هوش مصنوعی:
این شعر از کلیم کاشانی بیانگر ناامیدی و رنجهای شاعر از زندگی پر از ستم و ناکامیهاست. او از روزگار بد، نبود راهنما، آرزوهای بربادرفته و دردهای روحی و جسمی میگوید. شمع در آخرین دم خود از رنجهایش سخن میگوید و شاعر نیز از دشمنیهای روزگار شکایت دارد.
رده سنی:
16+
محتوا شامل مضامین عمیق فلسفی و عرفانی، ناامیدی و رنجهای وجودی است که درک آن برای سنین پایینتر دشوار بوده و ممکن است برای آنها سنگین باشد.
غزل ۳۴۴ - بیش ازین دوران ستم پرور نبود
بیش ازین دوران ستم پرور نبود
آسمان زینگونه بداختر نبود ۱
عمر چون ایام بیماری مرگ
هیچ امروزش ز دی بدتر نبود ۲
آنقدر پیکان که در یک زخم داشت
در دکان هیچ پیکان گر نبود ۳
هر کجا رفتم بدنبال مراد
غیر سرگردانیم رهبر نبود ۴
سیر بستان تمنا کرده ام
یک نهال آرزو را بر نبود ۵
از تف دل مردمک را سوختیم
دسترس بر سرمه دیگر نبود ۶
خواب در چشمم نمی آید چو شمع
بسترم آنشب که خاکستر نبود ۷
در دم آخر چنین می گفت شمع
کافسر زر غیر دردسر نبود ۸
کار رونق دشمنی دارم کلیم
گر می آوردم بکف ساغر نبود ۹
آسمان زینگونه بداختر نبود ۱
عمر چون ایام بیماری مرگ
هیچ امروزش ز دی بدتر نبود ۲
آنقدر پیکان که در یک زخم داشت
در دکان هیچ پیکان گر نبود ۳
هر کجا رفتم بدنبال مراد
غیر سرگردانیم رهبر نبود ۴
سیر بستان تمنا کرده ام
یک نهال آرزو را بر نبود ۵
از تف دل مردمک را سوختیم
دسترس بر سرمه دیگر نبود ۶
خواب در چشمم نمی آید چو شمع
بسترم آنشب که خاکستر نبود ۷
در دم آخر چنین می گفت شمع
کافسر زر غیر دردسر نبود ۸
کار رونق دشمنی دارم کلیم
گر می آوردم بکف ساغر نبود ۹
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۹
۲۴۷
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۳۴۳ - گرم ز لطف سیه روز خود خطاب کند
گوهر بعدی:غزل ۳۴۵ - عاشق آنست که چون داغ تمنا سوزد
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.