا به شیرینی فریبم ۱۳۸
به باید در کشیدن میل را میل
که کس را کار برناید به تعجیل ۱۳۹
مرا شیرین و شکر هر دو در جام
چرا بر من به تلخی گردد ایام ۱۴۰
دلم با این رفیقان بیرفیق است
ز بس ملاحبان کشتی غریق است ۱۴۱
نمیخواهی که زیر افتی چو سایه
مشو بر نردبان جز پایه پایه ۱۴۲
چنان راغب مشو در جستن کام
که از نایافتن رنجی سرانجام ۱۴۳
طمع کم دار تا گر بیش یابی
فتوحی بر فتوح خویش یابی ۱۴۴
دل آن به کز در مردی در آید
مراد مردم از مردی بر آید ۱۴۵
به صبرم کرد باید رهنمونی
زنی شد با زنان کردن زبونی ۱۴۶
به مردان بر زنی کردن حرام است
زنی کردن زنی کردن کدام است؟ ۱۴۷
مرا دعوی چه باید کرد شیری
که آهوئی کند بر من دلیری ۱۴۸
اگر خود گوسپندی رند و ریشم
نه بر پشم کسان بر پشم خویشم ۱۴۹
چو پیلان را ز خود با کس نگفتم
چو پیله در گلیم خویش خفتم ۱۵۰
چنان در سر گرفت آن ترک طناز
کزو خسرو نه کیخسرو کشد ناز ۱۵۱
چو کرد ار دل ستاند سینه جوید
ورش خانه دهی گنجینه جوید ۱۵۲
دلم را گر فراقش خون برآرد
طمع برد و طمع طاعون برآرد ۱۵۳
ز معشوقه وفا جستن غریب است
نگوید کس که سکبا بر طبیب است ۱۵۴
مرا هر دم بر آن آرد ستیزش
که خیز استغفرالله خون به ریزش ۱۵۵
من این آزرم تا کی دارم او را
چو آزردم تمام آزارم او را ۱۵۶
به گیلان در نکو گفت آن نکوزن
میازار ار بیازاری نکو زن ۱۵۷
مزن زن راولی چون بر ستیزد
چنانش زن که هرگز برنخیزد ۱۵۸
دل شه چاره آن غم ندانست
که راز خویش را محرم ندانست ۱۵۹
دل آن محرم بود کز خانه باشد
دل بیگانه هم بیگانه باشد ۱۶۰
چو دزدیده نخواهی دانه خویش
مهل بیگانه را در خانه خویش ۱۶۱
چنان گو راز خود با بهترین دوست
که پنداری که دشمنتر کسی اوست ۱۶۲
مگو ناگفتنی در پیش اغیار
نه با اغیار با محرمترین یار ۱۶۳
به خلوت نیزش از دیوار میپوش
که باشد در پس دیوارها گوش ۱۶۴
و گر نتوان که پنهان داری از خویش
مده خاطر بدان یعنی میندیش ۱۶۵
میندیش آنچه نتوان گفتنش باز
که نندیشیده به ناگفتنی راز ۱۶۶
در این مجلس چنان کن پردهسازی
که ناید شحنه در شمشیربازی ۱۶۷
سرودی کان بیابان را نشاید
سزد گر بزم سلطان را نشاید ۱۶۸
اگر دانا و گر نادان بود یار
بضاعت را به کس بیمهر مسپار ۱۶۹
مکن با هیچ بد محضر نشستی
که نارد در شکوهت جز شکستی ۱۷۰
درختی کار در هر گل که کاری
کز او آن بر که کشتی چشم داری ۱۷۱
سخن در فرجهای پرور که فرجام
زوا گفتن ترا نیکو شود نام ۱۷۲
اگر صد وجه نیک آید فرا پیش
چو وجهی بد بود زان بد بیندیش ۱۷۳
به چشم دشمنان بین حرف خود را
بدین حرفتشناسی نیک و بد را ۱۷۴
چو دوزی صد قبا در شادکامی
به در پیراهنی در نیک نامی ۱۷۵
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۷۵
۱۰۶۶
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۶۴ - صفت داد و دهش خسرو
گوهر بعدی:بخش ۶۶ - تنها ماندن شیرین و زاری کردن وی
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.