هوش مصنوعی:
این متن شعری است که به توصیف زندگی و تجربیات یک پادشاه میپردازد. در این شعر، پادشاه از جوانی تا پیری و از شادی تا اندوه را تجربه میکند. او با عشق، مستی، قدرت و زوال روبرو میشود و در نهایت به گذرایی زندگی و ناپایداری دنیا پی میبرد. شعر با تصاویر زیبا و استعارههای غنی، مفاهیم عمیق فلسفی و اخلاقی را بیان میکند.
رده سنی:
16+
این متن شامل مفاهیم عمیق فلسفی و اخلاقی است که ممکن است برای خوانندگان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از تصاویر و استعارهها نیاز به تجربه و بلوغ فکری بیشتری دارند تا به درستی درک شوند.
بخش ۹۰ - زفاف خسرو و شیرین
سعادت چون گلی پرورد خواهد
به بار آید پس آنگه مرد خواهد ۱
نخست اقبال بردوزد کلاهی
پس آنگاهی نهد بر فرق شاهی ۲
ز دریا در برآورد مرد غواص
به کم مدت شود بر تاجها خاص ۳
چو شیرین گشت شیرینتر ز جلاب
صلا در داد خسرو را که دریاب ۴
بخور کاین جام شیرین نوش بادت
بجز شیرین همه فرموش بادت ۵
به خلوت بر زبان نیکنامی
فرستادش به هشیاری پیامی ۶
که جام باده در باقی کن امشب
مرا هم باده هم ساقی کن امشب ۷
مشو شیرین پرست ار می پرستی
که نتوان کرد با یک دل دو مستی ۸
چو مستی مرد را بر سر زند دود
کبابش خواهتر خواهی نمکسود ۹
دگر چون بر مرادش دست باشد
بگوید مست بودم مست باشد ۱۰
اگر بالای صد بکری برد مست
به هشیاری هشیاران کشد دست ۱۱
بسا مستا که قفل خویش بگشاد
به هشیاری ز دزدان کرد فریاد ۱۲
خوش آمد این سخن شاه عجم را
بگفتا هست فرمان آن صنم را ۱۳
ولیکن بود روز باده خوردن
جگرخواری نمیشایست کردن ۱۴
نوای باربد لحن نکیسا
جبین زهره را کرده زمین سا ۱۵
گهی گفتی به ساقی نغمه رود
بده جامی که باد این عیش بدرود ۱۶
گهی با باربد گفتی می از جام
بزن کامسال نیکت باد فرجام ۱۷
ملک بر یاد شیرین تلخ باده
لبالب کرده و بر لب نهاده ۱۸
به شادی هر زمان میخورد کاسی
بدینسان تا ز شب بگذشت پاسی ۱۹
چو آمد وقت آن کاسوده و شاد
شود سوی عروس خویش داماد ۲۰
چنان بدمست کش بیهوش بردند
بجای غاشیش بر دوش بردند ۲۱
چو شیرین در شبستان آگهی یافت
که مستی شاه را از خود تهی یافت ۲۲
به شیرینی جمال از شاه بنهفت
نهادش جفتهای شیرینتر از جفت ۲۳
ظریفی کرد و بیرون از ظریفی
نشاید کرد با مستان حریفی ۲۴
عجوزی بود مادر خوانده او را
ز نسل مادران وا مانده او را ۲۵
چگویم راست چون گرگی به تقدیر
نه چون گرگ جوان چون روبه پیر ۲۶
دو پستان چون دو خیک آب رفته
ز زانو زور و از تن تاب رفته ۲۷
تنی چون خرکمان از کوژپشتی
برو پشتی چو کیمخت از درشتی ۲۸
دو رخ چون جوز هندی ریشه ریشه
چو حنظل هر یکی زهری به شیشه ۲۹
دهان و لفجنش از شاخ شاخی
به گوری تنگ میماند از فراخی ۳۰
شکنج ابرویش بر لب فتاده
دهانش را شکنجه بر نهاده ۳۱
نه بینی! خرگهی بر روی بسته
نه دندان! یک دو زرنیخ شکسته ۳۲
مژه ریزیده چشم آشفته مانده
ز خوردن دست و دندان سفته مانده ۳۳
به عمدا زیوری بر بستش آن ماه
عروسانه فرستادش بر شاه ۳۴
بدان تا مستیش را آزماید
که مه را ز ابر فرقی مینماید؟ ۳۵
ز طرف پرده آمد پیر بیرون
چو ماری کاید از نخجیر بیرون ۳۶
گران جانی که گفتی جان نبودش
به دندانی که یک دندان نبودش ۳۷
شه از مستی در آن ساعت چنان بود
که در چشم آسمانش ریسمان بود ۳۸
ولیک آن مایه بودش هوشیاری
که خوشتر زین رود کبک بهاری ۳۹
کمان ابروان را زه برافکند
بدان دل کاهوی فربه در افکند ۴۰
چو صید افکنده شد کاهی نیرزید
وزان صد گرگ روباهی نیرزید ۴۱
کلاغی دید بر جای همائی
شده در مهد ماهی اژدهائی ۴۲
به دل گفت این چه اژدرها پرستیست
خیال خواب یا سودای مستیست ۴۳
نه بس شیرین شد این تلخ دو تا پشت
چه شیرین کز ترش روئی مرا کشت ۴۴
ولی چون غول مستی رهزنش بود
گمان افتاد کان مادر زنش بود ۴۵
در آورد از سر مستی به دو دست
فتاد آن جام و شیشه هر دو بشکست ۴۶
به صد جهد و بلا برداشت آواز
که مردم جان مادر چارهای ساز ۴۷
چو شیرین بانگ مادر خوانده بشنید
به فریادش رسیدن مصلحت دید ۴۸
برون آمد ز طرف هفت پرده
بنامیزد رخی هر هفت کرده ۴۹
چه گویم چون شکر شکر کدامست
طبرزد نه که او نیزش غلام است ۵۰
چو سروی گر بود در دامنش نوش
چو ماهی گر بود ماهی قصب پوش ۵۱
مهی خورشید با خوبیش درویش
گلی از صد بهارش مملکت بیش ۵۲
بتی کامد پرستیدن حلالش
بهشتی نقد بازار جمالش ۵۳
بهشتی شربتی از جان سرشته
ولی نام طمع بر یخ نوشته ۵۴
جهانافروز دلبندی چه دلبند
به خرمنها گل و خروارها قند ۵۵
بهاری تازه چون گل بر درختان
سزاوار کنار نیکبختان ۵۶
خجل روئی ز رویش مشتری را
چنان کز رفتنش کبک دری را ۵۷
عقیق میم شکلش سنگ در مشت
که تا بر حرف او کس ننهد انگشت ۵۸
نسیمش در بها هم سنگ جان بود
ترازو داری زلفش بدان بود ۵۹
ز خالش چشم بد در خواب رفته
چو دیده نقش او از تاب رفته ۶۰
ز کرسی داری آن مشک جو سنگ
ترازوگاه جو میزد گهی سنگ ۶۱
لب و دندانی از عشق آفریده
لبش دندان و دندان لب ندیده ۶۲
رخ از باغ سبک روحی نسیمی
دهان از نقطه موهوم میمی ۶۳
کشیده گرد مه مشگین کمندی
چراغی بسته بر دود سپندی ۶۴
به نازی قلب ترکستان دریده
به بوسی دخل خوزستان خریده ۶۵
رخی چون تازه گلهای دلاویز
گلاب از شرم آن گلها عرق ریز ۶۶
سپید و نرم چون قاقم برو پشت
کشیده چون دم قاقم ده انگشت ۶۷
تنی چون شیر با شکر سرشته
تباشیرش به جای شیر هشته ۶۸
زتری خواست اندامش چکیدن
ز بازی زلفش از دستش پریدن ۶۹
گشاده طاق ابرو تا بناگوش
کشیده طوق غبغب تا سر دوش ۷۰
کرشمه کردنی بر دل عنان زن
خمار آلوده چشمی کاروان زن ۷۱
ز خاطرها چو باده گر دمی برد
ز دلها چون مفرح درد میبرد ۷۲
گل و شکر کدامین گل چه شکر
به او او ماند و بس الله اکبر ۷۳
ملک چون جلوه دلخواه نو دید
تو گفتی دیو دیده ماه نو دید ۷۴
چو دیوانه ز مه نو برآشفت
در آن مستی و آن آشفتگی خفت ۷۵
سحرگه چون به عادت گشت بیدار
فتادش چشم بر خرمای بیخار ۷۶
عروسی دید زیبا جان درو بست
تنوری گرم حالی نان درو بست ۷۷
نبیذ تلخ گشته سازگارش
شکسته بوسه شیرین خمارش ۷۸
نهاده بر دهانش ساغر مل
شکفته در کنارش خرمن گل ۷۹
دو مشگین طوق در حلقش فتاده
دو سیمین نار بر سیبش نهاده ۸۰
بنفشه با شقایق در مناجات
شکر میگفت فیالتاخیر آفات ۸۱
چو ابر از پیش روی ماه برخاست
شکیب شاه نیز از راه برخاست ۸۲
خرد با روی خوبان ناشکیب است
شراب چینیان مانی فریب است ۸۳
به خوزستان در آمد خواجه سرمست
طبرزد میربود و قند میخست ۸۴
نه خوشتر زان صبوحی دیده دیده
نه صبحی زان مبارکتر دمیده ۸۵
سر اول به گل چیدن در آمد
چون گل زان رخ به خندیدن در آمد ۸۶
پس آنگه عشق را آوازه در داد
صلای میوهای تازه در داد ۸۷
که از سیب و سمن بد نقل سازیش
گهی با نار و نرگس رفت بازیش ۸۸
گهی باز سپید از دست شه جست
تذرو باغ را بر سینه بنشست ۸۹
گهی از بس نشاطانگیز پرواز
کبوتر چیره شد بر سینه باز ۹۰
گوزن ماده میکوشید با شیر
برو هم شیر نر شد عاقبت چیر ۹۱
شگرفی کرد و تا خازن خبر داشت
به یاقوت از عقیقش مهر برداشت ۹۲
برون برد از دل پر درد او درد
برآورد از گل بی گرد او گرد ۹۳
حصاری یافت سیمین قفل بر در
چو آب زندگانی مهر بر سر ۹۴
نه بانگ پای مظلومان شنیده
نه دست ظالمان بر وی رسیده ۹۵
خدنگ غنچه با پیکان شده جفت
به پیکان لعل پیکانی همی سفت ۹۶
مگر شه خضر بود و شب سیاهی
که در آب حیات افکند ماهی ۹۷
چو تخت پیل شه شد تخته عاج
حساب عشق رست از تخت و از تاج ۹۸
به ضرب دوستی بر دست میزد
دبیرانه یکی در شصت میزد ۹۹
نگویم بر نشانه تیر میشد
رطب بیاستخوان در شیر میشد ۱۰۰
شده چنبر میانی بر میانی
رسیده زان میان جانی به جانی ۱۰۱
چکیده آب گل در سیمگون جام
شکر بگداخته در مغز بادام ۱۰۲
صدف بر شاخ مرجان مهد بسته
به یکجا آب و آتش عهد بسته ۱۰۳
ز رنگآمیزی آن آتش و آب
شبستان گشته پرشنگرف و سیماب ۱۰۴
شبان روزی به ترک خواب گفتند
به مرواریدها یاقوت سفتند ۱۰۵
شبان روزی دگر خفتند مدهوش
بنفشه در بر و نرگس در آغوش ۱۰۶
به یکجا هر دو چون طاوس خفته
که الحق خوش بود طاوس جفته ۱۰۷
ز نوشین خواب چون سر برگرفتند
خدا را آفرین از سر گرفتند ۱۰۸
به آب اندام را تادیب کردند
نیایش خانه را ترتیب کردند ۱۰۹
ز دست خاصگان پرده شاه
نشد رنگ عروسی تا به یک ماه ۱۱۰
همیلا و سمن ترک و همایون
ز حنا دستها را کرده گلگون ۱۱۱
ملک روزی به خلوتگاه بنشست
نشاند آن لعبتان را نیز بر دست ۱۱۲
به رسم آرایشی در خوردشان کرد
ز گوهر سرخ و از زر زردشان کرد ۱۱۳
همایون را به شاپور گزین داد
طبرزد خورد و پاداش انگبین داد ۱۱۴
همیلا را نکیسا یار شد راست
سمن ترک از برای باربد خواست ۱۱۵
ختن خاتون ز روی حکمت و پند
بزرگ امید را فرمود پیوند ۱۱۶
پس آنگه داد با تشریف و منشور
همه ملک مهین بانو به شاپور ۱۱۷
چو آمد دولت شاپور در کار
در آن دولت عمارت کرد بسیار ۱۱۸
از آن پس کار خسرو خرمی بود
ز دولت بر مرادش همدمی بود ۱۱۹
جوانی و مراد و پادشاهی
ازین به گر بهم باشد چه خواهی ۱۲۰
نبودی روز و شب بیباده و رود
جهان را خورد و باقی کرد بدرود ۱۲۱
جهان خوردن گزین کاین خوشگوارست
غم کار جهان خوردن چه کارست ۱۲۲
به خوش طبعی جهان میداد و میخورد
قضای عیش چندین ساله میکرد ۱۲۳
پس از یک چند چون بیدار دل گشت
از آن گستاخ روئیها خجل گشت ۱۲۴
چو مویش دیدهبان بر عارض افکند
جوانی را ز دیده موی بر کند ۱۲۵
ز هستی تا عدم موئی امید است
مگر کان موی خود موی سپید است ۱۲۶
چو در موی سیاه آمد سپیدی
پدید آمد نشان ناامیدی ۱۲۷
بنفشه زلف را چندان دهد تاب
که باشد یاسمن را دیده در خواب ۱۲۸
ز شب چندان توان دیدن سیاهی
که برناید فروغ صبحگاهی ۱۲۹
هوای باغ چندانی بود گرم
که سبزی را سپیدی دارد آزرم ۱۳۰
چو بر سبزه فشاند برف کافور
با باد سرد باشد باغ معذور ۱۳۱
سگ تازی که آهو گیر گردد
بگیرد آهویش چون پیر گردد ۱۳۲
کمان ترک چون دور افتد از تیر
دفی باشد کهن با مطربی پیر ۱۳۳
چو گندم را سپیدی داد رنگش
شود تلخ ار بود سالی درنگش ۱۳۴
چو گازر شوی گردد جامه خام
خورد مقراضه مقراض ناکام ۱۳۵
بخار دیگ چون کف بر سر آرد
همه مطبخ به خاکستر برآرد ۱۳۶
سیاه مطبخی راگو میندیش
که داری آسیائی نیز در پیش ۱۳۷
اگر در مطبخت نامست عنبر
شوی در آسیا کافور پیکر ۱۳۸
برآنکس کاسیا گردی نشاند
نماند گرد چون خود را فشاند ۱۳۹
کسی کافتد بر او زین آسیا گرد
به صد دریا نشاید غسل او کرد ۱۴۰
جوانی چیست سودائی است در سر
وزان سودا تمنائی میسر ۱۴۱
چو پیری بر ولایت گشت والی
برون کرد از سر آن سودا بسالی ۱۴۲
جوانی گفت پیری را چه تدبیر
که یار از من گریزد چون شوم پیر ۱۴۳
جوابش داد پیر نغز گفتار
که در پیری تو خود بگریزی از یار ۱۴۴
بر آن سر کاسمان سیماب ریزد
چو سیماب از بت سیمین گریزد ۱۴۵
سیه موئی جوان را غم زداید
که در چشم سیاهان غم نیاید ۱۴۶
غم از زنگی بگرداند علم را
نداند هیچ زنگی نام غم را ۱۴۷
سیاهی توتیای چشم از آنست
که فراش ره هندوستانست ۱۴۸
مخسب ای سر که پیری در سر آمد
سپاه صبحگاه از در در آمد ۱۴۹
ز پنبه شد بناگوشت کفن پوش
هنوز این پنبه بیرون ناری از گوش ۱۵۰
چو خسرو در بنفشه یاسمن یافت
ز پیری در جوانی یاس من یافت ۱۵۱
اگرچه نیک عهدی پیشه میکرد
جهان بدعهد بود اندیشه میکرد ۱۵۲
گهی بر تخت زرین نرد میباخت
گهی شبدیز را چون بخت میتاخت ۱۵۳
گهی میکرد شهد باربد نوش
گهی میگشت با شیرین هم آغوش ۱۵۴
چو تخت و باربد شیرین و شبدیز
بشد هر چار نزهتگاه پرویز ۱۵۵
ازان خواب گذشته یادش آمد
خرابی در دل آبادش آمد ۱۵۶
چو میدانست کز خاکی و آبی
هر آنچ آباد شد گیرد خرابی ۱۵۷
مه نو تا به بدری نور گیرد
چو در بدری رسد نقصان پذیرد ۱۵۸
درخت میوه تا خامست خیزد
چو گردد پخته حالی بر بریزد ۱۵۹
به بار آید پس آنگه مرد خواهد ۱
نخست اقبال بردوزد کلاهی
پس آنگاهی نهد بر فرق شاهی ۲
ز دریا در برآورد مرد غواص
به کم مدت شود بر تاجها خاص ۳
چو شیرین گشت شیرینتر ز جلاب
صلا در داد خسرو را که دریاب ۴
بخور کاین جام شیرین نوش بادت
بجز شیرین همه فرموش بادت ۵
به خلوت بر زبان نیکنامی
فرستادش به هشیاری پیامی ۶
که جام باده در باقی کن امشب
مرا هم باده هم ساقی کن امشب ۷
مشو شیرین پرست ار می پرستی
که نتوان کرد با یک دل دو مستی ۸
چو مستی مرد را بر سر زند دود
کبابش خواهتر خواهی نمکسود ۹
دگر چون بر مرادش دست باشد
بگوید مست بودم مست باشد ۱۰
اگر بالای صد بکری برد مست
به هشیاری هشیاران کشد دست ۱۱
بسا مستا که قفل خویش بگشاد
به هشیاری ز دزدان کرد فریاد ۱۲
خوش آمد این سخن شاه عجم را
بگفتا هست فرمان آن صنم را ۱۳
ولیکن بود روز باده خوردن
جگرخواری نمیشایست کردن ۱۴
نوای باربد لحن نکیسا
جبین زهره را کرده زمین سا ۱۵
گهی گفتی به ساقی نغمه رود
بده جامی که باد این عیش بدرود ۱۶
گهی با باربد گفتی می از جام
بزن کامسال نیکت باد فرجام ۱۷
ملک بر یاد شیرین تلخ باده
لبالب کرده و بر لب نهاده ۱۸
به شادی هر زمان میخورد کاسی
بدینسان تا ز شب بگذشت پاسی ۱۹
چو آمد وقت آن کاسوده و شاد
شود سوی عروس خویش داماد ۲۰
چنان بدمست کش بیهوش بردند
بجای غاشیش بر دوش بردند ۲۱
چو شیرین در شبستان آگهی یافت
که مستی شاه را از خود تهی یافت ۲۲
به شیرینی جمال از شاه بنهفت
نهادش جفتهای شیرینتر از جفت ۲۳
ظریفی کرد و بیرون از ظریفی
نشاید کرد با مستان حریفی ۲۴
عجوزی بود مادر خوانده او را
ز نسل مادران وا مانده او را ۲۵
چگویم راست چون گرگی به تقدیر
نه چون گرگ جوان چون روبه پیر ۲۶
دو پستان چون دو خیک آب رفته
ز زانو زور و از تن تاب رفته ۲۷
تنی چون خرکمان از کوژپشتی
برو پشتی چو کیمخت از درشتی ۲۸
دو رخ چون جوز هندی ریشه ریشه
چو حنظل هر یکی زهری به شیشه ۲۹
دهان و لفجنش از شاخ شاخی
به گوری تنگ میماند از فراخی ۳۰
شکنج ابرویش بر لب فتاده
دهانش را شکنجه بر نهاده ۳۱
نه بینی! خرگهی بر روی بسته
نه دندان! یک دو زرنیخ شکسته ۳۲
مژه ریزیده چشم آشفته مانده
ز خوردن دست و دندان سفته مانده ۳۳
به عمدا زیوری بر بستش آن ماه
عروسانه فرستادش بر شاه ۳۴
بدان تا مستیش را آزماید
که مه را ز ابر فرقی مینماید؟ ۳۵
ز طرف پرده آمد پیر بیرون
چو ماری کاید از نخجیر بیرون ۳۶
گران جانی که گفتی جان نبودش
به دندانی که یک دندان نبودش ۳۷
شه از مستی در آن ساعت چنان بود
که در چشم آسمانش ریسمان بود ۳۸
ولیک آن مایه بودش هوشیاری
که خوشتر زین رود کبک بهاری ۳۹
کمان ابروان را زه برافکند
بدان دل کاهوی فربه در افکند ۴۰
چو صید افکنده شد کاهی نیرزید
وزان صد گرگ روباهی نیرزید ۴۱
کلاغی دید بر جای همائی
شده در مهد ماهی اژدهائی ۴۲
به دل گفت این چه اژدرها پرستیست
خیال خواب یا سودای مستیست ۴۳
نه بس شیرین شد این تلخ دو تا پشت
چه شیرین کز ترش روئی مرا کشت ۴۴
ولی چون غول مستی رهزنش بود
گمان افتاد کان مادر زنش بود ۴۵
در آورد از سر مستی به دو دست
فتاد آن جام و شیشه هر دو بشکست ۴۶
به صد جهد و بلا برداشت آواز
که مردم جان مادر چارهای ساز ۴۷
چو شیرین بانگ مادر خوانده بشنید
به فریادش رسیدن مصلحت دید ۴۸
برون آمد ز طرف هفت پرده
بنامیزد رخی هر هفت کرده ۴۹
چه گویم چون شکر شکر کدامست
طبرزد نه که او نیزش غلام است ۵۰
چو سروی گر بود در دامنش نوش
چو ماهی گر بود ماهی قصب پوش ۵۱
مهی خورشید با خوبیش درویش
گلی از صد بهارش مملکت بیش ۵۲
بتی کامد پرستیدن حلالش
بهشتی نقد بازار جمالش ۵۳
بهشتی شربتی از جان سرشته
ولی نام طمع بر یخ نوشته ۵۴
جهانافروز دلبندی چه دلبند
به خرمنها گل و خروارها قند ۵۵
بهاری تازه چون گل بر درختان
سزاوار کنار نیکبختان ۵۶
خجل روئی ز رویش مشتری را
چنان کز رفتنش کبک دری را ۵۷
عقیق میم شکلش سنگ در مشت
که تا بر حرف او کس ننهد انگشت ۵۸
نسیمش در بها هم سنگ جان بود
ترازو داری زلفش بدان بود ۵۹
ز خالش چشم بد در خواب رفته
چو دیده نقش او از تاب رفته ۶۰
ز کرسی داری آن مشک جو سنگ
ترازوگاه جو میزد گهی سنگ ۶۱
لب و دندانی از عشق آفریده
لبش دندان و دندان لب ندیده ۶۲
رخ از باغ سبک روحی نسیمی
دهان از نقطه موهوم میمی ۶۳
کشیده گرد مه مشگین کمندی
چراغی بسته بر دود سپندی ۶۴
به نازی قلب ترکستان دریده
به بوسی دخل خوزستان خریده ۶۵
رخی چون تازه گلهای دلاویز
گلاب از شرم آن گلها عرق ریز ۶۶
سپید و نرم چون قاقم برو پشت
کشیده چون دم قاقم ده انگشت ۶۷
تنی چون شیر با شکر سرشته
تباشیرش به جای شیر هشته ۶۸
زتری خواست اندامش چکیدن
ز بازی زلفش از دستش پریدن ۶۹
گشاده طاق ابرو تا بناگوش
کشیده طوق غبغب تا سر دوش ۷۰
کرشمه کردنی بر دل عنان زن
خمار آلوده چشمی کاروان زن ۷۱
ز خاطرها چو باده گر دمی برد
ز دلها چون مفرح درد میبرد ۷۲
گل و شکر کدامین گل چه شکر
به او او ماند و بس الله اکبر ۷۳
ملک چون جلوه دلخواه نو دید
تو گفتی دیو دیده ماه نو دید ۷۴
چو دیوانه ز مه نو برآشفت
در آن مستی و آن آشفتگی خفت ۷۵
سحرگه چون به عادت گشت بیدار
فتادش چشم بر خرمای بیخار ۷۶
عروسی دید زیبا جان درو بست
تنوری گرم حالی نان درو بست ۷۷
نبیذ تلخ گشته سازگارش
شکسته بوسه شیرین خمارش ۷۸
نهاده بر دهانش ساغر مل
شکفته در کنارش خرمن گل ۷۹
دو مشگین طوق در حلقش فتاده
دو سیمین نار بر سیبش نهاده ۸۰
بنفشه با شقایق در مناجات
شکر میگفت فیالتاخیر آفات ۸۱
چو ابر از پیش روی ماه برخاست
شکیب شاه نیز از راه برخاست ۸۲
خرد با روی خوبان ناشکیب است
شراب چینیان مانی فریب است ۸۳
به خوزستان در آمد خواجه سرمست
طبرزد میربود و قند میخست ۸۴
نه خوشتر زان صبوحی دیده دیده
نه صبحی زان مبارکتر دمیده ۸۵
سر اول به گل چیدن در آمد
چون گل زان رخ به خندیدن در آمد ۸۶
پس آنگه عشق را آوازه در داد
صلای میوهای تازه در داد ۸۷
که از سیب و سمن بد نقل سازیش
گهی با نار و نرگس رفت بازیش ۸۸
گهی باز سپید از دست شه جست
تذرو باغ را بر سینه بنشست ۸۹
گهی از بس نشاطانگیز پرواز
کبوتر چیره شد بر سینه باز ۹۰
گوزن ماده میکوشید با شیر
برو هم شیر نر شد عاقبت چیر ۹۱
شگرفی کرد و تا خازن خبر داشت
به یاقوت از عقیقش مهر برداشت ۹۲
برون برد از دل پر درد او درد
برآورد از گل بی گرد او گرد ۹۳
حصاری یافت سیمین قفل بر در
چو آب زندگانی مهر بر سر ۹۴
نه بانگ پای مظلومان شنیده
نه دست ظالمان بر وی رسیده ۹۵
خدنگ غنچه با پیکان شده جفت
به پیکان لعل پیکانی همی سفت ۹۶
مگر شه خضر بود و شب سیاهی
که در آب حیات افکند ماهی ۹۷
چو تخت پیل شه شد تخته عاج
حساب عشق رست از تخت و از تاج ۹۸
به ضرب دوستی بر دست میزد
دبیرانه یکی در شصت میزد ۹۹
نگویم بر نشانه تیر میشد
رطب بیاستخوان در شیر میشد ۱۰۰
شده چنبر میانی بر میانی
رسیده زان میان جانی به جانی ۱۰۱
چکیده آب گل در سیمگون جام
شکر بگداخته در مغز بادام ۱۰۲
صدف بر شاخ مرجان مهد بسته
به یکجا آب و آتش عهد بسته ۱۰۳
ز رنگآمیزی آن آتش و آب
شبستان گشته پرشنگرف و سیماب ۱۰۴
شبان روزی به ترک خواب گفتند
به مرواریدها یاقوت سفتند ۱۰۵
شبان روزی دگر خفتند مدهوش
بنفشه در بر و نرگس در آغوش ۱۰۶
به یکجا هر دو چون طاوس خفته
که الحق خوش بود طاوس جفته ۱۰۷
ز نوشین خواب چون سر برگرفتند
خدا را آفرین از سر گرفتند ۱۰۸
به آب اندام را تادیب کردند
نیایش خانه را ترتیب کردند ۱۰۹
ز دست خاصگان پرده شاه
نشد رنگ عروسی تا به یک ماه ۱۱۰
همیلا و سمن ترک و همایون
ز حنا دستها را کرده گلگون ۱۱۱
ملک روزی به خلوتگاه بنشست
نشاند آن لعبتان را نیز بر دست ۱۱۲
به رسم آرایشی در خوردشان کرد
ز گوهر سرخ و از زر زردشان کرد ۱۱۳
همایون را به شاپور گزین داد
طبرزد خورد و پاداش انگبین داد ۱۱۴
همیلا را نکیسا یار شد راست
سمن ترک از برای باربد خواست ۱۱۵
ختن خاتون ز روی حکمت و پند
بزرگ امید را فرمود پیوند ۱۱۶
پس آنگه داد با تشریف و منشور
همه ملک مهین بانو به شاپور ۱۱۷
چو آمد دولت شاپور در کار
در آن دولت عمارت کرد بسیار ۱۱۸
از آن پس کار خسرو خرمی بود
ز دولت بر مرادش همدمی بود ۱۱۹
جوانی و مراد و پادشاهی
ازین به گر بهم باشد چه خواهی ۱۲۰
نبودی روز و شب بیباده و رود
جهان را خورد و باقی کرد بدرود ۱۲۱
جهان خوردن گزین کاین خوشگوارست
غم کار جهان خوردن چه کارست ۱۲۲
به خوش طبعی جهان میداد و میخورد
قضای عیش چندین ساله میکرد ۱۲۳
پس از یک چند چون بیدار دل گشت
از آن گستاخ روئیها خجل گشت ۱۲۴
چو مویش دیدهبان بر عارض افکند
جوانی را ز دیده موی بر کند ۱۲۵
ز هستی تا عدم موئی امید است
مگر کان موی خود موی سپید است ۱۲۶
چو در موی سیاه آمد سپیدی
پدید آمد نشان ناامیدی ۱۲۷
بنفشه زلف را چندان دهد تاب
که باشد یاسمن را دیده در خواب ۱۲۸
ز شب چندان توان دیدن سیاهی
که برناید فروغ صبحگاهی ۱۲۹
هوای باغ چندانی بود گرم
که سبزی را سپیدی دارد آزرم ۱۳۰
چو بر سبزه فشاند برف کافور
با باد سرد باشد باغ معذور ۱۳۱
سگ تازی که آهو گیر گردد
بگیرد آهویش چون پیر گردد ۱۳۲
کمان ترک چون دور افتد از تیر
دفی باشد کهن با مطربی پیر ۱۳۳
چو گندم را سپیدی داد رنگش
شود تلخ ار بود سالی درنگش ۱۳۴
چو گازر شوی گردد جامه خام
خورد مقراضه مقراض ناکام ۱۳۵
بخار دیگ چون کف بر سر آرد
همه مطبخ به خاکستر برآرد ۱۳۶
سیاه مطبخی راگو میندیش
که داری آسیائی نیز در پیش ۱۳۷
اگر در مطبخت نامست عنبر
شوی در آسیا کافور پیکر ۱۳۸
برآنکس کاسیا گردی نشاند
نماند گرد چون خود را فشاند ۱۳۹
کسی کافتد بر او زین آسیا گرد
به صد دریا نشاید غسل او کرد ۱۴۰
جوانی چیست سودائی است در سر
وزان سودا تمنائی میسر ۱۴۱
چو پیری بر ولایت گشت والی
برون کرد از سر آن سودا بسالی ۱۴۲
جوانی گفت پیری را چه تدبیر
که یار از من گریزد چون شوم پیر ۱۴۳
جوابش داد پیر نغز گفتار
که در پیری تو خود بگریزی از یار ۱۴۴
بر آن سر کاسمان سیماب ریزد
چو سیماب از بت سیمین گریزد ۱۴۵
سیه موئی جوان را غم زداید
که در چشم سیاهان غم نیاید ۱۴۶
غم از زنگی بگرداند علم را
نداند هیچ زنگی نام غم را ۱۴۷
سیاهی توتیای چشم از آنست
که فراش ره هندوستانست ۱۴۸
مخسب ای سر که پیری در سر آمد
سپاه صبحگاه از در در آمد ۱۴۹
ز پنبه شد بناگوشت کفن پوش
هنوز این پنبه بیرون ناری از گوش ۱۵۰
چو خسرو در بنفشه یاسمن یافت
ز پیری در جوانی یاس من یافت ۱۵۱
اگرچه نیک عهدی پیشه میکرد
جهان بدعهد بود اندیشه میکرد ۱۵۲
گهی بر تخت زرین نرد میباخت
گهی شبدیز را چون بخت میتاخت ۱۵۳
گهی میکرد شهد باربد نوش
گهی میگشت با شیرین هم آغوش ۱۵۴
چو تخت و باربد شیرین و شبدیز
بشد هر چار نزهتگاه پرویز ۱۵۵
ازان خواب گذشته یادش آمد
خرابی در دل آبادش آمد ۱۵۶
چو میدانست کز خاکی و آبی
هر آنچ آباد شد گیرد خرابی ۱۵۷
مه نو تا به بدری نور گیرد
چو در بدری رسد نقصان پذیرد ۱۵۸
درخت میوه تا خامست خیزد
چو گردد پخته حالی بر بریزد ۱۵۹
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۵۹
۹۶۴
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۸۹ - آوردن خسرو شیرین را از قصر به مدائن
گوهر بعدی:بخش ۹۱ - اندرز شیرین خسرو را در داد و دانش
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.